چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

امروز پنجم مرداده. من و مهدی هشت سال پیش در چنین روزی ساعت ده صبح، به عقد هم دراومدیم. اون روز من خیلی خوشحال بودم. یادمه چهارشنبه بود و چون تولد حضرت فاطمه بود و روز مادر، هم دهن ما صاف شد و هم دهن مهمونای عزیز! از بس ترافیک بود، یه سری از دوستام ساعت ده رسیدند! بعد تعطیل هم نبود، واقعا هم خودمون اذیت شدیم هم مهمونا. که خب، امر مادرشوهرم این بود که این روز حتما باید عقد کنیم!!!!!!

واقعا خوشحال بودم. الان هشت سال از اون روز گذشته. آیا همون اندازه خوشحالم؟ آیا از انتخابم راضی  ام؟ آیا اگه الان برگردم به همون روز، بازم انتخابم همونه؟

امروز یه روز قشنگ دیگه هم هست. امروز روزیه که یه نی نی خوشگل توی دل خاله شبنم پا میگیره. من تقارن این دو مناسبت رو به فال نیک میگیرم!!!!!!!!! همین جا دعا میکنم همه چی به خیر و خوشی تموم بشه و صلاح خدا در این باشه که خاله شبنم عزیز صاحب یه نی نی سالم و صالح بشه!بغل

راستش از چهارشنبه تا حالا یه موضوعی چنان منو از پا درآورده که در حال حاضر دیگه هیچ احساسی ندارم.

چهارشنبه شب که بازی پرسپولیس و تراکتور بود، من به شدت دعا میکردم که مهدی بره استادیوم. واقعا حوصله نداشتم با اون عصبیت بمونه تو خونه و اینکه چهارشنبه ها واقعا باطریم تموم میشه و خیلی به استراحت نیاز دارم. همون عصر وقتی رسیدیم خونه مامانم اینا که مانی رو بیاریم، داداشم اینا گفتند که شب همه دارند میرن خونه پسرخاله ام. و از منم خواستند که همراهشون برم. گفتند حالا که مهدی میره استادیوم، تو با ما بیا که قبول نکردم و گفتم میخوام برم خونه خودم.

ترافیک خیلی زیاد بود. ساعت هفت و ربع تقریبا رسیدیم خونه مون. مهدی تصمیم گرفت که نره. منم این شکلی شدم:ناراحت برای اینکه میدونستم چی در انتظار من و مانیه! کلا که از روز قبلش عصبانی بود، سه چهار موضوع دیگه هم بود که رفته بود رو اعصابش. حالا هم میخواست نود دقیقه هوار بکشه و فحش بده؛ چیزی که من یه نفر اصلا اعصابشو نداشتم! زمانش هم بد وقتی بود. نمیتونستم با مانی برم بیرون. ده تا دوازده شب!!! خلاصه گوشت بیرون گذاشتم که شام درست کنم، که مهدی  گفت: این کار رو نکن! من از بیرون غذا میگیرم! منم گوشت رو برگردوندم تو فریزر! بعد ساعت هشت و ربع، شوهرخواهرش زنگید به مهدی که بریم؟؟؟؟؟!!!!!!! مهدی هم گفت: بریم!!!!!!!!!! بعد مهدی پرسید: خب، شما شام چی میخورید؟ گفتم: تو برو! من مشکلی ندارم. بعد حاضر شد و رفت استادیوم!

منم گوشت رو دوباره از فریزر درآوردم و جعفری زدم توش و کباب جعفری درست کردم. دو استکان برنج هم کته کردم. مهدی که از خونه رفت بیرون، من موندم و مانی. با هم شام خوردیم و از خونه آروم لذت بردیم. یه کم سریال و فیلم دیدیم و بازی کردیم و دیگه ساعت یازده گرفتیم خوابیدیم!!!!!!! چشمام تو خواب و بیداری بود که مهدی از استادیوم برگشت!

پنجشنبه صبح هم مانی رو بیدار کردم و رفتیم استخر و مانی حسابی شنا کرد البته با بازوبند بادی و کمربند بادی!!!!!! قرار شده چند بار ببرمش که دست و پاش توی آب حرکت کنه و بعد ببینیم میشه بهش تعلیم داد یا نه. که دیگه ایشالا یاد بگیره شنا کنه! خودم هم توی آب هی راه رفتم تا یه کم سبک بشم و دردهام کمتر بشه. به توصیه دکتر فیزیوتراپیستم هم فعلا ماساژ انجام ندادم. امروز هم که شیفتمه و باید تا هفت شب اداره باشم. در نتیجه امروز نمیرم فیزیوتراپی! دیشب هم رفتیم خونه مادرشوهرم و مانی اونجاست. و البته از قبل ازشون اجازه گرفتیم که آیا امروز رو اونجا بمونیم یا نه. یعنی آیا مانی رو نگه میدارند یا نه!!!!!!!!!!!!! که خب، شکر خدا قبول کردند!!!!!!!!!!

راستش این چند روز یه سری اتفاقات افتاده که میگم، من هنوزم نمیتونم بفهمم چی شده!


یادتونه که مهدی از روز سه شنبه عصبانی بود. بعد قضیه مشکل خواهرش با شوهرش پیش اومد. کلا خیلی ناراحت بود. یعنی روز چهارشنبه هم نمیشد بری طرفش. اون دو روز که ناراحت بود، من توی ماشین وقتی برمیگشتیم از اداره، هی دستشو ناز میکردم و سعی میکردم با ملایمت باهاش رفتار کنم. ولی خب، درش اثری نداشت و همونطور عصبانی بود. البته گفته بودم که از سه چهار موضوع ناراحته. چهارشنبه شب هم پرسپولیس بازی داشت و این بیشتر اعصابشو خرد میکرد.

اینم از بدبختی منه که با هر بازی پرسپولیس باید تنم بلرزه. حتی روز چهارشنبه وقتی داشتیم با هم برمیگشتیم، مهدی یه آهنگی ریخته بود روی فلش که مال امیر تتلو بود. که توی آهنگ، تتلو اسم دو سه تا پرسپولیسی رو میاره. منم به شوخی خطاب به تتلو گفتم: ای بیچاره پرسپولیسی!!!!!!!!! بعد مهدی خیلی تند و با جدیت یه جواب تند و تیز بهم داد!!!!!!! منم همینجوری ماتم برده بود و داشتم نگاش میکردم!!!!!!!!!!!تعجبتعجب تو رو خدا نیایید بگید چرا این کار رو کردی. باور کنید همیشه من و مهدی در مورد پرسپولیسی بودن تتلو با هم شوخی میکنیم و تا به حال همچین رفلکسی نشون نداده بود. هیچی نگفتم و سکوت کردم!خنثی دیدم سگ تر از این حرفهاست که بخوام آرومش کنم یا با شوخی، فضا رو عوض کنم. هیچی نگفتم تا رفتیم مانی رو برداشتیم رفتیم خونه خودمون. دیگه همه اش خداخدا میکردم که بره استادیوم. که شکر خدا رفت.

روز پنجشنبه وقتی از استخر برگشتیم، دوباره کارهای مسخره اش شروع شد. مثلا فکر کنید ما رفته بودیم استخر و از اونجا هم رفته بودیم کانون فکری کودکان و نوجوانان و من دنبال کلاس موسیقی و نقاشی واسه مانی بودم و یه عالمه حرف داشتم که بزنم، وقتی از در اومدیم، با شوق و دوق واسش تعریف کردم. ولی دیدم همچنان سرش تو لپ تاپ بود. بگو خب، دیشب که از اول تا آخر بازی رو از نزدیک دیدی! دیگه اینهمه بالا و پایین کردن سایت های خبری، یعنی چی آخه؟ نمیگم اخبار رو پیگیری نکنه. ولی زن و بچه ات بیرون بوده اند و حالا با شوق و ذوق دارند واست تعریف می کنند! منم دیدم چشم از صفحه لپ تاپ برنمیداره، دیگه براش تعریف نکردم. ساک رو خالی کردم و رفتم دنبال کارم.

حالا خوبه مانی رو هم برده بودم. دوباره بهانه گیری هاش شروع شد. دوباره امر و نهی. دوباره ایراد گرفتن! منم هیچی نمیگفتم. بعد از سه چهار ساعت بهانه گیری و اعصاب خرد کردن، یه جمله محبت آمیز میگفت. ولی بعد از نیم ساعت، دوباره میرفت تو جلد آدم بهانه گیر!!!!!!!!!!

یعنی این حس تناقض دیگه روانم رو خرد کرده بود. دیگه ترجیح میدادم همه اش اخلاقش یکسره گند باشه تا اینکه وسطش بخواد یه نرمش نشون بده! چون وقتی داره اون نرمش رو نشون میده، توقع داره همون لحظه خوشحالیت رو از محبتت لحظه ایش نشون بدی و اگه نشون ندی، میگه: بیا! من اخلاقمو خوب میکنم و تو تغییر نمیکنی!!!!!!!!!!!!!کلافه

یعنی بچه ها! عذابی که تو این دو روز کشیدم، پدرمو درآورد. همه اش تناقض، تناقض، تناقض...............

پنجشنبه شب، خونه خاله ام دعوت بودیم. شکر خدا خوش گذشت و رفتیم و برگشتیم. وقت خواب، به پیشنهاد من، اومد کنارم خوابید....... بهم میگه: بگو عاشقمی!!!!!!!! منم گفتم: هستم!!!!!!!!!!!! ولی تو اون اینترنت لعنتی رو بذار کنار، اون لپ تاپ در به در رو بذار کنار، اونوقت می بینی دور و برت چه خبره!!!!!!!!!!!

بعد یاد موبایل و اس ام اس های شوهر عسل افتادم!!!

جمعه صبح، من و مانی ساعت ده بیدار شدیم!!!!!!! بعد رفتیم تو هال و من صبحونه درست کردم و مانی نشست پای برنامه فیتیله. خب، بچه است دیگه. من که نمی تونم همه اش دست و پا و دهنشو ببندم که چیه، باباش تا چهار صبح پای اینترنت و ماهواره بوده!!!!!!! مانی یه کم سر و صدا کرد و من رفتم تو اتاق کنار مهدی دراز کشیدم و شروع کردم به ناز کردنش! به یاد شب گذشته........ بعد دیدم همونطور که پشتش به منه، موبایلشو از روی پاتختی برداشت و یه نگاهی به صفحه اش کرد. وقتی دید ساعت یازده است، موبایلشو با شدت کوبید روی پاتختی!!!!!!!!!!!! منم خیلی آروم از کنارش بلند شدم و رفتم تو هال.

دیدم سهم من، فقط از دلخوری ها و ناراحتی هاشه. وگرنه که تیمش که برده و باید خوشحال باشه. الانم که مشکلی با من نداره. چطور با همه خوبه و خندانه، ولی غصه ها و بدبختی هاش مال منه.

حالا مانی هم گیر داده بود که میخوام برم پیش بابا مهدی!!!!!!! هر کاری کردم، حریفش نشدم و رفت پیش باباش. اونم غرغر کرد. طبق معمول همیشه هم صبحانه نخورد. کلا صبحانه های خونه رو دوست نداره. ترجیح میده یه کیک حاضری بخوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حتی روزهای تعطیل!!!!!!!!!!!!!!لبخند اینه که روزهای تعطیل من و مانی با هم صبحونه میخوریم! تا به حال هم خیلی برنامه گذاشته ام برای اینکه مهدی هم صبحونه خونه رو بخوره ولی وقتی دوست نداره، دیگه کاریش نمیشه کرد.

بعد که بیدار شد و خلقش یه کم اومد سر جاش، گفت: مشکل من خوابه! اگه شما دو تا بذارید من بخوابم، من اخلاقم خوب میشه.

تو دلم گفتم: تو چه پسر ناز و عزیزی هستی!!!!! مشکلت گرما و خواب و پرسپولیس و خونه بابات و امنیت کاری خودتو و آرامش خواهر برادراته فقط..............

البته این مشکل خواب، یه معظل بوده تو خانواده مهدی اینا. بابای اینا کارمند بوده و وقتی میرسیده خونه، نباید هیچکس ازش صدا درمی اومده! به طوری که بچه ها تمام کارتن ها رو بدون صدا نگاه می کرده اند. و قانون اینجوری بوده که باباشون توی اتاق میخوابیده ولی در رو نمی بسته!!!! برای همین بچه ها، همه کارتن های بچگی رو بی صدا دیده اند!!!!!!!!!

دیگه من حرفی ندارم در این مورد. تحلیل با خودتون! فقط اینو بدونید که من اجازه نمیدم خونه ام تبدیل به پادگان بشه. البته که بقیه باید احترام بذارند به کسی که خوابیده. ولی مگه بچه دوسال و نیمه چه درکی میتونه از خواب یه نفر داشته باشه؟؟!!

بعدش هم همه روز جمعه، چند ساعت بداخلاق بود و یه کم خوش اخلاق! البته اون ظهر گرفت خوابید و من و مانی بیدار بودیم. تا اینکه مانی بالاخره ساعت بیست دقیقه به شش خوابش برد و من یه کم تنها شدم. همچنان که داشتم حافظه دوربین رو توی فولدر مخصوص سی و دو ماهگی مانی خالی میکردم، به این چند روز اخیر فکر میکردم. که این تناقضات اخلاقی مهدی، بدجوری داره داغونم میکنه. درسته قراره قانون بذاریم، درسته مواظب هم هستیم. ولی سه چهار روزه که من مراقب اونم و مهدی ـ ممکنه به خاطر فشارهایی که روشه ـ داره کارهای گذشته رو تکرار میکنه. نمی تونه ایرادی به من بگیره. نمیتونه بگه فلان رفتار تو باعث این برخورد من شده. یعنی میخوام بگم عوامل، بیرونیه. منم اینو درک میکنم. ولی خب، گناه من چیه این وسط.

من با این وضع جسمی ام، دارم تاوان همه این فشارهای عصبی رو پس میدم. شاید منم ضعیف شده ام. هرچندکه فکر میکنم قوی هستم و میخوام باشم. دنیا جایی واسه آدم ضعیف نداره. وگرنه آدم له میشه. باید قوی بود و به سوی جلو، پیش رفت. ولی همه این ناراحتی ها و بدخلقی های مهدی، بدجوری داره روم تاثیر میذاره. وقتی می بینم همه ناراحتیش با منه و وقتی دیروز عصر رفتیم خونه مامانش اینا، انگار از مادر متولد شده بود!!!!!!! اینقدر خوش اخلاق و بگو و بخند بود که من شاخ درآورده بودم!!!!!!!!!!!!! ولی خب، هیچ عکس العملی بهش نشون نمیدم.

دیروز قبل از رفتن، رفت دوش بگیره. قبل از دوش گرفتن، برگشت تو اتاق و گفت: دیشب خیلی خوش گذشت و ............... بعد رفت دوش گرفت!!!!!!!! خواستم بگم اینطوری همیشه خوش میگذره غالبا. تو خودت و منو محروم کرده ای!!!!!!!! از بس که اعصاب خودتو خرد میکنی و هر چیز مسخره ای تو ذهنت، غول میشه!!!!!! اینقدر بدبختی که وقتی تیمت هم برده، بازم ناراحتی. چون فرداش تیم رقیبتون هم برده. و بیشتر ناراحتی اش، بابت برد تیم استقلال بود!!!!!!!!!!!

به نظر من بدبخت ترین آدم کسیه که بذاره عوامل بیرونی اینقدر روی روانش تاثیر بذارند! به جای اینکه ازشون لذت ببره، اون عوامل، باعث اعصاب خردی اش بشه. خب، سر زن و بچه اش خالی میکنه دیگه!!!!!!!!

دیروز قبل از رفتن، بحث در مورد کار کردن من بود و اینکه شنبه من باید تا ساعت هفت شیفت باشم. میگه: ناراحت نشو. هفته ای یکروزه!!!!!!!!!!! (یک عمر تنم لرزید از اینکه سر کار دیر برم خونه و دعواها و غرهای اینو تحمل کنم. حالا میگه چاره ای نیست و باید تن داد!!!!!!!!!) البته اینکه الان به این باور رسیده، خوشحالم میکنه. ولی اینکه یه ساعت خوبه و یه ساعت، بد، داغونم میکنه. شاید منم دارم مثل اون میشم. شاید عوامل بیرونی ـ که مهمترینش اخلاق مهدیه ـ داره بیش از اندازه روم تاثیر میذاره.

ولی آخه میدونید، اون شوهر منه. ما خیلی میتونیم روی هم تاثیر بذاریم!!!!!! چون همسر و همنفس هم هستیم. خیلی بیشتر از اینا باید مراقب هم باشیم!

 

[ شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ