چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

حالا فکر نکنید تا آخرین روزی که مانی مهد بره، من هی میاد روزانه هاشو می نویسم ها!!! از خود راضی

جونم براتون بگه که همونطور که گفتم، قرار شد مهدی امروز صبح مانی رو بیاره. که آورد و من رفتم دم مهد، در ماشین رو که باز کردم، مانی گفت: «آلا» یعنی خاله. و خندید. خوشحال شدم. این یعنی میدونه میخواد بره کجا و خوشحاله. خلاصه قربون صدقه اش رفتم و با هم رفتیم تو مهد. مهدی هم رفت سر کارش. قرار شد کار ما که ظاهرا نیم ساعت طول میکشید وقتی تموم شد، بهش بزنگیم که مانی رو برگردونه.

وقتی وارد شدیم، شهین جون با خوشرویی به استقبالمون اومد و مانی رو از بغل من گرفت. مانی یه بچه بغضی کرد ولی اون با مهربونی بغلش کرد و حواسشو پرت کرد و بردش تو اتاق بازی بچه ها. دیگه نذاشتند من برم تو اتاق. البته قانونشون اینجوریه که اگه بچه بخواد گریه یا بی تابی کنه، فوری مامانشو صدا می زنند. دم در هم صبح که بچه ها رو تحویل میگیرند، هیچ بچه ای رو با گریه تحویل نمی گیرند. خیلی قانون خوبیه. بغل

منم بعد از چند دقیقه رفتم طبقه پایین تو سالن نشستم. بعد از حدود بیست و پنج دقیقه شهین جون مانی رو آورد پایین. ظاهرا دیگه داشته بی تابی میکرده. پسرم وقتی منو دید، دوباره بغض کرد. ماچ الهی فداش شم. بغلش کردم. تو این فاصله شهین جون همه اش قربون صدقه اش میرفت. احساس کردم مانی باهاش رابطه خوبی برقرار کرده ولی خب چون روزهای اوله، طبیعیه که یه کم بی تابی کنه. البته با مدیر مهد هم مشورت کردم. گفتم صلاحتون چیه؟ به نظرتون این بی تابی و بغض طبیعیه؟ روی روحیه بچه تاثیر منفی نمی ذاره؟ گفت: کاملا طبیعیه. بچه هایی هستند که اصلا نمی مونند و موهای ما رو می کشند!!!! ولی این جزء بهترین هاست!!! هورا ولی بازم بذار ببینیم در روزهای آینده چه عکس العملی نشون میده. باید صبر کرد. و گفت که اگه اصلا دلتنگی نکنه، باید به خودمون شک کنیم و از خودمون بپرسیم چرا؟؟؟!!!  خلاصه که مهدی اومد دنبالمون و ما رو برد. قرار بود من دم اداره پیاده بشم ولی مانی دنبالم گریه کردو مجبور شدم تا خونه مادر شوهرم ببرمش با مهدی و برگردیم.

این وسط دلخوری هم پیش اومد. مهدی فوری جبهه گرفت که: «تو کار سخته رو میذاری واسه بقیه!! اینکه صبح زود میری که هفت و نیم اداره باشی و مانی رو میذاری که من بیارم. اونم بدون عمه اش نمیاد. پس اذیت میشه. منم اعصابم خرد میشه!!!» دیروز که عمه اش بوده که اذیت نشده و فقط یه امروز بوده دیگه !!!! تعجب به نظر شما  اگه یه پدری یه روز بچه اش رو ببره مهدکودک، همه کار سخته رو انجام داده؟ اومد به دهنم بگم:« کار سخته اون کاریه که یه زن حامله به خاطر خرج زندگی و خرج زاییدنش تا روز آخر بره سر کار و خرج بیمارستانش رو بذاره کنار و بعد بره بزاد!» ولی چیزی نگفتم. یعنی شما فکر کنید اینکه یه زن صبح ساعت شش و نیم صبح وقتی که هوا هنوز تاریکه ازخونه میره بیرون تو این سرما، داره کار راحت رو انجام میده!!! این تو کدوم قاموسیه، من نمیدونم!!! بعد گفت: «فعلا که تو اسبتو زین کردی که مانی بره مهد.» منم گفتم: «عزیزم موردی نداره. اصلا نمیذاریم بره مهد. تا مثلا اردیبهشت. اون موقع میاریمش که به قول تو، مانی یه کم بزرگتر بشه. ولی اگه اون موقع بیاریمش، وابستگی عمه اش کم میشه؟ یا اینکه بیشتر میشه و دیگه اصلا نمیشه بیاریمش مهد؟!»

دید حرف درستیه. بعد من گفتم:« اصلا میشه یه کاری کرد. من با اداره صحبت میکنم. درسته الان تو اوج کاره، ولی بچه ام واسم مهمتره. باهاشون حرف میزنم میگم عمه مانی دیگه نمیارتش مهد. پس خودم صبح هر وقت که مانی بیدار شد میارمش مهد، بعد تو برش گردون خونه، منم میرم اداره. حالا یه دو هفته ای من هر روز صبح یکی دو سه ساعت دیر میرسم و مرخصی رد میکنم. خب چاره ای نیست. عمه اش نمی برتش دیگه.»

اینو که گفتم، گفت: «آره فکر خوبیه. ولی خب عمه مانی چی؟ اون تنهاست و به مانی خیلی وابسته.» گفتم: « خب پس به نظرت چه کار کنیم؟ خب اصلا نبریمش مهد تا اردیبهشت.» گفت: «نه، این راه حلت که خودت صبح باشی و با هم ببریمش خیلی بهتره!»

یعنی شما ببینید بچه ها!! هرچی من میگم، یه چیز دیگه میگه. یکی از بزرگترین خصوصیاتی که مهدی داره و من باهاش مشکل دارم، اینه که عادتشه همه چی رو می اندازه گردن مردم و این اوج بی مسوولیتیشه. یعنی کلا آدمیه که نمیخواد زیر بار حرفها و کارهاش بره. الان اگه مانی رو بذاریم مهد، هر روز میخواد غر عمه مانی رو سر من بزنه که دختره افسرده شده و تنهاست و یه وقت دست به یه کار خطرناک نزنه!» اگر هم مانی رو نبریم مهد، این بچه روز به روز وابسته تر میشه و هر وقت از خونه مادرشوهرم بریم، بچه بی گناه داغون میشه. اونوقت هی میخواد غر بزنه که :«گفتم باید ببریمش مهد!!!!» یعنی بیایید بگید من چه غلطی بکنم!!!!!!!!!

یه مساله دیگه ای هم هست. مهدی صبح یه چیزی برام تعریف کرد که خیلی ناراحت شدم. این عمه مانی ظاهرا یه بار سابقه خودکشی داره!!! وقتی مهدی اینو برام تعریف کرد، خشکم زد. به مهدی گفتم: «میدونی چیه. من و تو احساس می کنیم این وابستگی، مانی رو اذیت میکنه و میخواهیم این وابستگی کمرنگ بشه، ولی خواهرت برای این ناراحته چون نمیخواد این وابستگی از بین بره.» این حرف کلا بدون غرض بود. چون من این خواهر شوهرم رو خیلی دوست دارم چون واقعا مهربونه و همیشه هم به من لطف داشته. دیدم مهدی میگه: «آره خب، کلا این خواهر من بده!!!» قلبم داشت سوراخ میشد. بی اختیار بغض کردم. بهش گفتم: «وقتی تویی که همسر منی اینجوری راجع به من فکر میکنی که من با خواهرت غرض دارم، دیگه من چه توقعی از دیگران میتونم داشته باشم؟ من کی گفتم خواهرت بده؟ من دلم برای اونم میسوزه چون داره عذاب میکشه.» و تو دلم گفتم: « ولی از خدا میخوام مانی هیچوقت اینجوری به کسی وابسته نشه. فقط به خاطر اینکه عذاب نکشه.

بعد میگه: «حالا تو که از خداته بچه ات رو دیگران بزرگ کنند!!!! تو این مدت هم که یا مامانت نگه داشته بچه ات رو یا خواهر من!!!!!!!!» قلبم شکست. من به خاطر اینکه زیر بار زندگی رو بگیرم که به اون فشار نیاد میرم سر کار. کی دلش میخواد صبح تو این سرما که فقط سگ و سپور و سرباز تو خیابونه، بچه اش رو بذاره بره بیرون، خونه زندگیش از هم بپاشه و مثل آواره ها باشه و بچه اش به دیگران وابسته بشه، بعد از همسرش حرف مفت بشنوه. از همسرش، همبسترش، هم نفسش!

واقعا چیزی نداشتم بهش بگم. وقتی تفکرش همینه، دیگه چی بگم. شکر خدا اینجا هست که میام مینوسم و خالی میشم. وقتی اون اینجوری فکر میکنه، من دیگه از دیگران چه توقعی داشته باشم؟ اینها همه اش به حس مسوولیتش برمیگرده. از نظر ذهنی و جسمی خیلی آدم تنبلیه. نمیخواد قبول کنه که من به خاطر اجبار زندگی دارم میرم سر کار. پس هر دو تایی با هم باید تبعاتش رو بپذیریم. کلا عادت داره همه چی رو بندازه گردن بقیه و خودشو مبرا کنه و مثل معلمها بشینه یه گوشه و بگه: «من میدونستم.»، «گفتم که»...

راه حلی که به ذهنم رسید: به مهدی میگم: هر تصمیمی که تو بگیری، من قبول دارم.» اینجوری توپ رو می اندازم تو زمین اون. لااقل اینکه غر نمی شنوم! چشمک

[ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ