چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

معمولا پست ها رو با سلام شروع نمیکنم. ولی از این به بعد احتمالا بهتون سلام میکنم!خنده

سلااااااااااام!قلب

راستش رو بخواهید از دیروز تا الان به جواب یکی از بزرگترین سوالات زندگیم رسیده ام ! حالا اگه اجازه بدید کم کم میگم.

دیروز سر کار، یه جلسه وحشتناکی بود که یه دعوای حسابی شد. سه نفر به من! سر همون مسخره بازیهای همیشگی. اینقدر برام بی ارزشه که اصلا جزییاتش رو اینجا نمیگم. شاید هم برای این بی ارزشه، که من الان تو موضع بالام و اونا هیچ کاری نمی تونند بکنند! یعنی من تایید همه چی رو از مدیرعامل گرفته ام و اونا بیخودی خودشون رو جر و واجر کردند! جنگ شدیدی بود و صداها بالا رفت. ولی من خیلی ریلکس نشسته بودم و جواب هر سه تا رو میدادم. یه جا گفتم: چه خبره؟! سه نفر به یه نفر!!!!!!!!!قهقهه 

خلاصه دیروز هم تا پنج و نیم بودم و یکی از اون سه نفر آخر وقت مدیرعامل رو کشوند تو اتاقش و نمیدونم چی گفت که مدیرعامل منو خواست اونجا تو دفتر یارو!!!!!!چشمک منم خیلی خونسرد رفتم و طرفم هم مدیرعامل بود و هر سوالی که مدیرعامل می پرسید، با لبخند جوابش رو میدادم. چون قبلا همه رو با خودش هماهنگ کرده بودم! اون طرف هم خودشو داشت تیکه پاره میکرد! البته همه اش از دخالت بیجاست. اگه فقط سرش به کارهای خودش باشه، اینجوری ضایع نمیشه! اون همکار رک قدرشناس هم که یادتونه!!! از دیروز اومده نشسته کنار من! یعنی به فاصله سه متری من! و البته که من هیچ حسی نداشتم بهش و خودش با جبهه اومد. منم همه اش انرژِی می فرستادم!

(با عرض پوزش از دوستانی که از «انرژِی نوشت» من ابزار ناراحتی می کنند و کلافه میشن!!!!!!!)زبان

خلاصه میخوام اینو بگم که من حس خوبی دارم تازه با اون دعوای بدی که دیروز شد. چون به خودم مطمئنم. چون نمیذارم این ناراحتی ها روم تاثیر بذاره.

و اما................. درسی که دیروز گرفتم. یعنی باور کنید از دیروز تا به حال، همه اش دارم تو ذهنم باهاتون حرف میزنم و این جریان رو میگم.

دیروز تقریبا ده دقیقه یکربع مونده به رفتنم، یه سر رفتم سایت گیس گلابتون. تمرینات هفته سوم رو داده بود. ولی یه اتفاقی افتاد. من هر جمله اش رو که میخوندم، تازه می فهمیدم کجای کارم تو زندگیم ا شتباه بوده. جواب یه عالمه سوالم رو گرفتم. سوالاتی که هشت ساله دارم می چرخم دور خودم. البته هشت سال که نه. تقریبا ده پونزده سال! از زمانیکه بین من و جنس مخالف، یه تیک هایی زده شده! حالا براتون میگم جریان رو.

گیس گلابتون عزیز نوشته: داشتم میرفتم سر کوچه، که دیدم یه خانمی داره پنچری ماشینش رو میگیره. گفتم شوهرت کو؟ گفت خونه خوابیده. بهش گفتم: بده شوهرت این کار رو بکنه، تو در عوض واسش یه کرم کارامل خوشمزه درست کن!

شاید اینا جملات خیلی ساده ای باشه که همینطور ازش بگذریم. ولی برای من یه دنیا بود.  جای جای این وبلاگ، زمانی که با مهدی مشکل داشتم این رو نوشتم که «من مستقلم» « من با عرضه ام» من از پس همه کارهام برمیام و بدون مهدی هم میتونم زندگی خودم و مانی رو اداره کنم!!!!!!!!!

و دقیقا همین جملات و باور همین جملات باعث میشه که رابطه روز به روز خراب تر بشه!

شماها منو می شناسید. میدونید واقعا از پس اداره زندگی برمیام. میدونید از صبح تا شب هم که بدوم خسته نمیشم. و اشکال کارم هم همینه. میخوام بار همه رو به دوش بکشم. خب، نباید بکشم. هر کسی یه شغلی داره. هر کسی یه وظیفه ای داره. چه در فامیل، چه در خانواده چه هرجا. گیس گلابتون هم به این نکته اشاره میکنه. میگه: شاید تو بلد باشی ماشین رو تعمیر کنی! ولی نکن! این کار مردونه است. بذار شوهرت بکنه. تو یه کار زنونه بکن. اینجوری هر کسی میره سر جای خودش. زن، زن میمونه و مرد، مرد!

ما زنها، هرگز از مردهایی با ظاهر زنونه خوشمون نمیاد. اصلا چندشمون میشه! مردهای قوی و محکم دوست داریم. خب، اونا هم همینطورند. زنهای ظریف دوست دارند. و البته این لبه تیغه. که من و شما از روی زندگی مون بار برداریم و وظایفمون رو به نحو احسن انجام بدیم ولی ظرافت زنانه مون رو از دست ندیدم! چیزی که من از دست داده بودم. من از یاد برده بودم که نباید کارهای مهدی رو انجام بدم. اگه دارم میرم سر کار و از پسش برمیام، این به این معنی نیست که خرید خونه هم با من باشه، نون خریدن هم با من باشه، تعمیر ماشین ظرفشویی با من باشه!!!!!! حتی اگه بلد باشم، باید بذارم اون انجام بده.

اون مرده و من زن. هرکی باید سر جای خودش باشه.

این واسم افتخار بود که از دامن پوشیدن خوشم نمیاد! شلوار و تی شرت بهتره! نباید اینجوری باشه. من دیگه یه زنم. باید دامن های رنگی قشنگ تو خونه بپوشم. چرا هی اصرار دارم موهامو با کش ببندم بالا، یا بی حالت ولش کنم؟ بذارم موهام هوا بخوره. آزاد باشه. چه اصراریه که گاهی واسه خنده، لاتی حرف بزنم؟ کدوم مرد خوشش میاد؟ نمیگم به خاطر خوشایند مردها باید کارهایی رو بکنم که دوست ندارم. ولی باید سر جای خودم باشم. یه خانم باشم!

همه عمر افتخارم اینه که هرچی هم درد بکشم، فریادم درنمیاد! هی ذوق میکنم واسه خودم و واسه مردم هم تعریف میکنم تازه: فلان وقت، دسته داغ ماهیتابه رو گرفتم و دود از کله ام بلند شد. ولی هیچی نگفتم!!!!!!!!!!

خب، چرا هیچی نگفتی؟ چرا وقتی درد میکشی، نمیگی که داری عذاب میکشی؟

بچه ها دیروز یه جمله دیگه هم نوشته بود اونجا. نوشته بود: احساساتتان را بلند بگویید. این جمله خیلی مهمیه. این باعث متفاوت دیدن زنها از هم میشه. تا وقتی که من بلند نگم که از فلان چیز بدم میاد یا فلان حرف باعث عذابم میشه، چطوری میتونم توقع داشته باشم شوهرم بفهمه؟ علم امامت که نداره! اینجا باید به یه نکته اشاره کنم:

خواهرشوهر بزرگ من یه مدلیه که همیشه همه هواشو دارند. مواظبند سردش نشه، گرمش نشه، نترسه، دلخور نشه. و این مساله هشت ساله فکر منو مشغول کرده که چرا همه همیشه مواظبشند؟ چرا کسی هرگز حواسش نیست که شاید من از فلان چیز بدم بیاد؟ چرا کسی هرگز از من نمی پرسه! دیروز به جواب این سوال رسیدم. خواهر شوهر من، همیشه هرچی که بخواد یا نخواد رو با صدای بلند میگه. مثلا وقتی یکی از خواهرهاش باهاش شوخی میکنه، بهش میگه: من از این شوخی خوشم نیومد! من از این فیلم بدم میاد! من الان سردمه! من نمی تونم تحمل کنم! خیلی گرمه! من... من...

دایم دارم حوایجش رو میگه. دایم داره گوشزد میکنه و پیام میده که شرایط رو عوض کنید! خب، بقیه فقط دارند از اون پیام می گیرند. من که یه گوشه نشسته ام و هیچی نمیگم، پس هیچ پیامی هم نمیدم. و اینجا باید یه اعترافی هم بکنم. هرچی ایشون بیشتر ناز میکنه و عشوه میاد و نظراتش رو میگه، من بیشتر اصرار دارم که هیچی نگم و سرسخت باشم! برای اینکه با اون متفاوت باشم! برای اینکه پیش خودم، مسخره اش کنم از این همه بچه ننه بودن. ولی در حقیقت اون بچه ننه نیست. اون یه زنه. زنانگیش رو هر لحظه و هر ساعت داره پررنگ میکنه.

نتجه: رابطه اون با شوهرش، روز به روز عاشقانه تر میشه. روز به روز شوهرش بیشتر نازش رو میکشه. رابطه من با شوهرم روز به روز بدتر میشه. شوهر من هرگز نمی فهمه من از چی ناراحتم. جای جای این وبلاگ این جمله از من به چشم میخوره:

ناراحت شدم، ولی هیچی نگفتم. سوختم ولی هیچی نگفتم. بغض کردم ولی هیچی نگفتم.

خب تو بیخود میکنی وقتی هیچی نمیگی، توقع داری طرفت از دلت خبردار باشه!

نمیدونم میتونم منظورم رو برسونم یا نه. ولی بچه ها باور کنید از دیشب تا حالا همه این جملات رو دارم هزار بار با خودم تکرار میکنم. حالا تو ادامه مطلب، براتون تجربه این چیزها رو در اتفاقات دیشب میگم.

قبلش اینم بگم که از دیشب تا حالا، همه زندگی مامانم مثل فیلم از جلوی نظرم میگذره. مامانم از من بدتره! یعنی الگوی من بوده تا حالا! لاستیک دور در ماشین لباسشویی رو خودش جا می اندازه! هرچی کار تو دنیاست بلده. ولی ولی ولی.... اینقدر قده، که هرگز احساساتش رو به زبون نمیاره. یعنی اینقدر که زنانگی نداره. مثلا فکر کنید با وجود شصت و یکی دو سال سن، هنوزم به خاطر خواسته پدرم، موهاش بلنده، ولی در نهایت همه کارهایی که یک عمر باید بابام میکرده رو خودش کرده. چون همه گفته اند: والا تو واسه خودت مردی هستی! و اونم افتخار کرده! در حالی که نباید افتخار کنیم که واسه خودمون یه پا مردیم! باید به زن بودنمون افتخار کنیم. چون ما زنیم!

همیشه گله میکنه که چرا پدرم هرگز ازش تشکر نمیکنه و بهش هیچ احساسی نداره. خب، الان من می فهمم. برای اینکه هرگز مامانم نگفته! هرگز عنوان نکرده. هرگز به روی بابام نیاورده! همه کارهای بابام رو کرده. بابام هم در ساعاتی که مامانم داشته کار میکرده، استراحت کرده! مثل اغلب مردها. مردهایی که زنهاشون بار زندگی رو به دوش می کشند و اونا هم در حال تفریح و استراحتند. اگه وقت مرد، به انجام وظایفش پر بشه، دیگه اون زمان رو زن استراحت میکنه و مرد کار میکنه. یا لااقل زن وقت بیشتری برای انجام وظایفش داره. اینا رو تا اینجا داشته باشید تا بریم ادامه مطلب:


دیروز عصر که مهدی اومد دنبالم، دیگه ساعت حوالی شش بود. من خیلی خوشحال بودم. تمرینات این هفته اینه که یه عالمه وقت واسه خودمون بذاریم. خودمونو خوشگل کنیم و همه کارها رو با حوصله و بی عجله انجام بدیم و به خودمون برسیم و ....

آها.. اینم بگم که قبل از اینکه سوار ماشین بشم، رفتم از اون قنادی که نزدیک اداره است، یه شیرنی خوشمزه واسه مهدی خریدم. با خودم گفتم اگرم آب شد عیب نداره. دوباره میذاریم تو یخچال. از نخریدنش که بهتره! خلاصه خریدم و همون تو ماشین یکیشو ضربه فنی کرد و خیلی خوشش اومد. یه کم هم باهاش شوخی دستی کردم و اول خواستم جریان اداره رو نگم. گفتم چه لزومی داره دعوا تعریف کنم. بعد گفتم من که پیروز شدم. خلاصه به طور خلاصه یه چیزهایی بهش گفتم و البته همه اش با خنده و چون حق با من بود و اذیت نشده بودم، خیلی ریلکس گفتم این شده و اون شده! ساکت داشت گوش میکرد. یعنی میخوام بگم اعصابشو خرد نکردم. یا لااقل خودم اینجوری فکر میکنم!

بعد رفتیم دنبال مانی و همون بساط همیشگی و رسیدیم خونه. داستان از اینجا شروع شد:

مانی تو ماشین خواب بود. بردم گذاشتمش رو تخت، که بیدار شد و بدخواب. هی گریه کرد، هی گریه کرد. منم دیدم بدخواب شده، آوردمش تو هال و شبکه پویا رو واسش گرفتم. ولی اون همه اش گریه میکرد. این وسط مهدی خواست در ماشین رو از توی خونه قفل کنه، که صدای دزدگیر دراومد. به من گفت: بازم در ماشین رو خوب نبستی؟ گفتم: نمیتونستم. آخه مانی بغلم خواب بود. با عصبانیت گفت: یعنی چی نمی تونستم؟ خب با لگد می بستی. گفتم: یعنی جلوی اینهمه کاسب، لنگمو بیارم بالا و با لگد درو ببندم؟ شرمنده، نمیتونم! گفت: باید بتونی! گفتم: نمیتونم. اینجا صدامون رفت بالا! بعد اونم یه دفعه یه داد بلند کشید و گفت: من ...........های شرکتتون نیستم که سرم داد میکشی ها!!!!!!!!

منو میگید!!!!!!!!!!ناراحتنگران 

همه دنیا رو سرم خراب شد. هزار و یک نقشه کشیده بودم واسه این هفته. واسه اتاق خواب، واسه لباس خواب، واسه فیلم رمانتیک دیدن همون شب، واسه ابراز محبت ها، واسه عشق ورزیدن ها!...

یه مرتبه با داد مهدی، همه اش تو ذهنم خراب شد. به قول خودم، هیچی نگفتم! مقنعه ام رو با یه شال عوض کردم و چند تا سیب زمینی گذاشتم بپزه و به مانی گفتم: اگه میای، بیا بریم نون بخریم! البته در نظرم بود، نون خریدن رو بدم به مهدی! چون قراره اون کارهای مردونه رو بکنه. ولی دیدم اگه الان بهش بگم، فایده نداره. نمیره. غذا هم که شب میخواستم کتلت بپزم! پس حتما نون میخواستیم! و توی اون شرایط، به بیرون رفتن احتیاج داشتم. باید میرفتم که بهتر فکر کنم. این بود که دست مانی رو گرفتم و رفتم نون گرفتم و برگشتم خونه نونها رو گذاشتم. بعد با مانی رفتیم بیرون و راه رفتیم. البته باید رازیانه هم میخریدم. چون باید هر شب دم کنم و بخورم! (برای افزایش میل زنانگی و تقویتش!) خلاصه وقتی برگشتیم، ساعت هشت شب بود. تازه رفتم تو آشپزخونه و مشغول شام درست کردن شدم.

همه اش داشتم به این فکر میکردم که با وضعی که پیش اومد، باید تمریناتم رو از فردا شب شروع کنم؟ حالا باید چه کار کنم؟ اینهمه ذوق داشتم و برنامه. حالا باید تسلیم بشم؟ وایسم؟ ادامه بدم؟ الان دیگه فکرم خراب شده و نمیتونم با انرژی ادامه بدم. اینه که مشغول شام پختن شدم. ماهیتابه اول، همه کتلتها له شدند و وارفتند! یادم رفته بود توش آرد بریزم. آرد ریختم تو بقیه مایه و فکر کردم: برنامه امشبم مثل این کتلتها وارفت. باید یه تمهید دیگه بیندیشم و دوباره درست کنم. باید آرد بریزم. باید برنامه ام رو تغییر بدم. ولی در هر حال باید شام بپزم. پس باید ادامه بدم. بقیه کتلت ها خیلی خوب شد.

همین موقع دوستم زنگید که واسه مهدی شاید بتونه تو فلان دانشگاه کار پیدا کنه که بره تدریس کنه. چیزی که مهدی آرزوش رو داره. و البته خودم. ولی من دیگه اصلا فرصت این کار رو ندارم. همون مهدی بره بهتره. اینجوری از نظر روحی هم آروم میشه. خلاصه مدارک رو ازش گرفتم و یادداشت کردم و بهش دادم و برگشتم تو آشپزخونه.

گفت: حالا باهام قهر نکن. من معذرت میخوام اگه ناراحتت کردم. گفتم: تو جلوی بچه ات، اون حرف زشت رو زدی. یعنی این کارها رو میکنی که من دیگه از محل کارم چیزی بهت نگم؟ هیچی برات تعریف نکنم؟ هنوز یه ساعت نشد، تو فوری کوبیدیش تو سر من؟

بازم عذرخواهی کرد و گفت: ببخشید. بیا بغلم. نمیخواستم ناراحتت کنم. من خیلی جلوی خودمو گرفتم که وقتی جریان شرکت رو گفتی، هیچی نگم! ناراحتم که اونا اینقدر اذیتت کرده اند! خندیدم و گفتم: ولی من که پیروز شدم. سرکه اگه ترشه، به ظرف خودش زور میاره! به من که دخلی نداشت!!!!!!!

خلاصه تموم شد. ولی من یه جا یه اشتباه کردم و اصل احترام گذاشتن رو از یاد بردم و یه جا که مهدی ازم یه سوال پرسید، به جای اینکه جوابش رو بدم، متلک گفتم! خب، این اشتباه از من بود.

دیشب برنامه گذاشتیم که یه فیلم رومانتیک ببینیم! ولی خود ماهواره داشت یه فیلم قشنگ پخش میکرد که درسته از نصفه بود، ولی خیلی قشنگ بود. من البته دیگه هلاک بودم. البته تو برنامه این هفته، باید به خودم بیشتر برسم. باید همه انرژِی رو واسه خودم بذارم نه واسه شام و ناهار پختن. حالا امشب که خونه بابام ایناییم. ولی بقیه هفته رو باید طوری برنامه ریزی کنم که کمتر اذیت بشم.

بعد ازشام رفتم تو اتاق خواب و دیدم کتابها رو که نمیشه ازش بیرون ببرم. کتابخونه تو دل دیواره! پر از کتاب. ولی تمیز و مرتبش کردم و اسانس سوز رو روشن کردم گذاشتم تو اتاق خواب. با اسانس باران. شما باور نکنید که بوی بارون بده. یه بوی خوب میده ولی بوی بارون نیست!

دیشب فقط رسیدم به همه این موارد فکر کنم. ولی باید شروع کنم به برنامه ریزی. باید همه مواردی رو که توی سایت گیس گلابتون هست  انجام بدم. حالا دیشب نشد، یه عمر وقت دارم! دیشب به فکر کردن و برنامه ریزی گذشت.

تغییر کردن زمان می بره. باید اصولی پیش برم و تغییرات باید اساسی و ریشه ای باشه! واقعا پیشنهاد میکنم یه سر برید. سود می برید. مطمئنم.

«شبنم نوشت»:

سلام شبنم خانم! فکر کردی اگه میام از شیرین کاری مانی می نوسم، یا اگه حرفی ازت نمیزنم، تو از یادم رفته ای؟ نه عزیزم. همیشه در قلب من و همه ماهایی. ما خیلی دوستت داریم. این عکس گل شبنمه. یادته؟ خیلی وقته ریشه داده. من همون روز پنجم، به نیت خودت کاشتمش توی گلدون. گذاشتم پا بگیره بعد عکسشو بذارم اینجا. می بینی چقدر جوونه زده؟ اینا جوونه های توئه. جوونه های امیده! ما به تو باور داریم. واست دعا میکنیم و دوستت داریم. بردم گذاشتمش خونه مامانم. بهش هم سپردم که: این گل اسمش شبنمه! خیلی مواظبش باش. مواظب جوونه هاش هم باش. همه شون باید گل بشن!!!!!!!!!

تقدیم به شبنم عزیزم، با عشق و علاقه بسیار!بغلماچقلب

 

 

[ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ