چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز شیفت داشتم و شکر خدا رئیسم ساعت پنج و نیم رفت و منم ساعت شش فلنگ رو بستم و رفتم! البته ساعت پنج و نیم به مهدی زنگیدم و اونم گفت که هرجور شده مانی رو از خونه مامانش اینا میاره و میان دنبال من دم اداره. منم کارهامو تا ساعت شش ردیف کردم و اونا اومدند دنبالم.

بمیرم، بچه ام تو ماشین خوابش برده بود. آخه وقتی مهدی و مانی راه افتادند، مهدی از تو ماشین بهم زنگید و گفت: «مامان آشتی! واسه مانی بستنی بخر که داره میاد دنبالت!» بعدا مهدی گفت که تا قطع کرده، دیده مانی تو صندلیش خوابش برده!!!!!!!!!!!خوابخوابخواب

خلاصه که سوار شدم و از مهدی پرسیدم جریان کارش رو، اونم خندید و گفت که رفتن مهدی اینا هم محرزه! و همه چی رو باید تحویل بدن. البته شرکت اینا هم یه داستانی داره که گفتنش در این مقال نمی گنجه. کلا مهدی دو سال توی این شرکت بود! حقوقش خوب بود ولی خب، اعصاب خردی داشت واسش! درسته رئیس بود ولی خب، باید از صبح تا شب جواب طلبکارهای قبلی رو میداد! مشاور هم بهش گفته بود که این نوع کار، آدم رو فرسوده میکنه. که خب، چه خوب و چه بد، تموم شد.

از دیروز بعدازظهر که این خبر رو شنیدم، به هزار و یک موضوع فکر کرده ام. اینکه درآمدمون از این به بعد چقدره در ماه، اگه نخواهیم به خانواده هامون بگیم پس به چه بهانه ای بگیم مانی می مونه پیش مهدی توی خونه؟ ایا اون کسی که قول داده، میتونه کاری واسه مهدی بکنه؟ اگه...... آیا..........

خودم هم از این سرعت مغزم خنده ام گرفته بود. به قول مهدی نه به باره نه به داره. البته که معلومه مهدی قراره بشینه توی خونه تا کار جدید پیدا بشه. ولی الان برای این فکرها زوده. باید ببینیم در جریان عمل چی پیش میاد!

دیروز قبل از اینکه برسیم خونه، گفتم مهدی در قصابی نگه داره. رفتم یه مقدار گوشت خریدم. سه کیلو گوشت شد صد هزار تومن!!!سوال خلاصه اومدیم و وقتی خواستیم مانی رو پیاده کنیم، دوباره شروع به گریه کرد که نریم خونه! منم بغلش کردم و گفتم بیا بریم واست بستنی و مدادشمعی بخرم! بعد تو مغازه بغلش کردم که از توی یخچال صندوقی، بستنی مورد علاقه اش رو انتخاب کنه که طبق معمول گفت: عیوسکی!!!! یعنی عروسکی!

بعد بردمش واسش مدادشمعی خریدم و برگشتیم خونه. تو خونه دفتر نقاشی اش رو آوردم و نشستم یه کم باهاش نقاشی کشیدم. بعدش پدر و پسر شروع کردند به کشتی گرفتن. دیگه ساعت هشت بود و من رفتم دو لیوان کته بارگذاشتم و سیب زمینی سرخ کردم و تو این فاصله، گوشتهای چرخ شده رو بسته بندی کردم. همیشه دو کیلو گوشت رو هشت قسمت میکردم. دیشب به کار خودم خنده ام گرفت! از سر هر بسته یه تیکه برداشتم و بسته نهم رو هم کنار گذاشتم!!!!!!!!!خنده یکی نفهمه انگار قراره قحطی بیاد! ولی خب، باید دست به عصا راه بریم دیگه! نیشخند البته الان شکر خدا از دو بار بیکاری قبلی مهدی، دستمون پرتره و پس انداز بیشتری داریم. ولی خب، اون وقتها مثل الان گرونی نبود و اینکه الان یه نفر هم بهمون اضافه شده. ولی با همه اینا خدا بزرگه. حتما خیری در این جریان بوده!

بعد از اینکه کارهامو کردم، چند بار بغلش کردم. ازش خواهش کردم رفتارش تغییر نکنه! بداخلاق تر نشه و نذاره افسرده بشه. بهش گفتم که من قول از یه نفر گرفته ام و باید صبر کنیم تا نه مرداد بیاد و بره. بعد از اون، تکلیف خیلی کارها معلوم میشه و باید امیدمون به خدا باشه. مانی هم به تقلید از من، می اومد مهدی رو بغل میکرد!

بعد مانی یه کار دیگه هم میکنه که مهدی دیوونه میشه! زیرچشمی به مهدی نگاه میکنه. بعد مهدی میگه: این کار رو نکن! میام میخورمت ها!!!!!!! مانی هم میگه: بیا بخور!!!!! بعد می دووه تو اتاق و می پره رو تخت که مهدی بره بخورتش!!!!!!!!!

واقعا امیدوارم مهدی این بار دیگه افسرده نشه و هرچه زودتر کار خوبی پیدا کنه. دیشب بعد از شام، وقتی داشت سریال پخش میشد، نشستم سر خرد کردن گوشتهای خورشتی. درسته همه اش یه کیلو بود، ولی خیلی خسته شدم. آخه از صبح زود رفته بودم سر کار و شیفت هم بودم تا ساعت شش و وقتی هم اومدم خونه، اصلا دراز نکشیدم. این بود که ساعت یازده، بیهوش شدم!!!!!!

الانم واقعا برنامه ام اینه که مهدی رو ول نمیکنم! همه اش میخوام بهش روحیه بدم (حالا ببینید، دیوونه اش میکنم!!!!!!!!!!!!!!قهقهه) نمیذارم افسرده بشه. اینا همه اش امتحان خداست. میخواد ما رو قویتر کنه. میخواد ببینه چقدر توانایی داریم. شکر خدا تن مون سالمه و می تونیم کار کنیم. پس از پسش برمیاییم.


بعد از شام، دوباره مهدی و مانی رفتند روی تخت که کشتی بگیرند، منم بهشون محلق شدم. بعد کنار مهدی دراز کشیدم و با هم حرف زدیم. مهدی گفت که این مدت بابت کارش اعصابش خرد بوده. منم گفتم تو بابت هرچی که اعصابت خرد باشه، نباید سر من خالی کنی. اونم گفت:

تو با همه آدمهایی که من تا به حال دیده ام متفاوتی! تو باهوش و سخت کوش و با پشتکاری! به هرچی که میخوای میرسی، چون خیلی تلاش میکنی. شاید من توقعم ازت زیاده. ولی همینه!!!!!!!!!! من خیلی ازت متوقعم. یه وقتهایی اصلا انتظار ندارم ازم سوال کنی!!!!!!! خودت باید بفهمی!!!!!!!!!!!! (نهایت زورگویی!!!!!!!نیشخند)

هیچی دیگه! منم هیچی نگفتم! چی باید بگم؟ فقط هی راه میرفتم و میگفتم: خدا بزرگه، فعلا خیلی پس انداز داریم، مشکلی پیش نمیاد، نباید اعصاب خودت و ما رو خرد کنی و ......

حالا هم واقعا امیدم به خداست. دیروز هم به مهدی گفتم که شرایط مالی بدی نداریم و فوقش یه مدت دست به عصا راه میریم. ولی باید روح خونه رو حفظ کنیم و نذاریم افسرده بشیم. خودم هم از صبح دارم به این فکر میکنم که اصلا با پولی که از خونه بابای مهدی میگیریم، یه جا رو رهن کنیم و بقیه رو بندازیم تو کار آزاد. مهدی یه مغازه بخره و مشغول بشه! حالا مغازه ای که با روحیه اش سازگار باشه!

خودش که دیشب میگفت میخوام با پولی که بابام میده، برم شمال یه خونه باغ بخرم و با آرامش اونجا زندگی کنیم! میگم آخه چه جوری؟ میگه: خودمون درخت میوه میکاریم و ازش برداشت می کنیم و می فروشیم! گفتم: نه داداش! تو تا لنگ ظهر میخوابی و این منم که باید چادر گل گلی ببندم کمرمو از صبح تا شب، آویزون درختها باشم. تو هم یا خوابی یا پای اینترنت و لپ تاپ و ماهواره!!!!!!!!!!!!! بعد من سیرترشی می اندازم و زیتون پرورده درست میکنم و میشم یه زن شمالی پرکار! تو هم تو سینه کش دیوار هر روز زیر آفتاب ولو میشی و توی فیس بوک میری!!!!!!!یه ساعت داشت به این تصویرسازی می خندید!!!!!!!قهقهه

حالا باید ببینیم چی میشه! توکل به خدا. ولی شاید هم این شرایط ما رو بیشتر به هم نزدیکتر کرد. ایشالاکه اینطوری باشه!قلب

[ یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ