چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

مهدکودکها هم که امروز و فردا تعطیل شد. رفت تا شنبه نیشخند خیلی باحال بود. تا ما اومدیم این پسره رو بذاریم مهد، مهد تعطیل شد. قهقهه کلا اقبال کار کردن و درس خوندنش مثل باباشه. چشمک از اول که من زن مهدی شدم، همیشه تعطیلی ها به ایشون میخورد. من سه سال معلم بودم، ولی یه بار هم تعطیلی مدارس به من نخورد!!! نگران ولی مهدی که معلم بود، یه عالمه تعطیلی بهش میخورد. تازه هنرستان هم درس میداد. سه ماه تابستون هم که تعطیل بود. امتحانات که نمیرفت و حالا هم سر این کاره، پنجشنبه ها تعطیلند، چون دولتیه، به هر مناسبتی که ادارات دولتی تعطیل باشه، ایشون هم تعطیله و .... ولی حالا من... به هر مناسبتی باید برم. اداره ام با بانک کار میکنه، شنبه و جمعه و تعطیلی معنی نداره. پنجشنبه ها اضافه کاریه ولی اگه لازم باشه باید بریم که شکر خدا همیشه لازم میشه. البته من به دلیل وجود مانی، معافم و همکارهام همیشه کارهامو انجام میدن و خیلی هم مهربونند. بغل عید فطر و مبعث و هر عید دیگه ای هم باید بریم. چون کار ما پروژه ایه و پروژه باید به اتمام برسه. حالا میخواد هر روزی از سال باشه و هر مناسبتی!!

دیروز عصر که من و مهدی برگشتیم خونه مادرشوهرم، همون جو پریروز حاکم بود البته بدتر. چون دیگه خواهر شوهرم یک کلمه با ما حرف نزد و بعد از چند دقیقه رفت تو اتاقش تا شب. این خواهر شوهرم خیلی مهربونه خیلی خیلی. ولی خب خیلی هم دل نازکه. توقع داره ما مانی رو بدیم بهش!!! اینو جدی میگم ها. منتهای آرزوش اینه که ما مانی رو بدیم بهش و اینم خوش و خرم با مانی زندگی کنه!!!  چشمک البته خب ازدواج نکرده، هرچند هنوز سی سالشه. قبلا سر کار میرفت ولی الان چند ساله که توی خونه است. کلا خیلی تنهاست. من کاملا درکش میکنم. همه اش هم به مانی محبت میکنه. همیشه هم نهایت احترام رو به من میذاره. ولی در مورد محبت کلا انتظارش همیشه غیر منطقیه. خیلی زود به همه چیز و همه کس وابسته میشه. یعنی اینطوری بهتون بگم که وقتی من و مهدی تازه عقد کرده بودیم، تقریبا تمام برنامه هامون با اینا یکی بود!!! هرجا میرفتیم باید اینا رو می بردیم. اون موقع مهدی ماشین نداشت و ماشین باباشو میگرفت. بدون اغراق از هر ده باری که بیرون میرفتیم، هشت بارش اینا با ما بودند. مهدی سه خواهر و یک برادر داره که اون موقع همه شون مجرد بودند. بعد که ما کم کم خودمون میخواستیم بریم، به طور فنی (!) ماشین از مهدی گرفته شد!!! لبخند به این صورت که اگه ماشین دچار نقص فنی میشد، خرجشو می انداختند گردن مهدی. اونم اون موقع معلم بود و چیزی درنمی آورد. از هیچی حقوق، باید پس انداز میکرد واسه خرج عروسی. در نتیجه تصمیم گرفت دیگه ماشین رو نبره که مجبور نشه خرجش رو بده. هرچند دم عروسی چهارصد پونصد تومن اون موقع (سال 85) افتاد گردنش!!!کلافهالبته نکته جالش اینکه که حدود یکی دو هفته مونده به عروسی، مهدی بهم گفت که ماشین خراب شده و اینقدر هم خرجشه. بعد من رفتم خونه شون و خیلی ناراحت بودم. بعد بابای مهدی با مهربونی گفت: «عیب نداره عزیزم. طوری نشده که. میدیم درستش کنند. غصه نداره که.» من خوشحال شدم. گفتم خوبه، حتما خودش میخواد خرجشو بده. بعدا مهدی گفت که خودش پولشو داده!!! منظور پدر شوهرم این بود که بالاخره درست میشه. البته خوب از فعل مجهول استفاده کرده بود و فاعل معلوم نبود!!!

اینها بماند، اینو میگفتم. من از طریق یکی از دوستانم، واسه این خواهر شوهرم، یه کاری توی یه شرکتی پیدا کردم. ولی این دختر خوب، همه جا تو اون شرکت نشسته بود گفته بود که این زن برادر من (بنده حقیر رو می فرمودند) برادر ما رو از ما جدا کرده!!! خیلی هم گریه و زاری و اشک و آه. که البته برای من مهم نبود. چون ا ین کار رو نکرده بودم و به روحیه خانوادگی شون واقف بودم که فقط با خودشون رفت و آمد می کنند و عاشق و شیفته خودشونند و می میرند واسه خودشون !!!!!بغلبغلبغل

سالها گذشت و پدر من خرده خرده تو این سالها در اومد تا اینکه تو این سالها خواهرشوهر اول و سوم ازدواج کردند و برادر شوهر هم که دو سه ماه پیش عقد کرد. هر عضو جدیدی که وارد این خانواده شد، اینا دیدند نه بابا، غیر از خودشون هم کسان دیگه ای روی این کره خالی زندگی می کنند!!!  هر خانواده ای هم منش خودشو داره. کلا هر کس واسه خودش آدمیه. بالاخره یه ذره و فقط یه ذره وارد اجتماع شدند. حالا با توجه به اینکه این خواهرشوهرم ازدواج نکرده، خیلی با مردم تعامل نداره. ولی با همه اینا من دوستش دارم. همیشه به من احترام میذاره. و اگه هم دلخوری بوده، به خاطر جو دیگران بوده. بعدش هم من از هر کسی به اندازه خودش و ظرفیتش توقع دارم.لبخند

پست طولانی میشه ولی یه چیزی بگم که بخندید. الان مادرشوهرم نسبت به این مهد  ذهنیت داره. جالبه بدونید من دیروز واسش تعریف کردم که شهین جون به مانی شکلات داده. دیروز عصر با عرض شرمندگی شکم مانی کار کرد. مادر شوهرم جبهه گرفت: «این دفعه سومه که امروز شکمش کار میکنه. مال این شکلاتهاست که تو مهد بهش داده اند!!!!!!» منو می گید؟! تعجبتعجب گفتم: «مامان! شکلات که یبوست میاره!!» گفت:«رنگشو گفتم که قهوه ایه!!!» حالا من از شما می پرسم. در این کره خاکی، رنگ پی پی کی غیر از قهوه ایه؟ به جز نوزادانی که اسهال میشن و رنگش سبز میشه؟؟؟!!! چشمک

[ سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ