چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیشب قرار بود خونه مامانم اینا بمونیم. پسرخاله ام از سنندج اومده بود و اونجا بودند. البته اونا عصر رفتند ولی دلیل اصلی، این بود که بابام میخواست از یه بانک تو شهران وام بگیره و من به عنوان ضامن معرفی شده بودم. راستش سر یه مبلغ کمی وام پدر صاحب ما رو درآوردند!!! من که حریف نشدم که مامانم اینا این وام رو نگیرند. اخه مگه چقدر می ارزه که آدم اینقدر بره و بیاد؟؟!! ظاهرا از اون وامهاست که سود و قسطش خیلی خیلی کمه!!!!! اول که منو قبول نداشتند به عنوان ضامن، گفتند تو توی شرکت خصوصی هستی. همچین میگن، انگار امکان استخدام تو مراکز دولتی بوده و من ناز گذاشته و نرفته ام!!!!!!!

بعد با اصرار قبول کرده اند و البته به شرط اینکه چک میدادم! خلاطه رئیس اداره وام اون بانک به بابام گفته بوده، دخترت یه تک پا بیاد اینجا من ببینمش و شناسایی اش کنم، بعد وام میدیم! گفته بود ساعت هشت صبح بیاد.

عزیزانی که شما باشید، ما امروز هشت صبح رفتیم بانک دیدیم همه نشسته اند دم در بانک تو صف!!!!!!!!! چون بانک هشت و نیم باز میکنه!!!!!!!!!! منم رفتم گفتم خودتون گفته اید هشت بیام. گفتند اونی که بهت گفته بیمارستانه و نیومده!!!!!!!!!!!! واقعا نمیدونستم باید چه کار کنم! نشستم تا در بانک باز شد و رفتم پیش رئیس شعبه و اونم با هزار تا منت قبول کرد و بعد گفت نباید شما رو قبول کنیم چون جای خصوصی هستید. همچین میگن، آدم یه لحظه حس میکنه مثلا داره تو ش.ه.ر.ن.و کار میکنه!!!!!!!!!!! (ببخشید ولی واقعا همین حس خجالت و شرمندگی به آدم دست میده!!!!خجالت

بعد میگه: خانم! همه فامیل ما جای دولتی کار می کنند. اینهمه آدم تو این مملکت دارند جای دولتی کار می کنند! گفتم: پسرخوب! همه اونایی که شما میگید که نمیان ضامن ما بشن!!!!!!!!!! خلاصه دردسرتون ندم! دیگه جای بحث نداشت. مهدی دیشب گفته بود بمونم با هم بریم. تو ماشین نشسته بود منتظر من دم در بانک، که کارم تموم بشه. یه ربع به نه تموم شد! نه و نیم هم رسیدم اداره! فکر کنید با این وضع خرابی وضع مرخصی که اینا هم اینقدر حساسند، مجبور شدم امروز دوباره دیر بیام. که البته چاره ای نیست! همینه که هست! و البته جالبه بدونید که من دویست و خرده ای ساعت، مرخصی دارم!!!!!!!! حکایت همون دوچرخه است که یارو داشت ولی نمی ذاشتند سوارش بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چشمکخنده

مهمونی فرداشبم هم افتاد واسه هفته دیگه. خاله ام دعوتمون کرد واسه امشب، ولی چون که امشب خونه اونا باشیم و فردا شب خونه ما! ولی چون که امشب اولین بازی لیگه و بازی اول هم مال پرسپولیس و تراکتوره، مهدی میخواد بره استادیوم! اینکه که قرار شد خاله ام فرداشب مهمونی اش باشه و مهمونی ما هم هفته دیگه. اینجوری بهتر هم هست. چون هفته دیگه سه شنبه تعطیله و یه سری کارها رو میتونم سه شنبه انجام بدم. به استخر هم برسم!! البته من تو برنامه امسالم نبودکه خاله ام رو دعوت کنم. ولی حالا که اون داره دعوت میکنه، مجبورم دعوتش کنم. دوستش دارم. ولی جون ندارم!!!!!!!!نیشخند

حالا رابطه من و مهدی یه حکایتی پیدا کرده که تو ادامه مطلب می نویسم.

برق اداره مون دوباره رفته. و من نمی تونم این پست رو از اول بخونم و ویرایش کنم. فعلا ارسال میکنم، بعدا ویرایشش میکنم که یه وقت نکنه بپره!!!


دیروز که از فیزیوتراپی رفتم دنبال مهدی که بریم خونه مامانم، احساس کردم مهدی ناراحته. به روی خودم نیاوردم. یه کم گفتم و خندیدم، بعد دیدم درست نشد! آروم ازش پرسیدم: عزیزم! از چیزی ناراحتی؟ گفت: یه کم عصبانی ام! گفتم: بابت کارت یا خونه بابات اینا؟ گفت: بابت کار!

دیگه هیچی نگفتم. آفتاب بهم می تابید و کولر هم زور میزد ماشین رو خنک کنه که خیلی زورش نمیرسید. منم ولو شدم که به کم استراحت کنم. آخه میدونید، از فیزیوتراپی که میام، خیلی درد دارم. یعنی اونجا که برق رو بهم وصل میکنه، همون موقع دستم شل میشه و می افته. ولی خب، روند درمانه و اگه آدم نذاره اینقدر درد، مزمن بشه، فیزیوتراپی اصلا هم درد نداره و خیلی هم لذت بخشه! مثل سالهای اولی که من برای کمرم میرفتم، یه بار زیر یکی از دستگاه ها خوابم برد و با صدای خر و پف خودم بیدار شدم!!!!!!!!!!!!!!قهقههقهقهه

خلاصه دیروز وقتی دیدم ناراحته، دیگه باهاش حرف نزدم. فقط نزدیک های خونه، یکی دو تا ماجرای خنده دار تعریف کردم و بعد یه دفعه هول برم داشت از اینکه چهارشنبه بازی پرسپولیسه و این پسرخاله ام که خونه مامانمه و از سنندج اومده، یه استقلالی شدیده و الان با این اوضاع مهدی، چی میخواد بشه!

یه پرانتز باز کنم. این گره هایی که توی کفتم افتاده که چند تا دکتر متفق القول نظرشون این بود که همه اش از اعصاب و استرس و دلهره های زندگیه، مطمئنم، یه سری از این گره ها، قرمزه! یعنی اضطراب هاییه که من سر بازی پرسپولیس بهش دچار میشدم. از مشت های محکمی که مهدی روی میز میکوبید و فحشهای وحشتناکی که نود دقیقه نثار تی وی میکرد و کنتاکهایی که با خانواده استقلالی من پیدا میکرد!!!!!!! اولها که بچه نداشتم، نود دقیقه بازی پرسپولیس رو از خونه میرفتم بیرون. شب، زمستون، تابستون هم فرق نداشت. اگه راضیش میکردم بره استادیوم که خیلی بهتر بود. چون دیگه تخلیه تخلیه می اومد خونه! وگرنه خودم میرفتم بیرون. چند بار هم با مانی رفتیم. ولی چند بار مجبور بودیم خونه بمونیم و اون جلوی مانی کارهایی کرد که ........... ولش کن مهم نیست.

خلاصه امروز میره استادیوم. منم به هر مصیبتیه، باید مانی رو از خونه بابام بردارم و برم خونه خودمون. البته مهدی ما رو تا خونه میرسونه و بعدش میره استادیوم. بازی از ساعت ده تا دوازده شبه. و من تا شب، یه کم تنها می مونم خونه و این برام خیلی لازمه!

دیروز که رفتیم خونه بابا اینا، بعد از یه ساعت پسرخاله ام اینا رفتند. مانی هم خوابیدو منم یه سر رفتم بازارروز نزدیک خونه مامانم اینا. دو گونی برنج هندی خریدم واسه مامانم و همونجا با یه راننده اومدیم و اقاهه تا دم واحد مامانم اینا واسم آوردشون! بعد مامانمو قسم دادم که برنج ها رو برداره. و اونم قسم سخت خورد که برنمیداره. خیلی بهم برخورد. آخه می دونید! خودم دوست داشتم این کار رو بکنم. وگرنه که بابای من هیچ احتیاجی به اینها نداره و شکر خدا صد تا مثل منو میخره و آزاد میکنه!!

تمام مدتی که من رفتم بازار روز و برگشتم، مهدی تو اتاق داشت با موبایل حرف میزد. منم اصلا کنجکاو نشدم که طرف کی بود! بعد که برگشتم و مامانم گفت که برنج ها رو برنمیداره، راستش داشتیم با مامانم آهسته صحبت میکردیم. تلفن مهدی که تموم شد، اومد تو هال و بهم گفت: اون برنج ها رو برای کی خریده بودی؟ گفتم واسه مامانم! گفت: خب، تو که میدونی مامانت برنمیداره چرا داستان درست میکنی؟؟!! منم گفتم: خب، مامانمه، دلم میخواد واسش برنج بخرم! نباید ناراحت بشه که.

یعنی فکر کنید مکالمه همین بود.

بعد که تلفن مهدی تموم شد، رفتم تو اتاق دیدم خیلی خیلی ناراحته! گفتم چی شده؟ گفت: هیچی با خواهر بزرگه ام حرف میزدم. گفتم: چی شده؟ حالش خوبه؟ گفت: آره با شوهرش دعواش شده! گفتم: سر داداش کوچیکه ات؟ دیدم ناراحت شد و گفت: اینقدر نپرس. اگه بخوام بگم، بهت میگم سر چی! هی داری بیست سوالی می پرسی که چی؟ خب نمیخوام بهت بگم!!!!!!!!! هیچی نگفتم. از اتاق اومدم بیرون.

بعد از نیم ساعت دیدم اومد پیشم و انگشت اشاره اش رو گرفت طرفم و گفت: حواست باشه! عصر خیلی با من بد حرف زدی!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم: من؟؟؟؟؟؟ سر چه موضوعی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!تعجبتعجب

گفت: سر برنج ها! از بعدازظهر داری با من تهاجمی حرف میزنی!!!!!!!!!!!!!!!!

حیف که اینجا آیکون شاخدار نداره!!!!!! وگرنه من می ذاشمتمش!!!!!!!!!!!!

هیچی نگفتم. فقط به این فکر کردم که از وقتی که نشسته ام تو ماشین و مهدی گفته که عصبانیه، من هیچی نگفته ام که نکنه ناراحت بشه. پس چه طوری باهاش تهاجمی حرف زده ام.

بهش گفتم: تو از جای دیگه ای ناراحتی. عیب نداره. مهم نیست. ولی من با تو بد حرف نزدم. بعدش رفتم تو اتاق پیش برادرم پای کامپیوتر!!!

از یه طرف قضیه خونه باباش حل نمیشه! مشکل برادرش با خانمش هم هست. از اون طرف مامانش کمردردهاش خوب نمیشه و همینطوری روی رختخوابه! خواهر بزرگه اش هم دیروز زنگیده بود به مهدی که مشکلش رو حل کنه!!!!!!!!!!! خب اینهمه فشار بهش میاد. امروزم که بازی پرسپولیسه، دیگه داغون بود. ولی خب، منم چیزی نگفتم که بخواد بهش بربخوره.

این روزها هم اینقدر فکرش مشغوله که هرچی بهش میگم بیا قانون بنویس، میگه فکرم ازاد نیست. امیدوارم برنگرده به دو هفته پیشش!

دیروز تو ماشین، که داشتم واسش چیزهای خنده دار میگفتم، بهش گفتم: مهدی! امروز با خودم فکر کرده ام که اگه بخوام اسم فامیل بازی کنم، و اگه از دال باشه و بخوام اعضای بدن رو بنویسم، تو باشی چی می نویسی؟ گفت:............. گفتم: ای بی ادب! من باشم می نویسم: درد!!!!!!!!! اینقدر که درد جزئی از وجودم شده. یا می نویسم: دست درد!!!

بعدش غش غش خندیدیم!!!!!!!!!!!!قهقهه

[ چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ