چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

خب، تو محل کارم که همچنان کار دو تا واحد با منه و دیگه نمیخوام بهش فکر کنم و اینجا چیزی در این مورد بنویسم.

از فیزیوتراپی بگم که امروز جلسه آخره و دیشب دوباره خیلی درد کشیدم البته نه اندازه پریشب. دیگه ایشالا تموم که بشه، این دو روز رو بتونم یه استراحتی بکنم که اثر این دستگاهها هم که بره، یه کم بدن راحت بشه! به امید شفای همه مریضان!

بریم سر اصل مطلب که بحث شیرین خانه و خانواده است. راستش این دو سه روزی که مهدی تنهایی میره دنبال مانی و میارتش خونه، اول بهش گفتم یه جوری بیان که نزدیک ساعت 6 باشه که زمان اومدن منه تقریبا. بعد مهدی گفت اصلا لزومی نداره که تو باشی! خودمون دوتای می آییم! و زودتر بیاییم بهتره، چونکه به ترافیک هم نمیخوریم! دیدم راست میگه و من ناخودآگاه میخواسته ام اوضاع رو کنترل کنم! هیچی نگفتم و البته نمیتونم پنهان کنم که تو فیزیوتراپی گاهی دلم شور میزد که الان که برم، مهدی غر میزنه که دیر شد! ولی خب، دست خودم نبود. اونم باید با این شرایط کنار می ا ومد که شکر خدا اومد. جدا از بغضی غرزدنها که مهم نیست!چشمک

دو سه روز پیش که خانم برادرم خونه بابام اینا بود، گفت که تو فکره بره خرگوش بخره. آخه ایشون خیلی حیوون دوسته و خیلی هم رئوفه! البته خونه باباش سه برابر خونه بابای منه و مشکلی برای نگهداری حیوون ندارند. ولی در مجموع خودش هم خیلی مهربون و خوش قلبه! منم به این فکر ا فتادم که خودم براش خرگوش بخرم. در نتیجه پرس و جو کردم که ببینم از کجا میشه تهیه کنم. البته به سرم هم زد که واسه مانی هم یکی بخرم. ولی یکی از همکارهام که داشت، پشیمونم کرد و از طرفی، دیروز تو اینترنت سرچ کردم و دیدم دردسرش زیاده و اصلا به درد سن مانی و به درد خونه ما که حیاط نداریم نمیخوره! چون کثیف کاری زیاد داره! البته الان یادم افتاد که ما تراس داریم ولی فکر نکنم برای خودمون بخرم.

یه بحثی هم هست در مورد بدشگونی خرگوش که همین جا اعلام میکنم که بنده به هیچ عنوان تو مغزم نمیره که یکی از آفریده های خدا، بدشگون باشه! مگه میشه؟ اینا قراردادهای انسانهاست که واسه خودشون، یه عدد رو نحس می دونند، یه حیوون رو بدخبر می دونند، یکی رو سق سیاه می دونند و معتقدند چشم فلان کس، شوره! من که اینا تو کتم نمیره و باورشون ندارم.

حالا ممکنه یه چیزهایی که قدیمی ها می گفتند، یه ریشه های علمی داشته باشه که اونا رو می پذیرم. مثلا اینکه در یک آپارتمان کوچیک، نمیشه حیوون نگه داشت و مو میریزه یا فضولاتش توی زندگی آدم میره، قابل قبوله. ولی به جنبه شگون و طالع و شنیدن خبر بد و ... ابدا اعتقاد ندارم هیچ رقم! حتی اینکه دست فلانی واسه انداختن ترشی بده و اگه ترشی بندازه، یکی می میره! آخه یعنی چی؟! یعنی مرگ و زندگی یه نفر، به ترشی انداختن یکی دیگه است؟ این که با نظم خدا منافات داره!!متفکر 

برای همین، کلا این عقاید رو روز اول زندگیم بوسیده ام و کنار گذاشته ام. خیلی هم راحت هستم.

خلاصه که دیروز همین وقتها!! (ظهر) به مهدی زنگیدم که اگه عصر رفتی دنبال مانی و گریه کرد، بهش بگو که مامان آشتی عصر میاد خونه می برتت خرگوشها رو نشونت بده! در نظرم بود که دیروز عصر ببرمش پارک لاله و حیوونات اونجا رو نشونش بدم، که با مخالفت مهدی مواجه شدم!! گفت: بیکاری؟ بیا خونه بابا! اوووووووه تا پارک لاله میخوای بری؟؟!! گفتم: بابا دو قدم راهه! بعد دیدم بیخودی داره مخالفت میکنه، ولش کردم.

بعد از فیزیوتراپی که رفتم خونه، بازم مخالفت کرد! تازه میخواستم خودم مانی رو ببرم. نه اینکه مهدی هم بیاد! هیچی نگفتم. دیشب آخر شب داشت با شوهرخواهرش در مورد استادیوم رفتن امروز صحبت میکرد، حرفش که تموم شد، گفتم: پس منم فردا که از فیزیوتراپی اومدم، مانی رو برمیدارم و با هم میریم پارک لاله!!!!!!!! (پشتکار رو می بینید!!!)گفت: آخه چه جوری میخوای بری؟

گفتم: یعنی چی چه جوری؟ کاری نداره. خودمو می رسونم به خیابون کارگر، ازاونجا هم ماشین میگیرم قبل از فاطمی پیاده میشم!

یه دفعه زد زیر خنده و گفت: هرچی تو میگفتی پارک لاله، من فکر میکردم منظورت پارک ملته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!کلافه اگه می دونستم، خودم می بردمتون!!!!!!!!!!!!!!ابرو

برای همین امروز تصمیم دارم وقتی رسیدم خونه، یه استراحتی اگه شد بکنم، اگرم نه که با مانی راه بیفتیم بریم ببینم میشه حیوونات رو نشونش بدم یا نه. شاید هم برای خانم برادرم خرگوش بخرم! حالا ببینم چی میشه!

دیشب مهدی گفت: شام درست نکن، از بیرون کباب و جوجه میگیرم. منم خوش به حالم شد و البته میخواستم قیمه بپزم! نپختم و یه کم دراز کشیدم و خواستم برم حموم، که مانی گفت: منم میام! خلاصه دوتایی رفتیم حموم و کلی اونجا بازی کرد و خودشو شست! بعد باباشو صدا کردم که با حوله بیاد ببرتش. حرف گوش کرد و با صورتی عین لبو، قرمز شده، بیرون رفت. منم آب کشیدم و رفتم بیرون! فقط دو پیمانه برنج درست کردم که با قورمه دیشب یه کمش رو ریختم تو ظرف که امروز بیارم سر کار واسه ناهار. بقیه اش تو یخچاله.

حالا اگه امشب تا دم افطار با مانی بیرون باشیم، که دیگه همون بیرون یه چیزی میخوریم. مهدی هم که تا ساعت دوازده، یک استادیومه. البته کاشکی یه چیزی هم بود که فردا ناهار میخوردیم. چون فردا صبح هم قراره با مانی برم استخر و از استخر که بیاییم، چیزی نیست بخوریم. البته شاید هم شنسل سرخ بکنم و بخوریم، شاید هم امشب یه چیزی پختم واسه فردا!

چو فردا شود، فکر فردا کنیم!!! که البته من از روز قبل باید فکر فردا کنم! باید بگم، چو عصری شود، فکر فردا کنیم!

اینجا محلیه برای بلند فکر کردن من!!!!!!!!!!

 


دیروز عصر که رسیدم خونه، رفتار مهدی معمولی بود. یعنی چسبیده بود به لپ تاپ و خبر می خوند! منم هیچی نگفتم. یه کم کنار مانی دراز کشیدم و برنامه عموپوررنگ رو دیدم. یه لحظه واسه یه کاری نشستم، در حالی که پشتم به مهدی بود، با خودم گفتم بذار یه کاری بکنم. برگشتم طرف مهدی و یه بوس رو هوا واسش فرستادم که اونم همون موقع، همون کار رو کرد!!!!!!! خیلی جالب بود. بعد انگار یه هرم گرما، بین مون جریان پیدا کرد! من خودم به خوبی گرما رو حس کردم! خندیدم و اونم خندید.

فقط یکی دو ساعت بعد، جلوی مانی، با صدای بلند، باهام حرف زد که سعی کردم خودمو کنترل کنم و با صدای آروم گفتم: جلوی بچه با صدای بلند باهام حرف نزن!

ادامه داد و منم دوباره با همون لحن خواسته ام رو تکرار کردم. بعد شروع کرد به فرافکنی. مثل بچه ای که میدونه کارش بد بوده. بعد شروع کرد به گله از مامان و بابای من که وقتی ظهرها میرم سراغ مانی، از کار من ناراحت میشن!!! چونکه مانی گردن مامانت رو میگیره، مامانت به جای اینکه به من کمک کنه و مانی رو از گردن خودش باز کنه، بغلش میکنه!!!!!!!!

اصلا سعی نکردم کار مامانم اینا رو توجیه کنم. هیچی نگفتم. بعد خودش گفت: البته خب، اونا هم ناراحت میشن از اینکه مانی اونجوری گریه میکنه و دوست داره بمونه! ولی خب، من چه کار کنم؟؟!! من احساس میکنم که اونا ناراحت میشن. ولی .....

خلاصه هی داشت آسمون ریسمون به هم می بافت. منم هیچی نگفتم. بعد شب یه اتفاقی افتاد. مامانم داشت با مانی تلفنی حرف میزد، تلفن هم روی اسپیکر بود. بعد مامانم به مانی گفت: پسر نازم! چرا وقتی بابامهدی میاد دنبالت، اینقدر الکی گریه میکنی؟ اینجوری بابا ناراحت میشه! تازه، دوتایی هم که با هم میرید ماشین سواری، اینکه خیلی خوبه. پس دیگه گریه نکن!!!!!!!!قلب

مهدی می شنید، ولی دیگه هیچی نگفت. خودش هم فهمید که اونا اصلا مهدی رو مقصر نمی دونند و این فکر، ساخته فکر خودشه. و خودش، خودش رو مقصر می دونه وگرنه اونا اصلا همچین تفکری ندارند.

بعد آخر شب مانی یه حرفی زد که آخر همه حرفها بود!!!!!!! متاسفانه عادت کرده دستمال کاغذی و کاغد میخوره!!!!!!! شاید به خاطر شعریه که یاد گرفته  که موشه رفته دفتر انشای یه بچه رو خورده!

ای آقا موشه!                 بله

ای شکموی                   دله!

یادت میاد که اون روزها، نذاشتی من بخوابم؟!

رفته بودی تو گنجه لای دفتر کتابم؟

دفتر انشای منو تو خوردی!!!!!!!!!!!!!!نیشخند..........

خلاصه چند بار ازش گرفتم، تا اینکه آخر شب دیدم دوباره داره دستمال میخوره! یه کم دعواش کردم و گفتم: اصلا تو از کجا دستمال کاغذی آوردی؟ منکه همه رو از جلوی دستت برداشته ام! به بسته دستمال کاغذی اشاره کرد و گفت:

اینا رو ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د گذاشته اینجا!!!!!!!!!!!!!!

مهدی که در جا زد زیر خنده. ولی من جلوی خودمو گرفتم و از اتاق رفتم بیرون!!!!!!!!!!!!

گفتم: اینی که تو اسم می بری، کارهاشو می اندازه گردن بقیه، اونوقت تو می اندازی گردن اون؟؟؟؟!!!متفکر

خلاصه در حرف این بچه دو سال و هشت ماهه از دیشب تا حالا مونده ایم حیرون!!!!!!!!!

مانی از همون وقتی که دنیا اومده بود، من و مامانم خیلی براش شعر می گفتیم. از خودمون ها، همینطوری شعرهای خنده دار براش می گفتیم تا حالا! یه بار باید همه شعرها رو اینجا بنویسم. یکی از این شعرها این بودکه مامانم مثلا از زبون بچه میگفت:

دوستت دارم زیاد زیاد، چونکه ازت خوشم میاد!!!

[ چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ