چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز ساعت ده وقت دکتر داشتم. ده دقیقه به ده، رفتم سوار ماشین شدم و رفتم خیابون بالای شرکت. خیابونی که مطلب دکترم توشه، هم اداره مهدی اینا! خلاصه آقای دکتر چهل دقیقه هم دیر اومد و منم نفر اول بودم. وقتی ام.آر.ای و تست عصب رو دید، اونم گفت اسپاسم شدید عضلاته! و گفت که یه منشا درونی داره. یه تنش فکری. بعد من در سه چهار جمله بهش گفتم که بارداریم مقارن شده بوده با بیکاری همسرم و از اون وقت ما خیلی از هم دور شده ایم و اینکه دیگه نمیتونیم الان یه کلمه با هم حرف بزنیم و این موضوع شدیدا داره به هر دومون فشار میاره. دکتر ناراحت شد و گفت حتما از طریق مشاوره یا روانپزشک این مشکل رو حل کنید. چون دودش به چشم اون بچه هم میره و شاید اصلا جدایی بهتر از این زندگی باشه واسه اون بچه! (یه همچین چیزی!)

خلاصه برام فیزیوتراپی تجویز کرد و منم اومدم بیرون. رفتم ماشین رو بذارم تو پارکینگ اداره مهدی اینا که دیدم خود مهدی اومد دم در. بعد که خدماتیشون داشت ماشین رو میبرد تو، به مهدی گفتم: کار داری؟ گفت: چطور؟ گفتم یه کم با هم حرف بزنیم! گفت: حتما! بیا بریم بالا.

خلاصه رفتیم بالا و مهدی در اتاقش رو بست و نشستیم روبروی هم. بعد پرسید چه خبر؟ دکتر چی گفت؟ منم دو سه جمله بیشتر نگفته بودم که زدم زیر گریه. یه گریه بیصدا. دیگه نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. باور کنید پنج دقیقه بیصدا فقط داشت اشکام میریخت. اونم گفت: بغضتو نخور. راحت گریه کن. و این اشکهای لامصب (!) مگه قطع میشد؟ می می ریخت.. هی میریخت...

بعد که یه کم آرومتر شدم، بهش گفتم که دکتر چی گفته. اینکه تمام این دردها، منشا اعصاب داره و یه موضوع ذهنی که اینطوری میتونه بدن رو نابود کنه. اینهمه درد، عذاب و زحمتی که روی دوشمه. خیلی ملایم داشتم باهاش حرف میزدم. نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم. یا سرم پایین بود، یا دیوار بغلی رو نگاه میکردم! مهدی همه حرفام رو قبول کرد. گفت اینا کاملا درسته. بعد گفت:

منم روی کارهام این چند روزه خیلی فکر کردم. منم خیلی اشتباده داشته ام. مثلا در مورد معجون، خیلی کار احمقانه ای کردم. بعدا با خودم فکر کردم مرتیکه احمق! تو که قراره دو ساعت رانندگی کنی، خب پنچ دقیقه بزن بغل و با لذت معجون رو بخور! هرچند که اصلا اشتها نداشتم. ولی کارم اشتباه بود. ولی خب، تو هم گفتی بدیمش به کارگر! این یعنی اگه تو نمیخوری، به جهنم! میدمش یکی دیگه بخوره! (اینجا تفاوت دیدگاههامون نسبت به یه مساله مشخص شد.) بعدش هم که متاسفانه اون دعوا پیش اومد و هرچی دهنمون اومد به هم گفتیم. به همدیگه، به کس و کارمون... به خدا به منم خیلی فشار میاد. من میدونم محل کارت چند وقته باعث عذابت شده! تو نمیگی، ولی من متوجه میشم! (از طریق اطلاع رسانی نامحسوس! اینکه من داشتم با دوستم تلفنی صحبت میکردم، متوجه شده!)

بعد گفت که فشارهای روی اونم زیاده. گفت: نمیگم از اینکه کارم رو از دست بدم ناراحتم. هرچی بشه، شده. ولی فشارها و مسوولیت های اینجا هست، بعد روزی دو بار هم مامانم زنگ میزنه که جریان خونه چی شد. هر دو قدمی که برای خونه بابام برمیداریم، هفت قدم می آییم عقب تر! مراحل شهرداری که کلا برگشته به مرحله اول. اون از وضعیت کمر مامانم که خوب نمیشه! اون از ماجراهای برادرم و همسرش که همه اش در حال دعوا و کتک کاری اند! واقعا نمیدونم باید چه کار کرد. تو حق داری. من وقتی تو خونه عصبانی میشم، از جای دیگه ناراحتم. ولی تو بهم نگو! تو به روم نیار که از جای دیگه ناراحتم!... الان که تو اینا رو گفتی، من به این نتیجه رسیدم اصلا شاید سنگ کلیه منم مال اعصاب بوده باشه! و همچنین درد کمر مامانم. (که خب البته اون بیچاره حتما و قطعا مقدار بسیار زیادی از دردش مال اعصابشه!)........

و خلاصه خیلی آروم با هم حرفیدیم. و من این وسط هم نمیدونم چرا هی گریه میکردم.

بعد من بهش یه پیشنهادی دادم. گفتم:

ببین مهدی! به نظر من بیاییم یه کاری بکنیم. بشینیم یه سری چیزها رو بنویسیم. هر کدوم جداگانه. اول در مورد قوانین خونه مون. هیچ خونه ای بدون قانون، سرپا نمیمونه. خونواده های قدیمی رو همین قوانین نانوشته نگه میداشته. تو قانونهاتو بنویس، منم مینویسم. بعد به اشتراک میذاریم.

مورد بعدی، بشینیم مواردی که باعث اضطراب و استرس مون میشه رو بنویسیم. حالا از رفتار طرف مقابل، شرایط کار یا هر چیز دیگه ای. بعد در این مورد، بشینیم ببینیم کدومش حاده، کدومش بزرگه و حتی کدومش کمرنگه. مثلا در مورد خونه بابات که یه استرس بزرگ برای توئه. بیا ببینیم تو چقدر مسوولیت داری در این مورد. چقدر براش کار انجام میدی و تلاش میکنی و چقدر نتیجه حاصل میشه. مسلما وقتی می بینی داری خیلی تلاش میکنی و همه توانت رو به کار میبری و به نتیجه ای نمیرسی، پس نباید لااقل خودتو سرزنش کنی. نباید به خودت سرکوفت بزنی. چون بیشتر از این دیگه از دستت برنمیاد. بذار مامانت هرروز، هرچند بار که میخواد بهت زنگ بزنه. این فرصت رو بهش بده که باهات درددل کنه. ولی از خودت عبور بده. نذار تو خودت بمونه که برات رنج مضاعف نشه.

مورد بعدی، دلخوشی هامونه. من و تو اونوقت که ماشین نداشتیم، شام میرفتیم بیرون. شاید یه قسمت رو هم پیاده برمیگشتیم. ولی بهمون خوش میگذشت. الان غذایی رو هم که قراره بیرون بخوریم، میارم تو خونه. هیچ لذتی هم نمی بریم. من میگم بیا یه لیستی هم از دلخوشی ها بنویسیم. من برنامه شنا رو دارم. حتما هم اجراش میکنم. یه چیزیه که ازش لذت میبرم. مانی هم منتفع میشه. شاید شد مانی رو بذارم کلاس شنا. ببین مهدی! من با همین مساله، یکی از استرس ها رو هم کم میکنم. اینجوری که: مانی رو میبرم استخر. هر دو شنا میکنیم. مانی با پسر دوستم، دوست میشه. و شاید خدا خواست و مانی با همون پسر دوستم، رفتند مهدکودک. می بینی مهدی! اینجوری هم من و مانی تفریح کرده ایم، هم سنگ مفت و گنجشک مفت، یه تیری هم واسه مهد مانی می اندازیم. پس یکی از استرس ها پاک میشه!! باید یه کاری کنیم. توی زندگی همه مشکل و استرس هست. باید با قوانینی که می نویسم و بهشون پایبندیم، جلو بریم و با ایجاد دلخوشی ها، مقداری از استرس ها رو از بولد دربیاریم و کمرنگ کنیم. اینجوری میشه در کنار هم زندگی کرد. و اینکه تو هم یه دلخوشی پیدا کن! و مهدی هم گفت که یکی از دلخوشی هاش، بازیهای کامپیوتری با برادرها و پسرخاله امه! و منم یادگرفتم که وقتی مهدی داره بازی میکنه، هی بهش گیر ندم که بازی رو تموم کنه. و بفهمم که داره برای فرار از استرس ها، به دلخوشی اش پناه می بره!

خلاصه حرف زیاد شد. اهم اخبار همینهایی بود که عرض کردم!  فقط در طول حرفهایی که مهدی داشت میزد، با خودم فکر میکردم کاشکی مهدی یه وبلاگی داشت که نمی دونست من میخونمش. بعد من می خوندمش و از نظراتش باخبر میشدم.

بعدش من دیگه بلند شدم اومدم شرکت. عصر هم که برگشتیم خونه، تا شب خیلی عادی بود روابط. شاید رودربایستی داشتیم با هم. ولی مهربون بودیم.


یادتون باشه قرار بود خانواده مهدی واسه این پنجشنبه افطاری به همراه عمه مهدی بیان خونه مون. مادر مهدی هم گفته بود که احتمال نودو نه درصد نمیاد. دیشب از مهدی خواستم بزنگه بهش و کسب تکلیف کنه. چون میخوام ماهی بخرم و باید بدونم چند نفر میان. زنگید و اونا گفتند که همه شون میان!!!!!!! فقط می مونه خواهر مهدی که اونم مهدی امروز میخواد بپرسه که میاد یا نه.

خلاصه که دیشب طبق برنامه که داشتم، ظرفها رو از بوفه درآوردم و یه آب بهشون زدم. امروز فویل روی گاز رو عوض میکنم و ماهی میخرم. اگه مسخرها م نکنید باید بگم امروز ظرفها رو میچینم کنار میز و روشون پارچه می اندازم تا روز پنجشنبه. میخوام همه کارها توی این چند روز خرد خرد انجام بشه که کمترین فشار بهم بیاد. میدونم بهتر بود که این کار رو نمیکردم. ولی کاریه که شده. اینجوری شاید یه کم از استرس ها هم کم بشه. با این دور هم بودن ها و مهربون بودن ها. بالاخره انرژی جمع خیلی زیاده.

اینو آوردم تو ادامه مطلب، که از اون بحث اولی، جدا باشه.

راستی سر مانی رو که کوتاه کرده ام، خیلی بامزه شده! دیشب داشت با مهدی یه کارتن میدید که یه قسمتی از کارتون، داشتند با هم می جنگیدند. یه کم فکر کرد و گفت: واسم یه تفنگ سیاه میگیری، برم سروازی؟؟!! (سربازی منظورش بود!!)خنده

[ سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ