چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

ماشین خطی های انقلاب ـ سیدخندان یا از مسیر خیابون آپادانا میان، یا از مسیر سهروردی. معمولا مسافرهای آپادانا کمتره. من از آپادانا میام همیشه. که بتونم در شرکت پیاده بشم!

امروز صبح به محض اینکه رسیدم ایستگاه ماشینهای خطی تو انقلاب، خط نگه دار چون دوتا از مسافرها رو میشناخت، یه ماشین رو اختصاص داد به مسیر آپادانا. دو بار هم تاکید کرد. حتی وقتی راننده خواست حرکت کنه، به راننده گفت: مسافر آپادانا داری، حواست باشه!

همچین که بیست سی متر قدم از ایستگاه دور شدیم، مسافری که پشت سر راننده نشسته بود گفت: آقا از سهروردی میری دیگه!!!!!!!!!!!! راننده گفت: مرد مومن! یه ساعته همه دارن میگن از آپادانا میریم!!! مسافر هم گفت: من پیاده میشم! حالا شما فکر کنید از ایستگاه دور شده بودیم و پشتمون هم ماشین بود! یعنی نمیشد ماشین دوباره برگرده و مسافر سوار کنه. خلاصه طرف پیاده شد و راننده هم ناراحت شد و اعصابش خرد شد. خب، بیچاره حتما روی کرایه تک تک مسافرها حساب کرده بود که اینجوری ناراحت شد. من و یه آقایی هم عقب نشسته بودیم.

منم در یک اقدام پطرس وار، سه تومن دادم به راننده و گفتم: لطفا دو نفر حساب کنید! گفت: چرا؟ گفتم: فرقی نداره که. خب منم الان عقب راحت نشسته ام ! راننده خیلی خوشحال شد و یه عالمه واسم دعا کرد! حتی یه ثانیه هم فکر نکردم «چرا من حساب کنم؟» با خودم فکر کردم: «چرا من حساب نکنم؟!» وقتی با هزار و چهارصد تومن، میشه یه نفر رو اول صبح خوشحال کرد، چرا که نه؟؟!!نیشخند (آشتی، خیر میشود! برنامه امشب سینماهای تهران!!!!!!! دی دی دییییییییییییییین ... اینم آهنگش بود!!!)

خلاصه اومده ام شرکت و یه خروار هم کار ریخته سرم، لابلای کارها، میام چند خط اینجا می نویسم و میرم. انگار دین به گردنمه که حتما هر روز یه پست بذارم اینجا! عادتمه سر کار، هر روز یه کاغذ باطله که یه طرفش سفیده بر میدارم و کارهام رو ردیف می نویسم. هر کاری که انجام میشه، می تیکم کنارش! (تیک میزنم!!!)عینک و اینم مثل حل کردن مساله ریاضیه که آدم خیلی شاد میشه و من در طول عمرم البته خیلی کم از این شادیها داشته ام. چون وسطهای حل مساله یه دفعه یادم میرفت که اصلا دارم چه غلطی میکنم! مثل حافظه ماهی قرمز که فقط سه ثانیه است. حالا گیرم سه دقیقه طول میکشید مال من!!!!!!قهقهه

بچه ها فیلم ساز آشنا سراغ ندارید؟ واقعا میخوام از خونه بریانک یه سریال بسازم. یعنی قصه اش، مثنوی هفتاد من کاغذه! دیشب خانم مستاجر زنگید و دوباره ناله کرد که من و شوهرم توافق کرده ایم که خونه به اسم من باشه. حالا فکر نکنید یه کاخ تو نیاورون قرار بود به اسمش باشه ها! قرار گذاشته اند خونه بریانک که سی و هفت متره و دست اینا اجاره است و هنوز یه ماه نشده از موعد نشستنشون، قرارداد اجاره اش، بشه به نام خانمه! که خانمه و آقاهه که با هم اختلاف دارند، این بار آقاهه از خونه بره و خانمه بیاد بشینه. بعد میگه: شما میای بنگاه که قرارداد بشه به اسم من؟ گفتم: خانم عزیز! به نظر شما من در چه حدی وقت آزاد دارم که یه بار بیام  اجازه نامه به نام شما بشه، یه بار شما بیای فسخش کنی، یه بار برم بنگاه بسپرم برای مستاجر جدید، یه بارم مستاجر جدید به جای شما بیاد!!!!!!!!!!!!!! میگه: خب من چه کار کنم؟ گفتم: شما بگو من چه کار کنم!!

بعد زنگیدم به شوهر خاله ام و گفتم یه زنگ بزنه به آقای مستاجر و بپرسه اگه واقعا میخوان برن، از همین الان تکلیف رو معلوم کنند که ما هم فکر مستاجر باشیم و زمانی که اینا میخوان تشریف ببرند، همون موقع تو بنگاه قرارداد جدید رو با مستاجر جدید بنویسیم. به خانمه هم گفتم وقتی داریم قرارداد رو فسخ می کنیم، تشریف بیار کنار شوهرت وایسا، پول پیش رو ازش تحویل بگیر و برو!!! و جالب اینجاست که وقتی شوهرخاله ام به آقاهه زنگیده، اون گفته: من که ندارم اجاره رو بدم!! (فکر کنید ماه اوله!) شما از پول پیش بردارید!!! شوهر خاله ام که گفته: اینکه نمیشه! اگه قرار بود از پول پیش برداریم که اصلا همه اش رو رهن کامل میدادیم! دیدیم این چیزها واسه ما تنبون نمیشه! از همین الان که خودشون هم میخوان بلند بشن، بهتره پاشن و دعوای اول، بهتر از صلح آخر! والا....... با این نوناشون......چشمک

این از این!

دیروز ارغوان عزیزم یه پیشنهاد توپ داد که من خیلی خوشحال شدم. یه نمایش برای بچه هاست به نام «ببعی و گرگ آشپز» که موزیکال و خیلی هم شاده. حالا حتما باید یه وقتی رو خالی کنم و مانی رو حتما ببرم! حالا ببینم وقت پنجشنبه ام چطوریه. شاید هم صبح بردمش استخر و عصر هم بردمش تئاتر!

 


دیروز عصر که رفتیم مانی رو از مامانم تحویل بگیریم، مامانم از همین سرماخوردگی جدید گرفته بود. ظاهرا مانی هم دیروز سنگ تموم گذاشته بود و حسابی اذیتش کرده بود. به طوری که مامانم خیلی کم شکایت مانی رو میکنه. ولی دیروز پدر صاحبش رو درآورده بود. البته جای شکرش باقیه که الان تابستونه و بابام هم هست و کمکش میکنه!

خلاصه دیروز وقتی فهمیدیم مامان مریضه، مهدی گفت: شب می زنگم خونه مامانم اینا ببینم فردا می تونند مانی رو نگه دارند یا نه. که زنگید و اونا هم هنوز که مهدی چیزی نگفته بود، گفته بودند که بابا و خواهر وسطی مریض بوده اند و رفته اند دکتر! دیگه مهدی هم بقیه حرفش رو نزد چون میدونست ملغی است!!!!!!!!! نیشخند بعد هم قرار شد من امروز بزنگم ببینم حال مامانم چطوره و اگه مریض بود، مهدی امروز بمونه خونه و مانی رو نگه داره. که البته بابام گفت که مامانم بهتر شده و واسه کاری رفته بیرون. بعد گفت که مانی رو ببریم اونجا و خودش مانی رو نگه میداره و حتی گفت که میذارمش روی تخم چشمم!! (خدا حفظش کنه!)

دیروز عصر مانی طبق معمول گریه کرد و نمیخواست از خونه مامانم اینا بیاد. خلاصه به زور بغلش کردم و آوردمش تو ماشین. بعد دوتایی عقب نشستیم و یه کتاب داره که تو ماشینه. گفت: برام بخون! منم شروع کردم به خوندن. دیگه گلوم درد میکرد. تا یه لحظه مکث میکردم، ورق میزد و میگفت: اینو بخون! همه اش هم شعر بود. اتفاقا دیروز تو وبلاگ خانومی عزیز نوشتم. که من و مانی همیشه با هم آواز میخونیم! یعنی من آواز میخونم، بعد مانی میگه: بازم بخون! بعد خودش شروع میکنه متناسب با آهنگ، حرکات موزون انجام میده! یه وقتهایی تند میخونم و کردی، اونم تند تند کردی میرقصه! یه وقتهایی هم باهم ریز می رقصیم و به قول معروف، نیناش ناش فارسی!!!!!!!نیشخندخنده (آشتی آوازه خوان!!)

حالا دیروز هم تو ماشین گیر داده بود که بخون. منم یه کم از کتاب می خوندم و یه کم هم آواز! تا اینکه مانی کم کم سرشو گذاشت رو پامو خوابید. وقتی هم که رسیدیم خونه، من که خیلی خسته بودم. حوالی ساعت هفت بود. به مهدی گفتم: من میخوابم. اگه خوابم برد، ساعت هشت بیدارم کن. وگرنه بی شام می مونیم! خلاصه خوابم برد و ساعت هشت و سی و پنج دقیقه، بیدار شدم دیدم مهدی هم خوابش برده!!!خواب

پاشدم و یه دوش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه و سه پیمانه برنج کته کردم. شنسل هم بیرون گذاشتم. یه کم خورش و یکی و نصفی هم کتاب تابه ای داشتیم تو یخچال. سیب زمینی هم سرخ کردم و دستی هم به خونه و آشپزخونه کشیدم و لباس چرکها رو دسته کردم که ساعت یازده ماشین رو بزنم. مانی هم حوالی نه و خرده ای بیدار شد و من داشتم سریال خودرو تهران ـ 11 رو می دیدم.

دیدین وقتی آدم یه بچه رو می چلونه، یه سری کلمات محبت آمیز از دهنش درمیاد که اصلا معلوم نیست چیه!!!!!! منم از چند ماه پیش، دچار حالتی شدم که وقتی مانی رو می چلونم، بهش میگم: تو جلولی! اصلا هم معنی جلول جلوی نظرم نیست. فقط بهش میگم تو جلولی!!!!!!! حتی گاهی وقتها، جلول صداش میکنم، اونم میگه: بله!!!!!!!لبخند

دیشب حوالی ساعت نه و نیم که مهدی هم بیدار شد، سر سفره داشتم واسه مهدی ادامه سریال رو تعریف میکردم، یکی از شخصیت های داستان، اسمش جلال بود. بعد مانی گفت: منو میگی؟؟!! خنده

قبلا هم بهش گفته بودم که اسم بچه گاو، گوساله است. دیشب داشتم کارتهای صد آفرین رو باهاش تمرین میکردم، عکس گاو رو نشونش دادم و گفتم: این چیه؟ گفت: گاو. بعد گفت: مامان، من گوساله ام؟؟؟؟!!!!!!!! همون لحظه فهمیدم منو گاو تصور کرده که خودشو گوساله!!!!!!!قهقههقهقهه

البته قبلش به مهدی گفته بود: بابا! بیا این کارتها رو ازم بپرس!!!!! اونم گفت: کار دارم! البته کارش دیدن برنامه نود بود! منم تو آشپزخونه داشتم غذاها رو جابجا میکردم و ظرفها رو می شستم. دیدم اینطوری به بچه گفت، خودم رفتم کارتها رو واسش خوندم. البته مانی کار عجیبی میکنه. حدوده هفت هشت ماه پیش بابام این کارتهای صد آفرین رو واسش خرید. ولی مانی اصلا نمیذاشت کارتها رو بیاریم. همه اش میخواست پاره شون کنه یا روشون نقاشی بکشه. سی دی اش هم که میذاشتیم، بعد از پنج دقیقه میذاشت میرفت! کلا اعصاب معصاب نداشت بچه!

حالا چند روزه دارم باهاش کار میکنم. گفتم شاید عاقل شده باشه. خلاصه چند روز پیش برای بار اول کارتهای حیوونات رو آوردم و یه دور از اول تا آخر ازش پرسیدم. مثلا کارت گربه رو دستم میگرفتم و عکسش رو نشونش میدادم و میگفتم: این چیه؟ میگفت: گریه. بعد نوشته اش رو نشونش میدادم و میگفتم: اینجا چی نوشته؟ میگفت: گربه! که البته بلد نیست که بخونه. فقط از روی عکس میگفت. میخواستم با شکل نوشته اش هم آشنا بشه. خلاصه یه دور که این کار رو کردم. کارتها رو گرفت از من و گفت: حالا من! بعد رو کرد به من و گفت: این چیه؟ من گفتم: زرافه. بعد دستشو گرفت جلوی نوشته و گفت: حالا اینجا چی نوشته عزیزم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! منو میگی:تعجبمنتظر داشت ادای منو درمی آورد!

یعنی فکر کنید روز جمعه، تا شب، ده بار این کارتها رو از مهدی پرسید. هی میگفت: این چیه عزیزم؟؟؟؟!!!!!!!!!!! مهدی دیگه میخواست خودشو بکشه.کلافه آخرش هم گفت: به نظر تو، بابات اینا رو واسه من خریده؟؟!!عصبانی من: شیطان

یعنی کلا مانی فکر کرده، ما میخواهیم روش تدریس این کارتها رو نشونش بدیم که با بقیه کار کنه!!!!!!!!!!!

[ سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ