چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

هرچی آدم منع مردم رو میکنه، انگار یه روزی به سر خودش میاد!

دیروز صبح از خواب که بیدار شدم، اصلا حس هیچ کاری رو نداشتم. هم ضعف داشتم هم دل و کمرم درد میکرد! بی حوصله هم بودم اساسی! آقا مانی هم از ساعت هشت بیدار شده بود و ورجه وورجه میکرد! یعنی باور کنید تا ظهر که ناهار بپزم، ده بار نقشه ناهار رو ریختم و تغییر دادم. آخرش هم پلو یونانی درست کردم. اول خواستم غذا از بیرون بگیرم. ولی دیدم واسه ناهار امروز هم باید یه چیزی بخوریم. برای همین همت کردم و پلویونانی پختم. دلم میخواست همون صبح که بیدار شده ام، همه کارهام رو بکنم که دیگه روی هم تلنبار نشه. مثل اتو کردن مانتو مقنعه، که مهدی توی اتاق بود و خواب، و نمیشد برم اتو کنم. ایشون ساعت دوازده از اتاق بیرون تشریف آوردند!

خودش فهمید بی حوصله ام و یه لیست خرید بهش دادم که بره بخره و اصرار داشت که فردا یعنی امروز که شنبه است بره، که گفتم فردا خسته از سر کار و اینهمه رانندگی میای، حوصله نداری بری خرید. در نتیجه بی آذوقه می مونیم. یه کم غر زد ولی من اصلا حوصله نداشتم!

خلاصه ناهار خوردیم و به زور، مانی ساعت سه و چهار خوابید. خودم هم کنارش چرتم برد و با زنگ موبایلم بیدار شدم. بعد هم کم کم وسایل رو جمع کردیم و رفتیم خونه مامان مهدی. که دیدیم خواهرشوهر بزرگه ام، دوباره نیست. همونی که گله میکرده که من دلم برای مانی تنگ شده و اینا بچه رو نمیارن که من ببینم. البته یه تصادقی کرده بودند و ماشین نداشتند که بیان! خلاصه این از این. که البته شکر خدا به جز ما هیچکس نبود و منم واقعا به سکوت نیاز داشتم. حالا شما این حالت منو ببینید، و بعد قضاوت کنید کسی که این حال رو داره، باید این بلا رو سر خودش بیاره؟ حالا میگم!

اول اینو بگم که مانی از دیروز ظهر، شروع کرد به تک سرفه. وقتی عصر داشتیم میرفتیم، دیگه سرفه اش حسابی رسیده بود! من یه کم شک داشتم که داره تئاتر در میاره! آخه زیرچشمی نگاه میکرد و می خندید!!!!!!مژه

توی راه، اون دو تا سی دی که واسه مادرشوهرم خریده بودم رو گذاشتم که ببینم چه آهنگهایی داره. خداییش خیلی شاد بود. یعنی منو از اون حال و هوای خموده (!) بیرون آورد! اینقدر شاید بود که من و مانی می رقصیدیم تو ماشین!!!!!!!نیشخند یا اینکه مانی قر میداد و من دست میزدم!تشویق بعد هم رسیدیم و رفتیم تو و سی دی ها رو به مادرشوهرم دادم.

کم کم تا شب، سرفه های مانی بیشتر شد! یه داروخونه نزدیک خونه مامان مهدیه که دکترش ما رو می شناسه. اینجوری که یکی از پسرهاش، سالها قبل که مهدی معلم بود، شاگرد مهدی بود! خیلی هم این آقای دکتر همیشه به ما محبت داره. خلاصه دیروز که بازی پرسپولیس داشت پخش میشد، وقتی پرسپولیس یه اخراجی داد، من با عزت و احترام، رفتم که از این آقای دکتر واسه مانی یه دوایی چیزی بگیرم! و از گزند مهدی دور باشم!!!!!!!خنده

رفتم اونجا و یه شربت دیفن هیدرامین داد و بعدش من از مدتها قبل تو فکر چیزی بودم که دیشب بهش جامه عمل پوشوندم!


هوس کرده بودم گوشم رو سوراخ کنم. البته ماها وقتی بچه بودیم، مامان هامون با ته سوزن (احتمالا) گوشمون رو سوراخ کرده اند. و شاید چون بهش طلا می انداختیم، دیگه اون سوراخ بسته نشده! یه بار چند سال پیش هوس کردم (ببیند من چقدر هوسبازم!!!!!!) که دومین سوراخ رو هم روی گوشم بندازم. که دکترش اولا خیلی نامنظم سوراخ کرد، و از اون بدتر، یکی از گوشهام رو روی غضروف سوراخ کرد! یعنی همونجا غش کردم از درد!!!! بعدش هم که چرک کرد و دیگه بی خیالش شدم تا بسته شد!

دیشب که داشتم با بچه های این داروخونه صحبت میکردم، گفتند که بابا! اون مال گوش سوراخ کن های تفنگی بوده! اونا خیلی دردناک و غیر دقیق هستند! ولی این روش جدید خیلی خوبه. همون لحظه فقط درد داره! تازه؛ بی حس کننده می زنیم و اصلا درد نداره!!!!

خلاصه حسابی گولم زدند!!!!!!!گریه منم اغفال شدم. خلاصه دو نفری حسابی روی گوشم متر (!!) و سانتیمتر گذاشتند و اندازه گیری های دقیق رو کردند. خودم اول دلم با دو تا سوراخ بود. چون سوراخ بچگی ها، یکی بوده، طرف هر جای لاله رو که دوست داشته سوراخ کرده. برای همین، نا منظم بود! اینه که قرار شد از اول، سوراخ بشه. خلاصه دو تا سوراخ روی هر کدوم از گوشها زد، بعد نوبت سومی رسید. خب، میدونید که! سومی بالاتر میره و به غضروف نزدیکتره! خودم تردید داشتم. ولی یه لحظه با خودم گفتم این درد رو که داری تحمل میکنی، دیگه تمومش کن!

اشتباه کردم واقعا! همون موقع درد داشت تا همین الان! یعنی فکر کنید وقتی اومدم خونه، دیگه بی حسی اش داشت تموم میشد و منم جرات نداشتم چیزی بگم! آخه وقتی از در اومدم تو، مهدی در حالی که داشت فوتبال رو میدید، گفت: رفتی شربت بسازی؟؟!!

و البته با حالت بدی هم گفت! هیچی نگفتم. البته ناراحت شدم. ولی هیچی نگفتم که بابت چه کاری معطل شده بودم! آخه دلم نمیخواد کسی کنترلم کنه!!!!!! خلاصه یه کم گذشت و دیدم دردش داره واقعا اذیت میکنه. حالا فکر کنید مهدی هم اصلا متوجه نشد که روی هر گوش من، سه تا نگین داره برق میزنه!!!!!!!نیشخند 

بعد رو کردم به برادرشوهرم و گفتم: اسپری لیدوکایین داری؟ گفت: نه! مهدی فوری گفت: دندونت درد میکنه؟؟!! گفتم نه! گفت پس واسه چی میخوای؟ گفتم: هیچی!

بعد از ده دقیقه دیدم دارم می میرم. مهدی دوباره گفت: کجات درد میکنه؟ منم همینطور که روبروش نشسته بودم، انگشتهامو بردم پشت گوشمو دو تا گوشمو نشونش دادم!!!!

گفت: هییییییییییییع! چرا این کار رو با خودت کردی؟ مگه چند سال پیش این کار رو نکردی و اونقدر درد کشیدی؟ الان درد داری؟ خیلی دردش زیاده؟ من برم لیدوکایین بگیرم!!!!!!!!!!

گفتم: خودم هم پشیمونم. نگراننمیخواد بری. حالا فعلا تحمل میکنم. ولی اونا گولم زدند و گفتند درد نداره. گفت: نباید به حرفشون گوش میدادی. ولی هر وقت که خواستی بگو برم برات بگیرم!!!!!!!!!! (خیلی مهربون شده بود! واقعا کیف کردم! دقیقا اینجوری:نیشخند البته دیگه ذوق مرگ شده بودم. ولی دردش امانم رو بریده بود.)

حالا بچه ها فکر کنید من هرگز تن به این کارهای زیبایی نمیدم که دردناکه. یعنی همیشه فکر میکنم اینقدر که بیخودی درد توی دست و پا و کمر و سرم دارم، دیگه نمیخوام به خاطر چیزهای دیگه ـ که لزومی نداره ـ درد بکشم! ولی خب، این کار رو کرده بودم دیگه. همیشه هم نظرم این بود که چرا باید گوشمون رو چند تا سوراخ کنیم؟! ما با انسانهای بومی چه تفاوتی داریم که از بالا تا پایین حلقه می اندازند؟ ولی دقت می کنید که هرچی آدم منع کنه، به سرش میاد؟؟!!

حالا لطفا منو شطرنجی کنید!خجالت واقعا از همین تریبون بهتون میگم که هرکس بهتون گفت درد نداره، باور نکنید! مخصوصا سوراخهایی که روی غضروفه، دردش آدم رو می کشه.

حالا فکر کنید مانی دیشب حالش خوب نبود. یعنی دائم آبریزش داشت. سرفه هاش هم شدید بود. نمی تونست بخوابه. با ترفند بهش شربت سینه دادم، ولی بالا آورد رو لباس من و خودش! یه ساعت هی بشور و بساب کردم. (عجب ترفند کارسازی به کار بردم!) شام هم نخورد، همون یه لقمه ای هم که خورده بود، پس داد. یه کم تو شیرش شربت ریختم که اونم یه کم خورد. بعدش بی تابی هاش شروع شد. حالا فکر کنید من خودم  داشتم از گوش درد می مردم، اینم وسط من و مهدی خوابیده بود و هی بی تابی میکرد تو خواب و هی غلت میخورد. یه بار هم با لگد کوبید تو گلوم که به موقع گردنمو کشیدم که لگدش به گوشم نخوره!

خلاصه ساعت دو نصف شب با مهدی بلند شدیم و مانی رو انداختیم رو کولمون و با ماشین رفتیم در داروخونه شبانه روزی که واسش قطره منتول بخریم. که وقتی بیرون اومدیم، فهمیدیم مهدی عینکش رو نیاورده. فکر کنید من و مهدی بدون عینک نمی تونیم رانندگی کنیم. خواستیم راه بیفتیم که مانی عطسه کرد! با خودم گفتم: اگه اعتقاد داشتم، عمرا راه نمی افتادیم. ولی دل به خدا سپردیم و رفتیم. البته نصف شب بود و خیابونها خلوت! به هر حال قطه منتول رو خریدیم و خوبی این قطره اینه که روی بالش یا پیرهن بچه که بریزیم، باعث گشایش مخاط بینی میشه!

خلاصه برگشتیم خونه مامان مهدی و تا خود صبح صد بار من و مهدی بیدار شدیم نشتیم رو سر مانی که خیلی بیقرار بود! من دیگه رمق نداشتم صبح از خواب بیدار بشم. به خصوص که وقتی مانی آروم میشد و میخواستم بخوابم، نمی تونستم سرمو بدارم رو بالش! چون گوشهام به شدت درد میکرد!گریه یه بارم مهدی گفت: من بیدارم. اگه خیلی درد داری، بذار لیدوکایین بزنم به گوشهات! که اولش دلم نیومد ولی بعدش دیدم درد داره دیوونه ام میکنه! خلاصه با اونهمه دردی که از دیشب دارم میکشم، رفتار مهدی خیلی باهام خوب بوده و واقعا بهم آرامش میده! به خصوص که سر مانی هم داد نکشید یا حتی به خاطر این کار، خیلی سرزنشم نکرد!

الان که تو اداره ام، هنوز درد دارم. شاخ غول رو صبح شکستم که اول اسپری لیدوکایین زدم بهش و بعد از یه ساعت، الکل زدم و بعدش چربش کردم. ولی هنوز درد دارم. تا اینکه به پیشنهاد یکی از همکارهام، پماد تتراسایکلین چشمی استفاده کردم. یعنی خوبی این پماد اینه که سرش تیزه و میشه دور گوشواره ها رو از اون زد به راحتی. و شاخ غول زمانی بود که صبح، به توصیه دکتر، یه بار گوشواره ها رو توی سوراخ چرخوندم. خیلی درد داشت ولی اگه این کار رو نمیکردم، احتمال داشت چرک کنه. یه بار دیگه هم همین ده دقیقه پیش چرخوندمشون. ایشالا دیگه امروز روز آخر درد باشه.

تا من باشم دیگه  از این کارها نکنم!!!!!!!!!

[ شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ