چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز صبح مهدی، قبل از اینکه از خونه مامانم اینا راه بیفته و بیاد سر کار، مانی رو هم با خودش میاره و می بره خونه مامانش اینا. بگذریم که مانی چه شیون و واویلایی راه انداخته بود، به طوری که خاله و شوهر خاله ام، شوکه شده بودند! خب، بچه است دیگه!

حتی وقتی رسیده بود خونه مامان مهدی، بهشون گفته بود: من نمیخواستم بیام اینجا!!! و مامان مهدی اینا رو با خنده واسم تعریف میکرد. منم بهش گفتم: این بچه اینقدر بی سیاسته، نمیگه من مشتاق دیدار بودم! اونم میخندید و میگفت: این از صداقت بچه هاست!

البته شما باور نکنید ها! چون عصر که من و مهدی رفتیم اونجا، فوری گفت: منو نبرید! خب بگو آخه با وجدان! اگه اینجا اینقدر خوبه که نمیخوای با ما بیایی، چرا صبح بهشون گفتی که نمیخواستی بیای اینجا!!!!!!!!!!!خنده

خب، ما دیروز تقریبا بعد از ده روز رفتیم خونه مادر مهدی. توی پست دیروز هم گفتم که مهدی این دو سه روز تعطیلی، چسبیده بود به خونه مامان من و ول هم نمیکرد! دیروز رفتیم و همینطور که حرف میزدیم، مامانش گفت: اتفاقا خواهر بزرگه مهدی هم ازتون خیلی شاکیه!!!!!!! چون دیروز که فهمید شما نمیایید اینجا، کلی شاکی شد و حتی گریه کرد!!!!!!!!!!!تعجب

منم گفتم: شکایت نداره که! ایشون یه هفته که ما اینجا بودیم، مسافرت بود، هفته قبلش، خودش نیومد اینجا، این هفته هم ما اینجا نبودیم! همونطور که ایشون به زندگی خودش میرسه، ما هم داریم زندگی مونو میکنیم! بعد مامانش گفت: آخه ایشون گفته: من روز چهارشنبه که مهدی و شوهرم خواسته اند برن استادیوم، به مهدی گفته ام، آشتی و مانی رو بیار بذار خونه ما، ولی مهدی قبول نکرده و گفته: اشتی به مانی قول داده که ببرتش بهش خرگوشها رو نشون بده! یعنی خرگوشها از من واجب تر بوده؟؟؟!!!تعجب

یعنی جا داشت یه جواب درست و حسابی بدم و بشورم بذارمشون کنار! اما! خود طرف که اونجا نبود، مامان بیچاره اش بود که داشت درست یا غلط، نقل قول میکرد! بعدش هم، یه لحظه به خودم مسلط شدم و گفتم: یعنی ارزش داره اعصاب خودتو خرد کنی؟؟ دیدم ارزش نداره. در نتیجه به مامانش گفتم: من از یکی دو روز قبل به مانی قول داده بودم ببرمش پیش خرگوشها! اصلا روز چهارشنبه مهدی با همین قول، مانی رو از خونه مامانم اینا آورده بود. نمی تونستیم به بچه دروغ بگیم و به قولمون عمل نکنیم. در ثانی، من اصلا نمی دونستم یعنی مهدی به من نگفت که خواهرش همچین درخواستی کرده! مهدی هم گفت: آره مامان! من اصلا به آشتی نگفتم! مامانش گفت: چطور تا پارک لاله رفتند، نمیشد تا خونه خواهرت برن؟ مهدی گفت:خونه خواهرم خیلی دوره (غرب تهرانه!) خونه ما انقلابه. تا پارک لاله، دو قدمه!!!!!!! آشتی تازه از سر کار و فیریوتراپی اومده بود! چطوری می تونست بره و برگرده؟!

خلاصه بحث تموم شد ولی من ناراحت بودم. چند دقیقه بعد، لباسهامو برداشتم و رفتم یه دوش بگیرم! توی حموم، تو ذهنم داشتم مکالماتی رو که قراره با خواهرشوهرم روبرو بشم رو مرور میکردم!!!!!! (اشتباه ترین کار) این کار باعث میشه یه عالمه انرژی منفی در آدم شکل بگیره و حتی یه وقتهایی باور کنید باعث مریضی میشه! خلاصه زود به خودم مسلط شدم و گفتم: ول کن آشتی! از حالا میخوای حرص اینو بخوری که چطوری باهاش روبرو بشی؟ اصلا تو چرا باید بابت برنامه های زندگیت به اون توضیح بدی؟ خلاصه به خودم مسلط شدم و از حموم اومدم بیرون.

همینطوری که نشسته بودیم و داشتیم حرف می زدیم، کم کم من و مامان مهدی شروع به صحبت کردیم. مهدی و پدرش هم داشتند فوتبال پرسپولیس و سایپا رو می دیدند. مادر مهدی گفت: دوماهه روی رختخوابم و اصلا هم خوب نمیشم. واقعا نمیدونم علتش چیه. منم بهش گفتم: اینکه مریضی کمر شما خوب نمیشه، همه اش از اعصابه. شما از صبح تا شب، به نشدن های زندگی تون فکر میکنید! میدونم سخته که پنج ساله خونه رو داده اید دست بساز و بفروش و هنوز هم کار تموم نشده! ولی با غصه خوردن هیچی درست نمیشه! میدونم دو تا بچه عقدی تو خونه دارید. ولی منفی بافی، باعث پیشرفت کارها نمیشه!

مامانش گفت: آخه میدونی آشتی! هفت شهریور موعد این خونه اجاره ای سر میاد! من یه ماهه از فکر اینکه بخوام دوباره اسباب کشی کنم، پدرم دراومده. هر روز که از خواب بیدار میشم اولین جمله ای که میگم، اینه: من یه خونه ای دارم که شده معظل زندگیم و درست هم نمیشه!!!!!!!!!!

گفتم: خب، به همین دلیله که کارتون عقب می افته! شما که خانم مومنی هستید و قبل از طلوع آفتاب بیدار میشید و نماز میخونید، اون نماز، اینقدر به شما ایمان نمیده که امید داشته باشید؟؟!! چطوریه که بعد از نماز که میخوابید و بیدار میشید، همه چی یادتون میره و به بدبختی ها فکر می کنید؟؟!! من نمیگم مشکل این خونه شمایید! ولی شما بیشتر از همه دارید به این مشکل فکر میکنید. اولا دیگه نگید مشکل و بگید مساله! اگه واقعا به خدا ایمان دارید، توی ذهنتون، این مساله رو بلند کنید و بذارید روی دوش خدا! باور کنید احساس سبکی می کنید! واقعا واقعا و از ته دل، بسپرید دست خدا! اصلا یه قولی به خودتون بدید! از فردا که دوشنبه است، تا روز پنجشنبه، فقط به افکار مثبت فکر کنید. به روزی که خواستگار واسه دختر وسطی تون میاد. به روزی که یه خونه قشنگ و بزرگ می خرید. به تک تک وسایلی که می خواهید بخرید و توی خونه بچینید! به این فکر نکنید که الان که نشده! به روزی فکر کنید که همه این اتفاقات حادث میشه شما به قول خودتون یک ماه غصه اتفاقی رو خوردید که نیفتاد! شما فکر کردید که اگه شهریور بشه و صاحبخونه دوباره تمدید نکنه، چه کار کنید!!! خب، این اتفاق نیفتاد و صاحبخونه تمدید کرد. خب برای شما چه فرقی کرد با تمدید نکردنش؟ شما به همون اندازه غصه خوردید و انرژی منفی وارد بدن خودتون کردید! چطور توقع دارید کمر بیچاره تون خوب بشه؟! شما حتی به این جزییات هم فکر کرده اید که اگه اسباب کشی کنیم، فلان قدر باید پول کامیون و کارگر بدیم و حتی فلان کس کمک میکنه و فلان کس تنبله و کمک نمی کنه!!!!!! یعنی حس منفی کمک نکردن فلان دامادتون رو هم جذب کردید!!!!!!! اینقدر به این منفی ها فکر می کنید که جایی برای فکر کردن به دلخوشی ها و چیزهای مثبت باقی نمی مونه!

بچه ها! همونطور که داشتم با مامانش حرف میزدم، انگار یکی داشت کلمات رو توی دهنم میذاشت! همون موقع خودم هم داشتم یاد میگرفتم از کلماتی که می گفتم! خود کلمات داشت بهم الهام میشد و توی قلب خودم می نشست! مامانش هم داشت به دقت گوش میکرد. مهدی هم  هر از چند گاه، تایید میکرد حرفهامو!

یعنی دیروز یه درس خیلی بزرگ گرفتم. دیدم واقعا انرژِی ها دست خود آدمهاست. اینکه مثبت فکر کنیم یا منفی! اینکه خوب بخواهیم یا بد!


حتی بچه ها دیروز مواردی پیش اومد که می تونستم دلخور بشم. ولی توی هر مورد، با خودم فکر کردم و دیدم اگه ازش رد بشم، خیلی بهتره برام! مثلا فکر کنید ما بعد از ده روز رفته بودیم اونجا! بعد دیدم مامانش به سختی از روی تخت بلند شد و به خواهروسطی مهدی گفت که فلان کار رو بکن که من بیام کباب تابه ای درست کنم! منم گفتم: برای چی میخواهید با این حالتون غذا درست کنید؟ شب یه چیز سبک می خوریم! گفت: آخه هیچی نداریم! من می خواسته ام به شوهرم بگم که شب نیمرو بخوره! ماها هم که خودمون شام نمیخوریم! منم گفتم: چه بهتر! خب، خودمون هم نیمرو میخوریم! خیلی هم می چسبه!

و حتی بعد از نیم ساعت تصمیم گرفتم خودم برم و املت درست کنم! مگه چه اشکالی داره؟ ما که برای شکم سیری خونه پدر و مادرهامون نمیریم! و البته خونه هیچکس!!! امروز هم من و مهدی از بیرون غذا میگیریم و میخوریم! به نظر من اصلا اهمیت نداره. کمااینکه من املت درست کردم و فقط من و مهدی و باباش خوردیم و بعدش هم ظرفها رو شستم که البته ظرف قابل ملاحظه ای نبود! وقتی از آشپزخونه بیرون اومدم، مامانش تشکر کرد!

یه اتفاق جالب دیگه اینکه، من اصلا شیرینی خور نیستم. تو همه عمرم روی هم رفته، از بچگی تا حالا، صد تا بستنی نخورده ام! باور کنید اینو جدی میگم! اصلا دوست ندارم! همون هفته قبل که برادر و خواهرهای مهدی از شمال اومدند، خواهرکوچیکه مهدی واسه مون یه بسته کلوچه شمال آورد. من به مهدی گفتم بهتره اینو ببری شرکت و حالا که ماه رمضونه، اونجا بخوریشون! مهدی هم گفت: مانی خیلی دوست داره و هر روز صبح قبل از اینکه ببرمش خونه مامانت، یه دونه از اینا میخوره!!!!!!!! یعنی فکر کنید همه رو مانی نوش جان کرد! دیروز که رفته خونه مامان مهدی، بهش کلوچه داده اند که بخوره، مانی گفته: من نمیدونم اینا چیه!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجبنیشخند

دیشب مامان مهدی گفت: آشتی! ما رو حلال کن! وقتی مانی این حرف رو زد، من گفتم حتما تو بهش نداده ای که بخوره!!!!!! منم خندیدم و گفتم: یعنی فکر کردید که من خورده ام همه شو و به مانی نداده ام؟؟!! گفت: نه، ما می دونیم که تو اهل شیرینی نیستی. گفتیم حتما به هوای کاکائوی وسط کلوچه ها، به مانی ندادی که یبوستش شروع نشه!!!!!!

خلاصه اینم از پسر ما!!!!!!! شرف واسه ما نذاشته!!!!!!!!نیشخند

یه اتفاق جالب دیگه اینکه، یکی از افراد حاضر در شرکت که در پست جدید، کلا رفاقت با منو از یاد برده، چند ماه پیش به من گفت که من یه منبع موثق دارم که تو حامله ای!!!!!!! منم گفتم اصلا اینطور نیست. حالا دیروز از کنارم رد میشه و دست به شکمم میزنه و میگه: یکی دیگه داری؟ آره؟؟!! گفتم: اتفاقا دو تا دارم تو شکمم!لبخندلبخند خب اینقدر احمقند، از فروردین که فکر کرده اند من حامله ام، تا حالا پنج ماه و نیم گذشته، من اگه موش هم تو شکمم داشتم، تا حالا باید شکمم بزرگ شده بود!!! فکر کنم چند وقت دیگه هر روز بهم یه دونه بی بی چک بدن که مطمئن بشن!!!!!!!! شفای عاجل!!!!!!!!!قهقهه

دیشب که اینا رو میگفتم، مهدی گفت: اونا از خداشونه از تو به بهانه ای بگیرند و بندازنت بیرون تا هر کاری دلشون میخواد بکنند!!!!!!!! مامان مهدی ناراحت شد و گفت: آخه به اونا چه مربوطه؟! کاشکی یه جای دیگه کار گیرت بیاد و از اونجا بیای بیرون!

خندیدم و گفتم: مامان! اهمیت نداره! بذار هرچی که میخوان با فکر حاملگی من درگیر باشند! این نشون میده که من اینقدر مهمم، که حاملگی من براشون کوهه! من که میدونم حامله نیستم. بذار اونا دور خودشون بچرخند! بعدش چرا کارم رو از دست بدم؟ جا رو واسه اونا خالی کنم؟ عمرا! از کجا معلوم جای دیگه بهتر از اینجا باشه! زندگی جریان داره و باید از همه چی گذشت! اگه بخوام غصه بخورم، یه دقیقه هم نمی تونم تو اداره بمونم. از بس که جو خرابه. ولی من رو به جلو پیش میرم و از همه چی عبور میکنم!!!!!!!!

«آشتی عبور کننده از همه چیز!!!» جی جی جیییییییییینگ!!! (این مثلا آهنگ اول تیتراژ تبلیغاتی بود!!!!!!!) برنامه امشب سینماهای تهران و شهرستانها!!!!!!!قهقههقهقهه شایدم بهتر باشه بگم: آشتی دیوید کاپرفیلد!!!!!!!!

[ دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ