چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

ما که هر کاری کردیم، حریف مانی نشدیم ببریمش خونه مون!

یعنی اینجوری که از یکشنبه تا همین حالا خونه مامانم ایناییم. حرف هم بزنیم، صد تا وکیل مدافع پیدا میکنه!!!!!! دوشنبه که از شرکت رفتیم دنبالش، دوباره یه الم شنگه ای به پا کرد، اون سرش ناپیدا!!!!! بعد مامان و داداشم هم به من توپیدند که فردا تعطیله و کجا میخواید برید؟؟!! بمونید دور هم باشیم!

راستش دلم آرامش خونه خودم رو میخواست. ولی میدونستم با مانی بریم، آرامشی در کار نخواهد بود. هرچند که بعد از یه مدتی ساکت میشد. ولی خب، به اصرار اونا به مهدی زنگیدم و گفتم اگه دوست داری، اینجا بمونیم و بیا بالا. مانی هم تا مطمئن شد که دیگه نمیریم، روی پای مامانم خوابش برد!!!!!! خبیث!!شیطان بعدش مهدی اومد بالا و موندیم. اولش خواستیم تا خوابه، راه بیفتیم و بریم، بعد دیدیم بهش قول داده ایم که بمونیم! اگه بریم، دیگه بهمون اعتماد نمیکنه! خلاصه پای صداقت، همه چیزمون رو داده ایم!!!!!!!خنده

بعد دیگه مهدی با داداشم و پسرخاله ام رفت تو اتاق به بازی کردن، تا همین الان که چهارشنبه صبحه و من در اداره، در خدمت شما هستم!!!!!!!!!!!!!! البته دروغ نگم، بابت شام و ناهار و صبحانه چند باری از اتاق بیرون اومدند!!!!!!!!!! ولی خب، من دیگه کاری بهش نداشتم. میدونم این روزها داغونه و احتیاج به زنگ تفریح مغزی داره! خلاصه که ولش کردم به امان خدا!

دیروز هم میخواستیم برگردیم، که بازم مامانم اینا نذاشتند. منم گفتم به یه شرط میمونم که اونا هم چهارشنبه (یعنی امروز) همراه ما بیان خونه مون. آخه اگه یادتون باشه، قراره من فردا افطاری بدم. راستش قبلا هم گفته بودم که جون ندارم تعداد زیاد دعوت کنم. اینه که امسال خاله ام رو فاکتور گرفتم. ولی بعدش دیدم اون هفته پیش منو دعوت کرد، اینه که منم دعوتش کردم. ولی خب، دیروز که باهاشون می زنگیدم، گفتند که به خاطر کسب و کار، نمی تونند پنجشنبه بیان! یعنی نمی تونند در مغازه شون رو ببندند! و همه فروششون پنجشنبه شبه!  و گفتند مهمونی رو بنداز جمعه! راستش جمعه برای من اصلا مناسب نیست. فکر کنید امروز مجبورم به جای همکارم شیفت بمونم (!!!!!!!) شنبه هم به جای خودم باید شیفت وایسم، اگه جمعه مهمون داشته باشم، از پا درمیام! یعنی همیشه سعی میکنم مهمونی هام وقتی باشه که فرداش تعطیل باشه که من بتونم یه استراحتی بکنم. از یه طرف دیگه هم مادرشوهر خاله ام خونه شونه و خیلی پیره. من خیلی اصرار کردم که بیارنش. ولی گفتند سختشونه از اون پله ها بیارنش پایین و بعد ببرنش بالا! تازه سه چهار روز دیگه هم کلا از پیششون میره پیش یه بچه دیگه اش! اینه که اومدن خاله ام، کلا منتفی شد.

فقط خانواده خودم و پسرخاله امه، که میشیم هشت نفر و نصفی!!!!! (با مانی)چشمک

عصرهایی که اونجاییم، مامانم بعد از اینکه کارهاشو میکنه، میره پیش دوستاش، منم واسه داداشم افطاری درست میکنم. البته همه چی رو مامان درست میکنه. من فقط سفره رو می چینم و چای درست میکنم! کار لذت بخشیه. کوچیکه ولی خوشحال میشم این کار رو بکنم. کاری با ثواب ندارم که اصلا بهش اعتقادی ندارم. یعنی به من ربطی نداره که بشینم حساب و کتاب کارهامو بکنم. این دیگه با خداست و خودم بدم میاد از اینکه فلان کار رو بکنم بگم، به خاطر ثوابش! دلم میخواد کار خوب بکنم به خاطر اینکه میدونم خوبه! حالا ثواب و عقابش دیگه با صاحبش!لبخند

راستش مساله من سر کار، همچنان به قوت خودش باقیه و دوستان دیروز، دشمنان امروز شده اند سر قدرت! اصلا دلم نمیخواد جزئیات رو بگم، ولی خب، از این دوستان هرگز توقع نداشتم ولی شده دیگه! با این کار مهدی هم اصلا قدرت هیچ مانوری ندارم. چه اگر مهدی روز یکشنبه باید شرکت رو تحویل بده، ما می مونیم و حقوق من! باید سرمو بذارم جایی که میشینم و هیچی نگم. از همه شون هم گذشته ام، ولی واقعا نمیدونم خدا میخواد چه کار کنه. تا لحظه ای که جابجام نکنند، خودم می مونم. ولی همچین چیزی رو هرگز به خواب نمی دیدم. این نه سال گذشته، چند بار مدیرعامل عوض شده بود. بد و خوب اومده و رفته بودند. ولی هرگز فکر نمیکردم خبرچین و جاسوس و پدرسوخته، اینقدر حرفش برش داشته باشه پیش این رئیس جدید! الله اکبر که تملق و پدرسگ بازی چه ها که نمیکنه!!!!!!!!

دیشب بالاخره آقا مهدی از اتاق بیرون اومدند و دل ما رو نورانی کردند، بعد گوشی رو دستش دادم که پیش مامانم اینا بند رو آب نده و نگه که کارش رو داره تحویل میده. آخه دیروز ظهر داشتم با مامانم میحرفیدم، حرف آرامش پیش اومد، که من گفتم: والا مهدی میگه اصلا بریم شمال و یه خونه باغ بخریم! بعد مامانم فوری گفت: پس کارش چی میشه؟ کار تو چی میشه؟ نکنه مهدی کارش رو از دست داره؟ بگو من بمیرم از دست نداره! بگو جون مانی از دست نداده!!!!!!!!
مامان!!!!!!!!!!!!!!تعجب

گفتم: بابا ولم کن مامان! چی می پرسی. برای چی باید جون مانی رو قسم بخورم؟ شرایط مهدی مثل دو سال گذشته است. تو این دو سال هم قرار بوده طرف بیاد شرکت رو بگیره! حالا ممکنه الان بگیره، ممکنه یه سال دیگه هم نگیره! (آره جون خودم) بعدش هم مهدی تا آخر شهریور قرارداد داره!!!!!!!!!

که البته هرچی گفتم راست بود و باید ببینیم چی میشه. هرچند که گفته اند یکشنبه باید تحویل بده. یعنی میخوای یه کیلو پنبه بخری، میگن وایسید این تحلیف انجام بشه. من که میگم بعد از این مراسم، ایران کن فیکون میشه!!!!!!!! چقدر کار قراره بعد از این مراسم انجام بشه!!!!!!!!!!!!!!!!نیشخند

هیچی دیگه. گوشی رو دادم دست مهدی که یه وقت چیزی نگه! تا ببینیم چی پیش میاد! تو این اوضاع قشنگ، دو تا بادنجون دورقاب چین که یکیشون همونه که من کار یادش دادم و حالا شاخ شده، به شدت دارند می تازند تو شرکت و امروز و فردا رو مرخصی هستند. در نیتجه من باید شیفت وایسم. فکر کنید بعد از نه سال، در حالی که جام عوض شده، باید به جای یکی دیگه، تو واحد قبلی کارم شیفت وایسم. شیفت وایسادنش مهم نیست. ولی اینکه من دو ساعت مرخصی بابت دکتر رفتنم گرفتم، اینا شکم منو سفره کردند! حالا این دو تا بی مصرف دو روز دو روز میرن مرخصی، کسی نمیتونه حرف بزنه.

کلا عدالت ادارات ایران، تو حلقم اساسی!!!!!!!!!!!

مامانم هم گفت اصلا ناراحت نباش! من شام و افطار درست میکنم، هر لحظه که اومدی، راه می افتیم میریم خونه شما! که خب اول قرار بود من برم و شام درست کنم، اونا بیان. ولی دیگه مجبوره خودش شام رو درست کنه. که اگه مجبور بشم تا هفت شرکت باشم، نیمرو هم نمیتونم جلوشون بذارم!!!!!!!!!!!

دیشب دست مهدی رو توی اتاق گرفتم. احساس کردم از درون ناراحته. ولی قیافه اش مظلوم شده بود!!! ولی چند تا شوخی دستی نامربوط (!) باهاش کردم و اونم خندید و خلاصه خواستم رابطه رو حسنه نگه دارم!!!!!!!!قلب

میدونم خیلی پراکنده نوشتم و حرفها هی تو هم قاطی شد. ولی افکارم همینطوریه و منسجم تر از اینم نمیتونم فکر کنم و بنویسم. منو ببخشید!!!

[ چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ