چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

الان عصر پنجشنبه است!‌ اداره نیستم ولی دارم از خونه این پست رو میذارم. آخه میدونید،‌تا یکشنبه نمیرم اداره که‌! دلم نیومد اتفاقات دیروز رو نگم! 

راستش دیروز یکی از روزهای بسیار پرکار من بود و از همینجا جا داره از خدای مهربون تشکر کنم که دیروز اینقدر به من انر‍ژی داد!!!!!!!!!خنده

دیروز بعد از کار، رفتم و آخرین جلسه فیزیوتراپی رو هم انجام دادم و با انر‍ژی مضاعف بیرون اومدم. زود رفتم سیدخندان و سوار ماشین خطی های انقلاب شدم. ولی خب،‌ترافیک چهارشنبه عصر، باعث شد من شش و بیست دقیقه برسم خونه. زودی پریدم تو آشپزخونه و گوشت رو یخ زدایی کردم و توی زودپز برقی، پیازداغ درست کردم و گوشت و تفت دادم و رب مالی کردم و لیمو ریختم و گذاشتم بیست دقیقه بپزه. بعد رفتم سراغ مانی و حاضرش کردم. مهدی گفت ده دقیقه به هفت بریم بیرون تا من شماها رو دم در پارک لاله پیاده کنم. خلاصه لباسمو عوض کردم و یه کیف سبک برداشتم و ده دقیقه به هفت،‌راه افتادیم!! مانی خیلی ذوق داشت و منم همه اش تحریکش میکردم!

خلاصه پیاده شدیم و البته اونجایی که پیاده شدیم، حیوونات نبودند و مجبور شدیم یه کم دیگه پیاده روی کنیم. خلاصه رفتیم و حیوونات رو پیدا کردیم. فقط یه غرفه بود که حیوون داشت و بیشترش هم پرنده بودند. البته پرنده و خرگوش و همستر و خوکچه یه جا بودند! اولش مانی ترسید بره تو غرفه، از بس که پرنده ها، جیغ می کشیدند. پاهامو محکم چسبیده بود! 

بهش گفتم: مانی!‌اینا دارند بهت سلام می کنند!‌ تو هم بهشون سلام کن!‌ یه دفعه ترسش ریخت و با صدای بلند به حیوونا سلام کرد! بعد بردمش در قفس خرگوشها، انتظار داشتم خیلی کوچیکتر از این باشند. ولی خیلی بزرگ بودند. اینقدر بودند:...

!!!!!!

بعد مانی خیلی ذوق میکرد و میرفت طرفشون ولی دست نمیزد. البته تو قفس بودند. بعد یه خانمی با دو دخترش وارد شدند که معلوم بود حسابی حیوون بازند. چون دختر کوچیکه اش همه حیوونها رو در میآورد و بغل میکرد و ناز میکرد. منم ازش خواهش کردم یکی رو بغل کنه و بیاره نزدیک مانی. بعد مانی کم کم خرگوش رو ناز کرد و باهاش حرف زد! منم فیلم گرفتم ازشون!قلب 

خلاصه بیرون اومدیم از غرفه و اون موقع، نیم ساعت مونده بود به اذان. خلاصه یه جایی نشستیم و البته اونجا تقریبا همه داشتند یه چیزی می خورند. ولی من تا افطار صبر کردم و تصمیم هم داشتم با مانی بیرون یه چیزی بخوریم! ولی هرچی فکر کردم،‌دیدم بهتره بریم خونه!‌ آخه سوسیس و کالباس که نمی شد بهش بهم! خودم هم که اصلا میل نداشتم. البته یه جا نوشته بود غذاهای کرمانشاهی و اش هم داشت. ولی مانی زیاد اهل آش نیست. یه بستنی خواست که براش گرفتم.

یه اسانس سوز خیلی قشنگ زرد هم که شکل گل لاله بود، واسه خانم برادرم گرفتم که بهش بدم. 

باور کنید سه بار تا در پارک رفتیم و برگشتیم داخل!‌ آخه مانی از خرگوشها دل نمی کند! هی سرشو کج میکرد و انگشت سبابه اش رو بالا می آورد می گفت: یه دونه دیگه ببینیمشون!!!!!!!!!

منم دلم نمی اومد و دوباره برمیگشتیم پیش خرگوشها. 

یه قصه ای واسه مانی میگم چند روزه که یه خرگوشیه به نام رابیت،‌ که خیلی منظمه و هرگز کتابهاشو خط خطی نمیکنه و پاره نمیکنه و همیشه خیلی مواظبشونه! (کارهایی که مانی انجام میداد با کتابهاش!) بعد یه بار یادش میره و کتابش رو زیر درخت میذاره و بارون میاد و کتابش خراب میشه و قول میده که مواظب کتابهاش باشه!‌(همون تصمیم کبرای خودمون!!!!!!!!!!چشمک) دیروز مانی در آخرین دیدار، رفت جلوی قفسه خرگوشها و با صدای بلند بهشون قول داد که مواظب کتابهاش باشه!!!!!!!!لبخند

خلاصه به هزار دوز و کلک،‌از پارک بیرون اومدیم و یه ماشین گرفتیم تا انقلاب، از اونجا هم پیاده اومدیم تا خونه. همه خیابون تاریک تاریک بود! مغازه دارها خیلی زود بسته بودند و مانی شاید ترسید که یه دفعه زد زیر گریه که من بابامو میخوام!‌ خلاصه بغلش کردم و تا خونه هم بغلم بود!!! (مثلا قراره چیز سنگین بلند نکنم!‌ولی آخه مگه میشه!!خجالت)

بعدش رسیدیم خونه و لپه رو ریختم تو قیمه که بپزه واسه فردا و  یه کم قورمه سبزی بود که واسه مانی داغ کردم و دوتایی دیگه از خستگی داشتیم ولو میشدیم! ولی خونه خیلی ریخت و پاش بود. فوری سفره رو انداختم و به مانی غذا دادم. اول خواستم خودم یه نیمرو بخورم،‌ولی دیدم تخم مرغ نداریم. بی خیالش شدم و هیچی نخوردم! 

مادرانه که شروع شد، همچنان که نگاه میکردم،‌ولی افتادم به جون خونه. یه کم می نشستم، یه کم جمع و جور میکردم. اینطوری که تا نیم ساعت بعد از مادرانه،‌ مثل موش خرما،‌ داشتم همین جوری جمع و جور میکردم. آشپزخونه هم مثل دسته گل شد. تو این فاصله یه چای واسه خودم درست کردم که مثل این چند شب اخیر، در حین خوردنش،‌ آقا مانی،‌ دستشویی رفتنش گرفت!!!! دیگه بی خیال بقیه چای شدم!!!!!!!!نیشخند خواستم گاز رو هم تمیز کنم که با دو تا فحش آبدار به خودم،‌ مانع خودم شدم و این کار رو نکردم!!! دهههه عههه!!!! بسه دیگه!‌

خلاصه مسواک زدیم و خوابیدیم! اینم بگم که مانی یه بار داشت یکی از کتابهاش رو تا میکرد،‌ که وقتی قولش به خرگوشها رو بهش یادآوری کردم،‌ ادامه نداد و کتاب رو گذاشت زیر فرش!!!!!!!!!!!!!

دیگه هر دو ساعت یازده شب، بیهوش شدیم ولی خونه مثل دسته گل تمیز شده بود! 

ساعت دو و سه نصفه شب، مهدی که از استادیوم برگشته بود و نشسته بود پای ماهواره و اینترنت، دیگه اومده بود بخوابه! با وجود اینکه برده بودند،‌ ولی خلق و خوی ارومی نداشت. پشتشو کرد و خوابید و منم عجیب سردم بود!!!!!!! به طوری که رفتم و یه لحاف آوردم انداختم روی خودم!‌ هنوزم نمیدونم دیشب چرا لرز کرده بودم!! خستگی مهدی و خوابیدنش، اجازه نداد بهش نزدیکتر بشم! غر هم زد که چرا یخچال اینقدر خالیه! حالا فکر کنید هرگز امکان نداره اینجور وقتها،‌ توی خونه چیزی بخوره. چون اهل فست فوده، همیشه بیرون چیزی میخوره! دفعه پیش هم همینطور بود. غر زد و منم جوابشو ندادم. فقط یه دفعه یادم افتاد که شنسل هست. که گفت خوابم میاد! منم بی خیالش شدم.


خلاصه صبح ساعت هشت و سی و پنج از خواب بیدار شدم و هرچند که آقا مانی ساعت ده دقیقه به شش بیدار شده بود و تا هفت و نیم من بینوا رو بیدار نگه داشته بود جلوی تلویزیون، ولی خوابش برده بود. بیدار شدم و بساط چای رو روبراه کردم. با دوستم ساعت نه و نیم در استخر قرار داشتیم. ساعت نه مانی رو به زور بیدار کردم که بیدار نمیشد و میگفت بذار بخوابم! 

گولش زدم و بیدار شد و راه افتادیم. وقتی رسیدیم به انقلاب که از جمعیت، غلغل میزد،‌ گفت:‌ مامان! چقدر زیاد! منظورش جمعیت بود!‌ بهش گفتم: می بینی پسرم!‌ وقتی آدم بیدار میشه! یعنی زندگی دیگه شروع شده!!!!!!!!!! (کنفوسیوس هم صبح ها اینو به بچه اش نمی گفت!‌ مطمئنم!!!!قهقهه)

بعد رفتیم استخر و دیدیم فقط من و مانی و دوستم و پسرش اونجاییم. خلاصه کیف کردیم و شنا کردیم و بعدش رفتیم مهدکودک پسر دوستم! البته اصلا اسم مهد رو پیش مانی نیاوردیم و گفتیم می خوایم بریم پارک.

دردسرتون ندم. فقط اینو بدونید که این مهد بر خلاف مهد قبلی، ساختمونش شمالی بود و اول حیاط بود که توش پر از وسایل بازی بود. مانی اول نفهمید و رفت سراغ وسایل بازی! ولی بعد که خواستیم وارد ساختمون بشیم، گریه کرد و گفت:‌من نمیام تو مهدکودک!!!!!!!!!!

گفتیم: باشه نیا! یه کم با پسر دوستم اونجا بازی کرد و بعد از یکربع، کم کم وارد دفتر اونجا شد و یه کم بازی کرد و حتی خواست بره دستشویی و دو نوع دستشویی هم از خودش یادگار گذاشت!!!!!!!!!!!!!!!! مثل نل که به همه عروسک میداد!!!!!!!!!!
خلاصه اینطوری بگم که آخرش ما بیرون از مهد وایساده بودیم و مانی از اونجا بیرون نمی اومد! البته منم گول نخوردم و شیفته پسرم نشدم!‌من اونجا بودم و خیالش از حضور من راحت بود. البته تو مهد هم این اواخر یه بار زیر لب گفت: چه مهد کودک خوشگلیه!!!

حالا احتمالا از روز یکشنبه، صبح هفت و نیم می برمش در مهد و یکی دو ساعت هستم،‌ تا وقتی که مانی بمونه. اینقدر که ببینم عکس العملش چیه. بعد مهدی میاد دنبالش و می برتش خونه مامانم اینا. هرچند که این بار موقعیتم تو اداره خیلی داغونه و عمرا دیگه کسی نیست که ازش بخوام صبح ها دو ساعت به جام بمونه تا مانی رو به مهد عادت بدم. ولی دیگه بهش فکر نمیکنم و میخوام ببینم خدا چه کار میکنه و خیر در چی هست!!!!!!!!!!!

یه نکته جالب میخوام بهتون بگم: ظهر که از استخر برگشتیم،در حالیکه تندتند سیب زمینی سرخ میکردم واسه قیمه و کته میذاشتم، مهدی بهم گفت:‌

واقعا ازت ممنونم! دستت درد نکنه!‌دیشب که وارد خونه شدم، وقتی دیدم خونه اینقدر تمیز و مرتبه، خیلی خوشحال شدم و احساس آرامش کردم!!!!!!!!!!!!

باور کنید خستگی دیشب به طور کلی از تنم بیرون رفت! با چشم خودم دیدم که اون انر‍ژی مثبتی که دیشب خودم از تمیزی خونه دریافت کردم، مهدی هم دریافت کرده!!!

خدا را صدهزار مرتبه شکر!

و اتفاق دیگه اینکه،‌ امروز در مورد یه موضوعی، من نظرمو گفتم، مهدی گفت:‌این حرف الکیه! منم یه مکثی کردم و با آرامش گفتم: الکی نیست. این نظر منه!

از اونجایی که مهدی آدم باهوشیه گفت: خوشم اومد! اول کظم غیض کردی!!!!!! ولی بعد از مکث، نظرتو گفتی!!!!!!!!!!!!متفکر

اینو که گفت، فهمیدم این یک هفته احترام، یه نتایجی هم داشته. من واقعا خوشحالم از اینکه این تمرین رو انجام دادم و اینقدر در خودم نهادینه شده، که بهش پایبندم. خیلی هم فکرم رو مشغول کرده و حتی احترام به خودم رو هم بیشتر کرده برام!

بازم از گیس گلابتون عزیزم تشکر میکنم!

این پست خیلی طولانی شد ولی دلم نمیاد یه چیزی رو نگم اینجا. تو همین سایت می خوندم که:‌ اگه مثلا کسی یه خونه قشنگ خرید، نگید: مگه من چی از اون طرف کم داشتم که نباید این خونه رو داشته باشم! بگید: منم یه روز یه همچین خونه ای میخرم. در حالت اول، شما دارید امواج منفی می فرستید و کائنات،‌ همه کاستی های شما رو ردیف می کنند و دسترسی به اون خونه، خیلی دور میشه.

من خودم چون عشق رو تجربه کرده ام، وقتی می دیدم دو نفر با هم خوبند و رابطه شون عاشقانه است، این سوال به ذهنم میرسید که مگه من چه کرده ام و کجای کارم ایراد داشته که این رابطه رو با مهدی ندارم!!!! خب این منفی بود. حالا میگم: منم این رابطه رو دوباره تجربه میکنم و مهدی و من با هم یه زندگی عاشقانه رو می سازیم!قلب

طبق برنامه برادرم، فردا صبح ایشالا به طرف جاده چالوس میریم. اگه ترافیک بود که برمیگردیم و ناهار رو یه وری میخوریم. وگرنه شاید تا شمال بریم. من مخالف شمالم! چون باید پس فردا برگردیم. ارزش رفتن نداره به خاطر بیست و چهار ساعت! مهدی خیلی موافق نیست. ولی خب، این مدت زحمت مانی با خانواده ام بوده و حالا که اونا میخوان ما هم همراهشون باشیم، واقعا دلم نمیاد باهاشون نریم! لااقل ارزش داره که خواسته اند ما هم همراهشون باشیم! هرچی که خدا بخواد! 

[ پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ