چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

یه سری مناسبت های کاریه که نمیشه درش شرکت نکرد. البته مرگ و میر واسه همه هست و آدم همیشه باید برای تسلای بازماندگان، شرکت کنه تو اینجور مراسم. ولی بعضی مراسم یه کم جنبه اداری پیدا میکنه.

مادر رئیس هیات مدیره مون فوت کرد هفته پیش که خدا بیامرزش. (من چند ماه با ایشون مستقیم کار کرده ام.) یه مراسم داشتند تو شهرک غرب که ساعتش خیلی نادخ بود!! شش و نیم تا هشت شب! بعد فکر کنید من اگه برم تو قسمت خانمها، کی میخواست به ایشون خبر بده که منم بوده ام! ساعتش هم که بیخود بود. این بود که از خیرش گذشتم. ولی دیروز خبردار شدم که یه مراسم هفتم هم در غرب تهران گرفته اند. دیگه نمیشد نرم!!!!!! حالا همه اش داشتم حساب میکردم که چه جوری برم و برگردم. خلاصه اینجوری شد که من و مدیرعامل و یکی از بچه های مالی، با راننده و ماشین شرکت رفتیم اونجا. خب، خیلی زود رسیدیم. به طوری که من وقتی رفتم تو مسجد، دیدم خانمهای عزادار، هنوز جاگیر نشده اند و من زودتر از اونا نشستم! هیچکس رو هم نمی شناختم. قرار شد ده دقیقه بعدش بیام بیرون! خلاصه بیرون اومدم و دم در خوشبختانه با دختر ایشون مواجه شدم و خودمو معرفی کردم و اومدم. خود صاحب عزا هم از دور منو دید! سر راه پیاده شدم و رفتم شهران. راستش خوب بود چون ساعت پنج خونه مامانم اینا بودم.

سر راه از شهرزیبا واسه مانی دو جفت دمپایی قرمز طرح ماشین کار خریدم که خیلی خوشم اومد از طرحش!! یکی واسه دستشویی خونه خودمون و یکی واسه دستشویی خونه مادرشوهرم!!! یک جفت راکت سایز کوچیک هم واسش خریدم که هر دقیقه نخواد راکت بچه های همسایه مامانم اینا رو بگیره و به هوای بازی کردن، سرش رو بکوبه زمین! البته وقتی آوردمش خونه، دیدم صفحه راکته حالت تلقی داره و وقتی توپ بهش میخوره، مثل بمب صدا میده! باید برم نخ ماهیگیری بخرم و بشینم واسش تور ببافم که دیگه صدا نده. البته دقت کنید که گفتم باید... حالا کی میشه این کار رو کرد، خدا داند!نیشخند

خلاصه رفتم و مانی رو آماده کردم و طبق معمول دل نمی کند که بیاد، ولی با هزار تا دوز و کلک آوردمش. راستش این روزها خیلی خسته ام. یعنی حجم کارم دو برابر شده تو اداره و پنجشنبه پیش هم که مجبور شدم بیام، این پنجشنبه رو هم میام. یعنی فردا. یعنی توی اون جلسه کذایی روز شنبه قرار شد این کار انجام بشه و من هر ماه، دو تا پنجشنبه رو حداقل بیام. البته اونا گفتند دو روز در هفته هم باید تا هفت شب بمونم، که عمرا زیر بار نمیرم و نرفتم.

کلا آدمهای جالبی اند. فکر کنید مسوولیت های قبلی رو دوباره دادند به من. یعنی من الان رسما و اسما جای دو نفر دارم کار میکنم. اونوقت پنجشنبه ها هم افتاد رو کولم، حالا میگن دو روز هم هفت شب بیا. بهشون گفتم: یه بارکی بهم بگید برم بمیرم دیگه!!!! چون همه می دونید که من مشکل دیسک کمر و گردن دارم و از یه حدی بیشتر نمی تونم پشت میز بشینم. تازه عصرها هم که باید یه مسیر شمشی و قمری رو برم تا شهران مانی رو بردارم و برگردم انقلاب. بعدش هم توی خونه شیفت دوم کار شامل کارهای خونه شروع میشه!!!!!!!!!! خداوکیلی آرنولد هم باشه، می ترکه!!!!!! نیرو هم که سر کار بهم ندادند. یعنی یه خانمی رو آورده اند واسه یه طبقه پایین تر که طفلی هیچ تجربه کاری نداره. ولی خیلی مودب و با شخصیته و دوست داره کار یاد بگیره. من سعی میکنم همه فوت و فن های کار رو یادش بدم و هرگز هم از این نمی ترسم که فردا یاد بگیره و واسم شاخ بشه.

درسته این تجربه رو داشتم که طرف شاخ شد و تو روم وایساد، ولی باز هم میخوام این کار رو انجام بدم. چون شاید این یکی این کار رو نکنه!!!!!!! و دیگه اینکه اگه این نیرو بتونه همه کارها رو انجام بده و یاد بگیره، من خیالم راحته که می تونه به جای منم وایسه و وقتهایی که نیستم، لااقل موبایلم، سه بار زنگ بخوره به جای سی بار!!!!!!!!!!

دیشب آتش بس بود! یه کم با هم حرف زدیم! احساس میکنم مدل حرف زدنمون متفاوت شده!!! جدا از اینکه از خیلی از حرفها فاکتور می گیرم و کلا بی خیال مسایل اداره میشم، ولی خودم از این تفاوت خنده ام میگیره!!! در کل بد نبود رابطه!!! عشقولانه هم نبود.

البته اینم بگم که مهدی یه اخلاقی داره که دیگه شما قضاوت کنید. کلا آدم بی خیالیه توی این چیزی که میخوام بگم. مثلا فکر کنید همه وسایلش رو میذاره تو ماشین! مثلا مدارک ماشین همیشه توی داشبورته!!!!!!!!! موبایل و کیف پولش هم که هر یه روز در میون جا می مونه تو ماشین. پارکینگ هم نداریم. در منطقه ای بین انقلاب و جمهوری هم خونه مونه!!! دیگه حتما تا حالا متوجه شده اید که پریشب در ماشین باز مونده و دزد محترم اومده همه ماشین رو ریخته به هم. جالبه مدارک ماشین رو نبرده، ماشین رو هم نبرده، ولی کیف پول مهدی رو برده! صد تومن ناقابل توش بود!!! کارت ملی و کارت سوخت مهترین چیزهایی بود که تونستیم به دزد عزیز تقدیم کنیم! کارت سوخت که به دردش نمیخوره چون رمزش رو نداره! گواهینامه مهدی هم باید تمدید میشد و ازش چند ماهی می گذشت، می مونه کارت سوخت که چون ماشین به اسم منه، باید یه روز برم پلیس به علاوه ده و ضربدر دو هزار مراجعه کننده!!!!!!!!!!!

کم بود جن و پری، یکی از دریچه پرید!!!!!!!!

حالا کی بشه بتونم مرخصی بگیرم و برم، خدا می دونه. احتمالا شنبه برم. البته اگه این مراکز پنجشنبه باز باشه فردا یه سر از اداره میرم. ولی بعید می دونم.

اگه می بینید رابطه دیشب خوب بود، چون اون یه کاری کرده بود و من سرزنشش نکردم. حالا ببینید اگه من این کار رو کرده بودم چی میشد! مانی عادت داره با سوییچ ماشین بازی کنه! همیشه من غر میزنم که سوییچ رو نده دست مانی ولی آقا مهدی گوشش بدهکار نیست! ظاهرا پریشب که مانی باهاش بازی کرده، در ماشین رو باز گذاشته، دزد هم سر فرصت اومده کیف پول رو برده!!! همین که ماشین رو نبرده جای شکرش باقیه!!

[ چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ