چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز که رفتم دکتر، خیلی دلم میخواست واسم فیزیوتراپی بنویسه. واقعا خیلی دوست داشتم. ولی ننوشت. حالا فکر کنید خواهر شوهرم هم دچار مشکل کمر شده، دکتر واسش نوشته، ولی ایشون انجام نمیده!!! ولی من که میخوام، دکتر واسم ننوشت و گفت این داروها رو استفاده کن و از دست راستت کمترین کار بکش، تا خوب بشه. وگرنه اگه خوب نشد، باید بیاری دوباره تزریق کنیم تو دستت و گچ بگیریم و بعدش فیزیوتراپی!!!!!!!!خنثی

راستش یادتونه که من مشکل دیسک کمر دارم. خب، الان سیاتیکم داغونه و میزنه به پام! بعد از اون ور دست راستم خیلی درد میکنه. خودم حدس زدم شاید مال گردنم باشه. ولی دکتر گفت که مشکل آرنجت هنوز خوب نشده. آخه می دونید، وقتی مانی یه ماهش بود، من دست درد شدید داشتم. بعد دکتر تشخیص داد که شیردهی در بعضی از زنان باعث ترشح هورمونی میشه که اون هورمون باعث چسبندگی تاندول میشه. حالا هم تاندول دست چپم دچار چسبندگی شده بود. تزریق و گچ و .... تا اینکه این اتفاق پارسال واسه آرنج دست راستم افتاد!!!! اونم مجبور شدم گچ بگیرم و یه مدت ببندمش. الانم وضع همینه. دردها همه اش با هم شروع شده.

ولی من همچنان به همه کارهام ادامه میدم. هیچ ناله ای نمیکنم و درد رو تحمل میکنم. امروز هم قراره برم تست عصب بدم. از دو تا پام. شنیده ام که دردناکه. اول قرار بود مهدی هم باهام بیاد که نمی برمش!! حالا میگم چرا.

توی این سالها که مشکل کمر داشته ام، بارها همه بهم گفته اند که بشینم خونه و نرم سر کار. ولی بنا به دلایلی که خودتون هم می دونید، هرگز این کار رو نمیکنم. هرگز هرگز.

شما نمی دونید این روزها مهدی چقدر بهم غر میزنه. آخه از کار که میریم خونه، من نیم ساعت دراز میکشم. جز بنا به ضرورت بلند نمیشم. مثلا بخوام شام درست کنم یا مثلا آشپزخونه رو جمع کنم. دیگه گردگیری و نظافت و ... پیشکش!!!چشمک یکی دو هفته است که گلاب به روتون، مانی یبوست داره. یعنی یکی باید باهاش بره دستشویی و اونو سرپا کنه که بچه راحت بشه!

دیشب هم همین وضع بود. من عدس پلو درست کردم و البته فکر کنید وقتی میرسم خونه دیگه مثل رباط راه میرم. همه اش دارم برک عروسکی میزنم!!!!!!! به یاد آهنگ بیلی جین مایکل جکسون فقید!!!!!!!!!!

بعد از شام، مانی خواست بره دستشویی. خب، مهدی همراهش رفت. چون من با این دست، یه لیوان آب هم به زور برمیدارم. وای به حال اینکه یه بچه شونزده هفده کیلویی رو بلند کنم!!!!!!!!!!

من رو کاناپه دراز کشیده بود و داشتم ا وشین رو نگاه میکردم! صدای مهدی می اومد که داشت با مانی دعوا میکرد! هی میگفت: «بشین!!!!» مانی هم نمی نشست! چون میترسید از دستشویی کردن. بچه است دیگه. فکر میکنه اگه وایسه، دستشویی نمیاد و اون راحت میشه!!!!!!!! مهدی هم داشت داد و هوار میکرد. منم از جام بلند نمیشدم. قبلا در چنین مواقعی، من میرفتم و به جون میخریدم این کار رو، که مهدی سر بچه هوار نکشه!!!! ولی این بار این کار رو نکردم. از جام تکون نخوردم!! اونکه داشت هوارشو میکشید، من چرا میرفتم. در ضمن اصلا قادر هم نبودم بلند بشم. سیاتیکم دیگه از تو چشمم دراومده بود!!!!!!!!

بعدش مهدی هر دو دقیقه یکبار از دستشویی می اومد بیرون و به من پرخاش میکرد. آخرین بار هم بهم گفت:

من اگه با چغندر ازدواج کرده بودم، وضعم خیلی بهتر از الان بود که با تو ازدواج کرده ام!!!!!

لبخند

خلاصه خواستم بهتون بگم که مقام و منزلت چغندر نزد همسر من خیلی بیشتر از منه! که خب البته این مشکل ایشونه. میخواست با یه چغندر ازدواج نکنه!!! خب، فکر کرد چغندر عاشقشه، طمع عشق اون چغندر رو کرد. یه چیزی در گوشتون بگم ولی نگید به کسی! (با صدای آهسته بخونید:) راستش من دیگه نه تنها عاشقش نیستم، بلکه دوستش هم  ندارم. باور کنید بنا به  عادت دارم باهاش زندگی میکنم. چون خیلی قدرنشناسه. منم با وجود مانی، نمیتونم به خونه بابام برگردم. پس می مونم و کر میشم. بذار اینقدر بگه تا شاید خدا خواست و لال شد! شایدم سرش به سنگ خورد و ضربه مغزی شد و عقل اومد تو کله اش. ولی خب، امیدی به اینجور آدمها نیست. بعضی ها ذاتا قدرنشناس و متوقعند. که نمیشه عوضشون کرد! بذار باشند!!!!!! چی میشه مگه؟

روی کره خاکی، هفت میلیارد آدم هست با هفت میلیارد خصوصیت اخلاقی متفاوت. همه رو که نمیشه درست کرد. چه بهتر با نزدیکانی که داریم زندگی میکنیم، مسالمت آمیز و با عشق زندگی کنیم. ولی اگه یکی از اون نزدیکان نخواست، چه اصراریه بهش بفهمونیم. اصلا شاید ما اشتباه می کنیم. شاید مهدی راست میگه. شاید واقعا واقعا اگه با یه چغندر ازدواج میکرد وضعش بهتر بود؟؟!!

یه چغندر شیرین که دیگه هیچوقت بدن درد نداره، اداره هم نمیره و همه اش توی خونه است و قرار هم نیست رئیس بشه. اگرم رئیس باشه، توی خونه رئیس میشه، بعد فکر کنید چغندر مدیریت خونه هم بلد نیست دیگه! یعنی فقط نقش چغندر رو از صبح تا شب بازی میکنه. (یه وقت عزیزان خانه دار به خودشون نگیرند. کیه که ندونه کار خونه خودش صد نفر رو میخواد. واقعا مدیریت کارهای خونه، از دست هر کسی برنمیاد. منظورم به پرخورهای بی هنریه که هیچ کاری انجام نمیدن. همون چغندر خودمون!!!!)

ولی من که ناراحت نشدم. از جام هم بلند نشدم. چون نمی تونستم. فقط آخر شب پاشدم مسواک زدم و آرایشم رو پاک کردم خوابیدم. ولی واسه تست عصب امروز، هرگز اجازه نمیدم مهدی حضور داشته باشه. دلم نمیخواد دیگه بیشتر از این تحقیر بشم. قراره از ساعت نه و نیم از اداره برم بیرون یه جایی و بعدش میرم اون مرکز تست عصب، بعدش یه آژانس دراختیار میگیرم و میرم ام آر آی و از اونجا هم وقت میگیرم، بعدش با همون آژانس برمیگردم شرکت. اینه برنامه های چغندر!!!!!!!!

ابدا فکر نکنید از اسم چغندر بدم میاد. خیلی هم شیرینه! چقده به دل می شینه!!!!خوشمزهقلب

[ دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ