چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

اگه از روند درمانی بخوام بگم، دیروز رفتم تست عصب. که اینم خودش داستانی داره. خواهرشوهر گرامی، هفته قبل این تست رو انجام داده بود و وقتی واسه ما تعریف کرد، یه بار حالش خراب شد از توصیفش!!! گفت که تنها رفته بوده و دکتره یه میله اینقدری (یه بند انگشت رو نشون داد) دستش گرفته که بکنه تو کمرش!!!!!!!!!! بعد گفت: البته سر میله، یه سوزن بود!!!!!!!!!! بعد من گفته ام: شما میخواهید اینو بکنید تو کمر من؟ اونم گفته: بلی. بعد ایشون گفته: من همراه ندارم ها! یه وقت بلایی سرم نیاد!!!!!!! بعد گفت خیلی خیلی درد داشته و از اون روز، درد من خیل بیشتر شده! و دیگه نمی تونستم از اونجا که بیرون اومده ام، راه برم!!!!!!!!!

راستش برای همین، وقتی پریروز دکتر گفت که من باید تست عصب بدم، مهدی سینه اش رو داد جلو و به دوردستها نگاه کرد و گفت: لازم نکرده تو بری، خودم میرم!!!!!!! خنده بعد یادش اومد دکتر باید از من تست بگیره، گفت من باهات میام! ولی چون پریشب جریان خوردن چغندر پیش اومد، من تصمیم گرفتم مهدی رو نبرم. فقط دیروز صبح اول یه سر رفتم ا.پ.ی.ل.ا.س.ی.و.ن بعدش رفتم اون مرکز تست عصب که بالای پارک ساعی بود. هی منتظر بودم بیماران قبل از من، صدای فریادشون بیاد و یا وقتی میان بیرون، آش و لاش باشند و سه نفر (!) زیر بغلشون رو گرفته باشند! ولی اینجوری نشد. تا نوبت من رسید و رفتم دراز کشیدم. دکتر، دو تا نوار برچسب دار، دور هر کدوم از پنجه های پام پیچید و بعد در یک لحظه، یه کم سوزن سوزن میشد. بعد نوارها رو می آورد بالاتر، برای کمرم هم من ندیدم چی تو دستش بود. درفش بود یا خنجر! ولی من به اندازه سوزنهای خیلی خیلی ریزی، تو کمرم حس کردم. میخوام بگم دردش خیلی خیلی کمتر از درد آمپول بود!!!!!!!

خلاصه شرمنده شجاعتمون شدیم و از تخت پیاده شدیم!!! بعد دکتر جواب همه رو همونجا بهشون میداد. ولی به من گفت باید اول جواب ام.آ.آی رو بیاری، بعد بهت جواب بدم. بعد پرسید که کارت چیه؟ خیلی سخته؟ یا خیلی ارباب رجوع داری؟ یا اینکه زیاد زایمان کرده ای؟ که من گفتم کارم کارمندیه! و ارباب رجوع نداریم و من فقط یه بار به سلامتی، گلاب به روتون زایمان کرده ام!!!خنده ولی گفت انگار یه ضربه محکمی خورده به کمرت! که منم گفتم حتما خدا زده تو کمرم!!!!!!!!نیشخند 

خلاصه همونجا یه آژانس در اختیار گرفتم و رفتم میدون آرژانتین واسه گرفتن وقت ام.آر.آی و واسه پنجشنبه هشت و نیم صبح یه وقت گرفتم و بعدش با همون آژانس، برگشتم شرکت مثل کارمندان خوب و وظیفه شناس! بعد مهدی بهم زنگید که چی شد؟ کی میری؟ منم گفتم که رفتم و برگشته ام!!!!!! گفت: چرا منو نبردی؟ گفتم: آخه تو از کار و زندگی می  افتادی! نخواستم مزاحم اوقات شریفت بشم! بعد گله کرد که من برنامه ام رو هماهنگ کرده بود که باهات بیام. ولی من در کمال آرامش گفتم: متشکرم. یه چغندر احتیاجی به همراهی دیگران نداره. خودش هم میتونه بره. و در ضمن عمل قلب باز نبود که صد تا همراه بخواد. یه تست خیلی ساده بود!!!!!!!!!!!!!

و خوب شد که مهدی نیومد. چون از صبح که رفته بود مانی رو گذاشته بود خونه مامانم و منم یک ساعت و نیم اونجا معطل شدم. اگه میخواست بیاد، ساعت یک باید میرفت سر کار. که خب، خیلی دیر بود. خلاصه که لحنش عذرخواهانه و ملایم شده بود!!!!!!!!!!!

بعد مامانم اس داد که شب بمونید که بریم بیرون. با مهدی مشورت کردم که گفت آره تو رو خدا! منم با بچه ها یه کم خوش بگذرونیم! منظورش از بچه ها، داداش بزرگه و پسرخاله امه!

حالا بیایید ادامه مطلب یه چیز جالب براتون تعریف کنم:


راستش من مثل خیلی ها، سالهای اول زندگی مشترک، خانواده مهدی، خیلی باهام مشکل داشتند. میگم اونا با من داشتند، چون قبلا هم گفته ام که خیلی خیلی واسه شون سخت بود که مهدی زن بگیره. البته بعدها کم کم با ازدواج بقیه بچه ها، یه کم (فقط یه کم) این مساله عادی شد. ولی خب، تا عادی شد، من و مهدی سه چهار بار زایمان کردیم. چون اینا به هیچ صراطی مستقیم نبودند و تا سالها به من به چشم یه غاصب اجبنی نگاه می کردند. دشمنی ها علنی بود و هرچی که فکر کنید به سر من و مهدی اومد.

در مورد اون دوران نمیخوام چیزی بگم چون گذشته. اتفاقا میخوام بگم، با وجود همه اون ناراحتی ها، الان که رفتارشون خوبه، من اصلا یاد اون دوران نمی افتم و دیگه خیلی هاشم فراموش کرده ام شکر خدا. یعنی اصلا دوست ندارم بحث های خاله زنکی عروس و خاندان شوهر اینجا داشته باشم.

ولی یه اتفاق جالبی افتاده که دوست دارم بهتون بگم، شاید درس عبرتی باشه واسه یه عده دیگه.

راستش من تو خانواده ای بوده ام که خیلی توش رفت و آمد و مهمون بوده. یه وقتهایی خیلی کلافه میشدم، ولی الان مهمون نوازی رو دوست دارم. دلم میخواد کسی که میاد خونه مون، واقعا بهش خوش بگذره. حالا در حد توانی که داریم! برای همین هر سال حتما در هر شرایطی هم که بوده ام، یه بار افطاری به خانواده هامون داده ام. که خب، همه تقریبا این کار رو می کنند. حتی سالی که باردار بودم، یا سال بعدش که مانی هفت هشت ماهش بود و خیلی دست و پام رو میگرفت. و با این وضع کمر، دلم خواسته حتما افطاری تو برنامه مون داشته باشیم. همیشه هم میگم که من و مهدی خواهر و برادر بزرگ هر دو طرف هستیم. بقیه از ما یاد میگیرند و رفت و آمد ادامه خواهد داشت.

در همین راستا، هفته پیش برنامه ریزی کردم که با این وضع جسمی اخیرم، کمترین فشار بهم وارد بشه. چون خانواده مهدی اینا عاشق ماهی هستند، با خودم گفتم ماهی تیلاپیا میگیرم و سوخاری اش میکنم که فقط زحمت سرخ کردن داشته باشه. پختن سبزی پلو هم کاری نداره. سالاد هم نمیخواد و زیتون میگیرم. حتی برنامه ریخته بودم که مثلا سوپ رو از روز قبل بپزم، و حتی ظرفها رو هم از حالا کم کم جمع کنم و تمیز کنم و یه گوشه بذارم که کمترین فشار بهم بیاد. بعد زنگیدم به عمه مهدی و اونا رو دعوت کردم و از قبل هم با مادر مهدی هماهنگ بودم. تا اینکه خواهر مهدی اعلام کرد که من نمیام!!!!!!! البته دخترعمه مهدی هم برای فردای روز افطاری ما، دوباره همه رو دعوت کرده بود. ولی خواهر مهدی گفت که من کمرم خیلی درد میکنه، اگه بخوام افطاری خونه شما بیام، حالا میشه یه گوشه دراز بکشم، ولی خونه دخترعمه رو نمی تونم  و نمیرم. و نمیشه خونه شما بیام و اونجا نرم، چون دلخوری پیش میاد. بعد یه دلیلی آورد که به نظر من خیلی شخمی و مسخره بود. و بعد فهمیدم دلیل اصلی اش  همینه.

گفت که وقتی نمیتونم بازدیدشون رو پس بدم، دوست ندارم برم مهمونی!!!!!!!!!!!!تعجب منم یه جفت شاخ رو سرم سبز شد. گفتم: یعنی چی؟ تو کمرت درد میکنه. همه هم میدونند. برای چی اینجوری فکر میکنی؟ یعنی روابط اینجوریه که هر کس یه بار رفت، باید پس بده؟ خب این رابطه ها به درد نمیخوره که. تو داری میای خونه داداشت. بعد هم خونه دختر عمه ات. یعنی چی که چون نمی تونی پس بدی نمیای؟ همه مشکل تو رو می دونند درک می کنند. اگه کسی درک نکنه، دیگه مشکل خودشه! ولی دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست. این بود که گفتم هر جور راحتی.

دو روز پیش که با مامان مهدی حرف میزدم، کلا از زمین و زمان شاکی بود. البته تا حدی حق داره. چون قریب چهار هفته است که با وجود اونهمه درمان، بازم نمی تونه بلند بشه و پا و کمرش درد میکنه. وضعیت خونه شون هم که معلوم نیست و هیچ خبری نشده هنوز.

ولی خب، یه سری بهانه ها داشت که هیچ کس از پسش برنمی اومد!!! بعد حرف افطاری شد، گفت: دخترم راست میگه. منم دوست ندارم جایی برم که نتونم پس بدم! گفتم: حتی خونه پسرتون؟؟!!تعجب گفت: حالا خونه پسرم شاید. ولی خونه دخترخواهرشوهرم نمیرم. که چی بشه؟ واسه خاطر یه افطاری برم، بعد بیام بدتر بشم؟ اصلا نمیرم!!! خونه شما هم تا دوشنبه خبر میدم که آیا میام یا نه.

راستش از شما چه پنهون که من بدم نمی اومد که اونا حتما بیان. خب خونه پسرشه و حالا محض تنوع هم، یه وعده بیاد خونه ما. ولی وقتی دیدم اینقدر توپش پره و ممکنه نیاد، دیگه زیاد اصرار نکردم. چون ترسیدم که بیاد و اونجا به همه زهرمار کنه. (آخه سابقه این کار رو خیلی قشنگ داره!! یه بار عید دعوت کردم همه رو شام و ناهار، عمه اینای مهدی اومدند، یه دفعه مامان مهدی از در اومد، معلوم بود توپش از جای دیگه پره. بهش گفتم شما برید عید دیدنی و شب بیایید اینجا. گفت: من حوصله ام سر میره! شب نمی مونم اینجا!!!!!!! یعنی رسما یه دست لباس قهوه ای تن همه کرد! البته بعد پشیمون شد و گفت: شنیده ام خیلی بهتون خوش گذشته!!!!!!) منم با خودم گفتم: سرت سلامت! زحمت منم کمتر. با این حساب، اگه اونا نیان، پنجشنبه دیگه، من فقط پنج تا مهمون خواهم داشت که با خودمون میشه هفت نفر و نصفی (!) که زحمتش به مراتب کمتر از شانزده نفره.

درسی که گرفته ام اینه که بیخودی به همچین کسی اصرار نکنیم. کمر و گردن و دست خودمونو به عذاب بندازیم که طرف تازه وقتی هم که میاد، بزنه مهمونی رو بریزه به هم چون دلش نبوده، و زحمات شما هدر بره و خستگی و بدن دردش واسه تون بمونه. اولها اینقدر اصرار میکردم، طرف می اومد، چون ناراضی بود، مهمونی رو داغون میکرد و اعصاب مهمونها رو میریخت به هم. البته من دیگه نمیتونم این افطاری رو کنسل کنم واسه خانواده عمه مهدی. ولی به خودم قول داده ام که کمترین زحمت رو بکشم. به خصوص که اگه همین تعداد کم باشیم، زحمتش نصف میشه. نظافت و خرید هم که با مهدیه!!!

[ سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ