چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه همه تون!قلب

هفته احترام ظاهرا دیروز به اتمام رسید! از امروز دیگه باید نامحترم باشم!!!!!!نیشخند (شوخی کردم!) راستش یکی از دوستان یه کامنتی گذاشته بود که خیلی جالب بود. رز عزیز! نوشته که این هفته، زمان مناسبی برای این کار نبوده چون حال و اوضاع مهدی خیلی خوب نبوده. اولش خودم هم همین فکر رو کردم. ولی خب، اگه هفته ای بود که مهدی خیلی سرحال و به من نزدیک بود، دیگه موقعیتی پیش نمی اومد که من بخوام طعنه بزنم و نزنم، متلک بگم و نگم. بی احترامی کنم و نکنم. می دونید چی میخوام بگم؟ خب، اتفاقا تو همین هفته که مهدی ازم دوره و اعصابش خرده و هی راه میره غر میزنه و ناراحتم می کنه و میشه زمنیه متلک و دعوا و غر و پرخاش پیش بیاد، باید صبوری کنم و احترام گذاشتن رو یاد بگیرم. برای خودم سخت بود. ولی این کار رو کردم.

راستش هفته قبل از چهارشنبه تصمیم گرفتم و وقتی رسیدم خونه واقعا باهاش خوب برخورد کردم. تا جمعه عصر مهمون داشتیم و چند بار مهدی ناراحتم کرد و جلوی اونا (که خانواده خودم بودند) بهم چشم غره رفت. چیزی که ازش بیزارم!!!!!کلافهاگه وقتهای دیگه بود، برخورد شدید نشون میدادم. ولی هیچی نگفتم! پنجشنبه ظهر یه دفعه از خونه رفت بیرون. گفتم کجا؟ چشم غره رفت که کار دارم و نباید به تو توضیح بدم!!!!!!!!! منم هیچی نگفتم. وقتی برگشت، ناراحت بود و هیچی نگفتم. خودش جمعه عصر که مهمونها رفتند، تعریف کرد که چی شده و چی نشده! از اول هفته، رفتار خوبی باهام نداره. البته من اینو توی سایت مربوطه هم نوشته ام!  اینکه وقتی که من کوتاه میام و هیچی نمی گم، اون خرشو دراز می بنده. ولی این واسه من تمرین خوبی بود از این نظر که در هر شرایطی اگرم احساس میکنم که باید از حقم دفاع کنم، توهین نکنم و طعنه نزنم و فحش ندم و بدون این کارها، بتونم حقمو بگیرم. مثل چند روز پیش که رفتم پیش رئیسم و بدون اینکه زیرآب کسی رو بزنم و حق کسی رو ضایع کنم، تونستم واسه خودم امتیاز بگیرم!قلب 

نمیدونم نتیجه اش تو زندگی خودم چی میشه. قطعا باید این روش رو ادامه بدم. ولی این کار به خودم سعه صدر یاد داد. که در هر شرایطی، فحش ندم و زود از کوره در نرم و با این کار در واقع اول احترام خودم رو نگه میدارم. در واقع دارم به خودم احترام میذارم. احساس آرامش هم میکنم از این نظر. چون فکر میکنم ظرفیتم بیشتر شده! اینکه از مهدی ناراحتم، ربطی یه این هفته و کارهایی که کردم نداره. اون یه مقوله دیگه ایه که حالا در موردش می نویسم.

دیروز جلسه هشتم فیزیوتراپی بود. از پریروز دکتر شروع به کار کردن روی رگهای سیاتیکم شد. البته دکتره میگه این عضله نمیدونم چی چیه!!!! (چند بارم گفته ها، من یادم میره!نیشخند) که کوتاه شده و یکی از عواملش هم، پا روی پا انداختنه! که دیگه به شدت مواظبم این کار رو نکنم! بعدش دیروز درمان اصلی شروع شد و من از شدت درد دیگه داشتم بیهوش میشدم. فکر کنید هی فشار میداد روی نقاط درد رو! بعد برای اینکه در وقت صرفه جویی بشه، همکارش هم روی شونه ها و کتفم کار میکرد! شکر خدا فقط من اونجا بودم و اونا هم هرچی وسیله داشتند آوردند روی سر من و روی سیاتیک کمرم یخ گذاشتند و شونه هامو با هیتر گرم کردند! یعنی حسی بود وصف ناشدنی!!! بعد هم به همه این اعضا، برق وصل کردند و تمام این مدت من بینوا، دمر بودم! و خب البته یه کوسن زیر شکمم گذاشته بودم که به کمرم فشار نیاد. خلاصه وقتی از اونجا اومدم بیرون، له و لورده بودم.

قرار بود مهدی ساعت چهار بره خونه مامانم اینا و مانی رو بیاره که ساعت پنج بتونه وارد طرح بشه. من ساعت شش و ربع رسیدم خونه. دیدم توتایی روی تخت دراز کشیده اند و دارند با هم بازی می کنند! مانی گفت: شما نبودی، من شما رو خواستم، گریه کردم!

منم بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم: بابا که پیشت بود! دیگه چرا گریه کردی؟! چه خوب که دوتایی با هم سوار ماشین شدید و ماشین سواری کردید!لبخندقلب

بعد تا دوش گرفتم و یه کم اینور و اونور کردم، شد ساعت یکربع به هفت و رفتم قورمه سبزی بار گذاشتم. بعد از پیازداغ و تفت دادن گوشت، همه موارد رو ریختم تو زودپز برقی (جی پز) و درش رو بستم. رفتم یه کم دراز کشیدم و با مانی یه کم بازی کردیم تا ساعت هشت که که برنج رو کته کردم! وقتی می نشستم و بلند میشدم، بدنم به شدت درد میکرد و گاهی ناله ای میکردم. گاهی می شنیدم که مهدی راه میره و زیر لب غر میزنه که چرا درد میکشم!!!!!!!!!

راستش من خودم هم دیگه از اینهمه درد خسته شده ام. یعنی فکر کنید سه روز داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چه جوری برم ا.پ.ی.ل.ا.س.ی.و.ن و اونهمه درد رو دوباره تحمل کنم! ولی دیروز صبح در یک فرصت یکی دو ساعته که پیش اومد، از رئیسم اجازه گرفتم که برم و برگردم! رفتم و ابروهامم برداشتم و صورتم رو یه صفایی دادم. البته چون نفر قبلی بر خلاف میلم، خیلی نازکش کرده بود، پدرم دراومد تا این ابروها دربیاد. الانم کامل پر نشده. ولی دیروز به خانمه گفتم که پهن برداره، جاهای خالی رو بذاره تا کم کم دربیاد!چشمک ایشالا خدا بخواد، این هفته درد دیگه فردا به پایان میرسه. فردا آخرین جلسه فیزیوتراپیه. دیگه تموم میشه.

باور کنید دیشب از شدت درد خیلی بی حال بودم و اصلا رمق نداشتم از جام پاشم! مهدی هم از غر زدن منو بی نصیب نمیذاشت. چند روز پیش هم به شوخی میگه: باید بدم پاهاتو قطع کنند، ببینم سن واقعی تو چند ساله! فکر کنم سنت رو به من دروغ گفتی. تو ظاهرا خیلی پیری و من نمی دونستم! حالا درسته شوخی کرد! ولی ناراحت شدم. خواستم بگم همه اون سالهایی که تو بیکار بودی، من اضافه کار وایمیسادم و برای خرید یه کیلو پیاز ارزون، تا کجا که نمیرفتم!!!!!!!! بعد یه عالمه بار به دوش میکشیدم و می اومدم خونه! اینا دیگه از یادت رفته و جلوی چشمت نیست. فقط یه زن درد کش رو می بینی. دیگه یادت نیست من چرا اینجوری شده ام!!!لبخند 

ولی واقعا به همه کسانی که اینجا رو می خونند و هنوز زندگی مشترک رو شروع نکرده اند میگم که از اول زندگی، واقعا وظایف رو مشخص کنید. هرگز خودتون رو آدمی با توانایی های فوق بشری نشون ندید. هرچی خودتون رو نشون بدید، همونقدر ازتون توقع دارند. من نمیگم تن پرور باشید و از طرفتون کار بکشید. اونجوری هم توازن به هم میخوره! تعادل بهترین راهه. متاسفانه الگوی من مادرم بود، که هنوزم همونطوری کار میکنه. منم راه اونو ادامه دادم ولی دیگه نمی تونم اونجوری کار کنم. اینه که شوهرم ازم شاکیه و اصلا شرایط بدنی ام رو درک نمیکنه! که مهم نیست!


اینکه شما با کسی کار کنید یا طرف بشید که مودی باشه و سر حرفش ثابت نباشه، کارتون رو دشوار میکنه اساسی. لااقل اینکه همیشه بلاتکلیف هستید. پریروز رفتم با جناب رئیس صحبت کردم، ایشون گفت که دیگه کارهای واحد قبلی رو تحویل بدم. دیروز صبح هم من با سلام و صلوات، کارها رو به همکارم تحویل دادم. یه ساعت هم براش توضیح دادم. البته چون کنار خودم می نشست، گفتم هر اشکالی هم داشتی از خودم بپرس!

دیروز ساعت چهار ورق برگشت. اینطوری که مالی یه نیرو کم داشت. (یادتونه که، که قرار بود من برم. یعنی من دوست داشتم که برم اونجا. خب، مدیرعامل نذاشت.) مالی اومد و این همکار رو برد!!!!!!! دوباره من موندم و خودم! مدیرعامل هم توی چشمهای شهلایی من نگاه کرد و گفت: خودت همه کارهای دو واحد رو انجام بده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همین مساله باعث شد من با معاون فنی شرکت دعوا کنم، چون اونم اندازه ...... از من کار میکشه! و اصلا اون بود که این تخم لق رو تو دهن ریئس جدید شکست که آشتی کار دو واحد رو انجام بده!

هیچی دیگه. شما ببینید آدم باید تو چند جبهه بجنگه! واسه خاطر هیچی! فعلا که نشسته ایم ببینیم چی میشه. در بدترین حالت، کار دو واحد به عهده منه، در بهترین حالت، همکارم که رک و قدرشناس بود (یادتونه که) میاد می شینه ور دل من!

مهدی دیشب گفت که دو سه هفته دیگه، دو سه روز وسط هفته جور کنم و بریم شمال! سه تایی! منم گفتم باشه! و با خودم فکر کردم با این اوضاع کار شرکت، چه جوری می تونم مرخصی بگیرم! بچه ها! واقعا دارم میگم. اگه کسی بتونه توی یه اداره دولتی واسم کار درست کنه، یه سکه تمام میذارم کف دستش!!!!!!!!!!نیشخند

[ سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ