چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز اینترنت شرکت ترکیده بود. البته نه فقط اینترنت، که برق اداره هم از روز شنبه دچار اشکال شده بود و ما کارمندان محترم، چند ساعت در تاریکی و گرمای مضاعف نشسته بودیم. اگه اداره دولتی بود، فورا به سمت منزل فرار میکردیم. ولی چه کنیم که اینجا خصوصیه و راه های فرار همگی بسته شده بودند و تازه اون وسط کار هم میکردیم!!!!!!!!گریه

راستش توی یه جلسه که روز چهارشنبه داشتم، بهم گفتند که مدیرعامل جدید از من راضی نیست!!!!!!! و گفته این خانم دقتش کمه!!!!! منم گفتم: وقتی کار سه واحد رو می اندازید روی دوش یه نفر و توقع دارید تند تند کارها رو انجام بده و همه کارها هم اورژانسیه، چطوری ممکنه که دقت هم درش به کار بره؟؟؟!!! (جالبه بدونید یکی از نیروهای واحد مالی هم به واحد ما منتقل شده و کارهای مالی هم افتاده گردن من!! حالا بعدا میگم جریانش چی بوده.) بعد توی اون جلسه که من خیلی داغون شدم و از اینکه اینهمه حجم کارم زیاده ولی اون همه مجبور بودم پرت و پلا بشنوم، دیگه مغزم هنگ کرده بود! دیگه واقعا نمیدونستم چه کار کنم. بعد بهشون گفتم که حکم رئیسی منو مدیرعامل و معاون قبلی زده اند. اگه مدیرعامل جدید احساس میکنه با من نمیتونه کار کنه، من هیچ اصراری ندارم اینجا بمونم. خیلی هم استقبال میکنم واحدم رو عوض کنید. لااقل اعصابم آرومتر و از اینهمه تنش دور میشم، از طرفی قطعا حجم کارم هم دیگه اینقدر نیست. چون هیچ حمالی حاضر نیست کارهای منو انجام بده!!!!!!!!!!

راستش خیلی ناراحت شدم. یعنی دلزده شدم که دارم اینهمه کار میکنم و تازه رئیسم هم ازم راضی نیست. ولی خب، اون روز چهارشنبه بود و منم مهمونی روز پنجشنبه رو در پیش داشتم. این بود که فایلشو تو ذهنم بستم و وقتی از شرکت بیرون اومدم، فقط سربسته به مهدی گفتم که مجبورم هفته ای یه روز تا شش و هفت وایسم اداره! و مهدی هم برای اولین بار، تایید کرد که مجبوری بمونی و ایراد نداره!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

خلاصه روز شنبه تا ساعت شش و نیم موندم و البته بعدش با آژانس رفتم خونه بابام اینا. ولی وقتی رسیدم، نای حرکت نداشتم. طفلی مامانم که مانی رو برد بیرون که با هم بازی کنند! منم یه عالمه عصرونه خوردم و خوابیدم و البته وقتی بیدار شدم ساعت هشت و نیم بود و حالم خیلی خراب بود!!!!!!!!!!! شاید به خاطر خستگی خیلی زیاد کار و بیموقع خوردن و خوابیدن بود!

دیروز هم تا ظهر اینترنت داغون بود و بعدازظهر هم خیلی خیلی کار داشتم. جلسه اول فیزیوتراپی رو دیروز عصر رفتم. خوشبختانه دکتر، خودش روی اعضای دردناک، کار انجام میده. و البته من اینقدر داد کشیدم که دکتره یواشکی در گوشم گفت: همه مریضام رو پروندی!!!!!!!!!!خنده ولی خودش هم گفت که وضع شونه و کتف راستم خیلی خرابه. به هر حال قرار شد خیلی ازش کار نکشم تا این دوره فیزیوتراپی تموم بشه.

از اونجا که بیرون اومدم، ساعت پنج و نیم بود. تا رفتم در اداره مهدی اینا و رفتیم شهران مانی رو برداشتیم و رسیدیم خونه، دیگه ساعت هفت شب بود.


با خودم فکر کردم که یه عالمه کار جلومه. دکتر هم که گفته زیاد نباید کار کنم. استرس هم نداشته باشم. پس باید یه برنامه ریزی توپ بکنم، یه جایی هم واسه رابطه مون بذارم.

همون اولش قبل از هرکاری گفتم: می دونی چیه مهدی! دلیل اینکه بدن من اینقدر درد میکنه، اینه که تو کمتر منو بغل میکنی، اینه که دردها توش جمع میشه. دستهای تو درد رو از تن من میکشه بیرون. تو منو نوازش کنی، همه دردهاش تموم میشه!!!

غش غش خندید. بعد دیدم قبل از اینکه بیاد تو خونه، رفته نوشابه و ماءالشعیر خریده! اگه میشد این نوشابه رو از سرش بندازم خیلی خوب میشد. بعد بهش گفتم: آخر شب، یه ربع هم که شده، با هم میشینیم و ماءالشعیر میخوریم!!!

اونم خندید و گفت: باشه. چه خوب!!!!!!!

همین که یه جایی واسه رابطه مون گذاشتم، بهم ارامش میداد. مطمئن بودم اونم راضیه.

بعدش پریدم تو آشپزخونه و کباب تابه ای درست کردم و البته سعی میکردم بیشتر با دست چپم گوشت رو ورز بدم. بعد ساعت یکربع به هشت رفتم حموم و چون باید مانتوم رو هم حتما می شستم، مانتوی بیچاره رو انداختم زیر دوش و هرچی خودمو میشستم، کف میریخت رو مانتو و با پام لگدش میکردم!!!!!!!! اینم شیوه جدید شستشو لباس با پا!!!!!!!!!قهقهه آخر سر هم آبش کشیدم و اومدم بیرون! کته گذاشتم و دیگه سیب زمینی هم کنارش سرخ نکردم.

راستش دلم نمیاد شبها شام نپزم. هم مانی باید غذا بخوره، هم مهدی طفلی ناهار که نمیخوره، فقط خودشو با میوه و هله هوله سیر میکنه. چون به کارمنداش گفته که حق ندارند غذا داغ کنند! خودش هم غذا داغ نمیکنه. حالا ما هم این قانون رو توی اداره داریم. ولی مثلا از ساعت ده، غذا رو از یخچال بیرون میذاریم که سردیش بره. ولی مهدی اینجوری هم نمیتونه بخوره. یعنی دوست نداره! اینه که ظهرها هله هوله میخوره! پس شب دیگه حتما باید براش غذا بپزم!

خلاصه از حموم که اومدم بیرون، دیدم مهدی روی مبل چرتش برده! بعد چون خونه ما قدیمیه و کولرش هم مال هزار و پونصد سال پیشه، خوب خنک نمیکنه. اینه که ما یه پنکه هم روی اوپن گذاشته ایم. منتها من از حموم اومده بودم. برای همین سر پنکه رو دادم بالا و کولر رو هم گذاشتم روی دور کند!! بعد از ده دقیقه مهدی از خواب پرید و عصبانی شد و گفت مردم از گرما!!!!!!!!!! بعد زیر لب غرغر کرد و رفت خوابید تو اتاق! منم ساعت نه شام آوردم و با مانی نشستیم دو تایی در حالی که بازی میکردیم، شام خوردیم. حوالی نه و نیم مهدی بیدار شد از خواب! بعد دوباره اومد غر زد که گرمه. منم خندیدم و گفتم: من اون موقع که از حموم اومده بودم، گفتم پنکه رو خاموش کن. الان دیگه روشنش کن! بعد کولر رو گذاشتم روی دور تند و با آرامش برگشتم پیش مانی که بقیه شامش رو بهش بدم. از مهدی پرسیدم شام میخوره؟ گفت: نه.

بعد از پنج دقیقه که خونه خنک تر شد، خلق مهدی هم برگشت سر جاش!!!!!!!! بعد با ملایمت گفت:

من الان فهمیدم دلیل خرابی رابطه مون چیه!! من از گرما بیزارم، وقتی تو به من می چسبیدی، من گرمم میشد و بدم می اومد. وگرنه از تو بدم نمیاد که! منم هیچی نگفتم.

یه بار دیگه ازش پرسیدم شام میخوره یا نه، که گفت نه. منم ناراحت نشدم. گفتم حتما میل نداره. عوضش امشب دیگه شام نمیپزم و وقت بیشتری رو با هم میگذرونیم. شاید هم نشستیم فیلم دیدیم!!!

هرچند که دیشب ساعت ده و نیم خوابم برد و وقتی بیدار شدم، درد دستم زیاد شده بود و البته فیزیوتراپیست گفت که طبیعیه تا چند روز!! بعد پاشدم مسواک زدم و جمع و جور کردم و خوابیدم! ایشالا امروز انرژی بیشتری داشته باشم!!!

در مورد کارم هم یه چیزی بگم که آرومتر شده ام! دیروز بعدازظهر مدیرعامل با واحد مالی جلسه داشته، مالی بهش گفته آشتی رو بده به من، به جای نیروی قبلی ام که رفته تو واحد دیگه. مدیرعامل هم گفته: آشتی دست راست منه! نمیتونم به هیچکس بدمش!!!

با شنیدن این حرف، به خودم امیدوار شدم. البته به خودم که امیدوار بودم! به قدرشناسی مدیرعامل!!!

لبخندقلب بهترین ها رو واسه تون میخوام. به خصوص الان که احساس میکنم خیلی انرژی دارم. هرچند که دست راستم از کتف تا نوک انگشتام درد میکنه و داره کنده میشه!!!خنده

[ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ