چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون!

اگرم خودم این مدت حس نکرده بودم که تغیراتی حاصل شده در خودم و در روابطم با مهدی، نظرات دوستان عزیزم، تایید میکنه ایجاد این تغییرات رو! (داشتید جمله رو!!چشمک)

عده زیادی میگن که نوشته هام تغییر کرده. حتی یکی از دوستان شاکی بود که وقتی روابطت خوب نبود و ناراحت بودی، صبح زود می نوشتی، حالا که خیالت راحت شده، ظهر می نویسی!!!!!!!! واقعا خنده ام گرفت. یاد داریوش افتادم. که یه بار گفت: یکی از دوستان بهم گفته وقتی که معتاد بودی، آهنگهات از دل بود و خیلی به دل می نشست. الان یه جوری شده!!!!!!قهقهه

راستش عزیزان، من این وبلاگ رو خیلی دوست دارم. قبلا که وبلاگ نداشتم، وقتی می دیدم دوستان وبلاگ دار می نویسند که چه خوب که دوستانی اینجا دارم، متوجه نمیشدم یعنی چی. ولی الان واقعا عمق این حرف رو درک میکنم و خدا رو عمیقا شاکرم که شما عزیزان اینجا هستید. حتی اگر عده ای هم انتقاد می کنند، با آغوش باز می پذیرم. وگرنه نظرات رو می بندم. که عمرا این کار رو نمیکنم. مگه دیگه چی بشه! شما هم مجازید هر نظری که دارید بدید. به شرط توهین آمیز نبودن حتما به نمایش گذاشته میشه! اگه صبح اول وقت کاری نداشته باشم تو اداره، خب میام می نویسم. ولی اگه کار باشه، خب اولویت با کاره. چون بابت کار بهم حقوق میدن نه وبلاگ نویسی!!!!!!!!نیشخند

دیروز تو شرکت اتفاقات خوبی افتاد. مدیرعامل منو کشید کنار و بهم گفت: هرچی اینا گفتند، بگو چشم، ولی برنامه ات رو با من هماهنگ کن. من اذیتت نمیکنم. کار باشه، خودت می مونی دیگه! احتیاج به این کارها نیست. منم خندیدم و گفتم: چشم!چشمک

بعدش یه دوره ای تو شرکت گذاشته اند که متولی اش، یکی از کسانیه که با من دعوا داشت توی جلسه روز شنبه! البته این خانم، کسیه که سالها من آرزو داشتم باهاش کار کنم. الان جاهامون عوض شده و سمتهامون تغییر کرده. ولی همین خانم چند روز پیش به یکی از همکارها گفته: من این آشتی احمق (!) رو خیلی دوست دارم ولی خودش نمی فهمه! منم تو دلم خوشحال شدم. میدونم داره راست میگه و دوستم داره. ولی مدلش اینجوریه که میخواد منو بکشه زیر سیطره خودش و برام تعین تکلیف کنه در حالیکه من اصلا حوزه کاریم فرق کرده. اگه قرار بود زیر دست خودش باشم، حرفی نیست. ولی من الان حکم رئیسی یه قسمت دیگه رو دارم و اصلا کارم زیر نظر ایشون نیست! خلاصه یه دوره ای تو شرکت گذاشته شده که همین خانم، اسم منو هم رد کرده که باشم! من خوشحال شدم.

چون یه اخلاقی دارم و اون اینکه همیشه از آموزش استقبال میکنم! اینکه یاد بگیرم و بتونم با موارد جدید، کار کنم. خب چه کنم! کودک درونم مشتاق یادگیریه!!!!!! البته به شرط اینکه سخت نباشه ها. دیروز هم تو جلسه، اوایلش حس کردم خیلی بحثش فنیه. دیگه داشت چرتم می برد. حالا فکر کنید کنار استاد هم نشسته بودم و با نور ضعیف پروژکتور، حس خواب بهم دست داده بود! دنبال کبریت می گشتم که مثل بایسیکل ران، بذارم کنار پلک هام که بسته نشن! در این حد!!!!!!خواب بعد استاد یه سوال پرسید که من یه جوابی دادم که بقیه چرتم رو بزنم! که گفت: بسیار صحیحه! آشتی خانم(!!!!) به مورد بسیار خوبی اشاره کرد!

خلاصه ما هم چرتمون پرید و وارد بحث شدیم و دیدیم نه بابا، میشه یاد گرفت. البته بگم ها، بحث جلسه اول تئوری بود و فنی و من ازش سردرنمی آوردم. حالا ایشالا از جلسه بعد، کار عملی شروع میشه!

بعد ساعت پنج زنگیدم به مهدی که بیاد دنبالم. تا رسید، دیدم حال نداره. گفتم برات چی بخرم بخوری؟ گفت: رانی!! پریدم تو سوپر و یه رانی براش خریدم. چیپس ها و پفک ها بهم چشمک میزدند که بیا ما رو بخر و بخور! گفتم: عمرا! رو دلم پا گذاشتم و دست گذاشتم روی یه بسته بیسکویت ترد! گفتم حتما و ایشالا که کالری کمی داره! خلاصه یه بسته شو کامل خوردم!!!!!!!! هرچی هم زیر و رو کردمش، هیچی از میزان کالریش ننوشته بود. ما به نیت کم کالری خوردیم! ایشالا همونجوری هم جذب شده!!!نیشخند البته دیشب خونه مامانم اینا بودیم و من مثل دختر بسیار خوش قول به خودم، شام خیلی کم خوردم و قبلش هم تا تونستم، نوک نزدم. امروز صبح هم وزنم 57.900 بود. بیشتر میخوام سایز کم کنم. یعنی این شکم یه کم کوچولو بشه، خدا رو شکر میکنم!از خود راضی

 


دیروز که نشستم تو ماشین که بریم خونه مامانم اینا، (آخه یکشنبه ها از اداره میریم اونجا!) افتادیم تو ترافیک. مهدی از ترافیک خسته شد. منم بهش گفتم: چه بهتر! اینجوری بیشتر با همیم!!!!!!!! یه نگاهی بهم کرد که یعنی چقدر الکی خوشی!!!!!!!!!! بعد یکی از سی دی هایی که هفته قبل تو همین ترافیک خریده بودیم از دست فروش رو گذاشت و گفت: این کار میکنه! آخه قبلا هیچ کدومش کار نمیکرد!

منم دیدم تو ترافیکیم، آرایشم رو تمدید کردم! البته داشتم ها، ولی تمدیدترش کردم!!!!! بعد بهش گفتم واسه تولدم واسم یه گوشواره بخره! که گفت باشه. حالا خودم باید برم مدلهاشو ببینم. واسه سوراخ های جدید که نه. چون دیگه فکر کنم بسته شدند. واسه سوراخ قدیمی گوشم!

بعد هوس کردم مقنعه ام رو بزنم پشت گوشم. دیدید که مد شده دخترها گوشهاشون رو میذارند بیرون. خلاصه ما هم گوشهامون رو گذاشتیم بیرون و توی ماشین هی قر میدادم. آخه بعضی آهنگها، واقعا قری بود. اینم یه تغییریه که یه مدته در من پدید اومده. قبلا فقط آهنگهای خاصی گوش میکردم. حتما باید ابی و شاهین ن.ج.ف.ی و داریوش و آهنگهایی با اشعار قوی بود. حالا به جز زمانی که مانی تو ماشین بود و میخواستیم بچه شاد باشه. خب، اون اشعار و اون حال و هوا، اجازه نمیده آدم شاد باشه. اینه که یه مدته تو ماشین آهنگهای شاد گوش میدیم. حالا گیرم خواننده و شعرش، مفت نیرزه که اغلب هم نمی ارزه!

پنجشنبه که رفته بودم آرایشگاه که سر و صورتی صفا بدم، موقع برگشت یه رنگ مو خریدم. نظرم این بود که شرابی روشن باشه. رنگی هم که انتخاب کردم همین بود. دیشب به محض اینکه رسیدیم خونه، دادم مامانم رنگ رو بذاره روی سرم. که البته الان موهام تقریبا بادنجونی شده! به نظرم خیلی تیره شده. البته این رنگها فانتری هستند و هر بار که آدم میره حموم، کمرنگ و کمرنگ تر میشن. مارک پرستیژ شماره 07.20 من خوشم نیومد ولی همکارهام میگن بهم میاد. البته رنگ موهای قبلیم، قهوه ای روشن بود. چون شماره 10 گذاشته بودم روی موهام. و برای همینم آرایشم برنزه بود. رژ قهوه ای با کرم پودر برنزه و رژ گونه مسی طلایی. ولی الان که موهام شرابی شده، باید آرایشم رو به صورتی تغییر بدم. حالا باید امتحان کنم ببینم کدومش بهم میاد. البته بگم ها، من خیلی کم کرم پودر استفاده میکنم. کرم ضدآفتابم ، از این کامپکت هاست که رنگیه و مثل کرم پودره. منم همیشه برنزه اش رو میگیرم.

خلاصه موهامونو شرابی کردیم ولی اون شرابی نبود که میخواستم! انگار توی جام شراب، مرکب هم ریخته باشند!!!!!!! با وجود اینکه شماره رنگ، هفت بود، ولی نمیدونم چرا تیره شد. من توقع شرابی روشن رو داشتم. حالا جالب اینجاست که مهدی از زنهای سفید و چشم رنگی و مو بلوند خوشش میاد. چطور ما رو انتخاب کرد، بماند که خودش هم نمیدونه!متفکر ولی من که این رنگ رو پنچشنبه خریدم، بهش نگفتم. دو روز پیش همینطوری ازش پرسیدم که راستی فکر میکنی من با چه رنگ مویی ص.ک.ث.ی تر میشه قیافه ام؟؟؟!! (سوال رو دارید؟؟!!) اونم گفت: شرابی! و من از این تقارن خنده ام گرفت! دیشب هم خوشش اومد. امروز صبح هم که بهش زنگیدم تو اداره، گفت: چطوری دختر مو شرابی؟! هرچند که رنگش اونی نشد که تو و من انتظارشو داشتیم ولی بهت میاد!!!!!!!!! حالا البته چند بار که بشورمش، رنگش روشن تر میشه. خب، رنگهای فانتری اینجوری اند دیگه.

خلاصه ما دیشب که شام پختن نداشتیم، مویی رنگ کردیم و امشب که میریم خونه خودمون هم میخوام الویه درست کنم که کارش کمتره بلانسبت و میشه یه کم به خودمون برسیم و فیلمی ببینیم.

داداشم خیلی  اصرار کرد که امروز رو هم خونه مامانم اینا بمونیم ولی به جاش سه شنبه می مونیم که مجبور نشیم به خاطر طرح، دیرتر برسیم خونه. توی همین هفته، سعی میکنم حتما پارچه برای ملافه بخرم. البته من که همیشه آماده ام. آقا مهدی تنبلی میکنه و نمیاد خرید. میخوام خودش باشه و نظر بده. چون واقعا براش مهمه!قلب

آها... راستی اینم بگم که مهدی دیشب خیلی خوش اخلاق نبود! چون استقلال برد. بعد که استقلال گل اول رو زد، هی شروع کرد گفت که مربی استقلال لابی میکنه و خوش به حال این تیم و .... منم هیچی نمیگفتم. گذاشتم حسابی تخلیه بشه. بعد هم که استقلال سه گل زد و برنده شد. بازم چیزی نگفتم و شادی نکردم! خب اگه خوشحالم، می تونم تو دلم شاد باشم. وقتی اون، اینهمه عکس العمل نشون میده، میتونم حساسیت رو کمتر کنم!

بعدش داشت با تلفن حرف میزد در مورد خونه باباش که میدونید من هرگز هیچی نمی پرسم. مهدی عادت داره اغلب مواقع، راه میره و با صدای بلند با تلفن حرف میزنه. یعنی همه مستفیذ میشن از کلامش. بعد تو حرفهای دیروزش داشت میگفت: نمیدونم چی چی کرمانشاه، پونصد میلیون تومن!!!!!!!!! خب، یه جمله عجیبی بود! وقتی تلفنش تموم شد پرسیدم: با کرمانشاه چه کار داشتی؟ ناراحت شد و گفت: تو به کار من کاری نداشته باش!

راستش خیلی ناراحت شدم. من که هرگز هیچی ازش نمی پرسم. یعنی اگرم یه چیزی برام سوال پیش بیاره، نباید هیچی هیچی در موردش از مهدی بپرسم؟ پشتمو بهش کردم و دراز کشیدم. بعد از نیم ساعت، که ظاهرا عادی شده بود، کنارش نشستم و گفتم: یه پسر خوب هیچوقت اینقدر صریح به خانمش نمیگه به توچه و به تو ربطی نداره! این حرفها، آدمو دور میکنه. یه حرف دل میاره، یه حرف دل می بره! لبخند زد و هیچی نگفت!لبخند

 

[ دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ