چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

روبروی شرکت ما یه آبمیوه فروشیه که فضای دلنشینی داره. خیلی هم تمیزند. قبلا هم براتون نوشته بودم که یه بار ازش آب کرفس خریده بودم. دیروز هم عزم کردم که برم آب کرفس بخرم، که قبلش به مهدی زنگیدم. یعنی لحظه ای که قرار بود مهدی بیاد دنبالم، یه کاری براش پیش اومد که گفت دیرتر میاد. منم گفتم پس من میرم آب کرفس بگیرم و بیام. که گفت: «یه چیزی هم برای من بگیر!»

خلاصه رفتم و فکر کردم مهدی همیشه وقتی میاد اینجور جاها، همیشه معجون سفارش میده و خیلی دوست داره. این بود که یه کاسه معجون با یه لیوان آب کرفس خریدم!!!!! خب می بینید که خیلی هم به هم ربط دارند!

خلاصه خوشحال و شاداب اومدم سوار بشم که دیدم قیافه اش رفت تو هم!!!!! گفت: من که معجون نمیخواستم!!!!!!!!!!!! من ساعت سه و نیم غذا خورده ام. دلم نوشیدنی میخواست!!!!!!

منم گفتم: خب، من از کجا باید میدونستم که تو ساعت سه و نیم ناهار خورده ای؟؟!! و از کجا باید میدونستم که تو الان هوس معجون نداری. اگه برات نوع خوردنی مهم بود، می گفتی که نوشیدنی میخوای!!!!!!!!

دیدم عصبانی شد و شروع کرد به حرفهای نامربوط زدن!!!!!! آخه خدایی من مگه کف دستم رو بو کرده بودم؟ رسیدیم جلوی پمپ بنزین. گفتم: عیب نداره. لااقل بذار اینو بدیم به یکی از کارگرهای پمپ بنزین!

دیدم عصبانی شد و کاسه معجون رو ازم گرفت و گذاشت روی صندلی عقب ماشین!!!!!! حالا فکر کنید تو اون گرما، بستنی معجون هر لحظه داشت آب میشد. ولی برام اهمیت نداشت کثیف شدن روکش صندلی. این مسخره بازی و سوتفاهم خیلی برام مسخره تر بود!!!!!!!!! دیگه هیچی نگفتیم. ده دقیقه بعد، یه سوال ازش پرسیدم، یه دفعه هوار کشید! منم گفتم: چته بیخودی داد میکشی؟ این دیگه سوتفاهم بود. برای چی عصبانی میشی بیخودی؟؟!!

بعد هم ولش کردم. خلاصه رفتیم در خونه بابام اینا. بعد بهم میگه: این معجون رو ببر بالا، بده یکی بخوره!!!!!! حالا فکر کنید معجون آب شده بود و راه گرفته بود روی صندلی ماشین!! گفتم خونه بابام، کسی معجون آب شده نمیخوره!!! ظرفشو گرفتم گذاشتم گوشه جدول. بعد رفتم بالا و مانی رو آوردم پایین. حالا مانی جت کرده بود که میخوام عقب بشینم. منم یکی از پیرهن کثیفهای مهدی رو انداختم رو صندلی عقب و با مانی نشستیم روش. مانی کم کم خوابش برد و سرش رو گذاشت روی پای من. منم دلم میخواست یه چرت بزنم ولی نشد. تا اینکه رسیدیم انقلاب و بهش گفتم یه جا نگه داره که من برم واسه بابام کتاب بخرم. آخه یکی از مدارسی که بابام باهاشون کار میکنه، واسه تابستون پیش دانشگاهی براش کلاس گذاشته اند، بابام کتاب میخواست. پریروز مهدی گفت: من خودم براتون میخرم. من گفتم خودم میرم. ولی مهدی سینه اش رو داد جلو و به بابام گفت: پدر! من خودم میخرم براتون.

خلاصه دیروز سر خیابون دوازده فروردین پیاده شدم و رفتم پی خرید کتاب، بعد مهدی و مانی هم رفتند. کتابفروشی های انقلاب هم عالمی داره. یه دنیاست واسه خودش. من با وجود اینکه بعد از ازدواج با مهدی اونجا هستم، زیاد از درشون رد نمیشم! آخه دلم میسوزه کتابی بخوام و پول نداشته باشم!!!!!!!!!نیشخند خلاصه در چشم به هم زدنی کتابها و جزوه ها رو خریدم و برگشتم خونه. البته قبلش یک کیلو بادنجون سرخ شده گرفتم. تا حالا نگرفته بودم. ولی وضع دستم خرابه و حالا که یه جایی هست که کارش خیلی تمیزه، دلو به دریا زدم و ازش بادنجون گرفتم و دیشب کشک بادنجون درست کردم.

البته دیگه بین من و مهدی حرفی نشد و قهر نبودیم ولی دیگه حرف هم با هم نمی زدیم. تا اینکه قبل از شام یکی از همکاران زنگید و مهدی از لابلای حرفامون متوجه شد که چه اتفاقاتی محل کارم افتاده. و بعد ازم چند تا سوال کرد که منم بدون طول و تفصیل یه چیزهایی بهش گفتم.

وقتی شام خوردیم، رفتم آشپزخونه و ظرفهایی که میشد رو گذاشتم تو ماشین و بقیه رو با دست شستم. بعد که برگشتم تو هال، دیدم سفره همونطوری پهنه و مهدی پشت لپ تاپ روی مبل لمیده!!!!! هیچی نگفتم. سفره رو پاک میکردم که با مهربونی ازم پرسید: «دستت چطوره؟؟!!!» گفتم: «همونطوری که بود. درد داره!» هیچی نگفت دیگه!!! فقط تاکید کرد که قرص هامو بخورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خواستم بگم اگه یه کم استراحت کنه این دست بینوا، شاید دردش یه کم آروم بشه. مثلا همین سفره رو پاک میکردی یا .........

ول کن بابا. خلاصه فردا که پنجشنبه است، ساعت هشت و نیم وقت ام آر ای دارم تو خ وزرا، بعدش با دوستم و پسرش قراره بریم استخر. نمیدونم استخر بازه یا نه. من که مشکوکم. ولی دوستم میگه بازه. فقط صبح مهدی باید من و مانی رو ببره ام آر آی و پیش مانی بمونه تا من برگردم، بعد ما رو ببره استخر. حتما غر خواهد زد و حتما دعواهم خواهد کرد که باید بگم اصلا برام مهم نیست!!!!!!!!!!!!!!! چون اگه این کارها رو هم نکنه، بازم غر میزنه. پس بذار بکنه. جریان همون استفاده ابزاری!!!!!!!نیشخندچشمکقهقهه

[ چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ