چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دوشنبه حوالی ساعت سه و نیم چهار بود که خواهرشوهرم زنگید که مانی تب کرده و پاهاش درد میکنه! البته دو روز بود که مانی اونجا بود و اونا به خاطر مادرشوهرم کولر روشن نکرده بودند. صبح همون دوشنبه هم برده بودنش حموم. یعنی احتمال سرماخوردگی خیلی کم بود. ولی خب، یه عواملی هست که ماها بی خبریم.

خلاصه من از خواهرشوهرم خواهش کردم که از داروخونه نزدیک خونه شون یه استامنوفن بگیره و به مانی بده. اونا هم بهش دادند. حالا فکر کنید دوشنبه خیلی خیلی کار سرم ریخته بود. از هر طرف جمعش میکردم، از یه طرف دیگه میزد بیرون!!! همه فکرم هم پیش مانی بود. خلاصه یه انرژی مثبتی به خودم دادم و کارها رو تا جایی که میشد جمع کردم و از یکی از همکارهام که خیلی باهاش راحتم، خواهش کردم بیاد و کارها رو بهش تحویل دادم. بعد رئیسم رو در جریان گذاشتم و بهش گفتم که اگه حال مانی خوب بشه، فردا (یعنی سه شنبه) میام. در غیر این صورت نمیام.

خلاصه  با مهدی رفتیم خونه مامانش که دیدم مانی خوابش برده ولی تبش زیاده و بچه بی حال افتاده. بدنش هم داغ داغ بود. وسایل رو جمع کردیم و  مادرشوهرم یه ظرف ماکارونی دستم داد و گفت: الان که بری، وقت نمیکنی غذا بپزی. لااقل اینو واسه مانی ببر. ازش تشکر کردم و گرفتم. بعد بهم گفت: من تو یکی از لباسهای مانی تخم مرغ شکستم و خودم لباسشو شستم و با اجازه، برداشتم واسه خودم! خندیدم و گفتم: قابل نداره. (این لباس مانی خیلی بهش می اومد. منم بودم برش میداشتم!بغل) بعد ازش پرسیدم: حالا به اسم کی دراومد؟ گفت: عمه کوچیکه اش!!!!!!! مادر شوهرم به این کار اعتقاد داره و من اصلا معتقد نیستم. هر بار هم این کار رو میکنه، به اسم خودشون درمیاد شکر خدا. چون یادمه وقتی تازه عقد کرده بودیم، یه بار مهدی مریض شد و مادرش این کار رو کرد و به اسم برادر کوچیکه من دراومد!!!!!!! من خیلی ناراحت شدم ولی اونا گفتند: از خواستن بوده! سر این چیزها بدم میاد از اینکارها! خب بالاخره به اسم یه نفر در میاد دیگه! چه کاریه آدم خودشو اذیت کنه و به مردم بد بین بشه!!!!!!!!!!

وقتی خواستم مانی رو بغل کنم ببرم تو ماشین، گوشه چشمشو باز کرد و گفت: منو نبرید! گفتم: بیا یه چیز خوشگل میخوام نشونت بدم. ببین بابا واست چی خریده!!!!!

بغلش کردم و اومدیم بیرون. داشت کم کم گریه اش میگرفت که بردمش زیر یه درخت. چونکه روی دستم خوابیده بود، برگ درختها رو روبروی خودش میدید. یه کم براش عجیب بود. منم چند تا قصه از خودم درآوردم و در مورد پرنده ها گفتم. همون روز صبح وقتی داشتم میرفتم سر کار، یه کلاغی دیدم که کله اش کنده شده بود. خودم خیلی ناراحت شدم. ولی به مانی گفتم: راستی مانی، امروز صبح که داشتم میرفتم سر کار، دیدم یه کلاغی روی آسفالت خوابیده بود! گفتم: پاشو بابا! چرا اینجا خوابیدی؟ فهمیدم کلاغه بالای درخت خوابیده بوده، ولی مثل تو، اینقدر که توی خواب اینور اونور شده، از روی درخت افتاده بوی آسفالت و اونجا خوبیده!!!!!!!!!

اونم بچه!!!!!! داشت با دقت گوش میداد. بعد من و مانی عقب نشستیم و مانی روی من لم داد. خیلی بی حال بود. خلاصه یه کتاب هم توی ماشین داره که سی و خرده ای شعره که مال پسربچه هاست. تا برسیم خونه، چند تا از شعرها رو واسش خوندم. اونم دیگه گریه نکرد و کلا حواسش پرت شد.

رسیدیم خونه و دیدم تبش یه کم پایین اومده. یکی دو ساعت بعد، تب دوباره رفت بالا. حدود چهار ساعت از استامنوفن اولیه که گذشت، بهش تب بر آمریکایی دادیم. تو خونه داشتیم. باور کنید بعد از چهل دقیقه مانی بلند شد و شروع کرد به دوچرخه سواری! ولی بازم همونجا گفتم: مرگ بر آمریکا!!!!!!!!!!!قهقهه

همون دوشنبه ظهر، تو محل کارم یه سری اتفاقات افتاد که خیلی بهم فشار اومد. متاسفانه دو سه ساعت درگیر انرژی های منفی بودم. وقتی خبر مریضی مانی رو بهم دادند، اولین چیزی که تو فکرم اومد این بود که من نباید این انرژی ها رو جذب میکردم!

هیچی دیگه. همون دوشنبه غروب که حال مانی یه کم بهتر شد، زرشک پلو با مرغ درست کردم و همه اش کنار مانی بودم و مواظبش. شب هم تا صبح چند بار من و مهدی بیدار شدیم و چکش کردیم. دیروز صبح دوباره تب کرد و بهش تب بر دادیم. دیگه من دیروز رو نیومدم سر کار. در نظر داشتم از توی خونه پست بذارم که این وسط، مهدی هم نرفت سر کار و توی خونه موند. در نتیجه من از پست گذاشتن منصرف شدم. ولی یه کار دیگه کردم!!!!!!!!!!مژه


دیروز صبح از خواب که بیدار شدم، یه دوش گرفتم و صبحونه رو آماده کردم. مسلما دیروز وقت زیادی داشتم به نسبت روزهای دیگه. این بود که کارهام رو آروم انجام میدادم. ناهار هم داشتیم از شام شب قبل. البته از طرف های ظهر، کم کم احساس کردم منم بدن درد دارم!!!!! خلاصه خودم رو بستم به دمنوش و چای و عسل و آبلیمو! میخواستم قرص نخورم ببینم تا کجا میتونم مقاومت کنم. البته از مهدی خواستم بره واسم کاتوتی و گل بنفشه و پر سیاوشان بگیره، که گفت خودت برو!!!!!!!!!!!!!!!!!نیشخند البته نمی دونست منم مریضم.

بعد از ناهار، مانی رو با هزار قصه آوردم کنارم خوابوندم که بگیره بخوابه. خودم هم خیلی خوابم می اومد و بدنم هم درد میکرد. مانی بالاخره خوابش برد و خودم هم تازه چشمم گرم شده بود، که تلفن زنگید و با مهدی کار داشت! یه چیزی گفتم و قطع کردم و خواستم بخوابم که دیگه خوابم نبرد. بعد اون کار قشنگه رو کردم:

راستش هفته قبل، بابام یه کتاب بهم داد به نام «نساء» نوشته « صدر جهان علامه» البته با عرض پوزش از نویسنده محترم، نمیدونم صدر اسم خانمه یا آقا. هرچند که با اون جزییاتی که در نوشتن کتاب رعایت شده، خودم حدس میزنم که خانم باشه!!!!!!!!!

اینطوری براتون بگم که شروع کردم به خوندن کتاب و تا نه شب اینقدر خوندم تا تموم شد!!! آخرین باری که اینطوری کتاب خونده بودم، باور کنید قبل از به دنیا اومدن مانی بود. یعنی تا قبل از اینکه خیلی درگیر بشم و ساعت خواب و بیداریم دست خودم نباشه. مثلا زمانی که کتابهای خانم زویا پیرزاد رو میخوندم! کتابهای ایشون هم خیلی بهم لذت میداد و میده. یادمه که تا مدتها کتابهاشون روی پاتختی بود و من هر روز دوباره و سه بار و صد باره اونا رو مرور میکردم!!!!!

خلاصه فکر کنید دیروز با بدن درد و سردرد و حالت سرما خوردگی، از این کتاب دل نمی کندم. البته به کارهام هم میرسیدم اون وسط! واسه شام عدس پلو درست کردم و دستی هم به خونه کشیدم ولباسهای مهدی رو هم انداختم ماشین لباسشویی. دیروز در مجموع، استراحت کردم و هرچند الانم حالت سرماخوردگی دارم، ولی خب، استراحت دیروز خیلی بهم چسبید. شکر خدا خیالم هم از طرف مانی راحت بود.

و اما این کتاب نساء:

داستان رو براتون تعریف نمیکنم. شاید تونستید کتاب رو گیر بیارید و بخونید. خوندنش رو حتما بهتون توصیه میکنم. داستان زنی که به شدت هرچه تمامتر عاشق شوهرشه. وقایع مال دهه سی شمسیه. اینقدر شوهرش رو دوست داره و در عشق شوهرش حل میشه، که وقتی دخترش صاحب بچه میشه، چون شوهرش اجازه نمیده، برای زایمان دخترش به شهر دیگه نمیره و دخترش رو تنها میذاره. از صبح تا شب فقط در فکر و در حال انجام کارهاییه که شوهرش دوست داره. یعنی فکر کنید نویسنده تبحر بسیار زیادی در به تصویر کشیدن جزییات کارهای خانه و چگونگی ابراز عشق این خانم به همسرش داره....اما اتفاقی می افته که آقای خونه از چشم این خانم می افته و زن می فهمه که اینقدر در عشق همسرش حل شده که شخصیتی جدا از اون نداره......

داستان دیگه همه اش افت و خیز احساسی این خانم به زندگی و عشقه. و چیزی که این داستان رو از بقیه رمان های معمولی جدا میکنه، گره خوردن وقایع داستان با کودتای 28 مرداده و ارادتی که که قهرمان این داستان به شخص مرحوم مصدق داره.

خوندنش رو بهتون توصیه میکنم. با حال و هوای این وبلاگ و نوشته های اینجا خیلی مرتبطه و من خودم دیروز واقعا تو کتاب غرق شده بود. تمام مدتی که داشتم کارهایی غیر ای خوندن این کتاب میکردم، توی ذهنم داشتم داستانش رو واسه تون تعریف میکردم!!!!!!نیشخند خب چه کار کنم. فکر میکنم شماها از همه چیز من خبر دارید و دایم توی ذهنم من هستید!!!!!!!بغلقلب

حالا یه چیز دیگه هم براتون بگم. از دوشنبه که مانی مریض بود، رفتار مهدی یه کوچولو عوض شد! همون دوشنبه شب، یه داد خیلی بلند سر من کشید! من هیچی نگفتم. ولی مانی که تازه از تب بلند شده بود و داشت دوچرخه بازی میکرد، یواش اومد تو پذیرایی کنار من و با بغض نگام کرد و زیر چشمی به باباش نگاه کرد. منم خندیدم و بغلش کردم. اونم سرشو گذاشت رو پام! دیروز هم مهدی یکی دو بار باهام بد حرف زد. منم یواش بهش گفتم: بچه مریضه. غیر از اینم، نباید با من اینجوری حرف بزنی!!! گفت: هرجوری که بخوام حرف میزنم! تو مودبانه حرف میزنی، ولی من ناراحت میشم. یه چیزی میگی، بعد میخوای نظرتو بکنی تو حلق آدم. خندیدم و گفتم: من وقتی حرف میزنم، فقط نظرمو میگم. اصلا نمیخوام نظرمو بکنم تو حلق تو! نظرمو فقط میگم. تو اینطوری فکر میکنی!

دیگه هیچی بهش نگفتم. ولی یه جورایی بهش حق دادم. قرار بود دوشنبه پول دستش بیاد. یعنی سر جریان خونه باباش. ولی خریدارها پول دستشون نرسیده، در نتیجه به اینا هم پول نداده اند. حق داشت ناراحت باشه. ولی حق نداشت داد بکشه!

چشمک

[ چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ