چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

خب، عرض کنم خدمتتون که دیروز حوالی ساعت پنج مهدی اومد در اداره دنبالم و قبل از اینکه برسه، من رفتم از آبمیوه ای روبروی شرکت، یه لیوان آب کرفس خریدم و تا برسم نزدیک ماشین، نوش جان کردم! بعد مهدی گفت: نمیشد از اینا واسه منم بخری؟ گفتم: خب تو که آب کرفس دوست نداری! گفت: خب یه چیز دیگه می خریدی!!!!!!!! گفتم: دو شبه من شام می پزم تو نمیخوری!!!!!!!! گفتم اگه الان بخرم، لابد نمیخوری!!!!!!!

شاکی شد و گفت: اینقدر واسه من شاخ بازی درنیار!!!!!!!!!تعجبمنم می خندیدم. گفتم کدوم شاخ بازی. خب من هرچی درست میکنم، تو لب نمیزنی. دیگه برای چی باید برات چیزی بخرم!!!!!!! بعد یه نگاهی بهم کرد و گفت: زیاد هم که برنزه نشدی!!!!!!!! منم دوباره یاد کف پام افتادم و خندیدم!!!!!!!!!! البته بگم ها، مهدی زنهای سفید و چشم رنگی رو دوست داره و من سبزه و چشم و ابرو مشکی ام. ولی تا حالا دیده ام که نسبت به بعضی برنزه ها هم ابراز تمایل کرده و گفته با کلاسند! حالا که من برنزه شده ام، ظاهرا باز هم باب میل آقا نیستم!!! که خب، در هیچ شرایطی نیستم!!!!!!!!خنده

تا رسیدیم خونه و دیدم جوراباشو درآورد و کف پاش رنگی نشده! بعد ازش پرسیدم، یه نگاهی انداخت کف پاش و گفت: خیلی رنگ نشده. بعد کف پای منو دید و اینجوری شد:تعجبتعجب منم خندیدم و گفتم: حالا کی میاد کف پای ما رو نگاه کنه!!!!!!! گفت: نه، نباید این رنگی باشه! گفتم ول کن بابا حوصله داری!!!!!!!!! حالا باید آخر هفته یه بار دیگه این کار رو بکنیم که اونجایی که کمرنگ تره و رنگ نگرفته، رنگ بگیره و یه دست بشه!

بعدش موش و گربه بازی مسخره شروع شد. مانی که خواب بود. من رفتم حموم و بعد اومدم دراز کشیدم چون از شدت خستگی نمی تونستم روی پام بند باشم! این خورش قیمه بدبخت هم که مونده بود و خورده نشده بود. پس شام هم داشتیم. حوله موهامو عوض کردم و دراز کشیدم. یه سریال خارجی داشت پخش میشد که قسمت سیزدهمش بود. ولی همینطوری توی چرت نگاش کردم. بعد اومدم موهامو سشوار کشیدم و بعدش لپ تاپ رو کشیدم طرف خودم که یه سری به فیس بوک بزنم!!!!!!! مهدی چنان با تحکم گفت: دارم یه مطلبی میخونم!!!!!!!!!! بعد بهم چشم غره رفت!!!!!!!!!!شیطان یه لحظه مات نگاش کردم!!!!!!!!! مگه حرکت من در چه حدی زشت بود که همچین رفتاری باهام بکنه. منم هیچی نگفتم و برگشتم که دوباره موهامو سشوار بکشم. بعد از دو دقیقه لپ تاپ رو هل داد طرفم و گفت بیا!!!!!!! منم محلش نذاشتم. گفت: بهت میگم بیا استفاده کن. بازم محلش ندادم. خواستم بگم: اگه میخوای بدونی رفتارت قشنگه یا نه، بیست و چهار ساعت رفتار برادرت با دیگران رو زیر نظر بگیر!!! عین رفتار خودته با من!!! اگه پسندیدی، که هیچی دیگه. حرفی با هم نداریم!

آخه خودش همیشه شاکیه از اینکه برادرش خیلی با بقیه بد رفتار میکنه. به خصوص با خانمش! ظاهرا همه مون کور عیب خودمون و بینای عیب دیگرانیم!!!!!!!!!!!

بعد ازش پرسیدم شام میخوری؟ گفت آره. منم شام رو گرم کردم و واسه ناهار فردا هم غذا تو ظرفهامون کشیدم. یه ظرف بزرگ هم آوردم و واسه ناهار امروز سالاد زیادی درست کردم. یه کم هم سالاد واسه شام خودم درست کردم و توش ریحون خشک و سرکه سیب ریختم که شام همونو بخورم.

خلاصه مانی بیدار شد و سفره و انداختم و پدر و پسر اومدند که شام بخورند. بعد مهدی گفت: نمیشد واسه منم سالاد درست کنی؟ گفتم: آخه تو که هیچوقت با خورش قیمه، سالاد کاهو نمیخوردی!!!!!!!! گفت: حالا میخورم! و این درحالی بود که مهدی اصلا ریحون خشک و سرکه تو سالاد نمی ریزه. گفتم: برو از تو یخچال یه ظرف بزرگ سالاد هست. بیار بخور!!!!! اونم نرفت. خودم رفتم ظرف سالاد رو آوردم و یه کاسه و سس سالاد فرانسوی و آبلیمو هم آوردم گذاشتم جلوش که بخوره. دیدم نخورد!!!!!!!!!!!!!!! گفتم خب بخور دیگه! گفت: نمی خورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و به این ترتیب این موش و گربه بازی ادامه داشت. یه وقت اونایی که تازه خواننده شده اند، فکر نکنند ما تین ایجر هستیم و چهارده پونزه سالمونه!!! هر دو به سلامتی در آستانه سی و پنج سالگی هستیم به میمنت و مبارکی!!!!!!!!!!!!!! ولی خب، به قول مشاور، ما اصلا بلد نیستیم با هم رابطه داشته باشیم! که دیگه توضیح نمیدم چون مثنوی هفتاد من کاغذه!!!!!!!!!!!

آها یه چیز دیگه. مثلا فکر کنید پریروز که من باهاش حرف نمی زدم، وقتی نشستم تو ماشین، یه فلش گذاشتم که توش دو سه تا آهنگ کردی بود. حالا شما بذارید چهار تا آهنگ. که بعدش هم خاموشش کردم. یه عکس العملی نشون داد شبش که نگو! که چرا آهنگی رو که من دوست ندارم تو ماشین میذاری! از هت ست استفاده کن! و قبلا یه بار که خواستم هت ست بذارم، گفته بود اینجوری فاصله می افته بین مون!!!!!!!!!!!!کلافهبعدش دیروز که نشستم تو ماشین، دیدم نامجو گذاشته صداش هم تا عرش اعلا بلند بود! البته که من خودم نامجو خیلی دوست دارم. ولی مثلا میخواست بگه منم بلدم آهنگ هایی که دوست دارم رو بذارم! که منم در جواب میگم: خب بذار! این که دیگه لجبازی نداره!

پارسال که مشاوره می رفتیم، سر همین موضوع بحث شد. بعد قرار شد یه روز آهنگهای مورد علاقه من باشه، یه روزم آهنگ اون. یا مثلا یه آهنگ در میون.

البته می دونید، به قول شاعر تموم این حرفها بهانه است، بهانه های عاشقانه است!!!!!! که البته عاشقانه نیست چون دیگه عشقی نیست این وسط. فقط گله و شکایته!

وگرنه اصلا ما بشینیم آهنگران گوش بدیم یا جوستریانی فرقی نداره اگه دلامون با هم یکی باشه!!

ای بابا... ول کن!!!افسوس

بیایید ادامه مطلب:


نمیدونم رابطه از کجا گره خورده. اگرم بدونم، نمیتونم بازش کنم. تا چند سال پیش، آدمی بودم که همه چی رو میگفتم. اگه با کسی مشکل داشتم، میرفتم بهش میگفتم. برام غریب بودند دیدن آدمهایی که میذارند غصه تو دلشون بمونه و سالها باهاش سر می کنند. مخصوصا زن و شوهرها با هم! تا ازدواج نکرده بودم، میگفتم با خودم که یعنی چی؟ زن و شوهر از هر کسی به هم نزدیکترند! باید حرفهاشونو با هم بزنند.

اینقدر بی شیله پیله فکر میکردم، که وقتی از مهدی خوشم اومد، رفتم بهش گفتم!!!!!!!!! و گفتم که دوستش دارم! اونم براش جالب بود که یه دختر این کار رو بکنه! سالها بعد از اون جریان، دوباره ما سر راه هم قرار گرفتیم و این بار ازدواج کردیم. مهدی میگه من برای این با تو ازدواج کردم چون نمیخواستم خودمو از این عشق آسمانی (!) محروم کنم! با خودم گفتم چه بهتر با کسی ازدواج کنم که اینهمه بهم محبت داره! البته همون موقع هم بهم گفت که عشق های آسمانی با ازدواج، از اسمون به زمین می رسند. و البته به نظر من گاهی تا زیر زمین و طبقه 3- همکف هم میرسند!!!!!!!!!!!!!!

حالا اینم حکایتی داره که چی شد کار ما به اینجا رسید. راستش تا حالا هزار بار راجع به این موضوع حرفیدم ولی بازم چیزهایی دارم که بگم:

اون اوایل هم من هرچی داشتم بهش می گفتم. اگه از چیزی دلخور بودم، اگه نیازی داشتم. حتی خیلی وقتها برای خیلی چیزها من پیشقدم میشدم. ذات مردها عموما اینجوریه که از دوست دارند زن ناز کنه و اونا نیاز. شوهر ما برعکس بود و هست. دوست داره من همیشه پیشقدم بشم. یه جورایی بدعادت شده. حالا بعد از اینهمه سال و بعد از اینهمه اتفاقات ریز و درشت که افتاده، منم عوض شده ام. دیگه دوست ندارم پیش قدم بشم. دیگه خیلی از نیازهامو نمیگم. خیلی هاشو. شاید این به دو پست قبل برگرده. به محرم و نامحرم بودن. به احساس امنیت و عدم امنیت.

من خیلی لر بودم در اصطلاح (این فقط یه اصطلاحه وگرنه من مخلص لرها هم هستم!) هرچی دلم میخواست میگفتم. در روابط هم خیلی راحت بودم. جلوی مهدی خیلی احساس راحتی میکردم. با خودم میگفتم وقتی اینقدر دوستش دارم، چرا نباید جلوش راحت باشم؟؟!! شاید اشتباه میکردم. شایدم الان اشتباه میکنم. به هر حال آدمها اگه اشتباهشونو بدونند، زندگی شون خیلی بهتره و من هنوز نمیدونم کجا اشتباه کرده ام!

ولی کم کم که از ازدواجمون گذشت، دو تا صفت در مهدی خیلی پررنگ شد: اول اینکه خیلی زود بهم طعنه میزد. مثلا بعد از سالهای شاید سوم و چهارم ازدواج بود شاید که چند بار بهم سرکوفت زد که تو منو میخواستی و من اصراری به ازدواج با تو نداشتم! همین حرف کافیه تا همه احساسات آدم سرکوب بشه. اوایل شاید سالی یه بار و یا چند ماهی یه بار بود. الان دیگه هفتگی یا روزانه شده!!!!!!!!!! دیگه میلی برای شما می  مونه که بخواهید روابطه عاشقانه رو ادامه بدید؟؟!! اینو مشاور هم بهش گفت. گفت که چطور از آشتی توقع داری بهت عشق بورزه در حالی که دائم سرکوفت عشقش رو بهش میزنی؟

و این طعنه زدن ادامه داشت. مثلا یه چیز کوچیکی خونه مامانم اینا میدید، به 24 ساعت نمی کشید که به روم می آورد. مثلا داداشم سر یه موضوعی سرم داد می کشید. هنوز نرسیده بودیم خونه، توی یه بحث باخود یا بیخود، به روم می آورد و اونم به اصطلاح نمک به زخمم می پاشید. این شد که کم کم اگرم از خانواده ام ناراحت میشدم، به مهدی نمی گفتم. اصلا دیگه وسواسی شدم و خیلی مواظب بودم مهدی خیلی از چیزهای خونه بابام اینا رو ندونه. خیلی از اتفاقات محل کارم رو دیگه براش تعریف نمیکردم. مثلا خب الان بعد از هشت نه سال که اینجام، دیگه یه جایگاهی دارم تو اداره. روز شنبه یه جلسه ای بود که من خیلی توی اون جلسه اذیت شدم و شرایطم خیلی دشوار شده تو اداره و ... که جای بحثش نیست. روز شنبه وقتی مهدی اومد دنبالم، همه رو براش تعریف کردم که شرایطم چه جوری شده. و اینکه خب، مجبورم دیگه حداقل دو پنجشنبه در ماه بیام اداره.

یعنی باور کنید تا قبل از خواب، سر یه موضوع کوچیک که اصلا ربطی هم نداشت، برگشت گفت: اینجا اداره نیست که بخوای واسه منم رئیس بازی دربیاری ها!!!!!!!!!! هر کاری میکنی تو اداره است نه جلوی من!!!!!!!!!! این درحالی بود که اصلا من توی اون موقع واسش رئیس بازی در نیاورده بودم. مثلا شما فکر کنید سر اینکه من مخالفم که مهدی و خانواده اش، لب مانی رو ببوسند. خب هم از نظر بهداشتی کار غلطیه، هم من متنفرم کسی لب بچه رو ببوسه! اگه یه مادری بدش بیاد و اعتراض کنه به همچین چیزی، یعنی داره رئیس بازی درمیاره؟؟!!

این روزها فقط از نظر اداری مرتبه من رفته بالاتر. وگرنه من خودمو پایین تر نشون میدم!! ولی نمیدونم چرا مهدی و اون همکارم (رک قدرشناس) این احساس رو دارند. و من بهتون میگم که فقط به خود اونا برمیگرده. چون احساس می کنند من بالاتر رفته ام، فکر می کنند باید یه جوری منو بکشند پایین. مهدی همیشه فکر میکنه منو بکشه پایین، بهتره چون من پررو میشم!!!!!!!!!!!!!! منم در صدد اثبات خودم نیستم. هرچی هستم، هستم.

برای همین روز یکشنبه اومدم اون پست محرم رو گذاشتم! و همون شب فهمیدم که یکی از دلایلی که من و مهدی رو از هم دور کرده، اینه که من دائم مواظبم مهدی چیزی از من ندونه، از رابطه ام با خانواده ام چیزی نفهمه. چون دائم در حال عیب جویی و طعنه زدنه! منتظره ازم آتو بگیره و بکوبه تو سرم!!!!!!!! خب منم بهش پا نمیدم!!! منم بهش اطلاعات نمیدم. پشت دستم رو داغ کرده ام که دیگه هیچی هم از اداره بهش نگم. خونه بریانک هم که یادتونه. مستاجر و خاله ام هر کدوم یه جوری بابامو می آوردند جلوی چشمم، ولی مهدی همراه و محرمم نبود که پیشش درد دل کنم. خب، چه جوری میشه کسی رو که شبانه روز داری باهاش زندگی میکنی، همه اش مواظب باشی چیزی ازت ندونه که بهت طعنه نزنه، بعد آخر شب خودتو بندازی تو بغلش؟؟!!

تو بغل کسی میشه رفت که از تو بغل بودنش احساس امنیت کنی. که آرامش بگیری. قبول کنید تو بغل همچین کسی نمیشه آروم گرفت!!! شاید قبلا میگرفتم، ولی الان نمیگیرم. شاید سنم رفته بالا. یا دل نازک شده ام. ولی دیگه نمی تونم.

شماها که منو نمیشناسید. میخوام یه چیزی بهتون بگم. یه مدته رابطه مون کم شده که خب می دونید. یه دلیلش اینه که شاید مهدی نمیخواد. یعنی نیازی نداره. حالا یا مشکل داره یا با من نمیخواد یا هرچی. خب من نیاز دارم و مشکلی هم ندارم. پس قاعدتا وقتی قراره رابطه پا بگیره، من باید استقبال کنم! ولی دقت کرده ام که چند باره که رابطه هم میخواد پا بگیره، من پا پس میکشم!!!!!!! چرا؟ به دو دلیل. یا قبلش از مهدی دلخوری دارم، به خاطر اینکه رفتارهاش خیلی خیلی با من تند و تحکم آمیزه (صفت دوم مهدی که آزارم میده) و یا اینکه مهدی میخواد از موضع بالا، رابطه رو کنترل کنه. با یه چیزی شروع میکنه که منو آزار میده. بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم. اینقدر بدونید که منو پس میزنه. و وادارم میکنه علیرغم میلی که برای انجام کار دارم، ولی نتونم کار رو ادامه بدم یا اصلا شروع کنم! خب، مودی هم هست که دیگه معرف حضورتونه این صفتش!

اگه بریم پیش روانپزشک، شایدم بگه منم دچار مشکل شده ام! نمیدونم! ولی نمی تونم رفتارها و حرفها و کلا روح کنترلگری که بر رابطه مون حاکمه رو نادیده بگیرم و کنارش آروم بگیرم!

قبلا هم گفته ام، بزرگترین عاملی که باعث شده رابطه مون به این روز بیفته، اینه که هر چیزی روی رابطه مون تاثیر میذاره. خب بیچاره رابطه، دیگه کمرش شکسته!!!!!!!!!!گریه

یکی از دوستان عزیزم، پیشنهاد سکس تراپی رو داد. ولی مهدی نپذیرفت!

 

[ سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ