چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

راستش من آدمی هستم که اگه چیزی رو بلد نباشم می پرسم. پرسیدن بهتر از ندانسته! (امام آشتی) خلاصه که من هر روز که می اومدم، روزی چند بار این لینک های کنار صفحه رو باز و بسته میکردم که بفهمم کی آپ کرده!!!!! خب، یه عده از دستم در میرفت و کلا کار خنده داری بود. تا اینکه خجالت رو کنار گذاشتم و از ارغوان عزیز پرسیدم چطوری میشه گوگل ریدر داشت که بفهمم کی آب کرده!!!!!!!!!!! ارغوان عزیز هم در یک اقدام خداپسندانه، همه مراحل رو بهم یاد داد و من ازش خیلی مچکرم!!!!!!!!!!!!! اولش هم بهش شک کردم که وبلاگ داره و بهم نمیگه!!!!!! بعد فهمیدم اصلا داشتن گوگل ریدر، ربطی به داشتم وبلاگ نداره!

ارغوان مچکریم!!!!!! ارغوان مچکریم!!!!!!!قلبقلب

ارغوان! منو ببخش!!!!!!گریهگریه قول میدم دیگه در موردت از این فکرها نکنم!!!!!!!!نیشخند به قول مانی: ما با هم دوستیم!!!!!!!

آخه مانی همینطور که سرشو گذاشته رو دستم، یه دفعه گازم میگیره، وقتی می پرم هوا، سرشو کج میکنه و میگه: با هم دوستیم!!!!!!!!!! من هنوز معنی این دوستی رو نفهمیده ام!متفکر

عارضم خدمتتون، الان یک عدد آشتی نیمه برنزه در خدمت شماست! به این صورت که دیشب بالاخره از این اسپری استفاده کردیم و شب گرفتیم خوابیدیم به این امید که امروز صبح تغییر رنگ داده باشیم.

راستش من از اسپری مارک گارنی استفاده کردم. قیمتش فکر کنم بیست و یکی دوتومن بود. نوشته بود دو سه ساعت بعد از استحمام، که من نتونستم ده دقیقه بیشتر صبر کنم. بعد به فاصله بیست دقیقه یکبار عمل رو تکرار کردم و البته روش نوشته یک ساعت یکبار.

حالا یه سری ریزه کاری داشت که اگه کسی بعدا خواست براش توضیح میدم. فقط حتما یه نفر باید باشه که پشت بدن رو اسپری کنه و با دست بماله. چون دست آدم که به پشتش نمیرسه!!!!!!!! حتما هم از دستکش جراحی استفاده بشه که کف دست رنگ نگیره!

نمیدونم بهتون گفته بودم یا نه. خب، من و مانی تنهایی سختمونه همه کارها رو بکنیم. اینه که از یه نفر خواسته ایم یه سری کارها رو واسه مون بکنه. این شخص، صبح ها مانی رو می بره خونه مامانم و عصرها میاد در اداره دنبال من و می برتم خونه مامانم اینا. دم در منتظر میشه تا من برم مانی رو بیارم. گاهی هم توی راه واسه مانی بستنی میخره. مقداری پول هم در ماه به عنوان کمک خرجی بهمون میده. گاهی هم خریدهایی واسه خونه انجام میده. ولی خب، در کل کاری به کارمون نداره. حالا گیریم هر یه ماه یا دوماه یه بار یه نظری به من داشته باشه. اونم آیا داشته باشه، آیا نداشته باشه. اینه که من از وجود ایشون توی خونه ام راضی ام. چون با هم درگیر نمیشیم. بالاخره یه سری خدمات داره ارائه می کنه به من و پسرم!

دیشب هم با وجود اینکه بهم توهین کرده بود ولی محلش ندادم و اول خواستم باهاش قهر کنم. بعد دیدم خودم ضرر میکنم. اینه که با خونسردی بهش گفتم بیا اینو اسپری کن پشتم. سه بار هم به فاصله بیست دقیقه مجبور شد بلند بشه و همه بدنمو با این اسپری، پوشش بده! دیگه محلش نذاشتم. مهم کارم بود که باید انجام میشد!!!!!!!!!

شرح ماوقع در ادامه مطلب:


پریشب شام قیمه پخته بودم و مهدی نخورده بود! یعنی گفت از من دعوت نکرده ای که بیام سر سفره بشینم!!!!!!!!!!!!! اینم از اون اداهاش بود. منم محلش ندادم. قبل از جمع کردن سفره هم گفتم میخوری؟ گفت نه. منم سفره رو جمع کردم.

دیروز ساعت شش و نیم رسیدیم خونه مون. اینم بگم که الان خونه یه سری وسایل میخواد که مهدی نمیذاره بخریم. مثلا فویل واسه روی گاز و یا نرم کننده ماشین لباسشویی و مشکی شور! این در حالیه که وقتی عصرها وقتی میریم دنبال مانی، از در خونه مامانم اینا که اره می افتیم، لاجرم از جلوی این مغازه ها رد میشیم! ولی مهدی نیش ترمز نمیزنه که برم بخرم! میگه از در خونه بخر! خب در خونه هم باید از بازار روز بخرم که خونه توی طرح اصلیه و نمیشه ماشین رو ببرم. وقتی هم که میرم و برمیگردم غر میزنه....

خلاصه وقتی رسیدیم خونه مون، مانی هنوز خواب بود. این بود که مانی رو گذاشتم تو خونه و رفتم دنبال کارهام. اولش یه لباس شنای زرد خریدم و یه کلاه شنای زردتر!نیشخند بعدش رفتم یه مانتوی خنک رنگی واسه تابستون بگیرم! خب، یه ایستگاه تا خونه مونه. رفتم شانزه لیزه و طبقه پایینش که مانتو فروشیه. ولی نپسندیدم. یعنی فکر کنید یه چیز خنک میخواستم واسه اداره که جینگیلی مستون هم نباشه. از طرفی یه رنگی هم میخواستم واسه بیرون. که البته مشکل یه چیز دیگه بود و بحث سر هیکل خودم بود!!!!!!!! وگرنه مدلهاش خیلی هم قشنگ بود. دیگه نهایت با 75000 تومن می تونستی یه مانتوی خوب بگیری. قیمتهای سی چهل تومنی هم داشت. دیگه سلیقه ها متفاوته. بعد دیدم هیچ کدوم بهم نمیاد! چون متاسفانه یه کم شکم آورده ام! و مثلا یه مانتو پوشیدم که خیلی قشنگ بود ولی کمرش چین داشت و من شدم عین شعبون استخوونی توی هزار دستان!!!!!!!!!!!!!!

دیگه از خیر مانتو گذشتم و یه شال زرد خیلی خنک خریدم و همینطوری که برمیگشتم خونه، با خودم فکر کردم برم یه پانچ بگیرم تا درد بی درمون شکم رفع بشه و بتونم آبش کنم. البته چند روزه دارم مراعات میکنم. (از پارسال یک کیلو و نیم اضافه وزن پیدا کرده ام که نمیذارم از این بیشتر بشه. باید تا کمه، جلوشو بگیرم.) الان متاسفانه 59 کیلوام. البته در بدترین شرایط اینم. وگرنه، دو روز که رعایت میکنم، زود میرسم به 5/58. ولی باید روی وزن 57 و 58 ثابتش کنم. و درضمن، سایز مهمتره.

خلاصه همینطور که سوار اتوبوس بودم که برگردم خونه، گفتم من که تا اینجا اومده ام، بذار چهار ایستگاه هم برم جلوتر و یه سر هم بزنم به جمهوری که شکر خدا اونجا یه مانتوی اداری خنک که مدل ساده و شیکی هم داره خریدم و برگشتم خونه. سر راه هم کاهو و خیار و گوجه خریدم که این چند روزه رو حسابی سالاد بخورم!

اینم بگم که مدام چشمم به موبایل بود که یه وقت مهدی نزنگه و بگه مانی بیدار شده یا بیتابی میکنه. دیدم نزنگید و منم به خریدم ادامه دادم. هشت و نیم رسیدم خونه و مهدی رو شکل همیشگی اش دیدم. یه بداخلاق واقعی! مانی هم کنارش روی کاناپه خوابیده بود. از قیافه مهدی معلوم بود چه حالی داره. منم مانتو و شال رو بردم یواشکی تو اتاق و اصلا هم نشونش ندادم. خب، اصلا براش مهم نیست. خلاصه یه توهین خیلی زشت بهم کرد و منم گفتم خودتی! دیگه محلش ندادم. نگو تو این فرصت که من نبوده ام، مانی بیدار شده و یه ربع دنبال من گریه کرده! خب گریه کنه. من به خاطر اینکه ممکنه مانی بیدار بشه نباید پامو از خونه بذارم بیرون؟ مانی پدر داره و پدرش اگه عرضه داشته باشه میتونه بچه اش رو ساکت کنه. اگه دیگه نمی تونه، مشکل من نیست!

منم اصلا به روی خودم نیاوردم. رفتم تو آشپزخونه و کاهو و خیارها رو خیس کردم و رفتم نماز خوندم. بعدش کاهو ها رو از آب درآوردم و شستم. بعدش آرایشم رو پاک کردم و فتم دوش گرفتم. مهدی همچنان عصبانی بود که من اصلا نگاش هم نمیکردم. اول خواستم باهاش قهر کنم بعد دیدم بهتره ازش استفاده ابزاری کنم!!!!!!! گفتم بیا این اسپری رو بزن به تن من. اونم اومد انجام داد ولی خون داشت خونشو میخورد. هرچی اون عصبانی تر بود، من آرومتر بودم. ول کن بابا حوصله داری. هی خودمو اعصابمو تیکه پاره میکنم که رابطه عاشقانه باشه. خب نیست دیگه. دست منم نیست. سنگی که نمی تونم بلند کنم، می شینم زیر سایه اش!!! لااقل یه سری کارها رو میدم انجام بده که دلم نسوزه!!

منم آدمم. خسته میشم از صبح تا شب تو این اداره جون می کنم. یه وقتهایی دلم میخواد بزنم بیرون و دو ساعت مال خودم باشم. تازه هزار تا خرید دارم که فکر نکنید ضروری نیست. مثلا شیشه عینکم رو حتما باید عوض کنم. یا واسه گوشی ام جلد بخرم. خودش که باهام نمیاد و مثل عنکبوت میاد می افتاده روی لپ تاپش، مانی رو هم نگه نمیداره، منم که میرم، میگه نرو!!!!!!!!! شما بگید این کارها کی و توسط چه کسی باید انجام بشه؟ اونکه هی غر میزنه. پس من بهتره کر بشم و کارمو انجام بدم. والا.......... با این نوناشون!نیشخند

خلاصه صبح از خواب بیدار شدم و دیدم اونجوری که فکر میکردم رنگ نگرفته ام. البته اینم بگم که نوشته این ماده، رنگدانه های پوست رو فعال می کنه و بعد از بیست و چهار تا چهل و هشت ساعت اثر میذاره. که خب، یه  اتفاق دیگه ای هم این وسط افتاده  که قبل از اینکه بگم، ازتون خواهش میکنم چند روز بهم جا و مکان بدید و بذارید من پناهنده بشم پیش شما:

صبح که داشتم جوراب می پوشیدم که بیام اداره، دیدم هعععععععععععع کف پام برنزه برنزه شده!!!!!!!!!!!!! یادم اومد دیشب که داشتیم اینا رو می مالیدیم به تنم، من فرش یه قسمت رو برداشتم و روی سرامیک این کار رو کردیم. بعد یه پارچه هم آوردم انداختم اونجا و هی پارچه رو با پا، می کشیدم روی موادی که می ریخت روی زمین! اینم بگم که مواد اصلا رنگ نداره. و وقتی روی تن می شینه، بعد از چند ساعت باعث رنگ شدن پوست میشه. خلاصه با خنده جورابمو پام کردم و راه افتادم به طرف اداره. نزدیک های میدون ولیعصر یه دفعه یه چیزی یادم افتاد. اینکه مهدی هم اونجا داشت راه میرفت و یعنی الان کف پاش نارنجی شده؟؟؟!!! همونجا میخواستم سرمو بذارم رو پای آقای راننده ماشین خطی و های های به حال خودم گریه کنم!! ولی یادم اومد که ایشون هم نمی تونه برام کاری کنه. اینه که اومدم اینجا ببینم کسی واسه چند روز بهم پناهندگی میده من بیام اونجا؟؟!! ولی خدایی کف پام خیلی خنده دار شده. کاشکی همه بدنم اینجوری رنگ می گرفت. حالا از صبح همه اش خنده ام می گیره. البته نیم ساعت پیش تو دستشویی دیدم بدنم هی داره تیره تر و تیره تر میشه!!!!!!!!!!!!!!!نیشخند (حالا نه به این شدت! ولی خب رنگ گرفته!)چشمک

[ دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ