چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

یه وقتهایی نقش بازی میکنیم و حالا یا خوب درمیاد یا بد. ولی یه وقتهایی که واقعا اون حالت رو داریم، انگار که طبیعی تره، زودتر جواب میده!

این چند روز اخیر ـ که همه تون هم در جریانش هستید ـ واقعا حال خوبی نداشتم. یعنی اون آشتی شر و شلوغ و پر جنب و جوش، خیلی ساکت شده بود و به قدر ضرورت با مهدی حرف میزد. اینقدر که مجبور بود. دیگه در حین آشپزی، تند تند ماجراهای خنده دار تعریف نمیکرد یا با مانی نمی رقصید و با هم کل و کشتی نمی گرفتند. نه اینکه با مانی بدرفتاری کنم، بلکه کلا تو خودم بودم.

ساکت و صامت شدن آدم شلوغ هم خیلی به چشم میاد احتمالا. خلاصه مهدی انگار حالش خیلی بهتر بود این چند روز. مثلا دیروز برای اینکه دنبالم بیاد، دو سه تا اس.ام.اس خنده دار داد!!!!!!!!!!! بعد هم سر زمان اومدن، هی چونه نزد. با وجود اینکه کارمنداش ساعت سه میزن خونه، ولی می مونه تا حوالی چهار و نیم که کار منم تموم بشه. و البته کار اینجا که هرگز تموم نمیشه. ولی من دیگه سعی میکنم نهایت ساعت چهار و نیم بیام بیرون. حالا اگه کار کمتر باشه، که دیگه چهار بیام بیرون.

خلاصه توی راه هم دیروز خلقش خوش بود. ولی من همینطوری ساکت بودم. هیچی از کارم تعریف نکردم. از دردهام هیچی نگفتم. که خب، خودش میدونه درد دارم! پریروز ازم پرسید که چه روزی میخوای بری پیش دکتر جواب ام.آر.آی و تست عصب رو نشون بدی؟ گفتم: برای چی میپرسی؟ گفت: حتما میخوام باشم. گفتم: احتیاجی نیست. دوشنبه ساعت ده!

گفت: نه! حتما میخوام باشم!!! منم دیگه هیچی نگفتم.

دیروز عصر هم که با هم رفتیم مانی رو بیاریم، گفت شب بمونیم خونه مامانت اینا. حالا هفته ای یه شب رو بمونیم! همین یکشنبه ها خوبه.

منم هیچی نگفتم که آره یا نه. فقط رفتیم بالا و به مامانم گفت که شب هستیم. مهدی هم از راه رسید و خوشحال رفت شلوارکشو پوشید و اومد نشست. بعد مانی گیر داد که منو ببر تو حیاط. منم ساعت شش بردمش تو حیاط و گیر داده بود که ببرمش واسش یه موتور بچه گانه شارژی که توی هی مغازه نزدیک خونه مامانم بود رو براش بخرم. منم که عمرا این کار رو نمیکردم. گولش زدم و بردمش سر خیابون. دادم کفاش یه کفه انداخت کف کفشم. بعد بردمش پارک و حدود یکساعت و نیم توی پار بودیم. چند بار مجبور شدم بغلش کنم بذارمش روی تاب. بعد در پارک، یه چرخ و فلک بود از اونهایی که زمان بچگی ماهم بود. هرگز جرات نکرده بودم مانی رو سوارشون کنم. ولی دلمو زدم به دریا و به آقاهه گفتم یواش بچرخونه که اگه ترسید، زود بیارتش پایین!

خیلی خوشش اومد. بعد مهدی دو بار زنگید که اگه بازی مانی تموم شده، با ماشین بیاد دنبالمون و من نکنه که اونو بغل کنم!!!!!!!!!!!!تعجبتعجبتعجب ولی ما همچنان بازی میکردیم و آخرش هم خوش خوشی اومدیم خونه!!!

تا آخر شب هم رفتار مهدی خیلی معقول و خوب بود! وقتی می بینم رفتارش اینجوریه، بیشتر متوجه وخامت حال خودم میشم. حتما همونقدر که از درون داغون بوده ام، نمود بیرونی هم داشته. یعنی حتما باید کار به اینجا برسه که یه نفر بخواد تغییر رویه بده؟ که خب، اگه اینجوری باشه، من بازم خدا رو شکر میکنم. ولی راستش امید ندارم که رفتارش دائمی باشه.

 


این رفتارهای مهدی دائمی نیست. چه رفتار خوبش، چه رفتار بدش. چون کلا ثبات زیادی تو رفتارش وجود نداره. خب، متاسفانه همون چیزیه که به شدت آزارم میده.

باید روش میانه رو در پیش بگیرم. سرویس دهی بیش از حد ممنوع میشه. که البته خب، دلیل دعوای اخیر هم، همین بود که جایی که نتونستم، بیش از حد ازخودم کار نکشیدم. همین، صداشو درآورد. همین باعث شد عکس العمل نشون بده به اینکه رفته ام ام.آر.ای و استخر!

میدونم باید با هم بشینیم حرف بزنیم. خب، توی دعوا آدم هرچی حرف بزنه، اولا از روی منطق نیست، دوما موضوع هنوز داغه و آدم هیچ اشرافی نداره به گستردگی دامنه موضوع. پس بهتره چند روز از سرش بگذره! حالا احتمالا امروز یه زمانی رو بذاریم. اگه ماه رمضون نبود، شاید عصر میرفتیم بیرون. شاید هم رفتیم، شاید هم توی خونه زمانی که مانی داره بازی میکنه، با هم حرف زدیم. اینو میدونم که باید هر دو حالت طبیعی داشته باشیم. نه خیلی شاد و نه خیلی ناراحت.

دیشب آخر شب، مهدی یه تعارف زد و گفت: میخوای، فردا تو ماشین رو ببر! منم رو هوا قاپیدم و گفتم: مدارک ماشین کو؟ انگار یه لحظه پشیمون شد، گفت: ایناها، فقط می ترسم کلاژ و ترمز گرفتن، اذیتت کنه! کجا پارک میکنی؟

بعد منم گفتم: الان ماه رمضونه و خلوته. منم صبح زودتر میرم که تو ترافیک نمونم. اون وقت صبح هم جاپارک هست!

یعنی دیگه اینجوری نیست که دلم بسوزه که مدیره و حتما با ماشین خودش بره! خب، منم مریضم و از خونه مامانم تا محل کارم، باید چهار کورس ماشین سوار شم. درسته با این وضعیت بهتره رانندگی نکنم. ولی صبح خلوت بود و به ترافیک نخوردم شکر خدا، بعدش مهدی هم باید بدونه منم اونجایی که لازمه ماشین رو می برم. تا چند ماه پیش، چند بار پیش اومده بود که گفته بود من شده ام راننده تو، دیگه پشت فرمون نمیشینی، و با وجود اینکه دوست نداره وقتی با هم هستیم، من رانندگی کنم، ولی لااقل یه موضوع برای غرزدن داشت!!!!!! این بود که از روی که سنگ کلیه مهدی کشف شد، من تصمیم گرفتم بشینم پشت ماشین و الان خدای مهربون کمکم کرده که بتونم راحت برم و بیام. جالبه بدونید من سال 80 گواهینامه گرفتم! ولی خب، اونی که نذاشت دکترا بگیرم، نذاشته بود رانندگی هم بکنم دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نیشخند

الان که مهدی ملایم شده، باید خیلی حواسم باشه. نباید خیلی روی خوش نشون بدم، ولی از طرفی باید از این لاک ناراحتی هم بیرون بیام! باید روال عادی رو در پیش بگیرم.

یک موضوع خیلی مهمه. پارسال که مشاور میرفتیم، بهمون گفته بود که هر کدوم جداگانه یه سری قوانین بنویسیم و بعد به هم نشون بدیم و نقاط اشتراکش رو دربیاریم و با هم توافق کنیم. این موضوع خیلی خیلی مهمیه. خانواده هایی که سرپا هستند، خواسته و ناخواسته به سری قوانین تن داده اند و این قوانین در اونجا نهادینه شده!

پارسال هم ما این قوانین رو نوشتیم. ولی خیلی بهش عمل نکردیم! و مشکل از همونجا شروع شد. اولیش هم با مهدی بود که بار اول که فحش داد، من بهش گوشزد کردم که این برخلاف قوانینه. و مهدی همونجا فحش دیگه ای داد و تقریبا مثل همونی که می شناسید، گفت این قوانین، ورق پاره هایی بیش نیستند!!!!!!!!!!! خب، عاقبتش همین شد که می بینید!

اینو هم همون روز دعوا، مهدی برام اس زد که بیا قانون بنویسیم واسه زندگی مون. که اون موقع من اینقدر ازش ناراحت و عصبانی بودم که اصلا نمیخواستم و نمی تونستم به همچین چیزی فکر کنم!

ولی الان که آرومتر شده ایم، امیدوارم بتونیم قوانین خوبی بذاریم و از اون مهمتر، بتونیم اجراشون کنیم.

دیشب مهدی روی تخت داداشم دراز کشیده بود. من رفتم نمیدونم چی از اتاق بردارم که گفت بیا پیشم. منم رفتم وایسادم کنارش. بعد گفت: منو ببوس! منم پیشونیش رو بوسیدم. دلخور گفت: اینجوری؟؟!! بعد من سریع لبشو بوسیدم و از اتاق رفتم بیرون!!!

یه خبر دیگه اینکه: مستاجر جدید بریانک، به شوهرخاله ام خبر داده که قرارداد اجاره فسخ میشه و من دارم از همسرم جدا میشم!!!!!!!!!!!!!تو این دو سه روز!!!!!!!!! و البته اختلاف داشته اند و خانمه گفته که نمیام باهات زندگی کنم. دوباره روز از نو و روزی از نو. من هنوز به مهدی چیزی نگفته ام. که گفتنش این وسط هیچ لزومی نداره!!!!!!!!!

 

 

[ دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ