چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

الان ساعت هفت و نیم پنجشنبه است. مانی روی کاناپه خوابش برده و مهدی داره با ایکس باکس، فوتبال بازی میکنه. البته تا دقایقی دیگه،‌بازی استقلال و داماش شروع میشه و مهدی قطعا به امید باخت استقلال (عمرا!!!!!) میشینه بازی رو ببینه.

منم در خدمت شما دوستان عزیز هستم. راستش شرمنده می کنید منو، وقتی یه روز نمی نویسم، دلتون تنگ میشه!!!!!! این از محبت شما عزیزانه. وگرنه من که چیز خاصی نمی نویسم. از شما چه پنهون منم دلم تنگ میشه واسه نوشتن اینجا و نظرات پر از محبت حضرات گرامی!!!!بغل

شکر خدا مانی حالش خوبه و دیگه تب نکرد. خودم هم خوبم. از لطف خدا و دعای خیر شما دوستان عزیز.قلب

دیروز عصر که می اومدیم خونه، داداشم زنگید که کجایید و اگه هستید، من سر راه بیام اونجا. منم گفتم بیا!‌ قدم سر چشم! وقتی رسیدیم خونه، دوباره مانی چسبید به پای من و نذاشت جم بخورم. منم مانی و ماشین رو با هم برداشتم و رفتم از قصابی، فیله مرغ خریدم و از اونجا رفتم شیشه عینکم رو که داده بودم عوض کنند، گرفتم. ترافیک زیادی بود. وقتی رسیدیم،‌ ساعت حوالی هفت و نیم بود. داداشم هم رسیده بود خونه. خلاصه طبق دستور تکتم جون، جوجه کباب تابه ای درست کردم واسه اولین بار !!! راستش الان در حال حاضر یادم نیست اسمش چی بوده. ولی به نظرم یه همچین چیزی بود!!! خوب از آب دراومد و از همین جا از تکتم عزیز تشکر میکنم!قلبماچ

کنارش هم گوجه کباب کردم و با ماست و زیتون خوردیم و جای همه شما رو خالی کردیم! بعدش دیگه مانی خیلی خیلی خوشحال بود و از سر و کول داییش بالا میرفت. مانی با این برادرم خیلی رابطه خوبی داره و داداشم مانی رو «داداش» صدا میکنه! البته با سی سال تفاوت سن!!!!!!

میگرنم در حال عوده و از طرفی به خاطر ترس از برگشت مریضی مانی، امروز نرفتیم استخر. خونه موندیم و منم یه کم کباب تابه ای درست کردم و گذاشتم کنارش. داداشم صبح رفت سر کار و چون بهمون نزدیکه، مهدی ازش خواست که ناهار بیاد خونه. طفلی حوالی ساعت دو اومد خونه و خیلی خسته بود. بعد از ناهار خواست بخوانه ولی مانی نذاشت که نذاشت. همه رو از کت و کول انداخت، اخرش ساعت بیست دقیقه به شش عصر خوابید!!!!!!! فقط مهدی تونست بخوابه!!!!! چون توی اتاق بود! بعدش من یه چای درست کردم. داداشم خورد و رفت! منم همین یه ساعت پیش یه سر رفتم شانزه لیزه! 

خانم برادرم واسم یه دامن لیمویی خریده که خیلی نازکه! رفتم ببینم میتونم واسش یه آستری نخی پیدا کنم؟ که نتونستم. به آقاهه میگم: آقا آستر نخی دارید؟ میگه: خانم، آستر که نخی نمیشه!‌ میگم: آخه آستر باید بهترین و راحت ترین پارچه باشه! نه نایلونی که آدم دلش نخواد ازش استفاده کنه!‌ آقاهه می خنده!!!!!! حالا به خانم برادرم میگم که اگه تونست،‌ از همون دامن، سفیدش رو هم برام بخره که بکنمش آستر این یکی!!!نیشخند

بعد اومدم دیدم سر شانزه لیزه چقدر شلوغه! از خوشی مردم، آدم شاد میشه. مردهایی رو دیدم که بچه های یه ماهه تو دستشون بود و خانمه حتما یه عروسی چیزی دعوت شده که مجبور شده تو این گرما،‌ بچه رو بیاره بیرون. همیشه به صبر این مردها فکر میکنم!!!!! یعنی این آقاهه غر نمیزنه؟؟!! (مریم جون!‌ خودت میدونی یاد کی ها افتادم!!!) یعنی از شعفن دل میاد؟ یعنی شرایط رو درک میکنه؟ یا وقتی میرسن خونه، دمار از روزگار زنه میکشه بیرون؟!!!!!!!قهقهه

خلاصه دیدم یه پسری همونجا سی دی ترکی شاد گذاشته. دو تا واسه مادرشوهرم خریدم که شادش کنم! گفتم: آقا سی دی ترکی شاد بده! گفت:‌ خانم،‌ من اصلا سی دی غمگین نمی فروشم! گفتم:‌ دستت درد نکنه!‌ دردت رو سر کسانی که گریه مردم رو در میارن!!!!! خانمی که کنارم وایساده بود، چپ چپ نگام کرد. منم رامو کشیدم و رفتم سوار اتوبوس شدم و اومدم خونه! والا..... با این نوناشون!!!!!!!نیشخند

دیدم مانی هنوز خوابه!‌گفتم چه بهتر که بشینم یه پست مبسوط بنویسم!


همین الان رفتم واسه خودم قهوه ترک درست کنم، از مهدی هم پرسیدم که میخواد یا نه، گفت: آره!!!!!! منم دو تا درست کردم و آوردم!

خب، عارضم خدمتتون که تمرین این هفته گیس گلابتون، کنترل نکردنه. راستش من اصلا آدمی نیستم که همسرم رو کنترل کنم از این نظر که میخوام بگم. یعنی اینکه بگم چه ساعتی اومد، چه ساعتی رفت، با کی حرف زد، نکنه قرار داره، نکنه دوست دختر داره و .... یعنی تا به حال ازش چیزی ندیده ام! یعنی دیگه تو این سالها اعتماد همدیگر رو حسابی جلب کرده ایم. اگر هزار و یک اختلاف با هم داشته باشیم، ولی هرگز سر این مساله ذره ای مشکل نداشته ایم! خدا رو شکر!

از این نظرها من خیلی با مهدی رفیقم! شاید تعداد و آمار و همه چیز رو در مورد دوست دخترهای قبل از ازدواجش می دونم!!!!!!! حتی میدونم کی رو بیشتر از همه دوست داشته! خب، اون موقع که من نبوده ام که بخواد بهم تعهد داشته باشه! از شنیدنش، ناراحت نمیشدم اون اوایل که برام میگفت! البته وقتی دوست بودیم تعریف میکرد! نمیدونم!‌ شاید نباید میگفت،‌ شاید باید میگفت. شاید نباید پرده بین مون پاره میشد. ولی منم حساسیت نداشتم. آخه زمانی که من نبوده ام، چرا باید این دیوار رو واسه خودم بکشم که اون نباید دوست دختر می داشته! یعنی واقعا پسر یا حتی دختری هست که با کسی قبل از ازدواج اشنا نباشه؟! الان ؟! تو این دوره زمونه؟؟!! البته بعضی ها کلا دوست بازند. ولی به هر حال هرکسی بالاخره دانشگاه رفته، چهار تا کلاس رفته، سه تا آدم دیده! نباید که خودمون رو گول بزنیم! مهدی هم همیشه میگه: من و تو با هم رفیقیم!!!!زبان

خلاصه از این نظرها مشکل نداریم با هم. البته!!!!!!! اینم بگم که مهدی هرگز نخواسته از من چیزی بدونه. منم به نظرش احترام گذشته ام و چیزی بهش نگفته ام! حالا فکر نکنید خبری بوده ها!!!!!!!!!!!چشمک

به هر حال........

ولی یه کنترل دیگه هم هست که متاسفانه من بهش دچار بودم. اینجا هم در موردش نوشته ام. و شکر خدا فکر میکنم این تمرین رو خیلی وقت پیش شروع کرده ام که از این کنترلم دست بردارم. همین جا هم میگم که اینو از مامانم یاد گرفته بودم! و فکر میکردم این کار، یعنی مواظب همه چی باشیم!‌نمی دونستم نباید این کار رو کرد. حالا بیشتر توضیح میدم:

مثلا اگه مهدی از چیزی ناراحت بود و ناراحتیش رو توی جمع نشون میداد، من هی ماله می کشیدم و میخواستم ماست مالی کنم. خب، به من چه مربوطه؟ اون باید مسوول رفتار خودش می بود!‌ یا مثلا اگه مهدی از محل کارش چیزی تعریف میکرد، فوری تو ذهنم دنبال بهترین راه حل بودم و بدون اینکه اون بخواد، شروع میکردم به نصیحت که: تو کوتاه بیا!!!!!! تو هیچی نگو!!!!!!! درست میشه!!! 

بعدها که رفتیم مشاور، مشاور بهم گفت که این رفتار، درست نیست! تا زمانی که ازت نظر نخواسته، هیچی نگو. یاد گرفتم مهدی رو همونجوری که هست، بپذیرم!‌آخه من از محل کارش چه می دونستم که هی سعی میکردم از اینجا نظر بدم واسه اونجا! اصلا از کجا معلوم که روش من درست بود؟؟!! یا مثلا وقتی با یکی از داداشام حرفشون میشد، هی سعی میکردم میدون داری کنم! هی میخواستم یه کاری کنم که مشکل حل بشه. آخه بگو به تو چه؟ اینا با هم دوستند! خودشون برمیان از پس هم! ایناهمه مشکل من بود که فکر میکردم بهتر از بقیه بلدم همه چی رو حل کنم!!!!!!! (دارم اینا رو صادقانه بهتون میگم! چون دوستهای من هستید!)

خلاصه که من خودم خیلی وقته دارم این تمرین رو انجام میدم! فکر میکنم موفق هم بوده ام. وقتی با تلفن حرف میزنه، تا خودش نگه،‌ نمی پرسم کیه! مگه دیگه جریان خیلی حاد باشه! از جریان کارهای خونه باباش،‌ از دعواهای اونجا و کلا از هرچی، تا نگه نمی پرسم! البته بگم ها،‌ وقتی هم که میگه، سعی میکنم چیزی نگم. بیشتر دارم خودمو کنترل میکنم. چرا هرکی هرچی میگه، آدم باید همه رو به سکوت دعوت کنه! یا هی بگه: تو هیچی نگو،‌ تو کوتاه بیا!‌ خب، بعد از یه مدتی، همه حرفهای آدم تکراری میشه. این روش برای همه مشکلات هم جواب نمیده. یه وقتهایی باید سکوت نکرد! 

خلاصه که وقتی گیس گلابتون عزیز این تمرین رو داد،‌ فهمیدم این مساله مهمیه تو روابط. که در هفته دوم، روش تاکید شده. اینم بگم که من هنوز به احترام پایبندم! 

خب، حالا بریم سراغ دو عادت خیلی خوب که آشتی خانم همین جا به همه تون قول میده اونا رو در خودش نهادینه کنه! بله دوستان گلم! من دو تا عادت خیلی بد دارم که از اول زندگیم، با من بوده اند. هر از گاهی، تصمیم میگیرم که کنارشون بذارم! به مدت موفق میشم، ولی بازم شروع میکنم. یعنی در حقیقت من دو عادت بد دارم. منتها تیتر پست رو مثبت نوشتم!!!!!!! 

اولین عادت، عادت ناخن جویدنه!!!!!!خجالت با عرض شرمندگی، من همه اش با خودم عهد می بندم و یه مدت رعایت میکنم، ولی بازم شروع میکنم به جویدن. روز چهارشنبه اینقدر ناخنهام رو از ته جویده بودم، که باور کنید نوک انگشتهام درد میکرد و میسوخت! اینم باید بگم که دستم خیلی هم زشت میشه! همه اینا رو می نویسم که یاد بگیرم حتما باید این عادت رو کنار بذارم. آدمیزاد میتونه به همه چی غلبه کنه. پس منم می تونم. همینجا به همه شما عزیزان که خیلی برام عزیزید،‌ قول میدم. قول شرف! که دیگه ناخن نجوم!‌ وعده ما سوم مهر که چهل روز از امروز میگذره. میخوام چهل روز روی قولم بمونم.

عادت دوم،‌ نوک زدنه! مرغ نیستم؛ ولی عادت کرده ام از کنار هر خوراکی که رد میشم، یه نوکی بهش بزنم، حتی اگه گرسنه نباشم! سرمو که میکنم تو یخچال، حتما باید یه دونه زیتون، یه تیکه غذا، یه تیکه نون، خلاصه یه چیزی بذارم تو دهنم!‌خب، عادت خیلی بدیه! الان که دارم باهاتون حرف میزنم، احساس میکنم در اثر نوک زدن بی رویه، شکمم بزرگ شده! گریهمن این عادت رو هم کنار میذارم! بازم تا سوم مهر! بهتون قول میدم! 

یعنی سوم مهر، من ناخن هام بلند،‌ و شکمم کوچیکه!‌بهتون قول میدم!

قلبقلببغلماچ

خب، الان آقا مهدی یادش افتاد که قهوه اش سرد شده و نخورده! همینجوری که داشت میخورد،‌ ازش پرسیدم: مهدی! اگه الان ازت بپرسند زنت کنترلت میکنه یانه، چی میگی؟

گفت: خب، تو رفت و آمدم رو کنترل نمیکنی. ولی رابطه رو چرا!!!!!!!!!!!!! هی میخوای رفتار و حرف زدن منو کنترل کنی!!!!! گفتم: آخرین باری که کنترلت کردم کی بوده؟ گفت:‌ یادم نیست!‌

بعد بهش گفتم: خب، تو تازگی ها، هرچی با تلفن حرف میزنی یا هرچی تعریف میکنی، تا نخوای من چیزی میگم؟ گفت:‌نه! گفتم: پس چه جوری کنترلت میکنم؟ گفت:‌نمیدونم. شاید تو دیگه منو کنترل نمیکنی!‌ ولی این تو دهنم مونده!!! بعد خودش خنده اش گرفت! منم گفتم: پس شاید لازمه که مغزت رو آپ گریت کنی!! 

اونم دوباره خندید و در حالیکه لخت نشسته بود روی کاناپه! بعد فنجون قهوه رو سرکشید و طرف قلبش گرفت و فنجون رو برگردوند!!!! هرچند که من فکر نکنم با اونهمه مو، چیزی از قلبش به فنجون و دونه های قهوه منتقل بشه!!!!!!!!!قهقهه

درضمن، فالگیر نیستم!!!!!!!عینک

الانم استقلال گل دوم رو زد. باید همین الان پست رو تموم کنم وگرنه خبر پشت خبر میرسه و می ترسم نوشتن این پست، تا شنبه صبح طول بکشه!!!!!نیشخند

[ پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ