چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز جلسه پنجم فیزیوتراپی بود. شکر خدا دردم خیلی خیلی بهتر شده. درد دارم ولی خیلی کم. دیگه اون گره پشت کتفم، خیلی از کلاف هاش باز شده!!!!! شکر خدا میتونم دستم رو اینور و اونور کنم. خداوکیلی هفته پیش خیلی درد داشتم. ولی الان ندارم. یعنی دیگه به اون شدت نیست. فقط دستهام خیلی زود خسته میشن و احساس خستگی توی دستهام میکنم!

ولی از همین جا به همه دوستانی که دکتر براشون فیزیوتراپی می نویسه میگم که حتما این کار رو انجام بدید. برای دردهای مفاصل، دارو به درد نمیخوره. همین حرکات فیزیوتراپی خوبه. راستش من سه چهار جلسه اول خیلی درد کشیدم تو همون فیزیوتراپی. ولی تحمل کردم. یعنی باور کنید یه وقتهایی نفسم از درد میرفت. ولی تحمل کردم. دکترش هم خیلی خوب بود و همه مراحل رو با حوصله انجام میداد. اخلاقش هم عالی بود.

دیروز وقتی تو فیزیوتراپی بودم، بیست دقیقه زیر برق بودم. توی اون مدت همه اش داشتم به کار مهدی فکر میکردم. اینقدر انرژی و اشتیاق داشتم که نگو!!!!!!! به طوری که وقتی مهدی رو دیدم و با هم برگشتیم خونه، کلی از فکرهام باهاش حرف زدم.

بهش گفتم: من و تو دیگه باید عبرت بگیریم. چقدر واسه دیگران کار کنیم که آخر ماه، تف تومن بذارند کف دستمون. کارمون هم که خصوصیه و هی باید کار کنیم. قد سه نفر کار کنیم که قد یه نفر بهمون حقوق بدن. من بعد از نه سال سابقه کار، دو دفعه رفتم دکتر، رئیس جدید صداش دراومد. یعنی کلا به دید انسان، به آدم نگاه نمی کنند. میخوان مثل چی کار کنی و هیچی هم نگی و اصلا از مرخصی ات هم استفاده نکنی!!!! اگه سرمایه نداشتیم، میگفتیم نداریم. ولی الان که نزدیکه بابات بهمون پول بده، خب بیاییم یه مقدارش رو بابت رهن خونه بدیم و با بقیه اش مغازه بخریم. بعد تو مغازه کار کنیم.

بهش گفتم که خودم پشتت وایمیسم و اگه ببینم کارت گرفته و نیرو میخوای، منم استعفا میدم و میام کنارت.

البته البته البته....... درسته که منم از کار کردن واسه دیگران و از زندگی کارمندی خسته شده ام! ولی خب، نمیذارم جو هم منو بگیره و همین الان استعفا بدم! باید اول خود مهدی به باور برسه که این کار به دردش میخوره و بخواد که این کار رو بکنه. تا بتونه تا آخر ادامه اش بده. البته مهدی هنوز سر حرفش هست که میگه بریم شمال یه خونه باغ بخریم. من با نظرش موافقم. ولی دلم میخواد اول اینجا سرمایه گذاری کنیم. پولی که توی تهران میشه درآورد، نمیشه اونجا درآورد. ماکه تجربه باغداری نداریم که. هرچند هم که کارگر بگیریم و از آدمهای کاربلد بپرسیم. اینجا خانواده هامون هستند و راحت تر میشه یه مغازه راه انداخت. بعد با پولی که اینجا درمیاریم، میتونیم تو شمال هم یه کارهایی بکنیم. منتها من میگم استارتش از تهران باشه.

خلاصه دیروز تا برسیم خونه مامانم اینا، من مثل وروره جادو، هی داشتم همه دلیل ها و آرزوها و برنامه ها و خواسته ها و .......... رو میگفتم واسش!!نیشخند اونم داشت گوش میکرد. خمیازه وسطش گفت: یعنی میگی بشیم مغازه دار؟!!!!!!! گفتم: آره. چرا که نه؟ مغازه دار خودمونیم. مغازه خودمون رو می چرخونیم! الان من و تو با کارگر یه مغازه چه فرقی میکنیم؟ فقط تو با کت و شلوار میری اداره و من با مانتو و مقنعه!!! وگرنه که بازم داریم واسه کس دیگه ای کار میکنیم! سودش داره تو جیب یکی دیگه میره و زحمتش مال ماست.

راستش شنبه رئیسم برخورد خیلی خیلی زشتی باهام کرد. به طوری که بغض کردم! ولی هرگز حاضر نشدم جلوش بزنم زیر گریه. البته من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم. سر جام می مونم و خودم هرگز جابجا نمیشم! تا خودشون بخوان جابجام کنند.

اگه امیدم به کار خودمون بیرون از اداره باشه، و ازش مطمئن باشم، مسلما میرم اونجا. البته هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام!!!! یعنی حالاحالاها باید خیلی بالا و پایین کنم. ولی در حال حاضر و برای شروع کار، به نظرم مهدی بهتره این کار رو بکنه. خب، جای دیگه ای هم سپرده ایم. اگه اونجا جور بشه خوبه. ولی آخه تا کی باید هی دنبال این و اون باشیم که دستمون رو جایی بند کنند. نظر من روی همین کار شخصیه! چیزی که واسه خودمون کار کنیم و درآمدش تو جیب خودمون بره!!!!!!لبخند

البته اگه مهدی میگه بریم شمال، یه دلیلش فرار از دست خانواده اشه! اینو دیروز گفت!!!!! گفت بریم یه  جایی که آرامش داشته باشیم و من از اینهمه فشار خلاص بشم! و واقعا هم بهش حق میدم! البته که چه خوبه که آدم به داد خانواده اش برسه. ولی آخه یکی دو تا هم که نیستند که! هرچی هم که میشه، فوری به این زنگ می زنند که بیا فلان مشکل ما رو حل کن! یعنی دیگه روان و اعصاب براش نمی ذارند. این در حالیه که مهدی از مشکلاتش، هیچی به اونا نمیگه. به جز یه بار که من بنا به دلایلی زنگیدم به خواهرشوهر بزرگه، اونا از مشکلات ما چیزی نمی دونند. از این وضعیت کار مهدی خبر ندارند و از هزار و یک مشکل دیگه ما.

ولی مشکلات اونا، همه اش رو سر مهدی هواره. که بازم میگم خیلی خوبه بتونه بهشون کمک کنه. ولی خب، دیگه هرچیزی هم حدی داره و این در حالیه که مهدی اینجوری نیست که وقتی میاد خونه، همه مشکلات رو بیرون در بذاره. همه اش تو مغزشه و با همه شون زندگی میکنه. دایم داره به مشکلات خانواده اش فکر میکنه. وقت و بی وقت بابت کار خونه باباش بهش می زنگند. روزی یکی دو بار مامانش بهش میزنگه و وکیل و خریدار و بقیه هم بهش می زنگند! دیگه روان و اعصابی برای مراوده با من و مانی براش نمی مونه!!!

پناه بر خدا...

میگم کار این بانک مسکن خیلی باحاله. اومده دفترچه های قسط رو برداشته، ولی هر ماه که میری قسط پرداخت کنی، یه کاغذ رسید بهت میده که باید نگه داری. خب، شما وقتی این کاغذها رو مجبوری نگه داری و همه رو به هم منگنه میکنی، میشه یه دفترچه!!! پس دیگه حذف دفترچه چه معنی می تونه داشته باشه؟؟؟!!! کلا خدمات الکترونیکی این بانک، تو حلقم!!!!!!!!!!!نیشخند

 

[ دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ