چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

اتفاقات زیادی تو این چند روز افتاده. قبل از اینکه بگم چه خبر بوده، میخوام یه جریانی رو واسه تون بگم. چند وقت پیش، یکی از خوانندگان مهربون اینجا ـ که متاسفانه یادم نیست کدومتون بودید !!!!!!!!!! ـ سایت «گیس گلابتون » رو بهم معرفی کرد. به دلیل ضیق وقت، فرصت نشد زیاد به این سایت سر بزنم ولی تو همون چند بار، متوجه شدم چیزهای خیلی زیادی میتونم از اون خانم و کلا از اون سایت یاد بگیرم!!

روز چهارشنبه که یه سر زدم به اونجا، ایشون توی یه پست، در مورد زندگی مثل عسل نوشته بودند که چه طوری زندگی مثل عسل داشته باشیم. برای قدم اول، از خانمهای متاهل خواسته بودند تا یک هفته به همسرمون احترام بذاریم. من ریز نکات رو نمیگم. خودتون به سایت ایشون سر بزنید و بخونید. فقط اینو بگم که باید قدم به قدم با راهنمایی های ایشون پیش برم و بعد از یک هفته هم، بهشون گزارش بدیم که چی شده و چی نشده! منم میخوام از تجربیات خودم، اینجا هم بنویسم. چون یکی از دستورالعمل های ایشون، اینه که با حداقل با دو خانم متاهل هم در این باره صحبت کنیم! که خب، من اینجا می نویسم! البته من دو دوست متاهل خودم رو به جز اینجا انتخاب کرده ام که از تجربیات اونا هم اینجا می نویسم. یکی شون با شوهرش خیلی رابطه خوبی داره، یکی رابطه بد. به نظرم خالی از لطف نیست این کار.

القصه، روز چهارشنبه باید شیفت وایمیسادم به جای یکی از اون دو همکارم. از طرفی قرار بود مامانم اینا هم بیان خونه مون. داداشم روزه بود و باید تا افطار میرسیدم خونه. خلاصه مهدی زودتر رفت خونه و جارو و تی کشید و نون خرید. خودم هم ساعت شش از شرکت رفتم بیرون و از شیرینی فروشی دم اداره، باقلوا گل و دانمارکی برای داداشم و شیرینی زنجفیلی برای عروسمون خریدم که خیلی دوست داره. البته ایشون پنجشنبه قرار بود بیاد خونه مون. بعد رفتم سوپر پروتئینی و شکر خدا ماهی داشت و ماهی خریدم. بعد ماشین گرفتم میدون فاطمی و اونجا پیاده شدم و قبل از اینکه سوار ماشین های انقلاب بشم، یه پانچ سرخابی خوشرنگ واسه خودم خریدم!!!!!!!!نیشخندخجالت بعد رفتم خونه و چون مانی نبود و قرار بود با مامانم اینا بیاد، اینه که دستم باز بود و کلا شده بودم آشتی چند سال پیش که صد بار میرفتم بیرون و می اومدم!!!

بر خلاف میلم رفتم آش خریدم!! (همیشه خودم درست میکنم) ولی واقعا دیگه وقت نداشتم. فکر کنید ساعت هفت، هفت و ربع رسیده بودم خونه. بعد نونها رو بسته کردم و بساط چای رو روبراه کردم. سالاد و ماست و خیار هم درست کردم. شام رو هم که مامانم میخواست بیاره. خلاصه سر اذان رسیدند و بعدش هم دیگه همون کارهای همیشگی. شب هم خوابیدند.

پنجشنبه صبح بساط لوبیاپلو رو به راه کردم و ترتیب ماهیها رو دادم و سوخاری کردم واسه شب. رفتم سبزی پلویی تازه گرفتم و واسه شب سبزی پلو با ماهی درست کردم. واسه سحر داداشم هم لوبیاپلو گذاشتم چون خیلی دوست داره. خلاصه مامانم اینا تا جمعه عصر بودند. جمعه بعدازظهر که مانی خوابید، اونا هم یواشکی فرار کردند. چون اگه مانی بیدار بود، عمرا میذاشت اونا برن!!!!!!!!!!!!!

 

 


بعدش که مامانم اینا رفتند، من فوری رفتم مسواک زدم و آرایش کردم و شروع کردم به جمع و جور کردن خونه. بعد لباسهای مانی رو جمع و جور کردم و وسایل رو برای رفتن آماده کردم. بعد مهدی تو اتاق صدام کرد. رفتم کنارش دراز کشیدم. دیدم حال خوشی نداره.

البته این سه چهار روز اخیر، کلا حالش به خاطر کارش خوش نیست. چون یکشنبه دیگه باید تحویل بدن شرکت رو. منم یه کم دلداریش دادم ولی بیشتر اجازه دادم حرف بزنه. سعی کردم شنونده خوبی باشم. وسط حرفهاش هم همه اش نازش میکردم! بعد بهش گفتم که این تجربه خوبی برات بوده و الان دنبال کار هم باشی، تو رزومه ات، دو سال مدیرعاملی هست که خیلی چشمگیره!

در مورد تجربه اون احترام گذاشتن هم باید بگم که از روز چهارشنبه تا حالا، چند بار ازش ناراحت شدم، ولی خیلی بهش احترام گذاشتم. به خصوص من بیزارم از اینکه مهدی توی جمع یا حتی تنهایی، بهم چشم غره بره. ولی متاسفانه مهدی به خصوص جلوی مامانم اینا، این کار رو میکنه. چند بار نزدیک بود از کوره در برم، ولی جلوی خودمو گرفتم که حتما این یک هفته نهایت احترام رو بهش گذاشته باشم. سعی کردم با اسمهایی خوب صداش کنم. مهدی جان، عزیزم، قشنگم، گلاب و چند اسم دیگه که توی این چند سال روش گذاشته ام!!!!!!!!قلب

وقتی داشت برام حرف میزد از شرکت، دیدم واقعا فشار زیادی رو تحمل میکرده. بهش گفتم همون بهتر که از اینجا داری میای بیرون. این همه فشار و ناراحتی هم تموم میشه. خدا بزرگه و خودش جای حق نشسته. بعد هم به هم نزدیکتر شدیم........

وقتی میرفتیم خونه مامانش اینا، احساس کردم آرومتره. وقتی رسیدیم اونجا، دیدیم همون موقع، برادر مهدی و خانمش با خواهر سومی و شوهرش، از سفر رسیدند. همزمان با ما! بعد ما با تعجب نگاشون کردیم که مگه شما سفر بودید؟ مادر مهدی گفت: مگه شما خبر نداشتید؟؟؟؟!!!! گفتیم: نه!!!!!!!!!!

بعد فهمیدیم خواهربزرگه مهدی از روز یکشنبه قبل، یه ویلا براش جور شده و رفته شمال بعد روز سه شنبه به اینا زنگیده که شماهم پاشید بیایید!!!!!!!!! فقط خواهر وسطیه چون روزه بوده نرفته!!!!!!!!!!!!! جالبه که اصلا به من و مهدی هم نگفتند که بریم!!!!!!!!!!!! البته من هرگز نمیرفتم! بنا به دلایل زیاد! ولی خواهربزرگه و شوهرش، همیشه خیلی برای من و مهدی زبون می ریزند که ما شما رو خیلی دوست داریم!!!!!!!! و همین هفته پیش بود که مهدی در اوج ناراحتی و فشار کار بود، همین خواهر بزرگه اش بهش زنگید و یه ساعت باهاش درد دل کرد. (یادتونه که!) بعد فردای همون روز هم مهدی با شوهر همین خواهرش رفتند استادیوم!!!!!!!!!

اونوقت طرف یکشنبه پاشده رفته شمال با بقیه خواهر و برادرهاش و یه زنگ هم به مهدی نزده!!!!!!! من هیچی نگفتم. حتی خودم رو هم ناراحت نشون ندادم. چون از شما که پنهون نیست، هرگز دیگه دلم نمیخواد با این جماعت برم مسافرت. چون خیلی خودخواه و بیخودند تو مسافرت! پارسال شهریور که باهاشون رفتم، به سر هفت پشتم بسه! (یادمه هفته آخر اسفند، یه پست هم در این باره نوشتم) خود مهدی نقره داغ شد!!!!!! ولی تو همون مسافرت پارسال، برادر مهدی روزگار همه رو سیاه کرد. حالا اونو خانمش رو هم برده بودند!!!!!!!!

من که هیچی نگفتم دیروز. ولی وقتی که هر کدوم رفتند تو اتاقشون و یا رفتند دوش بگیرند، یه لحظه من و مهدی تنها شدیم. مهدی در گوشم گفت: خانواده منو می بینی!! یه کلمه هم به من نگفتند!!!!!!!!

منم خندیدم و سرمو گذشتم رو شونه اش و گفتم: عیب نداره عزیزم! شاید فکر کرده اند ما با بچه نمی تونیم بریم! (هرچند که لااقل می تونستند بگن و حالا اگه نمی رفتیم دیگه به خودمون مربوط بود!) بعد با خنده گفتم: جالبه که عامل ناراحتی (منظورم برادرش بود) رو هم برده اند! مهدی هم خندید و گفت: آره! همینو بگو!!!!!!!!!

بعد من گفتم ول کن بابا! که مهدی دیگه بیشتر از این غصه نخوره. بعد یاد این مثل افتادم که لرها دارند:

موقع گریه و زاری، برید «ام قزی» رو بیارید، موقع خاگینه کلفته، بگید «ام قزی» بلفته!

منظور از بلفته (BOLOFTE)، یعنی بخوابه. این مثل یعنی وقتی زمان گریه و زاریه، ام قزی رو بیارید ولی وقتی خاگینه کلفت درست شده، بگید ام قزی بخوابه تا نخوره!!!!!!!!!!!!!!

بیچاره مهدی که شده ام قزی. دهنشو صاف کردند اینقدر که بهش زنگیدند که چاقو رفت دست فلانی، پاشو بیا! خونه فروش نرفت، پاشو بیا! خواهرت با شوهرش اختلاف داره، پاشو بیا! مادرت با پدرت دعواش شده،پاشو بیا! شوهر خواهرت بیکاره، پاشو بیا!!! ....... پاشو بیا......... پاشو بیا.......... آها راستی......... ما داریم میریم مسافرت، پانشو، نیا!!!

 

پی نوشت:

ظاهرا اینجا یه اشتباهی شده. در پاراگراف آخر، من از قول خانواده مهدی نوشته ام که اونا هر کاری دارند، به مهدی میگن: «پاشو بیا!» بعد که یادشون می افته باید برن خوش بگذرونند، میگن: «ما داریم میریم سفر، پانشو، نیا!!!!!!» این کنایه به اونا بود! نه اینکه من و مهدی بخوایم بریم سفر! چون چند نفر دچار این اشتباه شدند که ما میخوایم بریم سفر، این بود که فهمیدم شاید من اشتباه نوشته ام!!!!!!!!!!نیشخندقهقهه

عنوان پست هم هست: پانشو........ نیا!!!!!!!!!!!

[ شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ