چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

امروز بازم پنجشنبه است و من اومده ام اداره. طبق قرار قبلی، دیروز من و مهدی از سر کار رفتیم خونه مامانم اینا و مانی رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان مهدی!!! از عباس آباد به شهران و از شهران به دیباجی!!! دوساعت و نیم توی راه بودیم. بیچاره مهدی که از پا و کمر افتاد از بس کلاج ترمز عوض کرد.

و بیچاره آشتی که دیروز عصر چقدر غصه خورد!!!!!! (آیکون آشتی خود دوست!!!)خجالت

خب، زندگی آدمها یه جوریه که هرچی که میرن جلو، حتی اگرم شرایطشون نسبت به قبل تغییر نکنه، ولی هر روز یه چیز جدیدی از زندگی دستگیرشون میشه! به قول پائولو کوئیلو توی یکی از کتابهاش: اگه هنوز زنده ای، به خاطر اینه که هنوز به جایی که باید برسی، نرسیده ای!

دیروز تو راه رفت به خونه مامان مهدی، مانی تو بغلم خوابش برد. صندلی ماشین داره ولی وقتی عصرها میخوایم بیاریمش، توی اون نمی شینه. شاید به خاطر اینه که از صبح پیش من نبوده و دوست داره بغل من باشه. به هر حال تو بغلم خوابش برد و من و مهدی هم داشتیم با هم حرف میزدیم. راستش شب قبلش به قول شبنم عزیز، یه سر رفته بودیم لندن و من به حرف دوستان گوش کرده بودم و این موضوع رو پس نزده بودم!!!!!!!! یعنی یه جورایی حتی مقدمات کار رو فراهم کرده بودم و از صبح هم که تو هر فرصتی که با مهدی تلفنی حرفیده بودم، یه جورایی راجع به دیشب بود و تحریک برای بعد!!! (ببخشید مجبورم اینجوری توضیح بدم!)

خلاصه تو راه رفت هم در مورد این موضوع صحبت شد و هر دو هم خندیدیم. یه کم که رفتیم جلوتر، مهدی گفت: میخوام یه چیزی بهت بگم، ولی بذار برای یه وقت مناسب. الان داریم میریم خونه مامانم اینا، بیخودی اعصابمون خرد نشه. نگران شدم و ازش خواستم بگه چی شده.

جریان این بود:

 


نمی دونم کدومتون آرشیو رو خونده یا نخونده. سال 87 ما هنوز بچه نداشتیم. قرار شد بریم مالزی. یعنی از یه دانشگاه تو مالزی واسه ادامه تحصیل واسه مون پذیرش اومد. قرار شد مهر 87 بریم اونجا. زمانی بود که خرید و فروش خونه راکد بود و اصلا نمیشد خونه ای فروخت یا خرید. ما هم که توی خونه پدربزرگ مهدی بودیم (مثل الان) و البته می دونید که چهار دونگش مال پدر مهدیه و دو دونگش مال عمه مهدی! برنامه این بود که اون خونه فروش بره و پدر مهدی از سهم خودش مثلا بیست سی تومن به ما بده که بریم مالزی.

ما حتی کارتون هم آورده بودیم تو خونه که وسایل رو بسته بندی کنیم. خلاصه دردسرتون ندم. اینجوری شد که خونه فروش نرفت و پول دست ما نیومد و ما واسه آبان تمدید کردیم و تا آبان هم معجزه ای پیش نیومد و کلا رفتن مون کنسل شد. اون سالها مهدی معلم بود و چون قرار بود مهر بریم، از شهریور اعلام کرده بود که دیگه مدرسه نمیاد. البته منم به مدیر مستقیمم گفته بودم و حتی نامه استعفا رو هم نوشته بودم! ولی خب، مهدی دلش نمی اومد مدرسه برنامه ریزی کنه و مهدی یه دفعه 5 مهر بگه خداحافظ من رفتم مالزی!!!!!!!

خلاصه رفتن ما کنسل شد ولی مهدی بیکار شد. یعنی دیگه نمی تونست برگرده مدرسه چون جاشو به یه معلم دیگه ای داده بودند. اون اولین فاز بیکاری مهدی بود که تا مهر سال دیگه اش طول کشید و با سه ماه قبلش که بازم مدرسه تعطیل بود، شد 15 ماه! این بماند.

بعد تو اون برهه که ما دست و پا میزدیم که خونه فروش بره، مهدی گیر داد به خونه بریانک. حالا شما فکر کنید که خونه 37 متری بریانک چی بود که فقط نصفش به اسم من بود و تازه اونم جز خونه ها حساب میشد و شرایط رکود شامل اونم میشد. ولی مهدی هی گیر میداد که خونه رو بفروشیم!!!!!!!!! خب، فروش نمی رفت که! تازه چون ما در اوج گرونی اونجا رو خریده بودیم، اگرم می فروختیمش، همون پول خودمون هم دستمون نمی اومد. ولی مشکل اصلی رکود خرید و فروش خونه بود. خلاصه ما نرفتیم و تموم شد تا حالا. بعدا هم دیگه اقدام نکردیم. بنابه یه سری شرایط. اینا رو تا اینجا داشته باشید.

دوره بیکاری دوم مهدی که اونم پونزده ماه طول کشید، از خرداد 89 در حالی که من سه ماهه باردار بودم اتفاق افتاد و تا مرداد 90 زمانی که مانی هفت ماهه بود ادامه پیدا کرد!! بعد که مهدی رفت سر کار، شکر خدا دیگه نرفت مدرسه. یه توی یه شرکت رفت شد مدیرعامل!!!!!!!! یعنی می خوام بگم پارتی اینجوریاس!!! البته در اینکه آدم لایق و کاربلدیه حرفی نیست ولی تو اون مدت بیکاری، من با اون شکم خوشگلم (!) چه جاهایی که برای کار ایشون نرفتم و به چه کسانی التماس نکردم!!! خودش هم که دیگه هیچی. دیگه جنبنده رو کره خاکی نمونده بود که ما بهش نگیم واسه کار مهدی. که شکر خدای مهربون، این کار واسش جور شد. حقوقش هم خوب بود.

من از همون اول به مهدی گفتم به هیچ کاری اعتباری نیست. بیا خرد خرد پس انداز هم بکنیم. چون می دونید. در دوران بیکاری، آدم همه اش داره از جیب می خوره و دیگه پس انداز کیلویی چند؟؟!! اول غرغر کرد و بعد پول جمع کردیم و شد سه میلیون گذاشتیم حساب لوتوس بانک پارسیان. بعد من گفتم بیا همینطوری دوباره پس انداز کنیم. تا اینکه به پیشنهاد من، یه حساب مشترک باز کردیم و هر دو از طریق اینترنت بانک به اون حساب مشترک پول می ریختیم. خب البته حقوق مهدی دو برابر منه و اصلا قسط نمیده. ولی من بابت خرید همین ماشین زیر پامون از شرکت وام گرفتم که ماهی دویست و چهل هزار تومن از حقوقم کم میشه. ماهی پنجاه هم بابت یه وام دیگه به مادر مهدی میدم، ماهی سی تومن هم بابت بیمه عمر مهدی چند ساله که دارم میدم!!!!!!!!!!که البته خودش همیشه مخالفه ولی من در بدترین شرایط این کار رو ادامه داده ام. خلاصه اینکه هر دومون تو زندگی خرج می کنیم و خداییش مهدی اصلا هم خسیس نیست.

تا اینکه این پس اندازمون رسید به دو میلیون و پونصد هزار تومان. وقتی حدود یک ماه پیش جریان خونه بریانک پیش اومد، قاعدتا وقتی مستاجر میخواد پاشه، باید مستاجر بعدی بیاد و پول بده به صاحبخونه، تا صاحبخونه بتونه پول قبلی رو بده. از اونجایی که این مستاجر بسیار بی تقوا و بی شرف بودند، تلفن جواب نمی دادند (اونکه زده بودند قطع کرده بودند. موبایل هم جواب نمی دادند) و هیچ بنگاهی نتونست مشتری ببره واسه اونجا. ما هم دیدیم اولویت با بلند شدن این با شرف هاست. بهتره پاشن بعد ما یه فکری به حال خونه می کنیم. حالا ماهی صد و هفتاد هزار تومن هم باید بابت قسط بانک مسکن خونه، بدیم به بانک که همیشه از محل اجاره اش در می اومد!!!!! حالا یه کم کمتر، یه کم بیشتر!

خب، در شرایط اون وقت، از پنج و نیم، دو و نیمش رو من و مهدی دادیم، سه تومنش هم خاله ام داد که حالا یه دویست و پنجاه تومن هم ما بدهکاریشونیم که مهم نیست و با هم حساب داریم!

خلاصه این پس انداز اینجوری رفت و البته تا مستاجر بعدی بیاد و بهمون پول پیش بده. یعنی دوباره برمیگرده سر جای خودش.

بعد از این مقدمه کوتاه (!!!!) بریم سر دیروز. مهدی گفت: وقتی پای پس انداز میشه، هر دو با هم پس انداز می کنیم. ولی وقتی من میگم خونه بریانک رو بفروشیم، تو یه پا وایمیسی و میگی نمی فروشم! این چه جور اشتراکیه که من و تو داریم؟؟!! من پول میذارم تو حساب مشترک، ولی تو می بری میدی به مستاجر و من هیچ اختیاری روی اون خونه ندارم!!!!!!!!!!!

من: تعجبتعجبتعجب

یه توضیحی اینجا بدم: مهدی خیلی از این خونه بریانک بدش میاد! تا حالا هزار بار خواسته که بفروشیمش! اون یه بارش بابت مالزی بود که اونم فروش نرفت. وگرنه تا حالا چند بار گفته که من از اینجا بدم میاد و دوست ندارم باشه! مثلا یه بار پارسال می خواستیم خونه نزدیک مامانم اینا رهن کنیم که مشکل مانی حل بشه، گفت بفروشیمش. یا بار بحث سر وسایل خونه خریدن بود، گفت بفروشیمش !!!!!! (خونه رو بابت خرید وسایل خونه بفروشیم!!) و هر بار به هر دلیلی که شما فکر کنید. آها. مثلا پارسال میگفت خونه رو بفروشیم پولشو بده من باهاش کار کنم. مثل دلار بخره!! یا زعفرون بخره و با این خرید و فروشها کاسبی کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

منم دیروز بهش گفتم: ببین! طرف زنش خونه داره، برگشته به من میگه به خاطر اینکه خانمم یه پشتوانه مالی داشته باشه، یه زمین به اسمش خریده ام!!!!!!!! اونوقت من که دارم میرم سر کار، حق ندارم سه دونگ یه خونه سی و هفت متری که دوازده میلیون از وام بانک مسکنش مونده و هیچی نداره، داشته باشم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

بعد حرف کشیده شد به خانواده اش و رفتارهای اونا. اونوقت مهدی هم فحش کشید به خانواده اش که آره اونا فلان و بهمانند!!!!!!!  منم گفتم: چه ربطی داره؟ تو داری فحش ها رو همینطوری میدی.ولی من در واقعیت بهت میگم. من یه زنم که به فردا و به زندگی با تو اطمینان ندارم. هنوز پول خونه بابات به دستت نرسیده، داری حساب مشترک رو جدا می کنی و میگی که نمیخوای پول بذاری تو حساب مشترک. الان پشت پرایدی نشسته ای که من دارم قسطش رو میدم. فردا مامانت قراره پنجاه میلیون بابت ماشین بهت بده!... اینا مهم نیست. من همین فردا از یکی قرض میکنم و این دو میلیون و پونصد تومن رو میدم بهت. به حساب خودت هم میریزم. چون ظاهرا دیگه حساب مشترکی بین مون قرار نیست که باشه. ولی اینو بدون که من به عنوان یک زن احتیاج دارم یه چیزی پشتوانه ام باشه. حالا تو بگو سه دونگ یه خونه سی و هفت متری!!!!!!!!!! تو راست میگی. من آدم خود رای هستم. این درسته. من اگه چیزی باب میلم نباشه، خدا هم بیاد پایین انجامش نمیدم. اون سالها هم خرید و فروش خونه راکد بود. ولی منم دلم نبود که بفروشمش و اصلا هم دلم نبود که بریم خارج. مثل الان. چون به تو اطمینان ندارم. چون نمی دونم فردا تو غربت چه رفتاری باهام می کنی. اینجا که اینه، وای به حال اونجا. چرا بیخودی خودمو بندازم تو هچل؟! خیلی خوش پر و پایی، لب خزینه هم می شینی؟؟!! تو راست میگی. من آدم مادی هستم. وقتی میرم یه جنسی بخرم، کرایه مغازه طرف رو نمیدم و بیام بیرون. جا داشته باشه چونه می زنم. اگه جای دیگه ارزون تر باشه، میرم از اونجا میخرم. چون با این جسم داغونم میرم سر کار و پول درمیارم. دلم نمیاد پولمو الکی بدم بره. الانم حاضر نیستم اون خونه رو بابت دلایل مسخره بفروشم. شاید یه روزی فروختمش ولی بنا به دلیلی که قانع کننده باشه...

بعدش سرمو کردم رو به آسمون. بغضم ترکید و گفتم: «خدایا همیشه منو سالم نگه دار که بتونم کار کنم. چون فردا معلوم نیست اگه نتونم کار کنم و پول دربیارم، این چه رفتاری میخواد با من داشته باشه.» بعدش هم به جون مانی قسم خوردم که فردا هرجور که شده اون دو و پونصد رو بهش برگردونم. به حساب مشترک هم نه. به حساب شخصی خودش. چون اون بیشترش رو داده و حق اونه. اونایی هم که من دادم مهم نیست... دیگه برام بی اهمیته. وقتی در سال هشتم نهم زندگی، هر روز داره یه پرده از این زندگی کنار میره، دیگه مهم نیست که آدم چقدر پول از دست میده.

خب، یادش رفته. یا اصلا به چشمش نمیاد که تا لحظه ای که برم زایمان کنم، کار کردم و پول بیمارستان رو خودم کنار گذاشتم بعد رفتم خوابیدم بیمارستان و زاییدم. که تا شش ماه بعد از زایمان هم همچنان داشتیم از حقوق من توی مدت مرخصی ارتزاق می کردیم. که یه پا وایسادم و نذاشتم بره تو آژانس کار کنه!! اولا که ماشین نداشتیم دوما دلم نمیخواست با فوق لیسانس بره تو آژانس و روی ماشین مردم کار کنه. همون موقع باباش ماشین داشت که بهش نداد بره باهاش کار کنه! ولی خب، الان ماشین باباش دست داداش کوچیکه است که تبدیلش کرده به لگن. که هر وقت خواستم بهش پول بدم، یواشکی گذاشتم تو کشو کمدش که غرورش جریحه دار نشه. که ریختم به حسابش تا نشکنه!!! ولی الان....... بعد از نه سال........... از اینکه با هم حساب مشترک داشته باشه، دردش میگیره.... با من!!!! با آشتی...

جالبه دیروز میگفت من دم رفتن به آمریکا بودم ولی تو رو انتخاب کردم. تو گولم زدی. بهم گفتی باهام میای خارج، ولی دروغ گفتی. میگه اون موقع یه خانم دندونپزشکی بود از آشناها که حاضر بود با من ازدواج کنه. ساکن آمریکا بود و من به خاطر ازدواج با تو از خیر آمریکا گذشتم!!

منم گفتم: مشکل خودت بود. تو که دیوانه آمریکایی، باید با اون خانم میرفتی. تو بد انتخاب کردی. بعدش هم، آخه من وامونده بودم. خب، کسی نبود با من ازدواج کنه، برای همین به هر کلکی متوسل شدم که با تو ازدواج کنم. چون تو موقعیت مالی و شرایط خیلی توپی داشتی. نمی تونستم ازت بگذرم. مرض داشتم. الکی خودمو عاشقت نشون دادم که بتونم باهات ازدواج کنم. الکی گفتم باهات میام خارج ولی دروغ گفتم. به قول خودت خرم از پل گذشت. من همینم که می بینی. یه کلاش دروغگو. شکر خدا داره پول دستت میاد. پونصد میلیون کم پولی نیست. هر جور دوست داری خرجش کن. کار خوبی میکنی حساب مشترکت رو هم از من جدا می کنی. الان که داره پول دستت میاد حق داری اینقدر نکته بین بشی. ولی خب، من مادی ام!!! نه تو. تو هم وجودت معناگراست و خیلی بالاتر از پول فکر می کنی!!!!!!!!!!!!!!!!»

و دیگه دست خودم نبود. همه اش این بغض لعنتی گلومو فشار میداد. نه که فکر کنید خیلی تعجب کردم. نه، اینم ادامه همین روند زندگیه. آخرش به همین جا ختم میشد نهایت. تا آخر شب هم که خونه مامانش اینا بودیم، من با اونا حرف می زدم و می خندیدم. ولی یه وقتهایی دلم میخواست اجازه بدم بغضم بترکه. آخه واقعا گلوم درد میکرد از این بغض. مثل قلبم که تیر می کشید از این غصه...

امروز صبح هم ماشین رو برداشتم و اومدم سر کار. تا نفس دارم کار میکنم چون نمیخوام محتاج کسی باشم. چون واقعا نمی دونم فردام چه جوری قراره بشه. فقط باید روی پاهای خودم وایسم. فقط از خدا برای خودم و بقیه سلامتی میخوام. که بتونم کار کنم و روی پاهای خودم باشم!!!!!!!!

میدونم خیلی طولانی شد. ولی اینم باید بگم. دیروز بهش گفتم: بالاخره اگرم من و تو از هم جدا بشیم، ازدواج دوباره هم نداشته باشیم، شاید یه ب.غ.ل.خ.و.ا.ب داشته باشیم. (منظورم با ایشون بود. وگرنه که من رسما غلط بکنم!) اونوقت ببینم اون خانم هم مثل من اینجوری باهات راه میاد و تحملت میکنه؟! اونوقت جواب میده بهم: چیه، چند وقته خیلی این مساله برات مهم شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این خیلی برام درد داشت! همه نیازمو ازش پنهان میکنم که نکنه اگه مشکلی داره، تو فشار نباشه. حالا که دو روزه دارم یه جوری رفتار میکنم که یه کم تحریک بشه، بهش بدهکار شده ام؟ دیشب هم میگه: نه آخه. یه مدته داری اسم نفر سوم رو میاری!!!!!!!!

چرت میگه اساسی! چطور ممکنه من بیام پیش شوهرم، اسم نفر سومی رو بیارم. همه اش چرته. همه اش فرافکنیه. واقعا مساله ج.ن.ص.ی. براش در اولویت آخره، دیده که دو روزه دارم تلاش میکنم رابطه برقرار بشه، ترسیده. میخواد یه جوری از سر بازش کنه. خب مهم نیست. مثلا اگه این اتفاق برای من نیفته می میرم؟؟!! اون بدتره یا مرگ احساس و غرورم؟ مهم نیست. ولی اینکه پرت و پلا بگه و بخواد بهم تهمت مفت بزنه، تا کجا می سوزونتم. وگرنه من اگه با کس دیگه ای باشم، میام به شوهرم میگم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

در پی اثبات خودم به هیچ کس نیستم. طلایی که پاکه، چه منتش به خاکه!!!!!!!!

[ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ