چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز همین که رئیسم از در رفت بیرون واسه جلسه، منم زنگیدم به مهدی که ماشین رو بهم برسونه تا برم جواب ام.آر.آی و تست عصبم رو بگیرم. گفت میارم در شرکت. بعد که اومد، می خندید و حالش خوب بود! منم معمولی بودم. ولی در کل محلش نمیذاشتم. بعد خواستم ماشین رو بگیرم، که گفت تا یه جایی میرسونمت، بعد میرم فاطمی. گفتم: احتیاجی نیست. همین جا سوار ماشین شو برو فاطمی. بعد اشاره کرد بشینم. منم نشستم. میدونستم داره میره جلسه واسه خونه باباش که دیگه قوز بالاقوز شده.

سر وزرا پیاده شدم و ماشین رو گرفتم و رفتم. اصلا جای پارک نبود. دو دور گشتم تا جای پارک پیدا کردم. بعد رفتم ولیعصر واسه گرفتن جواب تست عصب. اونجا هم یه جای ممنوعه پارک کردم و نیم ساعت نشستم تو ماشین که جواب آماده بشه. بعدش هم افتادم تو ترافیک. همه اش هم کلاژ و ترمز. اینطوری خیلی بهتره که خودم کارمو میکنم و ازش توقع ندارم. و البته شما می دونید که سطح توقعات من از مهدی چقدره. بعد هم برگشتم شرکت و البته ماشین رو بردم در شرکت مهدی اینا تحویل دادم چون پارکینگ دارند.

عصر هم که رفتیم خونه مامانش و اونا خیلی از مانی تعریف کردند که خیلی خوبه و اله و بله و منم تو دلم میگفتم پس چرا نگهش نمیدارید؟ چون چند بار هم پرسیدم که اذیت کرد؟ و اونا می گفتند اصلا!!!!!! هیچ کاری هم نداشت!!!!!!!!!! ولی خب، عصر که میخواستیم برگردیم، یه کلمه نگفتند که بمونید و مثلا فردا رو هم ما مانی رو نگه میداریم. مانی هم گریه میکرد و می گفت نمیام. منم گفتم بیا بریم که ببرمت پیش آقامرتضی! مانی هم قبول کرد!

آقامرتضی، آرایشگر مانیه که یه محبت عجیبی بین این دو نفره. خیلی همدیگر رو دوست دارند. به طوری که هفته پیش مانی هی میگفت بریم اونجا در حالی که موهاش کوتاه بود!! منم بردمش، اونم الکی موهاشو مثلا کوتاه کرد و دورشو موزر زد و اومدیم!!!

دیروز هم در یک اقدام انتخاری، گفتم موهای مانی رو بتراشه! البته نه اینکه سفید بشه ها! بلکه با شماره 20، ماشینش کرد و پسرم دیگه خیلی پسر شد. به طوری که من توی آرایشگاه، با صدای بلند می خندیدم. آقا مرتضی هم میگفت خدا رو خوش نمیاد بچه رو بیاری سلمونی و بهش بخندی!!!!!!!! ولی قیافه مانی خیلی بامزه شده بود و وقتی آوردمش خونه، تا شب، هزار بار ماچش کردم. می گفتم تو سرباز کوچولوی منی! اونم میگفت: تو اوشینی!!!!!!!!!!!!

 


یه مدتیه مانی، مشکل یبوست پیدا کرده. البته مامانم اینا خیلی بهش انگور و آلو میدن! خودم هم حتما هر روز بهش آب پرتقال میدم. ولی خب، گاهی هر دو سه روز یکبار با ناراحتی، شکمش کار میکنه. دیروز هم خیلی اذیت شد و از اون روزها بود.

ما تا رسیدیم خونه، من یه کم جمع و جور کردم. بعد ساعت هشت رفتم یه دوش بگیرم. تو این فاصله، مانی به مهدی گفته بود که میخواد بره دستشویی. مهدی هم برده بودش دستشویی. بعد هی داد میکشید سرش که بشین! آخه می دونید! مانی وقتی یبوست داره، می ترسه بشینه! همه اش میخواد وایسه. منم هی میگفتم: سرش داد نکش. اعصابشو خرد نکن. بذار آروم باشه که بتونه کارشو انجام بده!!! ولی خب،

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من                             آنچه اما به جایی نرسد فریاد است

خلاصه حدود نیم ساعت این دو نفر تو دستشویی بودند. البته مهدی سعی میکرد سرپاش کنه. یکی دو بار هم این کار رو کرد. ولی بچه بی گناه نمی تونست. تو این فاصله من لباسها رو از رو بند برداشتم و دسته کردم و گذاشتم تو کشوها. بعد دیدم شام داریم و دیگه درست نکردم. مهدی هم فوق العاده عصبانی بود و هی میرفت و می اومد و زیر لب به من حرف میزد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخرسر با عصبانیت اومد بیرون و در و کوبید به هم. منم رفتم تو، دیدم یه غمی تو قیافه مانیه! واقعا ناراحت بود از این وضع، که نمی تونست کارشو انجام بده. منم دماغمو چسبوندم به دماغشو دستاشو گرفتم و بهش خندیدم و گفتم بیا با هم دوست باشیم! بعد منم یه نیم ساعتی اونجا بودم. البته یه چهارپایه آوردم و نشستم. ولی بچه بی گناه موفق نشد که نشد!

ساعت نه و ده دقیقه ناموفق اومدیم بیرون!!!!!!! این اواخر مهدی هم اومد ولی بازم نشد. خلاصه دیگه هیچی. 

این دو روز دارم به این فکر میکنم که نکنه ضربه ای به پسرم وارد بشه. اگه قراره با مهدی زندگی کنم، پس باید شرایط برای مانی، مطلوب باشه. اینه که سرمو با مانی گرم میکنم. حتما تو برنامه ام هست که ببرمش استخر. میخوام با مانی همه جا برم و همه کار بکنم. اینجوری ناراحتی هام کمرنگ تر میشن. اینجوری دلخوشیم و دلیل موندنم توی این زندگی، پررنگ میشه. دیگه به مانی به چشم کسی که دست و پامو بسته نگاه نمیکنم. حتما قسمت این بوده که این بچه باشه و نذاره من برم.

البته تا الانم در حق مانی قصوری نکردم. ولی همیشه تو ذهنم میگفتم اگه مانی نبود، تا حالا یه دقیقه هم نمی موندم.

دیشب جلوی تلویزیون خوابم برد. مهدی بیدارم کرد که برم بخوابم روی تخت. خیلی بدنم درد میکرد. یادم نیست از مانی چی خواستم، که مهدی گفت: آخه مانی میتونه این کار رو بکنه؟ تو منظورت مانی بود یا من؟

جواب ندادم.

بعد گفت: آشتی! یاد بگیر بگی: مهدی جان! لطفا این کار رو برام انجام بده!!!!!! منم انجام میدم. دست از این کارهات بردار!!!!!!!!! یاد بگیر چه جوری حرف بزنی.

من اصلا باهاش حرف نمیزنم. اینقدر دلزده ام که اصلا دلم نمیخواد تو صورتش نگاه کنم. کسی که بابت هرچیزی هی سرم منت میذاره! مثلا دیشب من گفتم میخوام اوشین ببینم! اونم گفت: من میخوام والیبال ببینم. چه جوریه که باید حرف تو باشه؟

منم هیچی نگفتم و رفتم تو آشپزخونه. بعد دیدم اوشین رو گرفته!!!!!!!!!! خب به نظر شما، این آدم سالمه؟ قطعا بیمار روانیه! بعد آخر شب میگه: من به خاطر تو اوشین گرفتم. ببین من چه جوری ام!!!!!

آخه یعنی چی که از من باید از صبح تا شب، هی نعمات ایشون رو بشمرم و ازش تشکر کنم و هی بگم تو بهترینی و تو کریم ترینی و اگه تو نبودی من مرده بودم و تو منو به منتهای آرزوم رسوندی!!!!!!!

یعنی میگه از صبح تا شب اینا رو هی بهم بگو! خب منم نمیگم. مگه منم روانی ام مثل خودش؟! آخه کی به شوهرش از صبح تا شب اینا رو میگه؟ کی دم به دقیقه تشکر میکنه؟ من نمیگم آدم نباید تشکر کنه. ولی این دیگه شورش رو درآورده. کل منظورش اینه که من همشه کوتاه بیام تا رابطه خوب باشه. میگه وقتی من عصبانی ام، تو هیچی نگو. این درست! ولی کسی که بیست و چهارساعت عصبانیه و سر هر چیز مسخره ای، میخواد خون به پا کنه، دیگه آدم می ترکه اگه هیچی نگه. اونو واسه کسی گفته اند که مثلا ماهی یه بار عصبانی بشه، نه روزی ده بار!!!!!! میگه تو از استخر اومدی دیدی من عصبانی ام، هیچی نمی گفتی! اولا که من هیچی نگفتم. بعدش، تو برای چی باید عصبانی باشی؟ دردت چی بود؟ اینکه من رفته ام پی درمان؟ مانی که الان کاری نداره. مرگت از این بود که چرا من چند ساعت کار سخت نکرده ام؟

اصلا بچه ها یه چیزی بگم شاید باورتون نشه!! مثلا سر یه غذا. مثلا اگه یه بار قسمتی از غذایی که می پزم، بدون زحمت باشه یا مثلا یه تکه اش حاضری باشه، فوری میگه: واسه اینکه زحمت نکشیدی!

یعنی میدونید. هی ترازو دستشه، داره کارهای من و خودشو ترازو میکنه. که نکنه یه بار خدای نکرده، خدای نکرده من یه کم بیشتر استراحت کنم، یا اون بیشتر کار کنه. همه بدبختی فکرش هم همینه.

من داشتم رانندگی میکردم، تو داشتی استراحت میکردی (خب، نمیشه دو نفری رانندگی کرد که) من داشتم جارو برقی می کشیدم، تو همه اش تو آشپزخونه بودی! (به خاطر کمرم، اون همیشه تی و جارو میکشه. و کارهای آشپزخونه هم اصلا براش کار نیست. یه سری کار بیخوده که اگرم انجام نشه مهم نیست)

من دیروز سه تا جلسه داشتم، تو فقط رفتی سر کار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی نگرشش اینجوریه. که اینم به خاطر رفتار اولیه خودمه. که اینقدر دوستش داشتم دلم نمی اومد کار کنه. میگم باید اسم وبلاگ رو بذارم آینه عبرت. حتما منم آتقی هستم!!! هرچند که اسم الانش هم نشون میده که برای به دست آوردن عشق چقدر زحمت کشیدم و حالا هم دارم چقدر زجر میکشم. که البته همه الزاما اینجوری نیستند. من دیگه زیاده روی کردم و البته به طرف آدم هم بستگی داره. وگرنه خواهر مهدی هم خیلی برای به دست آوردن عشقش تلاش کرد. ولی خب، الان شوهرش ـ که عشقشه ـ  همه اش ازش تشکر میکنه و به معنای واقعی کلمه، قدرش رو میدونه. و خب، تفاوت من با بقیه در اینه که دیگران (از جمله خواهر مهدی) عشقشون دو طرفه بوده. مال من یکطرفه. به علاوه اینکه من گیر یه آدم پرتوقع طلبکار هم افتاده ام.

این روزها یادم میارم روزها و سالهای اول ازدواج رو. واقعا مهدی اینجوری نبود. یادمه دوستم داشت. اینقدر دوستم داشت که وقتی برای بار اول بیکار شد، من اجازه ندارم بره تو آژانس کار کنه. اینکه کارم غلط بود یا درست رو نمیخوام قضاوت کنم. منظورم به عشق خودم و اونه. که واقعا دوستش داشتم و اونم دوستم داشت و چون خانواده اش غیرعادی اذیتم می کردند، همیشه ازم طرفداری میکرد. از با هم بودن، بهمون خوش می گذشت و همدیگر رو دوست داشتیم.

ولی حالا...................

دیشب بهش گفتم بیا با هم حرف بزنیم. بیا یه فکر برای تموم شدن این وضعیت بکنیم...

سکوت کرد. شاید فهمید منظورم ممکنه جدایی باشه. یه نظریه هست که اگه میشد یه مدتی از هم دور باشیم خوب میشد. ولی در حال حاضر امکانش نیست. بعدش فایده نداره.

دیشب بغض کردم و گفتم: خدایا! یعنی این رابطه با مرگ یکی ازما درست میشه؟ یعنی راه دیگه ای نیست؟ میشه الان بگی دقیقا باید چه کار کرد؟ یا چون خودم انتخاب کرده ام، گذاشته ای تا آخرش برم و ولم کرده ای؟ می بینی چقدر زجر می کشیم؟ میدونم مهدی هم از با من بودن، هیچ لذتی نمی بره! اونم عذاب میکشه. خب، واقعا نمیخوای کاری کنی؟ اگه می تونستیم که حلش میکردیم. خب تو هم یه کمکی بکن! بنده تو ایم به خدا!

[ یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ