چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

راستش دیگه الان همه تون میدونید این دو سه روزه، ترافیک جاده ها در چه حدی بوده. ما که تا سنگان بیشتر نتونستیم پیش بریم!!!!!!! یعنی اینجوری که پنجشنبه شب بعد از شام، رفتیم خونه مامانم اینا. مامانم جوجه گرفته بود و زعفرونی کرده بود و همه چی حاضر بود. من فقط یه کم میوه بردم.

خلاصه جمعه صبح با خاله ام اینا هماهنگ کردیم که اونا هم باشند. داداش بزرگه من یه اخلاقی داره، هرجا چهار تا درخت باشه، خودشو میکشه از بس میگه نمی دونید چه جاییه!!!!!!

خلاصه ما رو از جاده سولقان، هی برد و برد و برد!!! حالا فکر کنید هرجا هم که کنار آب بود و چند تا دار و درخت، سه هزار تا ماشین کنار جاده وایساده بود!!!!! ما هم هی میرفتیم جلوتر! شکر خدا بابام نیومد چون این چیزها رو پیش بینی میکرد! آقا هی ما رفتیم، هی نرسیدیم! حالا فکر کنید خاله ام اینا هم با ما نیومدند. گفتند شما برید، ما بعدا میاییم شما رو پیدا میکنیم! خلاصه رفتیم و رفتیم، تا رسیدیم به امامزاده قاسم! دیگه جا واسه پارک کردن ماشین هم نبود!!!! یعنی اگه یه ماشین از روبرو می اومد، ترافیک میشد. واقعا شلوغی خیلی مسخره ای بود! من اگه بمیرم دیگه همچین روزهایی بیرون نمیرم. آخه چه اجباریه؟؟؟!!!

هیچی رفتیم داخل امامزاده، مردم نشسته بودند روی قبرهای قدیمی! همه هم کیپ همدیگه!!! جای سوزن انداختن نبود! آخه که چی بشه؟؟!! دو تا دستشویی بود و اسه این جمعیت!!!!!!! آب هم که نبود!!!!!!! بماند...

جایی که ما نشستیم، دیدیم به فاصله پنج شش متری، یه دیگ خیلی بزرگ بار گذاشته اند که نذر آبگوشت بود!!!!!! من نذر آبگوشت نشنیده بودم!!!!!!!! خلاصه صاحبان نذر خیلی هم مردم دار و مهربون بودند و هی می رفتند و می اومدند و به آبگوشت سر می زدند!!! سر ظهر ما هم مثل اونهمه آدم بساط ناهار رو به پا کردیم و جوجی بر بدن زدیم و ساعت حوالی سه و چهار، آبگوشت حضرات آماده شد و سر گلش رو به ما دادند. واقعا خیلی زحمت کشیده بودند. ولی آبگوشتش خیلی دنبه داشت. یعنی فکر کنید یه گوسفند رو درسته انداخته بودند تو آبگوشته! اینه که خیلی چرب بود. مامانم این خوششون اومد. ولی من حتی نتونستم یه ذره از گوشت کوبیده اش رو بخورم. آخه آبگوشت های ما، اینقدر چرب نیست. در ضمن ماها توش گرد لیمو می ریزیم که یه کم طعم ترش بهش میده، نعنا هم میریزیم توش که دیگه زیاد طعم گوشت و دنبه نده. در هرحال نذرشون قبول! اونا طبق سلیقه خودشون آبگوشت پخته بودند.

خلاصه دیگه حوالی ساعات پنج قصد برگشت کردیم! حالا کی ماشین رو دربیاره از اون شلوغی ماشین! متاسفانه یه ماشین هم افتاده بود توی دره که شکر خدا سرنشینانش به موقع ازش پیاده شده بودند و حالا یه ماشین دیگه میخواست بره اونا رو در بیاره ولی بدبخت از بین اون ماشین ها رد نمیشد که بخواد بره!!!!!!!!!

هیچی دیگه! ما برگشتیم خونه و قرار شد من و مهدی شب برگردیم خونه خودمون. که آقا مهدی گفت: امشب هم بمونیم، چون پسرخاله ام قرار بود بیاد و با مهدی با هم بازی کنند!! این بود که جمعه شب هم اونجا بودیم! صبح شنبه ساعت شش مهدی از بازی فراغت یافت و اومد که بخوابه!!!!!!!!!!!! قرار شد قبل از ظهر بریم، که مهدی خواب بود، ناهار خوردیم و بعد دیدیم خودمونو مسخره کرده ایم؟! اینه که عصر مانی رو گذاشتیم پیش مامانم اینا و رفتیم لباسهای اداره امروز رو بیاریم! و بدین ترتیب این تعطیلات رو در جوار خانواده من بودیم!

یه چیز جالب از مانی براتون بگم: دیروز با مامانم رفته بود تو حیاط. مامانم اینا یه همسایه دارند که یه جفت پیرزن و پیرمردند. مانی به این آقاهه میگه: باباجون! خب، شکر خدا وضعیت مالی خیلی خوبی هم دارند. مانی دیروز که این آقا رو می بینه، از دور می دوه طرفش و میگه:

باباجووووووووووووووووووووون! و می پره بغلش!!! بعد واسش تعریف میکنه که: یه ماشین افتاده بود تو بره!!!!!!!!!! بعد باباجون خوشش میاد و یه ده تومنی به مانی عیدی میده! مانی هم میگه:

اینو میدم به همون ماشینی که افتاده بود تو بره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فرشتهقهقهه

خلاصه هیچی دیگه! اینم از پسر خیرخواه ما!

این دو سه روزه، من و مهدی در نظر داشتیم حتما یه سر به خانواده مهدی بزنیم! ولی آقا مهدی دل نمیکند و چسبیده بود خونه مامانم اینا. دیروز عصر هم که یه سر رفتیم خونه خودمون، اول من ماشین لباسشویی رو زدم و بعدش رفتم حموم و بیرون اومدم. خواستم مانتو اتو کنم، که مهدی گفت: بی زحمت پیرهن منم اتو کن! با خودم فکر کردم خب، من تازه فیزیوتراپی گردنم تموم شده! که مهدی گفت: چیه مگه؟ هشت ساله من دارم اتو میکنم!!!!!!!!! چیزی نگفتم و رفتم اتو زدم. ولی بهش گفتم: پس تو هم لباسها رو از ماشنی دربیار و پهن کن! خلاصه، تقسیم کار کردیم و همه کارها انجام شد.

وقتی از حموم بیرون اومدم، متوجه مکالمه مهدی با مامانش شدم که داشت میگفت:

آخه ما چه کار می تونیم بکنیم؟ خودشون باید بروند مشاوره..........این چه حرفیه مادر من! حتما اینم یه چیزی میگه که اونم عصبانی میشه. وگرنه که سگ حرض و مرض نگرفتتش!!!...

فهمیدم برادر و زن برادرش دوباره دعواشون شده و احتمالا مامانش داشته گله میکرده از اینکه چرا دختره با پسر اینا بدرفتاری کرده. که مهدی داشت میگفت حتما برادره یه چیزی گفته! دوباره به این نتیجه رسیدم که اینا کلا با عروس میونه خوبی ندارند و سر منم همین بلاها رو می آوردند. و البته ما اصلا جلوی اینا دعوا نمی کردیم و همون یکی دو باری که یه ذره از هم دلخور شده بودیم توی جمع، اینا نمی دونید چه بساطی سر ما درآوردند!!!!!!! اصلا رابطه شخصی خودمون بود و اون زمان ما اینقدر همدیگر رو دوست داشتیم که واسه هم می مردیم! ولی خب، اینا مثل الان نخود هر آش شده بودند و یبخودی واسه پسرشون دل می سوزوندند. شکر خدا رابطه من و مهدی اون روزها محکمتر میشد و اینا فقط می تونستند  اعصاب ما رو خرد کنند نه کار دیگه ای!!!!!!! البته الان بهشون حق میدم که نگران برادره و زن برادره باشند. چون اوضاع دعواهای اینا، ظاهرا و باطنا خیلی وخیمه!!!! ولی اینم نیست که فقط دختره مقصر باشه! حضرت ایوب هم نمی تونه با اخلاق برادر کوچیکه مهدی بسازه!!!!!!!!!!!

القصه، هیچی به مهدی نگفتم و ازش نپرسیدم. فقط یه ربع بعد فقط پرسیدم: دوباره دعواشون شده؟! گفت: آره بابا! دیگه هیچی نپرسیدم و هیچ نظری ندادم. خواستم ببینم می تونم جلوی خودمو بگیرم و اظهار فضل در مورد اونا نکنم؟ ! که تونستم! بحث همونجا تموم شد. چه کار دارم. اصلا به من چه واسه دعوای یکی دیگه انرژی بذارم. بعد از مدتها با شوهرم تو خونه تنها شده بودم! فرصت واسه هزار و یک کار بهتر بود!!!!!!!! والا........... با این نوناشون!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه مهربون و خوشحال بعد از یکی دو ساعت از خونه خودمون به قصد خونه مامانم اینا راه افتادیم! وقتی رسیدیم، مانی گریه کرد که: منو نبرید! گفتیم بابا کی خواسته تو رو ببره! خودمون هم تازه اومده ایم. خلاصه بعد از ما برادر و زن برادرم با یه خرگوش وارد شدند و ایشون بالاخره خرگوش خرید. یه خرگوش خیلی خوشگل و کوچولو! که اسمش دیشب شد چارلی!!! و البته خیلی هم شیطون بود! خیلی هم با مانی کل و کشتی گرفتیم که بهش دست نزنه و کنار گوشش، با صدای بلند نخنده و جیغ نکشه!!!!!!!!!!!

 


اگه یادتون باشه، روز پنجشنبه بعد از استخر که مانی رو بدم مهد پسر دوستم، یه نیمچه تصمیمی گرفتم که مانی رو از امروز بیارم مهد. دیشب با مهدی نشستم به صحبت کردن که به نظرت چه کار کنیم؟!

با توجه به اینکه یک ماه و نیم دیگه تابستون تموم میشه و ترافیک وحشتناک شروع میشه! پس بردن و آوردن مانی از انقلاب به شهران در هر روز، شاید دیگه به راحتی الان نباشه! از طرفی، تکلیف کار مهدی معلوم نیست! مهد رو چه کار کنیم؟ ببریمش اینجا؟ نبریمش؟ اگه ببریمش و و این چهل روز باقیمانده تکلیف خونه باباش معلوم بشه و پول دستمون بیاد چی؟ اونوقت باید همین شهران خونه بخریم. پس مهد رفتن مانی، فایده ای نداره. چون الان موقعیت منم تو محل کارم داغونه و نمیشه هر روز دو ساعت دیرتر بیام سر کار و اقا رو ببرم مهد وایسم تا عادت کنه. اینه که مهدی گفت: فعلا همون روال قبل رو ادامه بدیم ببینیم چی میشه!

و بدینسان پروژه مهد رفتن مانی، بازم به تاخیر افتاد!!!!!!!!!

این بود انشای من در مورد «تعطیلات عید فطر خود را چگونه گذراندید!!!!!!!!!»

نیشخند

[ یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ