چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

روز چهارشنبه، از شرکت که رفتیم، خب، روز اول ماه رمضون بود. من ناهار میارم شرکت و یه گوشه میخورم. ولی هرچی به مهدی گفتم، گفت یه فکری میکنه و ناهار نمیبره. بعد رفتیم دنبال مالی و وقتی از خونه مامانم، یه کیلومتر دور شدیم، دیدم گله میکنه که چرا نگفتی من بیام بالا ناهار بخورم!!!!!!!!!!!!!!! گفتم خب، میگفتی. من چه میدونستم. یعنی بهانه الکی ها!!!

بعد همون روزچهارشنبه ساعت هفت و نیم با مستاجر جدید بریانک قرار داشتیم. دیگه من به این امید رفتم که دیگه تموم شه مسخره بازیهای این خونه. از اونجایی که میدونستم مهدی از اونجا متنفره، اصلا بهش نگفتم بیا. راستش الان با این وضعیت کمرم، خیلی بهتره که کمتر رانندگی کنم. ولی خب، اونم نگفت می برمت. خودم اصرار داشتم مانی رو ببرم. ولی هر کاریش کردم، گفت میخوام پیش بابا بمونم! این بود که چهارشنبه عصر وقتی رسیدیم خونه مون، من ساعت 18:40 ماشین رو برداشتم و از ترسم که به ترافیک نخورم راه افتادم و البته هفت هم رسیدم اونجا! نیم ساعت زودتر!!!!!! خلاصه تا مستاجر اومد و خاله ام و شوهرخاله ام رسیدند و قرارداد نوشته شد و من برگشتم خونه، ساعت دیگه نه شب بود!!!

و البته مامانم یه قابلمه لوبیاپلو داده بود که شب بدون شام نمونیم و از همین تریبون به روح پر فتوح امواتش رحمت می فرستم! خلاصه این از این.

پنجشنبه صبح زود رفتم آرژانتین واسه ام.آر.آی. نمیشد ماشین ببرم. اولا که خونه مون تو طرح اصلیه، دوم اینکه ماشین مون زوجه. آرژانتین هم نمیشد ماشین برد. از طرفی مانی رو هم نمیشد ببرم. چون برفرض هم که میشد طرح بخرم و با ماشین ببرمش، تو اون نیم ساعتی که توی اتاف ام.آر.آی هستم، قرار بود مانی کجا باشه؟؟!! مهدی هم که اصلا به روی خودش نیاورد که بخواد بیاد! خب، کلا نسبتی با هم نداریم که! این بود که خودم رفتم ام.آر.آی و بعد از اونجا رفتم استخر. در اینجا با عرض پوزش از دوستان، نمیتونم اسم استخر و مکانش رو بگم. چون تقریبا خصوصی بود! واقعا منو عفو کنید!خجالت بعد دیدم محیط خیلی خوبیه. این بود که زنگیدم به مهدی که مانی رو بیاره! بهش گفتم که مایوی مانی توی کمدشه. اگه نبود، توی ساک آبی مانیه. چون غیر این دوجا، جای دیگه ای نذاشته ام. بعد رفتم تو آب و شروع کردم به راه رفتن. خب می دونید که. برای دیسک کمر، هیچی بهتر از راه رفتن تو آب نیستم. پسر دوستم خیلی قشنگ شنا میکرد. با مربی صحبت کردم و قرار شد مانی رو ببینه و اگه شد، به اونم یاد بده!!! به این ترتیب، میشه پنجشنبه ها با پسرم بیام استخر! خلاصه دیدم مهدی اینا نرسیدند. دوباره رفتم زنگیدم، که دیدم هنوز خونه اند و مهدی گفت که نتونسته مایو رو پیدا کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجبتعجب ولی من مطمئن بودم که مایو توی کمده. خلاصه دیگه کاری از دستم برنمی اومد.

از اونجایی که متصدی ام.آر.آی بهم گفت که اسپاسم شدید عضلات دارم و اگه اونم نمیگفت، من تقریبا شونه و کول سمت راستم از شدت درد متورم شده، این بود که به پیشنهاد دوستم، از ماساژوری که اونجا بود، خواهش کردم که یه کم منو ماساژ بده!

چشمتون روز بد نبینه! به مدت نیم ساعت، فقط جیغ میکشیدم! تازه من آدمی ام که تحمل دردم زیاده. ولی خود خانمه، به محض اینکه دست روی بدنم گذاشت، متوجه تورم شونه راستم شد و گفت که این قسمت، رگهاش گره خورده!!!!!!!!!!! حالا هی روغن میریخت و ماساژ میداد که رگها باز بشه. منم جیغ می کشیدم!!!!!!!!گریه یعنی نمیدونید چه دردی بود. ولی تحمل میکردم. چون چاره ای نبود. خلاصه تا بندبند انگشتهام رو ماساژ داد. بعدش هم پشتم رو بادکش انداخت که درد اون از همه بدتر بود. همه پشتم هم کبود شد. قرار شد هر هفته برم تا اینکه این رگها از گره دربیان و مثل رگهای آدم باز بشن!! بعدش از اونجا بیرون اومدیم و من رسیدم به خونه. به خونه عزیزی که قرار بود بعد از یک هفته کار، در کنار همسر و پسرم توش استراحت کنم. و از برنامه هام برای همسرم بگم که مانی رو میخوام بذارم کلاس شنا و بعدش هم  ببرمش کلاس موسیقی و اگه دستم خوب بشه، خودم هم برم کلاس تنبور!!!

کلید انداختم و وارد خونه شدم...


دیدم مهدی اخم کرده از اینجا تا آسمون! با خنده وارد شدم و سلام کردم. جواب نداد. بعد مانی بهم گفت: من داشتم گریه میکردم برای شما. منم گفتم: چرا عزیزم؟ من که اینجام!! بعد رفتم سر کمد مانی و دیدم مایو از چوب لباسی، آویزونه. به مهدی نشون دادم و قبول نکرد! منم هیچی نگفتم.

بعد دیدم اوضاع مهدی خیلی خرابه. رفت نشست روی صندلی که بشینه پشت لپ تاپ، که کیف من روی صندلی بود. یه دفعه کیفو گرفت و پرت کرد تو پذیرایی!!!!!!!!

هیچی نگفتم. رفتم تو آشپزخونه و شنسل ها رو از فریزر درآوردم و گذاشتم تو ماکروفر که یخش آب بشه. تو این فاصله یه سالاد کاهو درست کردم و خیارشور و گوجه خرد کردم و گذاشتم کنار شنسل. بعد چون خودم رژیمم، توی سالادکاهو، سرکه سیب و ماست و ریحون خشک ریختم. البته کاهو واسه مهدی هم آوردم سر ناهار که میل کنه! سر ناهار، نا نشستیم، مهدی برگشت گفت: «ما آدم نیستیم سالاد بخوریم؟!» گفتم: «خب تو که هیچوقت سالادکاهو با شنسل نمیخوری! بعدش من توی این سرکه سیب و ریحون ریخته ام. رژیمیه و سس نداره.» دیدم نه، بیخود و بیجهت داره بهانه میگیره. هیچی نگفتم و زهرمار خوردیم.

این روال تا عصر ادامه داشت. هی اون مثل سگ بود و من به روی خودم نمی آوردم. عصر که مانی خوابید، یادم نیست سر چه موضوعی بود که مهدی بازم بهم گیر داد و بهانه گرفت و منم خندیدم و گفتم: بیخودی داری بهانه میگیری! چیزی نشده که! که برگشت با یه حالت تندی گفت: «تو پوستت کلفت شده! دیگه هرچی بهت میگم ناراحت نمیشی!!!!»

اینجا بود که دیدم نه دیگه، فکر میکنم من ببو گلابی ام و اگه چیزی نمیگم، به خاطر اینه که یا ضعف دارم یا بی شخصیتم! نمی فهمه که میخوام دعوا نکنم و به خاطر حفظ آرامش خونه هیچی نمیگم!!!!!! منم اون رومو که لایقش بود نشونش دادم.

شکر خدا مانی خواب بود. هرچی دهنم دراومد بهش گفتم!!! یه کم گذشت و حالا دیگه اون میخواست منو آروم کنه که من دیگه کوتاه نیومدم!!!!!!!

بهش گفتم: من اگه جلوت کوتاه میام، واسه اینه که آرامش خونه حفظ بشه. فکر نکن از حرفا و بهانه هات ناراحت نمیشم. فکر نکن بهم برنمیخوره. یه مدته بهانه هات روانیم کرده. فکر نکن بی رگم و بهم برنمیخوره. منتها وقتی نمیفهمی و فقط عین بچه ها بهانه گیری میکنی، چه کار می تونم باهات بکنم؟ اگه تحمل میکنم فقط به خاطر مانیه. وگرنه یه ثانیه هم حاضر نیستم تحملت کنم. اخم ظهرت بابت چی بود؟ به خاطر اینکه رفته ام واسه درمان؟ میگی دو روزه که مانی رو گذاشته ام و رفته ام. کجا بودم؟ خوشگذرونی؟ بابت خونه بریانک که دیشب مجبور بودم برم. زورت نکردم که مارو ببری، که ملاحظه ات رو بکنم چون از اونجا بدت میاد. مانی هم که نیومد! از صبح هم که دنبال ام.آر.آی و درمان بودم. تو اینقدر بی شرفی که من از در اومدم، یه کلمه نپرسیدی که اصلا من از صبح رفتم چی شد. »

بعد گفت: «چی شد؟ سانس استخر یه ساعت و نیمه. بقیه اش کجا بودی؟ پی گشتن!!!!!!!!» منم پاشدم و پیرهنم و زدم بالا و پشتم رو نشون دادم. همه پشتم کبود بود و جای بادکش. گفتم: «بابت اینا بیشتر موندم. بابت ماساژ درمانی. ولی تو حتی نپرسیدی که من کجا بودم. بعدش من از در اومدم، تو به چه حقی کیف منو پرت کردی؟ خوبه منم وسایلت رو پرت کنم؟ میخوای مثل آب خوردن لپ تاپت رو بندازم تو کوچه؟؟!»

راستش توپ من خیلی پر بود. ناراحتی ها و بهانه های این چند وقت اخیر مهدی بدجور روانم رو خرد کرده بود. واقعا به این نتیجه رسیده بودم که هرچی جلوش کوتاه میام که آرامش خونه حفظ بشه، نمی فهمه. فکر میکنه محقه که هیچی نمیگم. منم اعصابم داغون بودم. اولا از صبح خیلی درد کشیده بودم. بعد واقعا دیگه حاضر نبودم یه کلمه هم کوتاه بیام. این بود که یکی از بدترین دعواهای عمرمون رو کردیم. خوابیدن مانی، این فرصت رو بهمون داد که حسابی از خجالت هم دربیاییم. کار کشید به ناسزا گفتن به خانواده هامون! هردو حسابی همدیگر رو لجن مال کردیم!!!!!!!!!!! دیگه خیلی وقته که تپه تمیزی باقی نمونده! خیلی وقته حرمتها از بین رفته. خیلی وقته حتی حرمت همخونگی رو هم برای هم قائل نیستیم. که البته من بودم ولی الان دیگه برام ارزشی نداره.

متاسفانه باید مثل خودش باهاش رفتار کنم. به خودش هم گفتم. گفتم که تو لیاقت اینو نداری که آدم جلوت کوتاه بیاد. پس این مدت اخیر، هرچی کنایه میزنی و ایرادمیگیری، میخوای صدای من دربیاد. اگه صدام درنمیاد، دلخور میشی. باشه، حرفی نیست. از این به بعد، یکی بگی، یکی می شنوی. حواست به خودت باشه. من به خاطر مانی هیچی نمی گفتم. ولی مثل اینکه حالیت نیست. دوست داری بجنگی. بدبخت! دردت چیه؟ بدبختیت کجاست؟ چرا نمیتونی مثل آدم زندگی کنی؟ چرا حتما باید بجنگی و ایراد بگیری.» یه چیزی بگم بخندید!!!!! وسط دعوا میگفت: من فهمیدم تو مایوی مانی رو از یه جایی بردی یواشکی گذاشتی تو کمد، که بگی من نتونستم پیداش کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اصلا نمیخوام بگم تو دعوا چیا گفتیم به هم. فقط دعوای روز پنجشنبه باعث شد که یه پرده دیگه از جلوی چشمم کنار بره. ما حتی در مورد شناخت عشق هم با هم اختلاف عقیده داریم. که یه مقوله ایه که در این مقال (!) نمیگنجه! نمیخوام هم در موردش صحبت کنم. فقط یه چیزی باید یادم بمونه. این بار اگه مهدی پیش خودم یا مشاور یا هر کس دیگه ای گفت که من له له میزنم که آشتی مثل روزهای اول دوستم داشته باشه، با پشت دست محکم بزنم تو دهنش! و بهش بگم: هرگز امکان نداره عشق اولم رو نثارت کنم. چون روزی صد بار طعنه اش رو بهم میزنی و میگی: تو مثل سگ دنبالم بودی! تو عاشقم بودی!

اینجا برای عبرت کسانی که اینجا رو می خونند باید بگم که من گوش نکردم. ولی شماها عاقل باشید و گوش کنید. هرگز اگر از عشق یه پسر هم مردید، بهش نگید. چون همون لحظه عشقتون کشته میشه. چون اولش غرورتون له میشه، حتی اگه اون پسر با آغوش باز عشق شما رو بپذیره و هر روز در دریای عشق بیکران شما شناور باشه، ولی روز به روز متوقع تر میشه و یه روز دیگه شما چیز بیشتری برای باج دهی ندارید! اونوقته که سرکوفتها شروع میشه. بهانه ها شروع میشه و زندگی برای شما جهنم میشه. وگرنه گور پدر یارو! اونوقته که شما سالها افسوس حرام کردن عشقتون رو میخورید.

یه روزی توی یکی از پست های این وبلاگ، خودم رو سرزنش کردم که چرا بی رویه به مهدی عشق ورزیدم و باعث شدم مهدی به خوبی عشق رو نچشه!! الان از همین تریبون اعلام میکنم که اشتباه کردم. اشتباهم در ا براز عشقم بوده. هرکسی هم بود سواستفاده میکرد. آخه می دونید، تا بوده، زن ناز میکرده و مرد، نیاز. من قانون دنیا رو عوض کردم. اینجا تنها جاییه که می تونم توش بنویسم و اعتراف کنم که اشتباه کردم. مهدی یا هر کس دیگه ای لیاقت نداره یا شاید ساختارش این باشه که عشق رو از طرف زن نپذیره. من به هیچ مردی توهین نمیکنم. ولی ساختار مردها رو میگم. شاید واقعا باید برن دنبال کسی که دوستش دارند. باید براش مایه بذارند. تا براشون ارزش داشته باشه. وقتی یه چیزی مفت بیاد دستشون، واقعا بی ارزشه.

و من امروز، همه اینها رو اعتراف میکنم. همه رو میگم برای کسانی که بخوان عبرت بگیرند. چون زندگی شون، هرگز بهتر از من نمیشه. و تا آخر عمر، همه این بارها روی دوششون سنگینی میکنه!!گریه یه جوری که صد تا ماساژ درمانی هم نتونه درد سنگینی  اون بار رو تسکین بده.

بعد از دعوای شدید، رفتم تو آشپزخونه. داشتم قیمه پلو درست میکردم. دیگه سکوت کرده بودم. شاید به هیچی فکر نمیکردم. چیزی نداشتم که بهش فکر کنم. یه بغض لعنتی تو گلوم گیر کرده بود. پی.ام.سی داشت آهنگ پخش میکرد. یکی از ین آهنگها، ترانه «نیمه گمشده من» بود. و من با خودم فکر کردم واقعا نیمه گمشده من مهدی بود؟ خودم نیمه ام رو پیدا کردم؟ یعنی اون لیاقت نداشت؟ یا من راه و روشش رو درست انجام ندادم؟ دیگه خیلی دیره برای این حرفها. یه بچه این وسطه. ولی چیزی که میدونم، دلم باهاش صاف نمیشه. نه به خاطر فحشهایی که تو دعوا بهم داد. که منم بهش دادم. بلکه به خاطر اینکه واقعا نمیدونم چه رویه ای باید باهاش درپیش بگیرم. دائم باید مثل خودش مثل سگ پاچه بگیرم؛ که در این صورت زندگی برای خودم و پسرم جهنم میشه! هیچی نگم، که دوست داره بشنوه!!!!!!!!!!!!!

یه ساعت بعد از دعوا، بهم اس داد که بیا به روشی که مشاور پارسالی توصیه کرد، بین مون قانون بذاریم که توی دعوا هرچی از دهنمون دراومد، بار هم نکنیم. محل سگ بهش نذاشتم و رفتم نماز خوندم. از خدا خواستم این زندگی رو درست کنه!!! که اونم بعید میدونم! میذاره به عهده خودمون که ما هم هیچ غلطی نمی تونیم بکنیم!!!

حالا از پنجشنبه شب تا حالا من سگم! یه کلمه باهاش حرف نمیزنم، جواب حرفهاشم نمیدم! از دیروز عصر هم خونه مامانشیم. اونا بالاخره لطف فرمودند و گفتند که مانی امروز پیششون باشه. خب البته لازم به توضیح نیست که از دیروز که رفته ایم اونجا، مهدی شده پسر پیغمبر و چقدر خوشحالند پدر و مادرش از داشتن این پسر شاد و مهربون و خونواده دوست!!!!!!!!!!! که البته اندازه پشیزی برام ارزش نداره. مثلا خواهرش هم مشکل کمر داره دیگه. محل کارش هم ونکه. فکر کنید که مهدی دیشب به خواهرش گفت: تو نگران نباش، من فردا تا چهارراه جهان کودک می برمت که از اونجا راحت بری سر کار. با این وضع کمرت!!!!!!!!!!! من تو رو ساعت هشت میذارم جهان کودک، از اونجا هم میرم سر کار!!!!

و من صبح ساعت شش و نیم بیدار شده ام و با تاکسی و مترو خودم رو رسونده ام به محل کارم!! ازش توقع ندارم. زندگی ما خیلی بیشتر از اینها، طخمیه!!

هیچ جای این زندگی دست من نیست که درستش کنم. گیر یه روانی افتاده ام که از صبح تا شب فقط بهانه میگیره و غر میزنه....

دیگه چیزی ندارم که بگم!!!!!!!!!!!!

[ شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ