چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

بر خلاف اینکه فکر میکردم ممکنه روز شنبه دیگه نتونم از جام پاشم، ولی شکرخدا خوبم!

روز چهارشنبه یه جلسه تو شرکت داشتم که بعدا مفصل در موردش می نویسم. اول از مهمونی بگم که چهارشنبه عصر که رسیدیم خونه، من و مانی خوابیدیم. بعد من ساعت هفت بیدار شدم و شروع کردم. اول مرغ بارگذاشتم واسه شام اون شب و نهار روز پنجشنبه، زرشک پلو با مرغ درست کردم. بعد این وسط ظرفها رو جمع و جور کردم و چیدم روی میز. به دلیل اینکه سه شنبه شب موندیم خونه مامانم اینا، کارهام طبق برنامه انجام نشد. خلاصه تا جایی که شد، کارها رو انجام دادم.

چهارشنبه شب هم وقتی من و مانی خوابیدیم، مهدی افتاد به جون خونه و جاروبرقی و تی کشید و دکور خونه رو عوض کرد که بشه یه سفره سراسری بندازیم واسه 16 نفر! خلاصه پنجشنبه صبح با مانی رفتم سبزی خریدم و اومدم افتادم به جون ماهیها! اول یه ساعت تو آبلیمو و زعفرون و سیر و پیاز خوابوندمشون، بعد از یه ساعت، توی آرد و تخم مرغ و آرد سوخاری. بعد ماهیهای سوخاری رو چیدم تو سینی و گذاشتم تو یخچال. رفتم سراغ میوه ها و شستمشون و گذاشتم توی یخچال، هندونه و خربزه رو هم قاچ کردم و توی یخچال گذاشتم. این وسط حواسم بود بعد از یه ساعت کار، ده دقیقه دراز بکشم!لبخند

بعد ناهار خوردیم و سعی کردم نیم ساعت بخوابم که مانی نذاشت. نیم ساعت چشمامو بستم و بعد بقیه کارها رو کردم. آش دیگه ساعت 5 آماده بود. مایه کوکوسبزی رو هم آماده کردم و ریختم توی نون باگت ها، ساعت پنج، کوکوها هم آماده شده بودند. موند سرخ کردن ماهی ها و پختن برنج. که شکر خدا به موقع انجام شد.

جاری من سیزده سال از من کوچیکتره. ولی خداییش خیلی بامعرفته و خیلی کمکم کرد! مثلا وقتی اونا رسیدند، ساعت شش بود. فوری اومد نونها رو تکه کرده و توی کیسه گذاشت، خرماها و پنیر و گردو رو گذاشت توی بشقابها و وقت افطار هم همه دیگه کمک کردند که سفره پهن بشه. شکر خدا همه چی خوب برگزار شد و مادرشوهرم خیلی خیلی ازم تشکر کرد و گفت که خیلی وقته میخواد ماهی درست کنه ولی نتونسته!!

و البته جالبه بدونید که من متاسفانه ماهی خور نیستم و هرگز تا حالا ماهی درست نکرده بودم واسه شون!!! و این بار اول بود. به نظرم خیلی ریسک بود که واسه این جماعت ماهی خور، بخوام واسه افطار ماهی درست کنم!!! کلا از این سرهای بی آب، زیاد می تراشم! هرچند که الان عاقل شده ام و قبلا خیلی بیشتر ریسک میکردم. الان که یادم می افته، خودم تعجب میکنم.

خلاصه بعد از شام، همه کمک کردند سفره جمع شد ولی هرکی رفت نشست و من موندم و آشپزخونه و جاری مهربون!!! تا جایی که شد بشقابها رو گذاشتم تو ماشین و اول خواستم دو سری ماشین رو بزنم ولی به یه سری از ظروف نیاز بود. این بود که خرد خرد بقیه ظروف رو شستم که خداییش زیاد بود. جاری هم تند تند غذاها رو جابجا میکرد و جلوی دستم رو خلوت میکرد. خیلی دعا کردم واسش. خواهرشوهرها هم استراحت می کردند! بزرگه که کمر درد داشت و وسطی که روزه بود و حال نداشت و کلا چون این مدت همه کارهای خونه با اون بوده، دیگه کاری نکرد، کوچیکه هم همین که سفره رو پاک کرد، باید خیلی ازش تشکر میکردم!!! البته اینا خونه خواهرشوهر بزرگه به شدت کار می کنند و می شورند و خشک می کنند ولی خب، اینجا به نیت استراحت میان!! که البته اصلا اصلا مهم نیست. خدا به خودم سلامتی بده که انجام بدم!!!چشمک منم توقع ندارم با من مثل خواهرشون رفتار کنند. به هر حال اون خواهره، من زن برادر!چشمک

وقتی هم که رفتند، من دیگه کار آنچنانی نکردم. فقط یه دور هات بک گذاشتم پشتم و بعدش دوش گرفتم و خوابیدم. صبح هنوز بدن درد داشتم ولی شکر خدا یه مسکن خوردم و کلا بهتر شدم. ناهار هم داشتیم از دیشبش!

پدرشوهرم وقت رفتن، شونه هامو بوسید و دوباره ازم تشکر کرد! خیلی برام دعای خیر کرد. شکر خدا جو مهمونی خوب بود و انرژی مثبت زیاد بود. خودم فکر میکنم به خاطر همین بود که اذیت نشدم!


چی شد که خستگی تو تنم نموند:

اولش که خدا خیلی کمکم کرد!

بعدش راستش یکی دو بار مهدی بیخودی عصبانی شد قبل از مهمونی، ولی بعد زود فروکش کرد! مثالهاش مهم نیست و بماند. ولی من صبوری کردم و گذاشتم عصبانیت اون موقعش فروکش کنه. به خاطر کارهای زیادی که داشتم انجام میدادم غر نزدم. خب، خودم خواسته بودم. سعی کردم کارهایی که مهدی انجام داد رو ببینم. ازش تشکر هم کردم چند بار. با وجود اینکه مانی خیلی اذیت کرد ولی هر دو خیلی باهاش آرومتر از قبل بودیم! کلا جو خونه خیلی آروم بود. یه بارم که مهدی ناراحتم کرد و هیچی نگفتم، بعد از چند دقیقه که داشتم تو آشپزخونه کار میکردم، گفت: بیا یه ب.و.س.ی بده! من اول فکر کردم با مانیه. بعد فهمیدم با منه. دلخوری رو کنار گذاشتم و رفتم پیشش! دیگه هم غر نزدم بهش. و واقعا همونجا هم واسم تموم شد. حتی جمعه قبل از ناهار وقتی میخواستم برم سه راه جمهوری یه مانتو رنگی خنک بخرم، مانی چسبیده بود که منم میام. منم نمیتونستم ببرمش. تا اینکه گفتم: اصلا نمیرم! بعد مهدی گفت: بیا من می برمت. منم حاضر شدم و سه تایی رفتیم و نیم ساعته برگشتیم. چون مانی و مهدی تو ماشین بودند و منم مثل یه دختر خوب رفتم و از اولین مغازه، یه مانتو سبز خوشگل خریدم که به شال زرد شدیدی که دارم، بیاد!!! کلا رفتار مهدی در مورد خرید، این بار خیلی منطقی بود!

از یه طرف دیگه، خود مهدی هم بعد از مهمونی ازم تشکر کرد. گفت: همه اش تا چهارشنبه منتظر بودم که کنسل کنی. ولی می دونستم پررو تر از این حرفهایی!!!نیشخند

خودم خیلی دعا کردم که اذیت نشم. بعدش یه اتفاقی تو مهمونی افتاد که سیل انرژی مثبت رو بهم سرازیر کرد.

مهدی یه شوهرعمه داره که من خیلی از نظر عقیده و سلیقه بهش نزدیکم! همیشه حرفهایی برای گفتن به هم داریم! بعد از شستن ظرفها و له شدن، رفتن پیشش نشستم و اون برام از یوگا گفت. بهش گفتم که خیلی وقته میخوام برم یوگا، ولی واقعا فرصت ندارم. اونم چند تا حرکت یوگا و به خصوص نحوه تنفس رو یادم داد. چند بار انجام دادم و خیلی خوشم اومد. بعد از رفتنشون هم انجام دادم. اصلا فکر نمیکردم اینقدر خوب تاثیر بذاره!!! واقعا روم اثر داشت چون میخواستم و جذبش میکردم!!! شاید باورتون نشه که دیشب هم خونه دختر همین آقا دعوت بودیم، دوباره اونجا حرکات بیشتری رو یادم داد و من یه گوشه نشسته بودم و اون حرکات رو انجام میدادم!!!!!!!!! البته بعد از اینکه ظرفها رو شسته بودم!! واقعا خیلی خوب بود و اینقدر خوشم اومده بود که دیشب تا صبح، هر وقت که از خواب می پریدم، همونطور عمیق نفس می کشیدم و صبح هم توی اداره، اول همه حرکات رو یه بار انجام دادم.

البته در دوران بارداری، وقتی میرفتم کلاس آمادگی بارداری، این طرز تنفس خیلی بهم کمک میکرد که از دردهای شکمم کم بشه! ولی نمیدونستم اینا حرکات یوگاست! خیلی برام لذت بخش و آرام بخش بود. به خصوص برای من خیلی خوبه. منی که همیشه عجله دارم و حتی نفس رو هم تند تند میکشم. واقعا تصمیم دارم با همین یوگا، دردهای جسمیم رو کم کنم. حتی فکرش هم بهم آرامش میده. ایشالاکه بتونم.

الان برق شرکت رفته و بیشتر از این نمی تونم بنویسم! میترسم هر لحظه اینم نشه ارسال کنم.

فقط در پایان میخوام بگم یه چیزی که ارامش این دو روزم رو تکمیل میکنه، انرژی مثبت همه شما دوستانه. میدونم بهم فکر می کنید و برام انرژی مثبت می فرستید. در اینجا ازتون تشکر میکنم. اینکه پابه پام هستید و غصه میخورید و راه حل بهم میدید و همه جوره کنارم هستید. واقعا ممنونم. من به جز دعا نمیتونم کاری براتون انجام بدم. بهترین ها رو واسه تون میخوام!قلبقلب

[ شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ