چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز که شنبه بود، همه چی با هم اتفاق افتاده بود.

از ساعت سه، از یکی از مدیران ـ که اصلا دیگه قرار نیست من کارهاشو بکنم ـ خواهش کردم که اون مورد رو بهم بده تا پیگیری کنم. فکر کنید کار مدیر خودم ساعت پنج تموم شد. دیگه میخواستم برم. یه بچه مریض خونه داشتم که دوا نمیخورد. دلم پیش اون بود. البته خونه مادرشوهرم بود و خیالم راحت بود. ولی خب، میخواستم خودم پیشش باشم.

خانم و آقایی که شما باشید، این آدم خوش انصاف، ساعت پنج دقیقه به شش، اون مورد رو بهم داد. فکر نکنید بهش نگفتم ها، هی میرفتم میگفتم: مانی حالش خوب نیست. میخوام ببرمش دکتر! تو ور خدا زودتر بهم بدید! هی میگفت: باشه الان! که دیگه الانش شد ساعت شش! منم آژانس گرفتم و رفتم خونه مادرشوهرم. دیدم مانی خوابیده! البته قبل از اینکه وارد بشم، یه سر رفتم داروخونه که پمادتتراسایکلین چشمی بگیرم! همکارم بهم داده بود تو اداره، ولی تموم شده بود تا عصر!

وقتی وارد داروخونه شدم، دکترش ـ که آقای خیلی باشخصیتیه ـ گفت: اومدی ازمون تشکر کنی که خوشگلت کردیم؟ گفتم: راستش آقای دکتر! از دیشب که این کار رو کرده اید، حتی یه لحظه هم دردش ساکت نشده!!! معاینه اش کرد و گفت: خوبه که اصلا ورم نکرده! سیستم دفاعی بدنت عالیه! این پماد هم نمیخود بزنی. فقط لیزش میکنه. الکل بزن. گفتم: آخه الکل خشکش میکنه، نمیذاره بچرخه!

خلاصه از ما اصرار و از اون انکار، آخر هم فقط یه ورق قرص نوافن بهم داد که مسکنه. خلاصه اومدم خونه مادرشوهرم و دیدم مانی خوابه! بعدش دیدم مهدی وسایل رو جمع کرده و گذاشته تو ماشین، منتظر منه که بیام و راه بیفتیم. اول یه قرص خوردم و به گوشم لیدوکایین زدم و دوباره چربش کردم. این بار خواهرشوهرم بهم پماد تتراسایکلین داد. ولی چشمی نیست. یعنی سرش باریک نیست که بشه راحت دور این نگین ها، پماد زد. ولی خب، از هیچی بهتر بود. یه بار دیگه چرخوندمشون و راه افتادیم به طرف خونه.

ساعت بیست دقیقه به هشت رسیدیم خونه! تازه سانس دوم کارم شروع شد. بدون اینکه بشینم، اول یه شربت گل واسه مانی درست کردم و ریختم تو گیلاس! هزار تا هم ژانگولر بازی درآوردیم با مهدی که این گیلاس جایزه توئه. میخوایم تو این بهت شربت بدیم و البته شربت دیفن هیدرامین رو هم توش ریخته بودیم! با مهدی مسابقه گذاشتن که کی زودتر شربتش رو میخوره! که خب البته مانی یک سوم از شربت رو خورد! بازم خوبه!

بعد پریدم تو آشپزخونه و فیله مرغ رو گذاشتم تو مایکروفر یخش آب بشه. تو این فاصله، پیازداغ درست کردم . آب برنج رو گذاشتم و سیب زمینی پوست گرفتم و خلالی کردم. بعد فیله ها رو خرد کردم و تو پیازداغ تفت دادم. زردچوبه زدم و رب ریختم و گذاشتم رب حسابی رنگ پس بده. لپه و لیمو رو هم ریختم و آب و نمک هم اضافه کردم و در زودپز برقی رو بستم و گذاشتم رو بست دقیقه دیگه.

آب برنج جوش اومده بود، برنج رو بهش اضافه کردم و رفتم سراغ سرخ کردن سیب زمینی ها. تو این فاصله لباسهای کثیف این دو روز رو از ساک درآوردم و گذاشتم تو سبد رخت چرکها.

یه کم که کارم کمتر شد، زنگیدم به مامانم. دیروز صبح که باهاش حرفیده بودم، گفته بود که اونم مریض شده. خلاصه مهدی گفت بزنگ که اگه مریضه، ببریمش خونه مامان خودم! که شکر خدا مامانم خوب بود و گفت مانی رو بیارید پیش خودم!

تا قبل از شام هم به نظافت خودم رسیدم و یه کم چرخیدم. خلاصه ساعت نه دیگه شام حاضر بود! (خورش قیمه با فیله مرغ) ولی من دیگه لت و پار بودم! نیشخند قرصه رو که خورده بودم، دردم کمتر شده بود. خلاصه شام خوردیم و همون ساعت نه، شبکه تماشا، سریال «خودرو تهران 11» رو داشت پخش میکرد. البته میدونید که سالها قبل واسه بار اول نشونش داد و الان تکرار اون موقع است. من از این سریال و از خانم مریضه برومند خیلی خوشم میاد.

همون قسمتی بود که خانم خونه مجبور میشه بره سفر. بعد شوهرش با سه تا بچه می مونه خونه و تازه می فهمه که خانمش چقدر کار میکرده تو خونه. و البته یه همسایه خیلی خوب هم دارند که کمکشون میکنه!

مهدی هی نگاه میکرد و هی میگفت: بیچاره زنه چقدر کار میکرده! نیشخندچشمک 

خلاصه مهدی بر خلاف میلش که فیلم و سریال ایرانی دوست نداره، نشست و نگاه کرد. مانی هم از سر و کولمون بالا میرفت. مهدی میگفت: پسرم مریضی! استراحت کن! مانی هم بر بر نگاش میکرد! بعد تازگی ها یاد گرفته میره بالای مبلها و می پره رو نشیمنگاه مبل! امیدوارم هرگز نیفته پایین! بعد یه چیزی رو بابام از خیلی ماه پیش یادش داده. مثلا میخوان با هم کشتی بگیرند. بابام اولش میگه: خانمها و آقایون! و اینک مسابقه کشتی بین مانی و بابا! هیییییییییی بعد می افتند به جون هم و کشتی می گیرند. واسه هر کاری، اولش اینو میگن: خانمها و آقایون.... و اینک .......

حالا مانی هم یاد گرفته و قبل از هر کاری اینو میگه. البته بلد نیست بگه آقایان! میگه: آقاواوان!

میره روی دسته مبل و میگه: خانمها و آقاواوان! و اینک مانی میپره!!!!!!! هییییییییی.

بعد خودشو ول میکنه روی مبل! و البته دیروز در یکی از این پرشها، وقتی خواستم بگیرمش که نیفته، محکم خورد به گوشم و نعره ام رفت به آسمون!!!!!!!!

رسما تا ده دقیقه دلم ضعف میرفت!!!!!!!گریه

خلاصه اینکه بعد از شام هم رفتم تو آشپزخونه و مشغول گذاشتن ظرفها توی ماشین شدم و ماشین رو روشن کردم، بعدش قابلمه رو شستم و دستی به آشپزخونه کشیدم. مهدی هم شاکی شد که چرا سفره رو کامل جمع نکرده ام! بعد ناراحت شد و خودش سفره رو جمع کرد و زیر سفره ای رو گلوله کرد انداخت پشت میز ناهار خوری.

جالب توجهه که ما میزناهار خوری داریم و حتی مانی هم صندلی مخصوص داره! ولی صندلیش خونه مادرشوهرمه و ما روی زمین ناهار و شام میخوریم! چون آقا مانی رو اگه ول کنیم، میره میشینه روی میز ناهارخوری که شیشه ایه! حکایتی داریم ما!

خلاصه که آخر شب با مانی مسواک زدم مهدی، مانی رو برد روی تخت و واسش قصه گفت که بخوابه. منم گوشم رو دوباره چرب کردم و یه بار دیگه چرخوندمشون و یه کم نشستم که پماد، جذب بشه و بعد رفتم خوابیدم، ببخشید بیهوش شدم!

شکرخدا سیر خواب شدم و تلافی دیروز دراومد. (از ساعت دوازده شب تا شش و نیم صبح) دیروز ظهر هرچند که یه لیوان نسکافه (خیلی کم شکر) خوردم تو شرکت، ولی بیخوابی شب قبل، خیلی اذیتم میکرد. تازه با اونهمه حجم کار!

نکته خوب دیگه اینکه، دیشب در جریان پخت و پز، حتی یه دونه سیب زمینی سرخ کرده دهنم نذاشتم! حتی وقتی هم که داشتم غذاها رو بعد از شام جابجا میکردم، اصلا نوک نزدم! باور کنید، صبح که بیدار شدم، شکمم اندازه خودش بود. یعنی اصلا بیرون نزده بود! همین راضیم کرد و با خودم گفتم: لذت یه اندام متناسب، قطعا از لذت نوک زدم به غذاها، خیلی بیشتره! قلبلبخند

الانم هرچی غذا و خوراکی بمونه، صاف میره تو سطل آشغال! چرا بره تو شکم من؟ میره تو سطل آشغال!!!!!! وقتی معلم بودم، یه همکار گل داشتم که یه کم شکم داشت. همیشه میگفت: آشتی جون! اینها (به شکمش اشاره میکرد) «حیفه» های سر سفره است. آدم هی میگه: این حیفه، میخوره. اون حیفه، میخوره.

منم همیشه بهش میگفتم: من و شما حیفیم. پس نباید بخوریم!!!!!!!!!!!نیشخند

[ یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ