چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

اگه از تغییرات محل کارم بخوام بگم، خیلی اتفاقات افتاده. به نظرم خالی از لطف نیست که اینجا ازش بنویسم. یه تجربه میشه واسه بعضی از دوستان. راستش قبلا هم گفته ام که حدود نه ساله که اینجام و با تیم قبلی رابطه خوبی داشتم. حجم کار خیلی زیاده ولی خب، تیم قبلی لااقل قدر کارم رو می دونستند. متاسفانه یه سری توهمات و سوتعبیرها برای تیم جدید به وجود اومد. فقط مدیرعامل از بیرون وارد شده وگرنه این تیم جدید، خودشون هم سالهاست که اینجان. ولی خب، هر کسی بالاخره با گرفتن پست جدید، خیلی چیزهای گذشته از یادش میره.

القصه، این اواخر دیگه عرصه بهم خیلی تنگ شده بود. فکر استعفا نمیکردم ولی این هفته اخیر واقعا به فکر یه کاری بودم که بتونم کارفرماش خودم باشم. یادتونه که! مغازه با مهدی و کار کردن واسه خودمون. البته هنوزم به این مساله فکر میکنم و اولویت ذهنمه! ولی خب، حالا شاید تا محقق کردن این جریان، چند ماهی طول بکشه. پس نباید بی گدار به آب بزنم. اینه که فعلا باید همین جا کار کنم. یه واحد مالی داریم تو شرکت که مدیر و کارمنداش از دوستان نه ساله ام هستند. لااقل با یکیشون که دوست صمیمی هستم خارج از شرکت و با بقیه هم رابطه ام دوستانه است. بالاخره این یکی دو روزه خیلی فکر کردم و به فکر جابجایی افتادم. اول رفتم با رئیس مالی حرف زدم. چون می دونستم یه نیرو کم دارند. بعد که شرایطم رو گفتم و اونم با آغوش گرم پذیرفت، می موند نظر مدیرعامل که من داشتم باهاش مستقیم کار می کردم. آخه هفته قبل که با مدیرعامل صحبت کردم، بهم گفت که انتظارش از من، فوق تصوره و خیلی خیلی ازم توقع داره!!!!!!!!! به قول مهدی، اینم از شانس توئه! که بهش گفتم: نه عزیزم! از شانس من نیست. همه از من همینقدر توقع دارند. خود تو! چقدر ازم توقع داری؟؟!! خندید و گفت: اره راست میگی!!!!!نیشخند

خلاصه این اواخر می دیدم که دوستان دیروز، چه طوری پاشونو جلوی پام می گیرند که زمین بخورم!!!! خیلی برام دردآور بود و اصلا نمی تونستم این قضیه رو هضم کنم. ولی دیدم اصلا دلم نمیخواد نقش قربانی رو بازی کنم و هی بشینم افسوس بخورم و غصه پشت غصه!!!!! من اگه بخوام سیاست بازی کنم، صد تا عمروعاص رو میذارم تو جیبم! ولی از خدا میترسم و هرگز نون کسی رو نمی برم! ولی اونا هم خیلی روشون رو زیاد کردند. اینه که هفته گذشته رفتم پیش مدیرعامل و یه سری شبهات رو برطرف کردم. بهش گفتم که به گوشم رسیده که ازم ناراضی هستید و اگه اینقدر از من ناراضی هستید، من اصرارری به موندن تو واحد شما ندارم. منو جابجا کنید. که تکذیب کرد و گفت شاید یه گله های کوچیک ازت داشته باشم. ولی هرگز جابجات نمیکنم. تو دست راست منی!!!!!!!!!!!! بیشتر با ساعتهای بعدازظهرت مشکل دارم که دوست دارم بیشتر بمونی!!!!!!!! و منم بهش گفتم که از این به بعد اگه گله ای از کارم داره، به خودم بگه، نه به بقیه! ازش خواستم رابطه مون مستقیم باشه!

خب بچه ها! ساعت کار طولانی برای من مقدور نیست. من نهایت تا ساعت پنج بمونم. یکی تو خونه هست که منتظر منه! یه بچه دو سال و هشت ماهه رو نمی تونم فدای انتظارات مدیرم بکنم که چیه، تازه انتظارش نا محدوده! هرگز!!!!!!!!!!یول

بعد از هفته پیش تا حالا فکر کردم روی این موضوع به این نتیجه رسیدم که از عنوان ریاست چشم بپوشم و برم یه واحد دیگه بشم کارشناس! اینجوری کارم سبک میشه و کار مالی هم یاد میگیرم و ساعت کارم هم کمتر میشه. یعنی نیاز نیست زیاد بمونم! خلاصه کلی واسه خودم برنامه ریختم و صد بار نقشه اتاقم رو عوض کردم و .... و اینم بگم که من از بچگی از اعداد می ترسیدم و با ریاضی رابطه خوبی نداشتم. ولی با خودم گفتم این بهترین موقعیته که برم تو شکم این نقطه ضعفم و حسابی با اعداد دوست بشم!!! تازه تجربه مالی هم پیدا میکنم و اگه فردا واسه خودمون کار کردیم، بلد باشم حساب کتاب کنم!

دیگه اینجوری که فکر همه جا رو کرده بودم! همه چی آماده بود دیروز به جز تایید مدیرعامل. منم البته فکر کردم این بازی، برای من دو سر برده، یعنی چه بذاره برم چه نذاره، ولی برای من خوبه. اینطوری که: رفتم پیش مدیرعامل و جریان رو گفتم. البته از یه منظر دیگه. اینطوری که من کارم رو دوست دارم و اگرچه یه بچه دو ساله و نیمه تو خونه دارم، ولی پروژه اینجا هم برام یه بچه نه ساله است!!!!!!!!!! خلاصه اینور و اونور، تا بهش گفتم که من از جایگاهی که دارم و مستقیما با شما کار میکنم راضی ام، ولی می ترسم نتونم خوب حق مطلب رو ادا کنم. من بیشتر از ساعت 5 نمی تونم بمونم. پس بذارید من به واحد مالی منتقل بشم. اونم گفت: هرگز!!!!!!!! هیچکس مثل تو به اینجا و ارتباطات و مناسبات این پروژه واقف نیست! هم برای من بده و هم برای خودت که بخوای جابجا بشی! اگر مشکلت ساعت کاره، من بعد از ساعت 5 دیگه باهات کار ندارم. میتونی بری! فقط قبل از رفتن، به آلارم بهم بده که بدونم نیستی! و اینکه چرا کارهای واحد قبلت رو هنوز انجام میدی؟؟!! اونم دیگه تحویل بده!!!!!!!!!!!!!!

و بدینسان من اینجا موندم ولی قراره کار واحد قبلی رو تحویل بدم و کارم سبکتر بشه و بتونم دیگه ساعت 5 برم!!!!!!!! می بینید که برای من سود داشت این کار!!

خدا رو شکر! بدون اینکه حقی از کسی ضایع کنم یا زیرآب کسی رو بزنم، تونستم امتیاز بگیرم!قلبلبخند باید اسم این قسمت رو میذاشتم: آشتی با شرف!!نیشخند


خب، از مسایل کاری که بگذریم، باید در مورد تجربه این یک هفته احترام بنویسم. از عملکرد و نتیجه اش!

دیروز که از فیزیوتراپی بیرون اومدم، حال خیلی بدی داشتم. فیزیوتراپیست توی این جلسات روی شونه هام کار میکرد ولی دیروز بنا به خواسته خودم، قرار شد یه کاری هم واسه رگ سیاتیک بکنه. چشمتون روز بد نبینه. همینطور که من دمر خوابیده بودم، تیزی آرنجش رو روی رگ سیاتیک گذاشت و با همه قوا فشار داد!!!!!!!!! یعنی از شدت درد، چنان گازی از انگشتم گرفتم، که تا آخر شب پوست دستم می سوخت!!!!!!!!!! ولی خب، تحمل کردم که ایشالا بهتر بشم! دیگه ساعت یکربع به شش بود که تموم شد و بیرون اومد و به مهدی زنگیدم که کارم تموم شده!

چشمتون روز بد نبینه!!!!!!!! از صدا و لحنش فهمیدم خیلی خیلی عصبانیه!!!!!! هیچی نگفتم و رفتم در شرکتشون. ماشین رو از پارکینگ بیرون آورد و راه افتادیم. چون می دونستم عصبانیه، حرف نزدم. چند دقیقه که گذشت بهش گفتم: «واقعا ازت ممنونم. خیلی اذیت شدی که از ساعت سه تا حالا منتظر من موندی تو اداره!» اونم با همون عصبانیت گفت: «همه ساعت سه میرن، من باید بمونم منتظر تو! تو هم اصلا منطق نداری!!!!!!!!!! هرچی هم بهت میگم، حالیت نیست!!!!!! ما اصلا حرف همو نمی فهمیم. بهتره هیچی نگیم!!!!!!!!!!»

منم هیچی نگفتم. ولی واقعا به این فکر کردم که من هر روز التماسش میکنم که واسه فیزیوتراپی من صبر نکنه و بره. و حالا که می مونه دیگه این چه برخوردیه! کی منطق نداره؟؟!!

بعد دو سه تا فحش هم به خودش داد و منم هیچی نگفتم. می خوام واقعا ببینم آخر این هفته احترام گذاشتن چی میشه. ده دقیقه به سکوت گذشت. بعد من با لحن ملایم بهش گفتم: فردا همون ساعت سه، برو دنبال مانی و ببرش خونه. منم بعد از فیزیوتراپی میام خونه. دیگه نمیخواد وایسی به خاطر من! من خودم میام! اونم گفت: باشه!!!!!!! با خودم فکر کردم چه خوب بود اگه از روز اول این کار رو میکرد و خودش میرفت مانی رو از خونه مامانم میبرد خونه خودمون و هم اون از اینهمه انتظار خسته نمیشد و هم من مجبور نبودم این دور شمسی و قمری رو بزنم و تو ترافیک بمونم!!!!!!!!! ولی خب، جلسه هفتم فیزیوتراپی، تازه به این نتیجه رسید که نباید از ساعت سه تا پنج و شش می مونده که منو با اون بدن دردناک برسونه خونه!!!!!!!!! القصه...... دیگه مهم نیست. چون من از درون آرومم و به خاطر شرایط بد کاریش، درکش میکنم.

دیروز یکشنبه بود و قرار بود دیگه تحویل بدن. حالا یه جلسه ای تشکیل شده ولی نتیجه اش معلوم نیست. حالا امروز و فردا معلوم میشه که تحویل بدن یا فعلا بمونند. میدونم که این بلاتکلیفی اعصابش رو خرد کرده!

ولی دیروز عصر هم که رسیدیم خونه مامانم اینا، چند بار خیلی ناراحتم کرد. ولی من همچنان سکوت کردم. چند بار باهام بد حرف زد و حتی یه بار یه شوخی کرد که دلمو شکست. ولی بازم هیچی نگفتم. از این هیچی نگفتن ها، تجربه خوبی ندارم. نمیگم، نمیگم، اونم هی خرشو دراز می بنده! بعد یه جا بشکه بارون منفجر میشه. امیدوارم این مساله اتفاق نیفته. به هر حال امشب میریم خونه خودمون. اگه رفتارش همچنان همین بود، با ملایمت باهاش حرف میزنم و میگم که ازش ناراحتم! امیدوارم همین امشب، ماجرا ختم به خیر بشه و نخواد تلافی زمین و زمان رو سر من دربیاره!!!

از اینا گذشته، یه چیز جالب از مانی براتون تعریف کنم:

تازگی ها خیلی حرف میزنه و شعر میخونه و قصه میگه. تبلیغ گلرنگ رو که شنیده اید! مانی اینجوری میخونه:

گل از همه ینگ (رنگ)، سیتو (سرتو) با چی میشویی (میشوری) با شامپو گل ینگ (گلرنگ)!! شامپوی زانو.............

منظور از شامپوی زانو، همون شامپو روزانه است!!!!!!!!!!!قهقههقهقهه

دیشب مامانم شربت نعنا درست کرد. مانی اومد شربت رو بو کرد و گفت:

اه....... چقدر بوی بدمزه میده!!!!!!!!!!

[ دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ