چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

اول از محبت همه دوستان خیلی سپاسپگزارم که پابه پای ناراحتی هام، اینقدر دلسوزانه همدردی می کنند. واقعا اینجا و شما عزیزان بهم دلگرمی میدید. سبز باشید و پایدار!قلب

راستش یه مدته میخوام در مورد یه چیزی صحبت کنم که قبلش اینو هم بگم که من روز پنجشنبه دو میلیون و نیم رو جور کردم و ریختم به حساب شخصی مهدی. البته اونم جمعه صبح دوباره برش گردوند به حساب مشترکمون! هرچند که دیگه برای من پشیزی نمی ارزه! پنجشنبه هم که من سر کار بودم و بعدش رفتم خونه مامانش اینا و عصر هم با هم برگشتیم خونه خودمون! این دو روزه اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه اخلاق مهدی غیرقابل تحمل تر شد! منم کلا باهاش حرف نمی زدم. تا اینکه دیروز بعد از یک سلسله حرکات عصبی و مسخره، گفت یه فیلم دارم اگه خواستی با هم ببینیم! راستش دلم براش سوخت که اینقدر بی ثباته. هیچی نگفتم تا دیشب بعد از اوشین که فیلمه رو دیدیم.

دیگه هیچی از رابطه نمیگم چون داغونه. ولی در عوض میخوام راجع به یه چیز دیگه ای براتون بنویسم. شاید به درد خیلی ها بخوره!!!

من در یک خانواده ای بزرگ شده ام که مادر خیلی زحمتکش بوده. البته همه خانواده های ایرانی، همین مدلی اند. اما مادر من علاوه بر اشتغال (آموزگاری)، تمام مسوولیت های خونه رو به عهده داشت. همه خریدها با مامان بود و کلا بابام به جز کار بیرون، هیچ کاری رو انجام نمیداد!!!!!! بابام از مدرسه که می اومد، فیلم میدید، دراز می کشید، موسیقی گوش میداد و ... تا فردا صبح که بره مدرسه!!! البته وقتی ما کوچیک بودیم، تربیت ما با بابام بود. ما رو پارک می برد، برامون قصه میگفت و کلا آموزشمون دست بابا بود. ما با این مدل دیگه خو گرفته بودیم. خب، مسلما فکر می کردیم درست همینه و غیر از این نیست. مثلا وقتی من مردی رو می دیدم که خرید کرده و داره می بره خونه، تعجب میکردم که اینا دیگه چه جور خانواده ای هستند!!! چرا بچه ها نیومدند خرید؟ پس مادر خونه کجاست؟ چقدر زن این خونه تنبله!!!!!!!!!!!!سوال نمی دونم متوجه منظورم میشید یا نه. خب، توی خانواده ما اینجوری جا افتاده بود. یعنی مامانم به خاطر اینکه صدای بابام درنیاد، همه کارها رو یه نفره انجام میداد!!! تازه ما از اون خانواده های خیلی پر رفت و آمدیم. خیلی زیاد!!! چون اون موقع اکثر فامیل مون کرمانشاه بودند، هر کی کارش می افتاد، می اومد خونه ما. مثلا فلان پسرخاله ام، دو سال سربازی اش خونه ما بود! فلانی میخواست زن بگیره، مراسم عقدش خونه ما بود. فلانی میخواست زایمان کنه، کی بهتر از مادر من برای پذیرایی. خب، همه فامیل هم بابت هر مراسمی می ریختند خونه ما. اینا بماند، شما فقط ببینید مادر من چقدر کار و مسوولیت روی دوشش بود!

خب، مادر من غیر از اینکه همه کارها رو انجام میداد، شم اقتصادی هم داشت. برعکس پدرم که در امور مالی خیلی محتاط بود و خیلی دیر دلشو به دریا میزد، مامانم سر بی آب، زیاد می تراشید! مثلا یادمه یه مدت میرفت و می ا ومد، تا اینکه یه روز اومد و گفت: بچه ها خونه خریدم!!!!!!!!! یعنی فکر کنید با هیچی، یه خونه تو گیشا خرید!!!!!!!!!!! منظور از هیچی، یعنی پول فروش دو تا ماشین صفر که به نام خودش و پدرم بود و پول رهن خونه و وام و یک میلیون تومنی که قرض گرفتیم!!!

شاید باورتون نشه که بابام هنوزم غر اون خونه رو به مامانم میزنه!!!!!!!!!!! ولی مامانم کار خودشو کرد و الان ما صاحب اون خونه ایم!!! اینجا در مورد روابط پدر و مادرم نمیخوام صحبت کنم. فقط از دور میخوام نظرتون رو جلب کنم به اون زندگی، که خب، زنی مثل مامانم که اینقدر عرضه داشت و از پس همه کاری برمی اومد، رفتارش هم با پدرم، یه کم عجیب و غریب بود. در نهایت احترامی که به پدرم میذاشت، ولی همیشه یه غروری داشت که همین غرور کار دستش داد. مثلا میگفت: چرا بگم برو نون بخر، خودم میرم!! چرا بگم برو فلان کار رو بکن، خودم میکنم!!!!!!!!! و همین پایه خیلی رفتارهای بد شد.

مثلا اگه از اول زندگی به پدرم یاد میداد که وقتی نون توی خونه نیست، به جای هوار کشیدن بره نون بخره، نه اینکه وقتی نون نیست، بابام هوار بکشه که چرا من برم؟ بعد مامانم خودش بره بخره! این بدترین کاره. یعنی ما به جای اینکه چیزی رو به طرفمون یاد بدیم، خودمون انجام بدیم. این سیاست غلطیه و بقیه رابطه رو هم خراب میکنه. سالها وقتی پدر و مادرم توی جمع حرف می زدند و با خنده به طرف می گفتند که پدرم در عمرش بلد نیست هیچی بخره و حتی کفش و لباسش رو هم مامانم براش میخره و حتی موهاش رو هم مامانم سلمونی میکنه!!!!!!!!!!!!!!!! همه می خندیدیم. به نظرمون یه مساله طنز بود!!!!!!! ولی به نظر من ـ الان و در این سن ـ خیلی دردناک بوده. فاجعه بوده. یعنی چی که همه مسوولیت های خونه با زن خونه باشه. پس اون مرد چه کاره است؟! البته مامانم همیشه به این شیوه زندگی افتخار کرده و یه وقتهایی فکر میکنم مامانم شاید لذت می برده از اینکه همه کارها رو خودش بکنه! البته اینکه چند ساله پدرم محبتش رو از مادرم دریغ کرده و مامانم خیلی بیشتر دلش میخواد از بابام توجه ببینه، دیگه خواسته اش نیست!

این جنبه کار کردن و مسوولیت داشتن بود. ولی یه چیز دیگه ای هم هست. کلا مادر من در خانواده ای بزرگ شده که علیرغم احترامی که برای شوهر قائلند، ولی یه غروری هم دارند که خیلی زود از موضع خودشون کوتاه نمیان! حالا برای اینکه متوجه منظورم بشید، من میرم سراغ خانواده همسرم:

این روالی که گفتم، در خانواده همسرم برعکسه. جنبه کار رو نمیگم. جنبه شوهرداری رو میگم. اینطوری که مثلا هفته پیش ما منزل مادر همسرم بودیم. بعد داماد بزرگه برای رسیدن به اونجا، توی ترافیک مونده بود. البته یه جا مسیر رو هم اشتباه رفته بود و کلا یک ساعت داشت دور خودش می چرخید. بعد که زنگ زد که بیاد، خواهرشوهرم هول شد و گفت: وای الان از این ترافیک عصبانیه!!!!!!!! بعد مادرشوهرم خطاب به دخترش گفت: بدو بدو از دلش دربیار!!! خواهرشوهرم هم با وجود اینکه کمرش درد میکرد، ولی رفت جلوی شوهرش و باهاش خوب برخورد کرد! بعد با هم رفتند آشپزخونه و به شوهرش غذا داد.

وسط نوشت خیلی مهم:

آدمها با هم فرق دارند. مثلا همین خواهر شوهرم که گفت شوهرم عصبانیه، ما در شوهرش عصبانیتی ندیدیم! پسره با خنده وارد شد!!!!!!!!!!!!!! البته خب، شاید برای ایشون، اون حالت عصبانی بوده!!! چون اگه مهدی بود، وقتی از در وارد میشد، چنان در و می کوبید به هم و یه حالتی به قیافه خودش میداد که همه بفهمند که چقدر عصبانیه و عمرا کسی نتونه بره طرفش!

برمیگردیم به حرف خودمون. اگه این اتفاق تو خانواده من افتاده بود، یعنی مثلا مهدی تو ترافیک گیر کرده و میخواست بیاد خونه مامانم، هرگز مامان من نمیگفت که برو از دلش دربیار! چه با خودش فکر میکرد ( فکر می کردیم) خب، ترافیک به ما چه مربوطه؟ ما چرا باید از دلش دربیاریم. خودش باید بفهمه که ما مقصر ترافیک نیستیم. بیخود هم میکنه که باعصبانیت وارد خونه بشه و اعصاب همه رو خرد کنه!!!!!!!!!!!!!!! ممکنه مامانم هرگز عکس العمل نشون نده ولی در نهایت نظرش اینه. و یه وقتهایی که احساس کنه من زیادی دارم به مهدی باج میدم، بهم میگه!!! یادم میاره که نباید جلوی مهدی خودتو کوچیک کنی. اون نباید با تو بدرفتاری کنه. باید بهت احترام بذاره!!!!!!! که خب، قطعا حرفاش طلاست!

قطعا همه شما رفتار خانواده همسرم رو می پسندید. منم خودم الان که فکر میکنم، می بینم اینجوری بهتره. اینکه آدم بتونه ناراحتی طرف مقابلش رو از بین ببره و آرومش کنه. ولی یه چیز دیگه ای هم هست. مهدی وقتی عصبانی میشه، یا از چیزی ناراحته، نمیذاره احدالناسی بهش نزدیک بشه!!!!!!!!!! الان که یادم میاد، اوایل ازدواج، وقتی میدیدم از چیزی ناراحته، میرفتم که آرومش کنم، ولی پسم میزد و میگفت وقتی ناراحتم، نیا طرفم تا خود به خود آروم بشم!!!!!!!!!!!!!!!! البته اون اوایل یه حرفی زد که من هرگز بهش عمل نکردم. گفت: وقتی ناراحتم، تو بیا طرفم. من مسلما تو رو پس میزنم، ولی تو تلاش کن که من آروم بشم!!!!!!! البته من یه مدت کوتاه این کار رو کردم، ولی بعد دیگه ادامه ندادم. آخه یعنی چی؟ من دوست دارم موقع ناراحتی تنها باشم و کسی نیاد طرفم. ولی تو هی بیا توجه و محبت کن!!!!! ممکنه من برخورد بدی باهات بکنم؛ ولی تو ادامه بده تا من آروم بشم!!!!!!!!!!!!!!!!! میخوام صد سال سیاه آروم نشی!!!!!!!!!! (این آخرین حرفیه که از دهن آدم می پره یا نهایت از ذهن آدم میگذره!)

مسلمه که من دیگه ادامه ندادم.

الانم واقعا نمیدونم. اگه مادر مهدی، یه دامادی مثل مهدی داشت، آیا باز هم به دخترش می آموخت که برو و از دلش دربیار؟؟!! یا نه، شاید ناراحت هم میشد که چرا دامادش با دخترش بدرفتاری میکنه و جلوی بقیه، بهش می توپه؟

قبلا اگه مهدی جلوی خانواده ام بهم می توپید، من هیچی نمی گفتم. ولی دو سه ساله که دیگه سکوت نمیکنم. اونم به چند دلیل. مثلا فکر کنید جلوی خانواده ام، می توپه بهم و سرم داد میزنه. اولا اگه من چیزی نگم، خانواده ام وارد عمل میشن و این، وضع رو بدتر میکنه. دوم اینکه اگه چیزی بهش نگی، خرش رو درازتر می بنده و دیگه ول نمیکنه. با کمال تاسف مهدی از اون دسته آدمهاست که اگه آدم جلوش رو نگیره، معلوم نیست آخرین واکنشش چیه!!! یعنی هی میره جلو، هی میره جلو. و البته خانواده اش هم همینطورند. بسیار مظلوم کشند!!! کافیه آدم جلوشون یه کم کوتاه بیاد! می زنند له و لورده اش می کنند. ولی اگه بفهمند ناراحتی و توی قیافه ات بخونند که الان ممکنه یه چیزی بگی، اینقدر باهات مدارا می کنند و دست زیر می گیرند که ناراحتیت برطرف بشه. و البته من احمق خیلی دیر به این واقعیت رسیدم. زمان عقد، اینا هی می تازوندند و من هی کوتاه می اومدم. تا جایی که اجبار کردند که روزهای جمعه، ما دوست داریم پسرمون پیش ما باشه! منم چند تا جمعه میرفتم اونجا، ولی دیدم من کارمندم و وسط هفته اصلا پدر و مادرم رو نمی بینم. فکر می کنید آخرش چی شد؟ این شد که هر کی جمعه ها خونه خودش بود!!!!!!!!!! یعنی همچین لعنتی هایی بودند اینا!!!!!!!!!! البته وقتی دخترشون شوهر کرد، صد و هشتاد درجه برگشتند. چون دیدند ای وای! خودشون شده اند خانواده دختر
! حالا دیگه از مساوات و عدالت حرف می زدند!! لطفا عدالت رو با این تلفظ بخونید:

adalat! اینجوری بیشتر درک می کنید که منظورم چیه!!!!!!!!!

اینا مهم نیست و دیگه اون روزگار گذشته. ولی اینو میخوام بگم که کاشکی طرف آدم طوری باشه که بتونیم موقع عصبانیت رامش کنیم و روش تاثیر بذاریم. کسانی که زمان ناراحتی نمی ذارند کسی بهشون نزدیک بشه، آدمهای خودرای هستند که ارتباط برقرارکردن باهاشون سخته!

 بعدا نوشت:

یادم رفت اینو بگم. دیروز تو همون چند کلمه محدود که با هم حرفیدیم، ازش گله کردم که چرا در مورد اون نفر سوم، اونجوری بهم گفته! اونم گفت: من هرگز به تو شک نداشته ام. ولی تو گفتی که اگه هر کدوم از ما با کس دیگه ای رابطه داشته باشیم!!! منم گفتم: تو وقتی  عصبانی هستی، اصلا شنونده خوبی نیستی! من به تو گفتم بعد از جدایی، اگرم ازدواج نکنی، ممکنه با کسی برای رابطه ... دوست شی! اونوقت آیا مثل من، تو رو تحمل میکنه؟

که مهدی گفت: من متوجه نشدم گفتی «بعداز جدایی» ! فکر کردم منظورت الانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

[ شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ