چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

خب، معلوم شد اون عزیزی که آدرس سایت گیس گلابتون رو بهم داده کی بوده! محبوبه عزیز! که بازم ازش تشکر میکنم و امیداوارم صد برابر انرژی مثبتی که از این طریق بهم دادی، خدا بهت برگردونه!بغل

عرض کنم خدمتتون که این بنده سراپا تقصیر (آخه چرا؟!!!!) از ساعت پنج و نیم صبح بیدارم!!!!!! یعنی فکر کنید در خواب ناز بودم که مانی بیدار شد و توی خواب گفت: شیر!!!!!!! کی دیده بچه دو سال و هشت ماهه هنوز شیر بخوره! یعنی خیلی بهم زور داشت اون وقت صبح از خواب بیدار شم. بهش گفتم: باشه مامان! ولی یه دقیقه بعد دوباره گفت: مامان!!! شیر!!!!! دیدم نه، مثل اینکه ول کن نیست. تا رفتم شیشه اش رو بشورم و بیارم، (قبل از خواب هم خورده بود، برای همین شیشه اش کثیف بود!) وقتی برگشتم، خوابیده بود!!!!!!منتظر

خلاصه که من دیگه خوابم نبرد. پاشدم نماز خوندم و بعدش فکر و خیال از سرم نمیرفت بیرون! هی فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم، آخرش در مورد کارم به نتایجی رسیدم که اینقدر ذوق زده بودم، زودتر از همیشه از رختخواب بیرون اومدم و یه چیزی خوردم و مسواک و آرایش و ...... زدم بیرون.

حالا باید مدیر مالی شرکت بیاد که بتونم باهاش صحبت کنم! وقتی به نتیجه رسیدم، میام اینجا میگم!

راستی امروز تولد بابامه!قلب شصت و دو سال از زندگی پر برکتش می گذره. دوازده سال پیش بازنشسته شده! یعنی اینا جزء اون خوشبخت هایی بوده اند که بیست سالگی رفته اند سر کار! اینجوری که بابام دیپلم گرفته و رفته سربازی، وقتی برگشته، با مامانم ازدواج کرده! یه روز، همینطور که داشته تو کوچه با دوستاش فوتبال بازی میکرده، مامانم میره اداره آموزش و پرورش سر کوچه شون و میگه: آقا! معلم نمی خواهید؟ طرف هم میگه: چرا! بعد مامانم اسم خودش و بابام رو میده! بعد هر دو به عنوان معلم استخدام میشن!!!!! به همین سادگی، به همین راحتی و خوشمزگی! و جالبه که همون موقع می تونستند استخدام بانک هم بشن! ولی هر دو معلمی رو انتخاب می کنند!!!!!!! کاری که الان هیچ کس نمیکنه!

خلاصه اینجوری میرن سر کار. البته بعدا هردو ادامه تحصیل دادند. و دیگه اینکه مامان دیگه بعد از بازنشستگی نرفت سر کار. ولی پدرم هنوزم میره غیرانتفاعی درس میده. تازه یه عالمه مدرسه هم متقاضی کارش هستند! ولی هفته ای چند ساعت محدود میره که تو خونه به قول خودش، فسیل نشه و هنوزم ساعات زیادی در روز رو کتاب میخونه و بسیار اهل مطالعه است! هر کس پدرش زنده است، خدا براش نگه داره و هر کس که از دست داده، خداوند غرق رحمتش کنه!قلب 

خلاصه که این بابای ما اخلاق عجیبی داره. هدیه روز پدر رو از روز اولی که روز پدر ایجاد شد!! (چون اگه یادتون باشه چند ساله که باب شده) قبول نکرد و گفت من به خاطر بچه هایی که پدر ندارند، از این روز خوشم نمیاد. ناراحت میشن و من هرگز از هیچکس هدیه روز پدر رو قبول نمیکنم! برای روز تولدش هم، همه رو قسم داده سالهاست که فقط براش کتاب بخریم. البته میگه هیچی نخرید و حالا که میخواهید بخرید، کتاب بخرید. که همه با هم براش کتاب جنگ و صلح اثر لئون تولستوی رو خریده ایم. البته مهدی به نمایندگی از همه، روز پنجشنبه که مامانم اینا خونه مون بودند، یواشکی رفت و خرید و آورد دادش به من که قایمش کنم!چشمک تا ایشالا امروز بهش بدیمش!

 


دیروز عصر که مهدی اومد دنبالم، خب، ناراحت بود. طبق قرار قبلی، امروز باید شرکت رو تحویل بدن. حالا شاید چند روز  دیگه هم برن و بیان. ولی تحویلش دیگه قطعی شده! بعدش بدون اینکه من چیزی ازش بپرسم، تعریف کرد که این مسافرت خواهرها و برادرش، زهر مارشون شده!!!!!! (قابل توجه پیش بینی خانومی عزیز!!!!!!!!!! که نمیدونم از کجا فهمیده بود و دیروز تو کامنت ها به این موضوع اشاره کرد!!!!!! سوال) بعدش گفت که خواهر بزرگه دیروز به مهدی زنگیده و گفته که من و شوهرم دوتایی رفتیم شمال، یه دفعه چهارشنبه، خواهر سومی زنگید که کجایید ما هم بیاییم!!!! خواهر اولی فکر کرده خواهر سومی و شوهرش تنها هستند. ولی وسط راه که بوده اند، فهمیده برادر کوچیکه و زن عقدی اش هم هستند! بعد پیش مهدی درد دل کرده که زن برادره، پدر همه رو درآورده! هر چی درست می کرده اند یا بیرون  غذا می خورده اند یا کباب می کرده اند، نمیخورده و میگفته دوست ندارم!!!!!!! دائم هم با برادره کنتاک داشته!!!!!!!!!!

وقتی مهدی داشت اینا رو تعریف میکرد، یه لحظه نزدیک بود از دهنم بپره یه چیزی بگم، که فوری جلوی خودمو گرفتم! صبر کردم حرفش رو کامل بزنه. البته بعدش هم چیزی نگفتم. ولی تو دلم گفتم: خب، خواهرت عادت داره همیشه خودش تو جمع ناز کنه و بگه اینو نمیخوام، اینو دوست ندارم، جام ناراحته، سرده، گرمه، .... حالا که یکی دیگه این اداها رو داره، شاکی شده چون یه نفر داره بیشتر از خودش ناز میکنه! و این عین واقعیته! باور کنید از لحظه ای که با اینا میریم بیرون، همین یه نفر به اندازه صد تا تازه عروس ناز داره. حالا که عروس جدیدشون این کارها رو کرده، خانم بهش برخورده!!!!!!!!!! خنده البته که من هیچی نگفتم چون برام اصلا اهمیت نداره. اینقدر بزنند تو سر و کله هم، که خسته بشن! ولی نکته مهم، عکس العمل من بود که سعی کردم هیچی نگم تا مهدی حرفش رو بزنه. نظر منم هیچ اهمیتی نداشت این وسط. چیزی رو در اصل ماجرا تغییر نمیداد. جز اینکه به شوهرم، مخالفتنم رو با حرفش برسونم! خب، این کار رو نکردم. اولا در هفته «احترام» هستم و باید باهاش مخالفت و دعوا و توهین و قهر نداشته باشم! از اونا گذشته، حالا اگه نگم چی میشه! خب نگفتم.قلب (آیکون آشتی حرف گوش کن و محترم!!!!!!نیشخند)

فقط دو ساعت بعدش که رسیدیم خونه و من کلی با مانی بازی کردم و رفتم دوش گرفتم، وقتی داشتم حوله ام رو روی رخت خشک کن، پهن میکردم، آروم به مهدی گفتم: مهدی جان! یه چیزی هم بهت بگم! این عروس جدید تازه وارد خانواده شما شده! ممکنه عادات غذایی اش با شما فرق کنه! منم روز اول این حالت رو داشتم. البته من آدمی هستم که همه چی میخورم. ولی خود تو، الان همه غذاهای مامان منو دوست نداری. بعد این دختره شاید واسه شوهرش خواسته ناز کنه. حالا گیریم که غذا نخورده! خب، خودش گشنه مونده! دیگه  خودش میدونه و شوهرش! (منظورم این بود که شما دیگه پیاز داغش رو زیاد نکنید. به خودش و شوهرش مربوطه!) بعد مهدی گفت: آخه وقتی با جمع میره مسافرت، نباید اینقدر ساز مخالف کوک کنه!

دیگه من بحث رو ادامه ندادم. چون برام اهمیت نداشت.

دیروز چند بار مهدی رو بغل کردم. نازش کردم. یکی دو بار ناراحتم کرد ولی هیچی نگفتم و سعی کردم آرامش خونه حفظ بشه. و درک کردم الان که کارش رو از دست داده، چه حالی میتونه داشته باشه! برای همین ملاحظه اش رو کردم. حتی دلش سبزی پلو میخواست،  خواستم براش درست کنم، ولی قبول نکرد و همون لوبیاپلوی دو سه روز قبل رو خوردیم!

غروب هم میوه شستم و آوردم خوردیم با مانی. بعد من هلوها رو تکه کردم و دادم به مانی که بده به باباش بخوره! یه عالمه هم بادکنک بازی کردیم!

این بار که مهدی کارش رو از دست داده، خب مسلما ناراحته. ولی من از دو دفعه قبلی، آرومترم. نمیدونم این آرامش از کجاست! شاید از سایت گیس گلابتون!!!!!!!!!!! و دیروز به این نکته فکر میکردم که دفعه قبل، من نقش یه زن حامله با شوهر بیکار رو بازی کردم که همه بارها روی دوش خودم بود. ولی این بار این نقش رو دیگه دوست ندارم. خیلی آرومم و با وجود اینکه دعا میکنم، ولی بار اصلی رو روی دوش مهدی گذاشته ام ببینم میخواد چه کار کنه! هرچند کاری از دستش برنمیاد. ولی من کنار وایستاده ام و وظیفه خودم رو انجام میدم.

پناه بر خدا. ایشالا برای همه خیر پیش بیاد!قلب

[ یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ