چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

همونطور که با خودم قرار گذاشته ام، حالا که افطاری فردا شب قراره انجام بشه، کمترین فشار باید بهم بیاد. اینه که تصمیم گرفتم ماهی درست کنم. دنبال ماهی تیلاپیا بودم که معمولا هرجایی ندارند. ولی یه سوپر پروتئین نزدیک شرکت هست، که خداخدا کردم که داشته باشه. دیروز ساعت چهار خسته و جنازه از شرکت اومدم بیرون. اینقدر کار کرده بودم که دلم میخواست همونجا کنار پیاده رو، بگیرم بخوابم!!!!!!!!!!!!

رفتم این سوپر پروتئینه و دیدم ماهی تیلاپیا داره! ولی دیگه خیلی جا خوردم. آخرین بار شاید یکماه پیش بود که از رفاه خریدم. قیمت هر بسته اش، دوازده تومن بود! دیروز از اینجا خریدم نوزده هزار و خرده ای!!!!!!!!!! به نظرم از نظر وزنی اختلاف چندانی نداشتند! یعنی اونهایی که از رفاه خریدم بودم، چهار تکه یا پنج تکه بود! دیروزیه، سه تکه بزرگ و یه نصفه بود!

یعنی شما میگید چه بلایی سرمون اومده؟؟!!متفکر

بعد از خرید ماهیها، رفتم پیش دکتر فیزیوتراپ که از شنبه شروع کنم. اونم در حین معاینه، هر جا که دست میذاشت، من دادم میرفت هوا!!! یاد اون جوکه افتادم که طرف میره دکتر میگه: آقای دکتر انگشتمو هرجام میذارم درد میکنه. دکتر میگه: انگشتت شکسته! دیروز هم ظاهرا انگشت دکتره شکسته بود، ولی من ناله میکردم!!!قهقهه بعدش قرار شد اون ده جلسه رو طبق نسخه دکترم، فقط روی دست و کتفم کار کنه، چون اگه بخواد همزمان روی کمرم هم کار کنه، دو سه ساعت باید اونجا باشم! شنبه رو از ساعت چهار و نیم میرم، ولی قرار شده از روزهای بعد، ساعت چهار و ده دقیقه شروع کنند که منم زودتر کارم تموم بشه و برم!

دیروز بعد از اینکه از اونجا بیرون اومدم، زنگیدم به مهدی که برم در شرکتشون دنبالش. بعد با هم رفتیم خونه مامانم اینا. مهدی با پسرخاله ام قرار گذاشته بود که شب بمونیم و با هم بازی کنند. منم به مامانم گفتم می مونیم. اون بنده خدا هم استقبال کرد. بعد مامانم و مانی رفتند بیرون. منم ولو شدم جلوی تلویزیون و بابام اینا هم «ویلای من» نگاه میکردند. مهدی هم تو اتاق خوابش برده بود.

بعدش من یه کاری کردم. دیدم مهدی چون مدیره، به بچه هاش  اعلام کرده که حق ندارند غذا داغ کنند. اینم که به خاطر سنگ کلیه اش، دیگه روزه نمیگیره. غذا هم نمیبره چون نمیتونه داغ کنه، غذای سرد هم نمیخوره. بهش میگم خب غذا رو بذار بیرون از یخچال که یخش آب بشه. که اونجوری هم نمی خوره. شرکتشون ساعت سه، همه میرن. این می مونه که منو بیاره. طفلی (!) تا وقتی که برسیم خونه، هیچی نمی خوره. مگه مثلا یه کیکی، چیزی تو کشو میزش باشه. این بود که دیشب واسش میوه شستم و گذاشتم تو کیسه مات، که دیده نشه. که با خودش ببره و لااقل ساعت سه که همه میرن، میوه بخوره!!!

دیروز توی راه که میرفتیم، دستشو گرفتم. اونم دستمو محکمتر گرفت. بعد من توی ترافیک، یه تیک کیک، یواشکی که کسی از ماشین ها نبینه، می چپوندم تو دهنش! از این کار خوشش می اومد. بعد دست کرد تو کیفش و گفت: بیا! این پنجاه تومن رو بگیر! باهاش هر کتابی که دوست داری بخر!!!!!!!! چهار تا اسکناس ده تومنی بود!!!!!!! گفتم: پس اون یکیش کو؟؟!! یکی دیگه هم داد و گفت که اشتباه شده!

بعد من یاد این جک افتادم: بچه به باباش میگه: بابا پنج تومن بهم میدی؟ باباش میگه: چهار تومن میخوای چی کار؟ بچه های مردم سه تومن می گیرند. تو دو تومن بگیر. من بهت یه تومن میدم. بیا این پنزار! و ... آخرش یه قرون از کیف مامانه درمیاره میده به بچه میگه بقیه اش رو بیار!!!!!!!!!!!

البته الان دیگه کسی نمیدونه پنج تومن و یه قرون چقدره!!!!!!!!!!!

بعد گفتم بهش چی شد یه دفعه یاد کتاب خوندن من افتادی؟ گفت: آخه تو عادت داشتی قبل از خواب کتاب بخونی. یه مدته دیگه نمی بینم کتاب بخونی. گفتم شاید کتاب نداری!!!!!!!!!!!

آره بچه های گلم! اینجوریاست. ایشون به این چیزها فکر میکنه. کافیه آدمها بخوان! اونوقت هر کاری می کنند. یکی از چیزهایی که باعث میشه آدم بخواد، اینه که سپر لجبازیشو بندازه. پس نباید طرف مقابل رو سر لج بندازیم. تا دیده بشیم. یعنی یه کاری بکنیم که طرف به ما و نیازهای ما فکر کنه.


دیروز همینجوری که میرفتیم، نرم نرم حرف هم میزدیم. ازش پرسیدم قانون نوشتی؟ گفت: نه! باید یه وقتی که فکرم متمرکز باشه بنویسم! دیگه هیچی نگفتم و زورش نکردم. حالا تا بعد از مهمونی روز پنجشنبه، هر دو میشینیم و می نویسیم. بعد مهدی گفت که چه خوبه که یه بار مانی رو بذاریم یه جا و با هم بریم شام بیرون! که حتما این کار رو می کنیم! حالا یه برنامه هایی هم دارم!

بعدش بحث در مورد یکی از ناراحتی ها و استرس های مهدی شد. چیزی که واقعا اعصاب همه رو خرد کرده، بحث برادرشه! خاطرتون باشه، مهدی یه برادر بیست و یه ساله داره که چون بچه آخره، خیلی خیلی لوسه. به این مفهوم که هر چی که خواسته بهش داده اند. هر کاری خواسته کرده و هرچی دلش خواسته گفته. یادمه وقتی مانی کوچیکتر بود، مامان مهدی خیلی به دل مانی راه می اومد. من اعتراض میکرد که لوس میشه! مامانش میگفت: این همه لوس شده اند، بذار اینم بشه! ولی یه جای کار می لنگید! لوس شدن، فقط یه این ادا و اطوارهای ظاهری ختم نمیشه. بچه ای که لوس شده، یعنی «نه» نشنیده! و این بدترین چیزه.

برای برادر مهدی هم، اینجوری بوده. متاسفانه این سه چهار سال اخیر، خیلی خیلی بد با همه حرف میزنه. همه هم دوستش دارند که هیچی بهش نمیگن! البته منظورم از همه، خواهرها و برادر و پدر و مادرش هستند. وگرنه من و دو داماد دیگه، همیشه از اینهمه بی تربیتی شدیدا حرص میخوردیم. یه بار هم پارسال تو سفر شمال، مادر و همین برادر مهدی، سفر رو به همه زهر کردند که همه زودتر از برنامه، برگشتند و در حقیقت فرار کردند.

همین برادر مهدی، پارسال پاشو توی یه کفش کرد که من با یه نفر دوستم و میخوام باهاش ازدواج کنم. سنگ دهن باز کرد که این کار رو نکن! مهدی و خواهر بزرگه خیلی خیلی تلاش کردند. خانواده دختره هم ناراضی بودند. آخه دو تا دانشجو بیکار و از همه مهتر خام، چطوری می تونستند با هم ازدواج کنند!!! اونهایی که در دوران دوستی خیلی با هم لاو می ترکونند و خوبند، آخرش به جنگ و دعوا میکشه کارشون (بعضی هاشون) وای به حال اینا که وقتی با هم دوست بودند، هر شب برادر مهدی تا نصف شب باهاش تلفنی حرف میزد و یکسره با هم دعوا و فحش و فحش کاری داشتند!!!!!!!!!!! وقتی قضیه ازدواجشون مطرح شد، همه تعجب کردیم! اینا که اینهمه دعوا دارند. اینهمه اختلاف نظر دارند.

تیغ مهدی و خواهرش و از اون طرف خواهر و برادرهای دختره نبرید. به قول مهدی، پدر و مادرهاشون، این دو تا رو بدبخت کردند!!! من خودم یادمه یکی دو ماه قبل از ازدواجشون، به مامان مهدی گفتم نکنه تن بدی به این ازدواج؟ گفت: خب چه کار کنم؟! نمیتونم بگم نه!!!!!!!!!!!!!!تعجب گفتم: نمی تونید بگید نه؟ چرا؟ بگید من نمیام. هرکاری میخوای بکن! گفت: آخه نمیشه! میترسم کار دست خودش بده!!!!!! دیگه هیچی نگفتم. بچه ای که دندون پدر و مادرش رو بشمره که ازم می ترسند، دیگه هیچی... بعدش مامان مهدی رفت  استخاره کرد و گفت خوب اومده!! مهدی میخواست سرشو بکوبه به دیوار! میگفت: وقتی عقل میگه این کار رو نکن! شما میرید استخاره میگیرید و می اندازید گردن استخاره!!!؟؟؟کلافه

خلاصه پارسال با عجله هرچه تمامتر (که همه متجب شده بودند) خواستگاری و بله برون انجام شد. بعد چه عجله ای هم برای عقد داشتند. منظورم دختره و پسره است. به طوری که مامان عروس میخواست عقد رو بندازه وسط هفته! که دیگه مهدی اینا قبول نکردند و گفتند بابا ما کارمندیم! خب تا آخر هفته صبر کنیم!! حتی یادمه برادر بزرگ عروس، به نشانه اعتراض، تو بله برون هم نبود. تو محضر هم کارد می زدی، خونش درنمی اومد!

خلاصه اینا عقد کردند. ولی ما هر روز متعجب تر میشدیم. هیچ وجه تشابهی بین اینا نبود. باز من و مهدی خیلی اشتراکات داشتیم. ممکنه از نظر سلیقه با هم متفاوت بودیم ولی اینا دیگه یه چیز عجیبی بودند. تمام مدت، پسره داشت دختره رو تربیت میکرد!!!!!! توی جمع همه اش میگفت: اینو نگو زشته! این کار رو نکن عیبه! گفتم این کار رو نکن، گفتم اینو بده به من!!!!!!! دختره هم کار خودشو میکرد. آخه اصلا از دو دنیای متفاوت بودند!!! تا اینکه دیروز مهدی گفت که کار دعواهاشون خیلی خیلی بالا گرفته! تمام مدت دارند می جنگند با هم! حتی یه بار کار به کتک کاری هم کشیده!!!!!! مامان مهدی هم که طفلی روی تخت افتاده به خاطر کمرش! نه می تونه بلند بشه، نه اگرم بلند بشه کاری ازش برمیاد! توی بد مخمصه ای گیر کرده اند. همه اش هم برادرش عجله داره که پول خونه رو بگیره و عروسی کنه و بره سرخونه و زندگیش. ولی همه شون دیگه مردد شده اند. از اینکه اصلا اینا می تونند توی یه خونه زندگی کنند یا نه! البته اینجا دعوا می کنند. وگرنه مهدی میگه جلوی خانواده دختره نقش بازی می کنند! چون داداشهای دختره اگه بفهمند، بدجوری برخوردمی کنند!

القصه، مهدی دیروز میگفت یکی از بدبختی هام اینه. منم گفتم: واقعا حق داری. خیلی اعصاب آدم خرد میشه. چون شماها از روز اول گفتید این کار رو نکنند! حتی من یادمه مهدی بهشون مشاور معرفی کرد!!!!!!!!! رفته بودند مشاور ولی مشاور گفته بود ازدواج کنید مشکلی نداره!!!!!!!!! البته خودشون رفته بودند و کسی باهاشون نبوده! آیا مشاور تاییدکرده بوده یا نه؟! آیا اینا همه واقعیت رو گفته بودند به مشاور؟ یا جریان رو اونجوری که خواسته بودند گفته بودند. یادمه بار اولی که من و مهدی رفتیم مشاور، یه بار مشاور بهمون گفت: شما آدمهای روراستی هستید و همه چی رو دارید میگید. اینجوری کار راحت تر انجام میشه! ولی به نظر من اینا شاید اصلا واقعیات رو نگفته اند و جوری خودشون رو به مشاور معرفی کرده اند که جواب مثبت بگیرند.

ولی الان با این وضعیت، خیلی بیشتر چشمم ترسیده واسه تربیت مانی. «نه» نشنیدن بچه، عواقب خیلی بدی می تونه داشته باشه. خدا به همه مون رحم کنه!

یه مثل هست که میگه: کم بود جن و پری، یکی از دریچه پرید! بدن دردهام کم بود، پریروز خواستم با عجله از پشت میزم بلند شم، یه دفعه زانوی چپم به شدت هرچه تمامتر خورد به کشوی میز. به طوری که تا سه دقیقه از درد، لال شده بودم. از دیروز صبح به شدت کبود شده! دردش هم که دیگه هیچی!!! همه اش هم واسه زانوم می خونم:

آی زانو زانو زانو!!!!!!!!!!!هوراهوراهورا

یه شیرین کاری هم از مانی بگم و برم!! دیشب خوابیده بود توی جلد گیتار داداشم و میگفت: من گیتارم!!!!!!!! به زور هم میخواست زیپشو ببنده!!!!!!!قهقهه

 

[ چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ