چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

پنجشنبه از شرکت که رفتم خونه مامان مهدی، دیدم دارند فیلم نگاه می کنند. البته یه بلایی سر من اومده بود که هنوزم حیرونم که یعنی چی؟؟؟؟

پنچشنبه که اداره بودم، بدون هیچ دلیلی و اینکه دستم به جایی بخوره، دیدم بند اول انگشت اشاره دست راستم(!) درد میکنه. از اون دردها!!! مثلا انگار سر انگشتم لای در گیر کرده بود یا یکی با مشت کوبیده بود روی ناخنم!!!!!!!!! (آخه این کدوم نامرد بود که  این کار رو کرده!!!!!!)

بعد رنگ اون قسمت انگشتم تیره شده بود و ناخنم از درد، سر شده بود!!! اصلا هم یادم نمی اومد جایی خورده باشه!!!!! خلاصه رفتم خونه مامان مهدی و دیدم مهدی به شدت داره فیلم می بینه با چند نفر از اهل بیت شون! خیلی محلم نذاشت که طبیعی بود چون داشت فیلم می دید!!!!!! ولی بعدش هم که جریان دستم رو گفتم، بازم چیزی نگفت. فقط یه بار گفت میخوای بریم دکتر!!!!! منم دیگه چیزی نگفتم. رفتم دیدم مانی نیست و با عمه وسطی اش رفته بود حموم!!! یعنی هی بهشون گفته بود بریم حموم، اونا به روی خودشون نیاورده بودند! بعد مانی رفه بود یه لگن برداشته بود و رفته بود سمت حموم. اون طفلی هم توی رودربایستی مانی رو برده بود حموم!!!!!!! همچین بچه مرغابی داریم ما!!!!!!!!!!لبخند کلا کسی جرات نداره به حموم. اینم باید باهاش بره!!!!!!! من که همیشه یواشکی میرم حموم!!

جالبه کسی از من نپرسید که اصلا من توی اداره غذا خورده ام یا نه!!!!!!!!!! با خودم گفتم خب دیر اومده ام، حتما مامانش فکر کرده تا حالا حتما غذامو خورده ام. بعد به فاصله یکربع بعد داماد بزرگه اومد، نیم ساعت بعد هم داماد کوچیکه. و مامانش از هر دو پرسید که غذا خورده اند یا نه!!!!!!!!!! البته این بحث خیلی سبکیه و در شان من نیست که این حرفها رو بزنم. شاید طرف حواسش نبوده. کسی که دراز کشیده روی تخت و کمرش درد میکنه، هزار و یک مشغله داره، دیگه حواسش به حجم محتویان معده من که نیست! حالا یه خورده ام یا نخورده ام!!!!!!!!! والا......... با این نوناشون!!!!!!!!!!!!!نیشخندقهقهه

البته منم تو اداره فسنجون خورده بودم. یعنی یازده هزار تومن ناقابل دادم و یه پرس فسنجون خریدم و زدم تو رگ!!!!!!! امروزم ناهار نون و پنیر و هندونه آورده ام که واسه ناهار بخورم!

خلاصه که پنجشنبه عصر که برگشتیم خونه خودمون، من دیدم مهدی داره با تلفن حرف میزنه و فهمیدم داداش بزرگه و پسرخاله ام رو دعوت کرده که بیان ایکس باکس بازی کنند. البته اونا بعد از شام اومدند و تا وقتی که بیان، مهدی همه خونه رو تی و جارو کشید! منم دوش گرفتم و جمع و جور کردم و واسه شام هم املت خوردیم. اولش مهدی گفت که خیلی میل نداره و اصلا شاید شام هم نخوره! خوشحالم که روی حرفش حساب نکردم و سه تا تخم مرغ رو زدم تو یه ماهیتابه رب سرخ شده! چون تقریبا هیچی از املت نموند و آقا مهدی هم بی نصیب نموند!!!!!!!نیشخند

دیروز هم من از وجود داداشم سواستفاده کردم و مانی رو گذاشتم پیشش و ماشین رو برداشتم و رفتم جمهوری که واسه موبایلم، پوست بخرم. راستش اولش که خریدمش، یه محافظ واسش گرفتم و یه پوست ژله ای! ولی بعد از یه مدتی خیلی چرک شد. هرچی هم می شستمش تمیز نمیشد. این بود که دادمش به شوهرخواهر مهدی که خودم برم بگیرم. که خب چون خونه مون نزدیک جمهوریه، به نظرم تا یکی دو روز بعد باید می خریدمش. که تا الان نرفتم و یکی دو ماهی شده که موبایلم پوست نداره!!!!!!!!!!!!!!!ابرو خلاصه دیروز رفتم و در عرض دو دقیقه ای که از دو مغازه پرسیدم و نداشتند، بیست هزار تومن جریمه شدم!!!!!!!!! داغ شدم و برگشتم خونه و نخریدم!!!!!!!!

این از این. بریم به ادامه مطلب که یه چیز جالب تعریف کنم:

 


خانم برادرم با همسایه هاشون خیلی روابط حسنه ای دارند. نه اینکه تو کار هم سرک بکشند و فضولی کنند!  کلا رفت و آمد خانوادگی دارند و از فامیل به هم نزدیک ترند. چند بار که به هوای شب یلدا و یا مراسم دیگه رفته ایم خونه شون، یکی از همسایه هاشون پای ثابت این مراسم بوده و اصلا خودشون میان. حتی واسه عید هم که مامانم اینا رفته بودند خونه عروس مون، اینا هم وقتی شنیده اند که مامانم اینا هستند، خودشون هم اومده بودند! خیلی با شخصیتند و از اون همسایه های به درد بخور بی درد سرند!

تا اینکه دو سه هفته پیش پسر این خانواده، متاسفانه دچار یه مشکل مغزی شد و بیمارستان بستری اش کردند. تو این مدت فرصت نشد بریم عیادتش. تا اینکه دیروز صبح بابام زنگید که داداش بزرگه ام بره دنبال اون و مامانم و ببرتشون بیمارستان عیادت این پسره. داداشم که همراه پسرخاله ام خونه ما بود، گفت عمرا اگه من برم. دارم بازی میکنم و امروز جمعه است و میخوام استراحت کنم. منم به بابام گفتم خودم میام چون میخوام بیام اونا رو هم ببینم. خلاصه تا به این جماعت (همه اش چهار نفر و نصفی بودیم!!) ناهار دادم، شد ساعت دو و ربع و تا جمع کردم و حاضر شدم، شد ساعت دو و نیم و این وسط مانی هم میگفت دلم درد میکنه و گلاب به روتون اسهال شده بود!!!!! هیچ کاریش نمیشد کرد. هر کاری هم کردم که خونه بمونه و اصلا بگیره بخوابه، به هیچ صراطی مستقیم نشد و وقتهایی هم که یه کم مریض باشه، دیگه همه اش میخواد به من بچسبه!

گفتم عیب نداره. اینم می برم. حالا کولر ماشین رو روشن میکنم که گرمازده نشه. خلاصه یه کفش بلند لژ دار دارم که اونم پوشیدم و وسایل رو جمع کردم و خلاصه تا آرایش کردم و راه افتادم، ساعت حوالی سه شد! نشستم پشت فرمون و دو خیابون رفتم دیدم اصلا قادر نیستم با این کفش ها رانندگی کنم. این بودکه دور زدم و دوباره برگشتم خونه و به مهدی گفتم کفش طبی مو بیاره دم در. که البته اونم با غر و سرزنش و ........ کفش ها رو داد بهم. منم دیگه گوش نمی کردم چی میگه! کفش ها رو گذاشتم کنار که وقتی خواستم برم بیمارستان پام کنم. خلاصه راه افتادم و توی راه یکی چند تا آهنگ کردی هم گذاشتم و حالم جا اومد و مانی هم خوابش برد. رسیدم درخونه مامانم اینا و تراژدی شروع شد:

مامان و بابام با اخم اومدند پایین!!!!!!! اولش که بابام هرچی دهنش دراومد به داداشم گفت که چرا اون نیومده و من چرا مانی رو توی این گرما آورده ام. و مانی هم البته از خواب بیدار شده بود و سر حال بود!!!!! بعد پروژه سرویسیشن من شروع شد. حالا شما فکر کنید من تو رانندگی خیلی محتاطم و اصلا اهل کل کل و تند رفتن و ویراژ دادن نیستم. ولی این دو نفر اجدادم رو یکی یکی آوردند جلوی چشمم!!! مثلا فکر کنید توی نیایش من داشتم با هفتاد هشتاد تا میرفتم! آخه دیگه کمتر از اینم باشه، ماشین های دیگه می زنند آدم رو له می کنند!!!! هی اینا می گفتند تو چقدر بی احتیاطی! یواش برو! خدا به این بچه رحم کنه! خیلی بد رانندگی میکنی!!!!!! حتی از یه فروشنده دوره گرد سر چهار راه گل خریدم و اینا سر پول گل باهام جر و بحث کردند!!!!!!!!! یعنی مطمئن شدم قبل از اینکه بیان سوار ماشین بشن، هر کدوم یه جفت کفش مخصوص پاتیناژ پوشیده بودند و وقتی سوار شدند، دوتایی خیلی شیک در حد المپیک، نوبتی روی اعصابم پاتیناژ می رفتند!!!کلافهکلافه

گریهگریه

ضبط هم روشن بود و یه دفعه بابام فحش داد به خواننده و گفت این کیه اینقدر چرت و پرت میخونه!!!!!!! منم خاموشش کردم. بعد کولر رو روشن کردم و مامانم گفت: وای چه گرمه! نکنه بخاری رو روشن کرده ای که اینقدر گرم شده!!!!!!!!!!! منم خاموشش کردم.

هی سعی میکردم آروم باشم تا جو آروم بشه. مانی هم گاهی می رقصید. خلاصه رفتیم بیمارستان و تا رسیدیم اینا پدر صاحب منو درآوردند. یعنی مطمئنم اگه برادرام بودند، یا ماشین رو می بردند توی دره، یا پیاده می شدند و می رفتند پی کارشون! خلاصه رفتیم بیمارستان و برگشتیم و در راه برگشت، من سرعتم رو کم کردم. حالا اینا می گفتند چرا اینقدر آروم میری!!!!!!! بعد بابام گفت: «از این لاین اول نرو که گاهی ماشین هانگه می دارند! لاین سرعت هم لاین بیخودیه!!!!!!! از وسط برو که بهترینه!!!!!!!!!!» اینقدر دیوونه ام کرده بودند که وقتی رفتم تو بیمارستان یادم اومد کفش هام رو عوض نکرده ام!!!!!!!گریه

منم گفتم چشم و از لاین وسط رفتم. وقتی هم که پیاده شون کردم، هرچی اصرار کردم که با من بیان بریم خونه مون و آخر شب یا فردا صبح با مهدی برگردند خونه شون، قبول نکردند. اینجوری بگم که وقتی اینا رو پیاده کردم، مانی تا ده دقیقه تو ماشین فقط جیغ میزد و گریه میکرد. منم هیچی نمی گفتم. آخرش شروع کردم با آرامش واسش حرف زدم. البته اگه از اول باهاش حرف میزدم، اصلا گوش نمی کرد! خلاصه کم کم باهاش حرف زدم و آرومش کردم. وقتی اونا پیاده شدند، آهنگ ها رو دوباره گذاشتم و برگشتم خونه.

مانی دیگه اینقدر گریه کرده بود نا نداشت!!!!!!نگران خلاصه پیاده شدیم و من گلها رو دادم دستش و گفتم که اینا رو واسه تو خریده ام. پنج شاخه رز قرمز بود. و گفتم اسم همه شون هم مانیه!!!! اونم گلها رو گرفت و خندید! هر دو پیاده شدیم و منم یه گلدون دادم بهش و با همدیگه گلها رو از سلفون درآوردیم و گذاشتیم تو گلدون و یه پارچ آب هم دادم که بریزه تو گلدون. یه روبان قرمز هم پیدا کردم و بستم دور گلدون.

اینم عکس یه مانی که داره نگاه میکنه به پنج تا مانی:

 

 

[ شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ