چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. اول از چهارشنبه بگم که من و مهدی رفتیم خونه مادرشوهرم و وسایل رو جمع کردیم و حدود ساعت هفت و نیم راه افتادیم به طرف خونه مون. بگذریم که مانی اینقدر جیغ کشید و گریه کرد، که اون بیچاره ها شوکه شده بودند. این بار فقط جیغ میکشید: ماما... ماما.... خطابش به مامان مهدی بود. اون طفلی هم صبح مانی رو برده بود حموم و کمرش گرفته بود و افتاده بود تو رختخواب. خلاصه مانی رو کشون کشون بردم تو ماشین. جگرم کباب شد. همه اش از خدا میخواستم شرایط جوری فراهم بشه که این در به دری و وابستگی مانی کم بشه. عزیز دلم اینقدر گریه کرد و گریه کرد، که همونجوری تو بغلم خوابش برد. گریه بجه ها اینقدر معصومند، که نمی فهمند دلیل این جدایی، همین مادریه که تو بغلشند! و  اگر بفهمند و تشخیص بدن، عمرا اگه دیگه بغل اون مادر برن! بعد رفتیم پیتزا شایلی مهدی چیزبرگر سفارش داد. قرار بود غذا رو ببریم خونه بخوریم. بعد مهدی گفت: «چه کاریه خب، همین جا بخوریم که محیطش هم خوبه.» خلاصه مانی رو بغل کردیم که بریم داخل، بچه بیدار شد و دوباره گریه کرد. چند دقیقه طول کشید تا به محیط عادت کرد. ولی با کسی کار نداشت و اخماش تو هم بود. منتظر بعد کم کم یخش باز شد تا جایی که نصف چیزبرگر منو خورد!!! خوشمزهمنم از خدام بود که داره غذا میخوره. بعدش مهدی گفت بیا از این عروسکها واسش بخریم که یه کم حالش بهتر بشه. از همین دست فروشها که جلوی رستورانها عروسک می فروشند. یه حباب ساز واسش خرید که شکل نهنگ بود. خیلی خوشگله و مانی خیلی ذوف کرد! کلا واسش جالب بود که این توپها از کجا میان و کجا میرن!!! خلاصه تا خونه کلی باهاش بازی کرد و ذوق کرد قهقهه

خونه هم که اومدیم، شب ساعت حوالی یازده خوابید که البته بعید بود اینقدر زود (!!) بخوابه. آخه هر شب زودتر از دوازده نمیخوابه! طفلی مال گریه هایی بود که کرده بود. بعدش من بعد از اینکه خوابوندمش، اومدم نشستم جلوی ماهواره که یه کم سرم گرم بشه. مهدی هم پای اینترنت بود. حوالی ساعت یک جا عوضی کردیم و من تا حوالی دو نشستم پای اینترنت و آرشیو وبلاگ نشمیل عزیزم رو خوندم. مقداری اش رو تو اداره خونده بودم، حالا داشتم بقیه اش رو میخوندم. هرچند هنوز تموم نشده!!!

ساعت دو خوابیدم و فردا صبح هم هشت بیدار شدم. صبحونه درست کردم و مانی هم کم کم بیدار شد. با هم صبحونه خوردیم و یه کم بازی کردیم و من رفتم تو آشپزخونه و واسه ناهار خورش قیمه درستیدم. این وسط ها هم با مانی بازی میکردم. نمیخوام جزئیات ریز این سه روز تعطیلی رو بگم. عمده وقایع، بازیهای من و مانی با هم بود و از خواب بیدار شدن ساعت یازده مهدی، که با وجود اینکه صبحونه آماده بود، نمیخورد!! یه کیک حاضری باز میکرد و به جای صبحونه میخورد. بعد می نشست پای اینترنت، یا ماهواره فیلم تماشا میکرد یا با ایکس بازی بازی میکرد!!! یعنی شکر خدا گاهی دستشویی میرفت وگرنه احتمالا کارش به زخم بستر میکشید!!!

تمام این سه روز کارش این بود!!! فقط پنجشنبه عصر یه سر رفتیم مغازه خاله ام که تو اکباتانه که روتختی بگیرم ازش، که اونم کسی قرار بود براش بیاره که نیاورده بود. بعد من از یه مغازه دیگه کفش خریدم. یعنی فکر کنید مهدی داشت سکته میکرد!!! میگفت ما به قصد خرید روتختی اومده ایم!!! کلا مغزش داغونه بیچاره. مثلا معتقده اگه برای خرید روتختی میریم، دیگه نباید چیز دیگه ای بخریم!!! شما فکر کنید سالهای اول ازدواجمون بود. مثلا میخواستیم بریم فروشگاه رفاه که خرید کنیم. اولش می پرسید چی میخوایم؟ منم میگفتم: فلان و فلان و فلان. حالا اگه اونجا بهمان هم میخریدم، شر به پا میشد!!! باور میکنید؟ معلومه که نه! آخه چه آدم عاقلی این رفتار رو داره؟! مادرش هم یه بار بهم گفت: این بار که خواستید برید خرید، بگو من میخوام همه چی بخرم. منم همینو بهش گفتم. مهدی هم گفت: «اگه بخوای همه چی بخری، من نمیام!!!!!!» یعنی شما میگید من با همچین روانی چه کار کنم؟؟!!

روز اول تعطیلات که پنجشنبه بود اوقات فراغت مهدی دوباره به ایکس بازی و اینترنت و ماهواره گذشت. جمعه که روز دوم بود هم به همین روال گذشت!! البته من تصمیم داشتم کابیت های آشپزخونه رو یه صفایی بدم. بعد دیدم مهدی عمرا مانی رو نگه داره که من کار کنم. در نتیجه مثل معلمی که شاگرد شلوغ کلاس رو مبصر میکنه، به مانی گفتم: « مامان یه عالمه کار داره. میخوام کابینت ها رو تمییز کنم. کمکم میکنی؟» اونم با خوشحالی  گفت: «آ» یعنی آره!! آخه اکثر مواقع در کابینت ها کش می بندم که مانی بهشون دست نزنه. خلاصه یه قالیچه انداختم کف آشپزخونه و با مانی نشستیم جلوی کابیت ها رو شروع کردیم به تمیزی... مثلا یه بسته لوبیا قرمز خریده بودم ولی نریخته بودم تو شیشه. میگفتم: «حالا به مامان کمک کن که بریزمش توی شیشه!» بچه هم ذوق میکرد که مثمر ثمر واقع میشه، کمک میکرد و لوبیاها رو میریخت تو شیشه!!! نیشخندالبته این کار از حد معمول، خیلی بیشتر وقت برد ولی همین که جلوی چشمم بود و مهدی دیگه غرغر نمیکرد که چرا بچه رو ول کرده ام خودش یه دنیا می ارزید. و از همه مهتر اینکه در کنار پسرم بودم و از با او بودن لذت می بردم. لذتی که مهدی کلا خودشو محروم کرده ازش، که اصلا هم برای من مهم نیست. به جهنم! اولها هی مهدی رو صدا میکردم و شیرین کاریهای مانی رو نشونش میدادم، بعد دیدم عصبانی میشه و میگه من هر وقت دلم بخواد میام شیرین کاریهاشو می بینم. اینقدر منو صدا نکن!!! منم کلا گفتم: به درک! اگه لیاقت داشتی میای، نداشتی هم از دیدن شیرین کاریهای بچه ات محروم میشی! من چرا حرص بخورم و دعوا بشنوم؟؟!!! والا!!!لبخند

آخرش هم که مانی بلند شد بره، دیدم ناکس، هر حبوباتی که ریخته تو شیشه، یه مشت هم زیر پاش قایم کرده که باهاش بازی کنه، خلاصه به اندازه غله یک سال مصر، زیر پای آقا مانی بنشن پیدا کردیم!!!!قهقهه

با این جابجایی، دیدم فضای کابینتم هم بازتر شد. یه کابینت دیگه ام رو هم مرتب کردم؛ البته اونم با کمک مانی. بعد ناهار خوردیم و بازم با مانی بازی کردم و خوابیدیم. تو این مدت هم مهدی همچنان سینگل زندگی میکرد. قاعدتا این سه روز فرصت خوبی برای زن و شوهرها بوده که وقت بیشتری رو با هم بگذرونند. من فقط با پسرم وقت گذروندم. مامانم اینا هم خیلی اصرار کردند که بریم اونجا. ولی ترجیح دادم خونه خودم باشم. مثل زنهای خونه، شبها قبل از خواب برای بار هزارم اسباب بازیهای مانی رو جمع میکردم که صبح که از خواب پامیشم، خونه مرتب باشه. صبح هم صبحونه و ناهار و کلا خیلی راضی بودم از اینکه توی خونه خودم هستم و با پسرم وقت می گذرونم. اینجور وقتها به مهدی به چشم یه همخونه نگاه میکنم نه همسر. چون حقیقتا یک همخونه است. کار خودشو میکنه، سر خودشو گرم میکنه و هرکس از جونش سیره، ازش بپرسه « راستی آقا مهدی! چرا یه کوچولو هم وقت نمیذاری با خانمت حرف بزنی؟ یا حتی پیشش بشینی؟؟!!» همچین نعره میکشه که آدم از کرده خودش پشیمون بشه!عصبانی

منم ولش کردم. اصلا سراغش نرفتم. دیدم اون اینجوری راحت تره، منم اینجوری راحت ترم. دیگه خیلی وقته دندون محبت و توجه مهدی رو کنده ام. یعنی روزی که این وبلاگ رو زدم، قرار گذاشته بودیم که رابطه رو درست کنیم. این سه روز تعطیلی که تنها توی خونه خودمون بودیم، بهترین زمان برای اصلاح رابطه مون بود ولی از دست رفت. یعنی اون از دستش دارد. یادمه سالهای اولی که ازدواج کرده بودیم هم مهدی همینطور بود. یکسره یا پای اینترنت بود یا پای ماهواره!!! اون وقتها تازه عروس بودم. خیلی بهش میگفتم بیا با هم حرف بزنیم، بیا پیش من بخواب تا من خوابم ببره. بعدش که من خوابیدم، تو برو. می اومد، ولی چه اومدنی! تمام مدت اخم میکرد و ساکت بود و اگه ازش می پرسیدم، میگفت: «دیگه رفتن من چه فایده ای داره؟ نیم ساعت از فیلم رفت!!!!! و در این چند سال همیشه فیلم و ماهواره و اینترنت و فیس بوک و همه چی به با من بودن ترجیح داشت! خب اینجوری راحت تره بود. بعد اون وقتها من احمق بهش میگفتم: «بذار بچه دار بشیم، اونوقت دیگه من وقتمو با اون پر میکنم. به تو هم محل نمیذارم!!!!» اینقدر شعور نداشتم که بفهمم اصلا چرا باید از همیچین مردی که ارزش یه همصحبت هم برای تو نداره، بچه دار بشی؟؟!! راهتو بگیر و برو سر زندگی خودت !! متاسفانه خیلی دیر فهمیدم باید این کار رو میکردم. وقتی که مانی به دنیا اومده بود و مهدی دیگه خیلی خیلی بیشتر از قبل از من دور شده بود! دیگه پای یه عزیزی وسط بود که مجبور بودم حالا بسوزم و بسازم...

و تاوان حضور این عزیز رو با زندگی با مهدی می پزدازم!لبخند

[ یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ