چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

وقتی میگیم و باور داریم که رابطه خوبه، به این معنیه که نود درصد رابطه خوبه. ممکنه ناراحتی هایی پیش بیاد، ولی در کل رو به بهبوده!قلب

این چند روزی که ننوشتم، روزمره ادامه داشت. شام پختن، تمیز کردن، نظافت کردن، شیرین کاری های مانی. حتی چند مورد کنتاک بین من و مهدی. ولی در نهایت حس خوبی نسبت به رابطه دارم. الان میخوام در مورد اون بنویسم.

یادتونه که یه هفته قرار بود احترام بذارم بهش و بعد از اونم کنترلش نکنم؟ خب، این روال همچنان ادامه داره. چند باری هم پیش اومد که بحثمون شد و حتی مهدی بهم توهین کرد ولی با لحن آروم ولی محکم بهش گفتم که نباید بهم توهین کنه! شاید خود مهدی هم به طور نامحسوس فهمیده بود که تغییراتی رخ داره. یعنی حس کرده بود! متفکر

روز پنجشنبه که من و مانی استخر بودیم، وقتی برگشتیم، مهدی گفت که واسه ناهار غذا از بیرون میگیره. ما هم گفتیم که چه بهتر! بعد سر ناهار، سر یه چیزی حرفمون شد و باهام بد حرف زد. منم غذا نخوردم و فقط به مانی دادم بخوره. گفت: چرا نمیخوری؟ جوابشو ندادم. گفت: میگم چرا نمیخوری؟ گفتم: وقتی بهم بی احترامی می کنی، منم نمیخورم. راستش اشتها هم نداشتم. ولی خب، میخواستم بهش بگم که باید احترام بذاره. دفعه های قبل که اینجور مواقع میگفتم نمیخورم، میگفت: به درک!

ولی این بار گفت: حالا بخور! من معذرت میخوام. ببخشید اگه بهت بی احترامی کردم!!!چشمک منم خوردم و دوست شدیم!

کلا از اواسط هفته قبل، بهم نزدیک تر شده بودیم. بیشتر با هم حرف میزدیم. زندگی طبق همون روال سابق بود. مهدی کماکان روزی صد و ده بیست کیلومتر رانندگی میکنه. و منم همراه خودش می بره. یعنی میتونه خودش بره دنبال مانی و بیارتش خونه. منم زودتر برم به شام برسم. ولی اصرار داره که حتما منم باشم! من اینو میذارم به پای اینکه می خواد دوتایی باهم این کار رو بکنیم و تنها نباشه!!!!!!! شما هم اینجوری تصور کنید!!!!!!!!!چشمک

چهارشنبه ها که می دونید. من باطریم ضعیف میشه. یعنی واقعا خسته ام! چهارشنبه عصر هم وقتی رسیدم خونه، شام داشتیم. چون اقا مهدی ناهارشو یادش رفته بود ببره، یه کم هم غذا مونده بود تو یخچال. خودم سالاد خوردم و بقیه رو دادم به مهدی و مانی. ظرفها همینطوری توی ظرفشویی بود. باور کنید حسش نبود. با خودم گفتم ول کن! حالا فردا تمیز میکنم. خیلی خسته ام.

خلاصه که تا ساعت ده، هی چرخیدم تو فیس بوک در حالیکه لمیده بودم رو کاناپه! بعد دیدم یه جوری ام! گفتم عیب نداره. بذار ظرفها رو بذارم تو ماشین و بی خیال بقیه اش بشم. خلاصه رفتن به آشپزخانه همان و دسته گل کردنش همان!!!!!!!! بعد مسواک و نظافت خودم و جمع و جور کردن اسباب بازیهای مانی و تمیز کردن خونه! خیر سرم قرار بود زود بگیرم بخوابم و استراحت کنم! خلاصه خوابیدم و صبح ساعت نه بیدار شدم! بعد دیدم یه کم حال ندارم. از خدام بود نرم استخر. ولی به خاطر مانی دلم نیومد. مانی بیدار شد و بهش صبحونه دادم. گفت: من نمیام استخر. پیش بابا می مونم!

منم به دوستم اس دادم که می نمیاییم. دوستم هم زنگید و به مانی گفت:  اگه بیای، بهت جایزه میدم. مانی هم رو کرد به من و گفت: بریم استخر!!!!!!!!!!!! همچین بچه مزدوری داریم ما!!!!!!!!!!!!خنده 

خلاصه رفتیم. راستش من هول اینو داشتم که اب سرد باشه مثل همیشه و تا عادت کنم، یه کم اذیت بشم! نیشخند (اشتی نازک نارنجی!) که دیدم آب چقدر گرمه! یعنی فکر کنید آب استخر گرم بود عین آب حموم! به طوری که من کم کم داشت خوابم می بر!

دوستم هم دیگه نمیاد تو آب. کلاس رقص ثبت نام کرده. این دوستم وزنش 89 کیلوگرمه! البته قدش هم بلنده. ولی خب، خیلی چاق شده. حالا من براش جایزه گذاشته ام که اگه برسه به دهه هفتاد، حتی اگه بشه 79.900، بهش جایزه خوبی میدم! اونم  عزمشو جزم کرده که لاغر بشه. البته نه به خاطر جایزه من. بلکه یه انگیزه ای شده براش که این کار رو بکنه. جایزه ای هم به مانی داد، یه مایوی خوشگل بود که خواهرش از هلند آورده بود واسه پسر دوستم، ولی چون اندازه اش نبوده، اینم ورش داشته بود واسه مانی! خوش به حال مانی که مایوی هلندی می پوشه!

آقا مانی قبلا که میدید بچه ها شیرجه می زنند تو آب خوشش می اومد. می رفت لب استخر و خانم مربی، دستاشو می گرفت و ولش میکرد تو آب. این بار یه کم محتاط تر از دفعات قبل شده بود. ولی بازم شیرجه بچه ها رو که دید، دلش خواست. البته قبلا هم گفته ام که این کار رو توی خونه هم میکرد. یعنی میرفت لب مبل و می پرید رو سر و کول بقیه! یعنی گردن و کمر واسه مامان بیچاره ام نذاشته بود! این بار ولی دو تا دستاشو برد بالا و پرید تو آب! البته من خودم روبروش بودم و حواسم بهش بود. که دیدم گفت: شما بیایید اینجا! (با دستش جلوی خودشو نشون داد) که وقتی می پره، صاف بیفته رو کله من! گفتم: آخه پسرم! مردم میان استخر که بپرن تو آب! اونوقت تو می پری رو سر مامان!؟؟؟قهقهه

خلاصه چند تا شیرجه زد و هنوزم مونده تا عادت کنه که بدون من توی آب باشه. چون همه اش میگه تو کمر منو بگیر. منم میذارم خودش بیاد روی آب (البته جلیقه داره) و انگشتام رو فقط رو کمرش میذارم. هیچ فشاری نمیدم. تا دست و پاش به آب عادت کنه.

راستی یه چیزی! کتاب نسا که یادتونه. خودم خیلی خوشم اومد و احساس کردم مادرشوهرم هم خوشش میاد. این بود که دادم بخونه. دیروز ازش پیگیری کردم، گفت: دو صفحه اول رو که خوندم، از ادبیاتش خوشم نیومد. اینه که دیگه نخوندمش! گفتم: منظور از ادبیات، یعنی از چه چیزش خوشتون نیومد؟ گفت: در کل خوشم نیومد!

منم هیچی نگفتم. با خودم گفتم: اگه من بودم شاید اگرم بدم می اومد، اینقدر صریح در مورد چیزی که طرف بهم داره و اونهمه ذوق کرده من بخونم، نمیگفتم که خوشم نیومده. همون موقع به خودم نهیب زدم که: نباید ناراحت بشی آشتی! این سلیقه تو بوده. حتی شاید خوانندگان وبلاگت هم از این کتاب خوششون نیاد. اونایی که فکر می کنی باهاشون خیلی اشتراک فکر داری. پس بپذیر که سلیقه ها متفاوته. پذیرفتم و مساله همونجا برای خودم حل شد. البته خواهر شوهرم هم خونده. ولی اونم خوشش نیومد! کلا البته دیگه فهمیدم که سلیقه هامون خیلی متفاوته. من داستان رو دوست داشتم چون وقتی به قهرمان داستان خیانت میشه، جریان طبیعی زندگیشه و اصلا دور از ذهن نیست. ولی خواهرشوهرم دوست داشت عشق قهرمان داستان، دست نخورده وپاک بمونه و کسی بهش خیانت نکنه! اینم یه سلیقه است!قلب


راستش پنجشنبه شب، مانی که خوابید، من و مهدی فرصت پیدا کردیم بیشتر به هم نزدیک بشیم... بعدش مهدی شروع کرد به حرف زدن و لاینقطع، نیم ساعت حرف زد! خودم مونده بودم اینهمه حرف رو از کجا میاره! از همه چی گفت. منم یادم بود که شنونده باشم و هرجایی که خواست، نظرمو بدم. پس سکوت کرده بودم و تا چیزی نخواست، منم نگفتم!قلب خلاصه تا ساعت یک، یک و نیم بیدار بودیم. من گرفتم خوابیدم و مهدی بیدار موند. صبح جمعه، مانی ساعت ده دقیقه به هشت، بیدارم کرد. یعنی داشتم می مردم از خواب و حس سرما خوردگی. البته روز پنجشنبه عصر رفتم یه سری داروگیاهی خریدم. کلا افتاده ام تو خط دمنوش!

پنجشنبه عصر هم واسه خودم درست کردم و مهدی هم حس سرماخوردگی داشت. از این داروهای گیاهی بدش میاد. ولی گفت: به منم بده. منم بهش دادم ولی توش شربت نبات هم ریختم که مزه اش قابل تحمل بشه! خلاصه خورد! روز جمعه، برای خودم هم درست کردم و با خودم گفتم عمرا اگه مهدی دوباره بخوره. بقیه اش رو هم قرقره کردم! دیروز عصر که داشتیم میرفتیم خونه مامانش اینا، گفت: خوبه دیگه! دمنوش میخوری و به من نمیدی! گفتم: واقعا دوست داشتی بخوری؟ تو که مزه اش رو دوست نداری؟؟!! گفت: خب دواست دیگه! باید خورد!

این چند روز، توقعش زیاد شده ازم. انتظار محبت و توجه بیشتری داره. حتی چند بار خواسته ام از در شرکت براش شیرینی بگیرم که متاسفانه چون  عصرها با هم میریم، نمی تونم بگیرم و اینهمه راه بریم تا شهران و بعدش انقلاب! شیرینی تبدیل به شربت میشه! ولی تو همین هفته، واسش میخرم شیرینی.

مانی، گوشتهای تو غذا رو خیلی راحت نمیتونه بخوره. باید خیلی ریزش کنم. دیروز لوبیاپلو درست کردم با فیله مرغ. مانی و مهدی کنار هم نشسته بودند. مهدی گفت: خواهشا دیگه لوبیا پلو رو با فیله مرغ درست نکن. چیه یاد گرفتی! من گوشت خور نیستم، ولی طعمش خوبه تو غذا باشه. اینجوری بدمزه میشه. یه دفعه مانی رو کرد به باباش و گفت: این خوشمزه است!!!!!!!!!

مهدی هم زد زیر خنده و گفت: آره باباجان راست میگی! دیگه با همین درست میکنه که تو دوست داری!قهقهه البته این بار با گوشت درست میکنم!

دیروز سالگرد فوت مادر یکی از بهترین دوستام بود. مانی رو عصر گذاشتم خونه مامانش اینا و رفتیم بهشت زهرا. واقعا راه خیلی دور و درازی بود. ولی حتما میخواستیم باشیم. خلاصه رفتیم و بعد از تقریبا یه ساعت بلند شدیم. مهدی مادر پدرش رو خیلی دوست داشته. گفت: حالا که اینجاییم، بریم یه سر. بعد رفت سر خاک پدربزرگها و مادربزرگها و به پیشنهاد من رفتیم سر خاک اون عزیزی که توی قطعه 257 دفن شده. روح همه عزیزان شاد!قلب

وقتی برگشتیم خونه مامانش اینا، ساعت حوالی هشت و نیم شب بود. پرسپولیس لعنتی هم باخت و شوهر ما رو دمق کرد! منم یه کم دلداریش دادم و نازش کردم. مهدی هم دیشب آرومتر بود!

خدا رو شکر میکنم که رابطه داره سانت به سانت خوبتر میشه. گاهی ناراحتی هایی پیش میاد. ولی اگه یه قدم میریم عقب، سه قدم میریم جلو.

واسه همه تون بهترین ها رو میخوام. هر چی دارم، از لطف خدا و دعای شما دوستان عزیزه.قلب

[ شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ