چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز دومین جلسه فیزیوتراپی بود. من کلا این چیزها رو خیلی قبول دارم. یعنی معتقدم، برای دردهای استخوون و مفصل و اینجور دردها، حتما باید آدم جایی بره که کاری روی بدنش انجام بدن! دارو به تنهایی کافی نیست! برای همین، همیشه با انرژی زیاد میرم فیزیوتراپی و نگرشم کلا مثبته و همه انرژی های مثبت اونجا رو جمع میکنم با خودم میارم!!!!!!!!!

دیروز دردم خیلی بیشتر بود. لاکردار این گره های کتفم باز نمیشد. دکتره هم چهار پنج مرحله کار روش انجام داد. دو سه تاش خیلی خیلی درد داشت! به طوری که از درد نفسم بند رفته بود! جوری که وسطش یکی دو بار رفت و برگشت که نفسم برگرده!!!!!!!!!!!!چشمک به قول رئیسم، احتمالا داشته گره ها رو با دندون باز میکرده که اینقدر دردناک بوده!خنده بعدش که کار تموم شد و اومدم بیرون، دیگه دست راستم رو نمی تونستم تکون بدم. تا یکی دو ساعت خیلی دردناک بود.

دیشب یکربع به هفت رسیدیم خونه. مانی که توی ماشین خوابید و بعد مهدی بغلش کرد و گذاشت تو رختخوابش! خودش هم نیم ساعت بعدش خوابش برد! ولی من خوابم نمی اومد. اول یه سر رفتم بیرون و از یه مغازه نزدیک خونه مون، یه بسته از این شمع های وارمری خریدم. برای دمنوش و اسانس سوز، لازم میشه. یه ماگ هم خریدم واسه خودم! بعد به محض اینکه رسیدم، اسانس سوز رو روشن کردم. با اسانس وانیل و نسکافه! بعد چای دم کردم و رفتم دوش گرفتم. بیرون اومدم توی ماگ جدیدم چای ریختم و با بامیه خوردم! مهدی که رفت خوابید، نشستم پای فیس.بوک. به این امید که چک کنم و زود بلند شم! هشت و نیم بلند شدم!!!!!!!!!!!خجالت کارم اشتباه بود خیلی. باید دراز میکشیدم و به کتفم استراحت میدادم! حالا واقعا درد داشتم!گریه و البته مقصر خودم بودم. شبی که قرار بود شام درست نکنم، باید از وقتم برای استراحت استفاده میکردم، نه برای دوباره پشت کامپیوتر نشستن!!ناراحت

بعدش مانی بیدار شد و دوباره دوتایی شام  خوردیم! مهدی هم حوالی ده و خرده ای بیدار شد! نمیشد تا بیدار شدن اون صبر کرد. چون مانی گرسنه اش بود!!!

عصر که رسیدیم، وقتی خواستم برم بیرون، مهدی گفت کجا؟ گفتم میرم شمع بخرم، فیله مرغ هم باید بخرم. گفت واسه چی میخوای؟ گفتم واسه افطاری روز پنجشنبه که مامانم اینا هستند. سرجمع میشیم هشت نفر و نصفی! (مانی رو نصف حساب کردم!!!نیشخند) اگه پسرخاله ام اینا که دیشب از سنندج رسیده اند خونه مامانم اینا، پنجشنبه هم تهران باشند، با اونا میشیم دوازده نفر!

بعد مهدی گفت: نمیخواد غذا درست کنی! من از بیرون کباب و جوجه میگیرم. تو فقط برنجش رو درست کن!مژه راستش خیلی خوشحال شدم. بعد که مهدی رفت خوابید، کم کم که فکر کردم، دیدم نمیشه! چون مامان و بابام، غذای بیرون رو نمیخورند و میگن شوره!! بعد واقعا ممکنه کبابش شور باشه و روزه دارها، اذیت بشن! میدونم دارم به خودم سخت میگیرم. ولی خب، همه زحمتهای من، گردن خانواده امه. یه بار بعد از اینهمه مدت دارن میان، واقعا دوست ندارم از سر خودم باز کنم. هرچند که خودم هم مریضم! احتمالا زرشک پلو با مرغ درست میکنم. شاید هم لوبیا پلو! آخه لوبیاش حاضر و آماده توی فریزره. آخه داداش بزرگه ام، عاشق لوبیاپلوهای منه!!!!!!!نیشخند حالا ببینم چی میشه. پنجشنبه صبح هم با مانی میریم استخر که من یه کم تو آب راه برم و دوباره بدم اون خانمه ماساژ بده کتفم رو!

 


دیشب مهدی روی مبل نشسته بود پای لپ تاپ. رفتم سرمو گذاشتم روی پاش! اونم شروع کرد به مالیدن کتفم. هی مالید، هی مالید. بعد مانی هم اومد سرشو گذاشت روی اون یکی پای مهدی!!!!!!!قلب 

این دو روزه، نشده خیلی با هم حرف بزنیم. مهدی میخوابه تا نه و ده، بعد از اونم تا بیدار بشه و شام بخوره، دیگه یازده دوازده شده و من باید بخوابم! اون بیدار میمونه. خب، من باید صبح زود بیام سر کار. ولی اون حداقل تا ساعت نه میخوابه! حالا باید یه فکر دیگه ای بکنیم تا یه وقتی برای خودمون و برای با هم بودن و حرف زدن پیدا کنیم!

یه چیز جالب از مانی بگم: همونطور که می دونید، پدر و مادر من فرهنگی بازنشسته هستند. البته پدرم هنوز میره غیرانتقاعی درس میده! کلا  خیلی حوصله مانی رو دارند و واسش وقت میذارند. شمارش اعداد و دست چپ و راستش رو بهش یاد داده اند با هزار چیز دیگه. بعد بابای من، کسیه که مثلا وقتی میخواد به مانی ناهار بده، یه شوی نیم ساعته اجرا میکنه. هر روز یه نمایش درمیاره. سرباز بازی، هواپیما بازی و ... هزار و یک نمایش و بازی که مانی هرجور شده، غذاشو بخوره!

مثلا چند وقت پیش، مانی همینطور که داشته راه میرفته توی خونه، بابام دستاشو پر از دونه های انگور میکرده و از پشت سر، دستشو می آورده جلو و انگورها رو میریخته توی دهن مانی! اسم این حرکت شده: انگور از پشت سر! مانی دیگه به اینجور انگور خوردن عادت کرده بود.

چند روز پیش من و مانی نشسته بودیم میوه میخوردیم. من دستمو پر کردم از دونه های انگور و خواستم بدم به مانی، که مانی گفت: نه، انگور از پشت سر!!!!!!!!! بعد پشت به من نشست و دهنشو باز کردکه من از پشت سر، انگور بریزم تو دهنش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قهقههقهقههقهقهه

خب، همینه که مانی دل نمیکنه از اونجا بیاد بیرون و عصرها که میریم دنبالش، گریه میکنه که نمیام!

[ سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ