چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

نمیدونم، شاید من واقعا نازک نارنجی شده ام و شاید این درد رو دیگه نتونستم تحمل کنم. دیروز از ظهر به بعد، درد گوشهام خیلی زیادتر شد. به طوری که واقعا حس میکردم درد تا گلوم بالا اومده. یادم اومد چند سال پیش یکی از دوستهام بالای یکی از گوشهاش رو سوراخ کرده بود. خلاصه بهش زنگیدم و ازش پرسیدم تا کی درد داشتی؟ گفت: من تا سه ماه درد داشتم!!!!!!!!!!!!!

من: سه ماه!!!!!!!!!تعجبتعجب

اونم گفت: آره بابا. تا سه ماه نمی تونستم سرمو بذارم روی بالش!

منم همونجا تصمیم گرفتم اینا رو دربیارم از گوشم! آخه چرا باید سه ماه زجر بکشم؟! هیچ دلیلی برای زجر کشیدنم نمی دیدم. تلفن رو که قطع کردم، مهدی بهم زنگید و حالمو پرسید. بعد گفت: تصمیم نداری درش بیاری؟ گفتم: اتفاقا الان داشتم به همین فکر میکردم. بعد گفت بیا من برات درش میارم.

ولی اون وضعی که گوشام داشت و اون ورمی که لاله گوشم کرده بود، عمرا اگه مهدی می تونست بهش دست بزنه. خلاصه کارهامو کردم و قبل از ساعت پنج که مهدی بیاد دنبالم، رفتم واحد مالی که بچه هاش، خیلی باهام رفیقند! (به از شما نباشه!ماچ) خلاصه گفتم بیایید منو نجات بدید.

بعد یه انبر کوچیک و اسپری لیدوکایین هم با خودم بردم و به رئیس حسابداری که یه خانم قوی هیکل و دل و جرات داره، گفتم بیاد اینا رو از گوشم دربیاره و خلاصم کنه! خلاصه ما نشستیم رو صندلی و ایشون شروع کرد به کشتی گرفتن با گوشم! اینم بگم که لیدوکایین اصلا اثر نداشت. از طرفی، به خاطر ورمی که از ظهر، یکی از گوشها کرده بود، نمی تونست درش بیاره! منم واقعا دیگه نمی تونستم تحمل کنم.

بچه های مالی یه همکار دارند که خیلی ظریف و لاغره و ماها همیشه فکر میکنیم هیچ کاری از این بر نمیاد! خیلی هم دل نازکه. بهش گفتم از اتاق بره بیرون نکنه یه وقت غش کنه! ولی اینقدر که من داشتم درد میکشیدم، جلو اومد و گفت: بذارید منم امتحان کنم! گفتیم: این یکی با این هیکل نتونست، تو چه جوری میخوای انجام بدی؟

بدبختی اینجا بود که گیره های پشت گوشواره، بدجوری به گوشواره چسبیده بود و گوشها هم دردناک. منتها این خانم ظریف، با دستهای لاغر و کوچولوش، با یه دست گوشواره رو نگه داشت و با دست دیگه، گیره رو جدا کرد و هر شش تا گوشواره رو درآورد!!!!!!!!تشویق البته همکارهام گفتند دو تا سوراخ های روی لاله رو بذاریم بمونه، ولی من اصلا تحمل نداشتم. چون اونا هم به شدت درد میکرد! میخواستم خلاص بشم! نتونستم تحمل کنم الکل کاری کنم. دیگه تو همون حال، به یکی از همکارها زنگیدم که بیاد سر جام بشینه و حواسش باشه به کارهام تا من برگردم.

وقتی برگشتم، مدیر عامل دید حالم خیلی نزاره. گفت چی شده؟ گفتم: چیز مهمی نیست! گوشم چرک کرده. خلاصه مهدی اومد دنبالم و رفتم! دلم واقعا ضعف کرده بود. دیدم الانه که غش کنم.

از مهدی خواستم واسم شیرینی بخره. و البته این درخواست، خیلی عجیبه. چون من اصلا شیرینی خور نیستم و خود مهدی هم تعجب کرد! ولی قندخونم پایین اومده بود و واقعا به شیرینی احتیاج داشتم! ولی خب، دیگه تو اتوبان بودیم و هیچ مغازه ای دم دست نبود.


دیگه نزدیک خونه مامانم اینا، چند خیابون جلوتر، مهدی جلوی یه سوپر نگه داشت. گفت: چی میخوری؟ گفتم: نون خامه ای! گفت: آخه این سوپره که! نون خامه ایش کجا بود؟ گفتم: من میخوام! (البته میخواستم اذیتش کنم!) گفت: پس بریم قنادی! گفتم: نه، از همین جا یه چیزی بگیر. خلاصه رفت و با چند تا تک تک و یه شیشه آلوئه ورا برگشت.

جالبه که من چند سال پیش به مهدی گفتم که آلوئه ورا دوست دارم. و خودش هم دوست نداره. و چون شیرینه، من خودم دوست دارم ولی نمیخورم! برام جالب بود که واسم خریده بود! منم همه اش رو یه جا خوردم!!!!!! باور کنید احساس میکردم هم اش جذب بدنم میشه و بدنم خیلی به این شیرینی احتیاج داره. بعد که تو ماشین بودیم، بهش گفتم: چند وقته که اینجوری تو ماشین با دل راحت یه چیزی نخورده ایم. همیشه می خوایم زود بریم که برسیم خونه! یا بریم دنبال مانی، یا تو ترافیک نمونیم. برای همین غافل میشیم و یادمون میره که مسیر، دلپذیرتر از مقصده! (اون تبلیغ رو که یادتونه!

بعد مهدی دیگه راه نیفتاد. خودش هم داشت به حرفهام گوش میکرد و میخورد! بعد بهش یادآوری کردم که قبل از ازدواج، یادته وقتی میخواستی منو برسونی خونه مون، خوراکی میخریدی و تو ماشین میخوردیم؟! چقدر خوب بود. چقدر اون یکی دو ساعتی که با هم بودیم، معنی داشت. چون بعدش قرار بود از هم جدا بشیم و هرکی بره خونه خودش. برای همین، قدر با هم بودن رو توی اون یکی دو ساعت می دونستیم.

خلاصه از درد یه کم خلاص شده بودم و حالا نطقم باز شده بود! البته نه زیاد. چون رمق نداشتم. دوستام می گفتند تو تحمل دردت زیاده. پس ببین چه دردی داشته که اینجوری شدی! بعد مهدی از داروخونه یه شیشه الکل سفید گرفت. (الکلم رو توی شرکت جا گذاشته بودم!!!خجالتنیشخند)

بعد دیدم واسم پماد تتراسایکلین هم خریده! خلاصه رفتیم خونه مامانم اینا و طبق روال یکشنبه ها، موندیم. توی راه که میرفتیم، من توی آینه ماشین خودم رو می دیدم. واقعا رنگ به رخ نداشتم! از آرایش صبح هم فقط خط چشم باقی مونده بود. ولی حس نداشتم دوباره آرایش کنم.

خلاصه رسیدیم خونه و مامانم خواست بره بازار روز. اون و مانی از جلو رفتند، خودم هم بعد از اونا رفت و واسه  گاز، فویل خریدم و یه سری مواد شوینده! بعد که برگشتم، خریدها رو توی ماشین گذاشتم و با مانی تو حیاط یه کم بازی کردم. البته من نشسته بود و دوچرخه بازی مانی رو با دوستاش نظاره میکردم! بعد از یه ساعت هم بردمش بالا.

حوالی ساعت هشت و نه، موبایلم زنگید و یه خانمی که اصلا نمی شناختمش با یه شماره ناشناس بهم زنگید. بعد گفت که مستاجر جدید بریانکه. یه دفعه زد زیر گریه و گفت که هنوز یه ماه نیست که رفته اند اونجا، ولی ایشون ده روز فقط توی اون خونه بوده. گفت که با همسرش اختلاف شدید داره و همه اش هم صداش بغض داشت و هی گریه میکرد! بعد گفت که میخوان طلاق بگیرند و ما به فکر یه مستاجر دیگه باشیم!!!!!!!!!

خونه بریانک نگو، بگو کفش های میرزا نوروز!!!!!!!!قهقهه

بهش گفتم: من که تا به حال شما رو ندیده ام! (با شوهرش قرارداد بستیم!) ولی مطمئنی دیگه جای موندن نداره؟ آخه با یه بچه میخوای جدا بشی چه کار کنی؟ البته به من ربطی نداره. ولی این راه آخره؟

همه اش گریه میکرد. گفت که شوهرش معتاده و خیلی خیلی بددهنه. میگفت همه اش حرفهای رکیک میزنه جلوی بچه. (توی بنگاه، صدا ازش درنمی اومد. پسر خیلی ساکت و به ظاهر معقولی بود!!!) گفت: اگه جدا بشم برای بچه ام خیلی خوب میشه! ولی برای خودم سخته. نمیخوام بچه ام تو همچین محیطی بزرگ بشه! میدونم خیلی راه سختی جلوی رومه. میام یه اتاق سی چهل متری اجاره میکنم و میرم یه جا فوقش آشپزی میکنم! میدونم خیلی سخته. ولی از شرایط الانم بهتره. منم گفتم: خودت میدونی. ولی فردای روزی که طلاق بگیری، همون صاحب کار و بنگاهی که واست خونه پیدا میکنه و صاحب خونه ات، به یه چشم دیگه ای بهت نگاه میکنه. تلخه، ولی واقعیه! به همه اینا فکر کن. بدون پشتوانه چطور میخوای زندگی خودت و یه بچه رو اداره کنی؟!

خلاصه نمیخواستم دخالت کنم و فقط گفتم چند جمله بگم و برم. خیلی هم برای شرایطش ناراحت بودم. چون خونه خواهرش بود و خواهره هم مستاجر بود. بعد بهش گفتم: باور کن نود درصد زنهایی که می بینی دارند با شوهرهاشون زندگی می کنند، به خاطر بچه شونه. وگرنه که در خوشی از مردشون ندارند!

در حینی که داشتم این جملات رو به خانمه میگفتم، یه بوس هوایی واسه مهدی فرستادم که یه وقت فکر نکنه من با اونم!!!!!!!!!!

مهدی هم رو کرد به مامانم اینا و گفت: می بینی مامان! بیچاره مردها که زنها بابت بچه ها دارند تحملشون می کنند!!!!!!!!!

خانم برادرم هم می خندید! البته من هی به مهدی اشاره میکردم که من منظورم به تو نیست!!!! ولی اون خودشو لوس میکرد.

خلاصه مکالمه تموم شد و به شوهرخاله ام زنگیدم و اونم گفت: آخه ما چه کار میتونیم بکنیم؟! باید صبر کنیم تا اخر ماه بشه و طرف اگه اجاره نداد، اونوقت بهش بگیم ببینیم میخواد چه کار کنه!

اینم از خونه بریانک که داستانش، مثل سریال لاست شده و تمومی نداره! خنده

[ دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ