چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز حدود ساعت سه بعدازظهر، عمه دوم مانی زنگید و گفت من اصلا با شما قهر نیستم و دوستت دارم و شما خودت و شوهرت نسبت به بچه تون اختیار دارید و بهترین پدر و مادرید و مهربونید! من فقط خودم تحمل نداشتم که اینو ببرم مهد.لبخند

بعدش حرف وابستگی شد و زد زیر گریه که من از بچگی به هر کس وابسته شدم، اونو از دست دادم. خاله ام شوهر کرد و بعدش خواهرم (البته در سن بیست و هفت سالگی! یعنی خیلی زود هم شوهر نکرده بود که این زود از دستش بده!) بعدش هم دختر طفلی زد زیر گریه!!!ناراحت منم خیلی کار داشتم ولی سعی کردم وقتمو یه کم خالی کنم و باهاش حرفیدم. بهش گفتم: «عزیزم! وقتی وابستگی همیشه بهت ضربه زده، چرا بازم وابسته میشی؟! وقتی به عمر و شرایط آدمها هیچ اعتباری نیست، وابستگی آدمو داغون میکنه. چون هر لحظه ممکنه اونی که بهش وابسته ایم، بمیره، تبعید بشه، به خاطر شرایط کاری به یک شهر دیگه منتقل بشه، یا هر چیز دیگه ای. »

بعد بهش گفتم: «من مانی رو میذارم مهد، تو وقتت آزادتر میشه. از اون خونه بیا بیرون. دانشگاه آزاد یا هر دانشگاه دیگه ای اسمتو بنویس. زبان رو ادامه بده (آخه قبلا کلاس میرفت و خیلی هم زبانش خوب بود. کلا خیلی دختر منظم و مرتبیه و وقتی یه کاری رو انجا میده، به بهترین نحو تمومش میکنه. ولی بنا به دلایلی نشد ادامه اش بده.) گفت آخه شهریه میخواد. گفتم تو واسه درس اقدام کن. زودتر از مهر که نمیخوای بری سر کلاس. نه ماه هم تا مهر مونده. تو این مدت، واسه کارت هم همه مون تلاش میکنیم. اگه خودت رفتی سر کار که چه بهتر. خرجش با خودته. اگرم نرفتی، ممکنه اون خونه فروش بره.(قصه اون خونه رو سر فرصت واسه تون میگم. مثنوی هفتادمن کاغذه!!) اگرم هیچ کدوم از اینها نشد، من و مهدی خرج تحصیلت رو فراهم میکنیم. خیالت راحت باشه.

بعد بهش گفتم: «میتونی یه عمه قوی واسه مانی باشی. یه عمه ای که از نظر روحی خیلی قوی و مقاومه و اجازه نمیده وابستگی ها اونو از پا در بیارن. یه عمه ای که مانی همیشه پیش دوستاش از تو تعریف کنه و بگه این عمه تکیه گاه منه و من مقاومت رو از این عمه یاد گرفتم. یا میتونی یه عمه نازنازی و پرپری باشی که هرچیزی تو رو برنجونه و ضعیف باشی. ولی اگه من جای تو باشم، اینقدر قوی میشم که همیشه بتونم از نظر روحی به اونایی که دوستشون دارم کمک فکری و روحی کنم.

خلاصه آروم شد و قضیه به خیر و خوشی تموم شد!!

بعداز ظهر هم مهدی زنگید که یه آژانس بگیر بیا دنبالم دم اداره که با هم بریم خونه. آخه ماشین ما زوجه، دیروز هم که طرح زوج و فرد از دم در خونه ها اعمال شد!! دلم میخواست تا آژانس بیاد، برم و واسه این عمه مهربون، چند شاخه گل بگیرم قلب ولی تا آخرین لحظه داشتم سر کار می دویدم و کار میکردم. حالا ایشالا امروز وقت کنم میرم واسش میگیرم.

[ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ