چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام قلب

امروز جز معدود روزهایی تو زندگیم بوده که اصلا نمی خواستم و نمی تونستم از جام پاشم! کمرم گرفته بود و درد میکرد و اینکه خوابم می اومد! منی که عادت دارم صبح زود بیدار شم، امروز خیلی خوابم می اومد. دیشب هم مثل شبهای قبل خوابیده بودم. ولی نمیدونم چرا صبح اینقدر خوابالو بودم. خواب

ولی باز با اینحال بلند شدم و آرایش کردم و اومدم اداره. همون دیشب لوازم آرایشم رو کنار گذاشتم و البته هی داشتم میگشتم که رژ لب صورتی و رژگونه صورتی پیدا کنم. چون یه مدته فقط دارم آرایش برنزه میکنم و این صورتی ها از دستم دور بود!چشمک

دیروز که مهدی اومد دنبالم، خیلی پکر بود. دیگه با قر و رقص و دانس هم اوضاعش خوب نشد. یعنی اینجوری بگم که به نظر من، از بعد از بازی شنبه شب که استقلال برد، یه کم حالش گرفته شد و رفت تو فکر. یه کم هم از من دور شد.

حالا میخوام در مورد همین صحبت کنم. دیده های من، و اونچه که واقعا اتفاق افتاده. اینا تصورات اولیه منه. که مثلا استقلال برده، مهدی ناراحت شده و به من رفلکس نشون میده. ولی ممکنه من اشتباه کرده باشم. ممکنه ناراحتی مهدی از چیزهای دیگه ای باشه و فقط از نظر زمانی متقارن شده باشه با بازی  استقلال.

پریشب دیدم حالش خوش نیست، دیگه زیاد طرفش نرفتم. دیروز هم که اومد دنبالم که بریم دنبال مانی، سرحال نبود. نزدیک خونه که بودیم، موبایلش زنگید و یه خبر در مورد خونه باباش بهش دادند. اونجور که داشت میحرفید، ظاهرا خبر خوب بود! یعنی نشان از رسیدن پول به دست مامانش اینا بود به زودی! حتی توی حرفهاش، به همسایه مامانش اینا گفت: نه بابا! خانمم اینجوری نیست! همیشه منو دلداری میده!

خودم انتظار داشتم بعد از اتمام مکالمه، بهم بگه چه خبری شده و آیا پول قراره دستشون بیاد یا نه. آخه جالبه! مثلا اگه آدم توی تاکسی باشه و یه نفر با خوشحالی یا حتی ناراحتی با تلفن حرف بزنه و عکس العمل نشون بده، ممکنه بغل دستیش سوال بپرسه که آقا چی شده؟؟!! که البته خیلی ها نمی پرسند. ولی دیگه به نظر من خیلی مسخره است که زن و شوهر حق نداشته باشند بپرسند که چی شده! البته اگه من حرف بزنم، مهدی خودش رو محق میدونه که بپرسه و گاهی هم که می فهمه چیزی رو ازش پنهان کرده ام، شاکی میشه! ولی اگه من یه کلمه بپرسم، عکس العمل نشون میده که: تو چه کار داری!!!!!!!!

این حرف خیلی بدیه. یعنی کاملا آدم ازش دور میشه. اصلا من به این یه هفته کار ندارم که تمرینم چیه. اون که نمیدونه. ولی کاشکی می فهمید آدم نباید اینقدر توی حرف زدن بی اغماض باشه و راحت کلمه «به توچه» و «تو اصلا چه کار داری» رو بگه.

قبلا در مورد این موضوع گفته بودم که میدونم مهدی نمیخواد در مورد چیزهایی که ناراحتش میکنه، با من حرف بزنه. ولی دیروز میدیدم که داره با خوشحالی با همسایه مامانش اینا می حرفه و حرف از پول گرفتن بود و قهقه خنده میزد!!! بعد که تلفنش تموم شد، بازم هیچی نگفت و رفت تو لاک خودش دوباره!!!!!! منم هیچی ازش نپرسیدم! حالا من که اهل پرسیدن و فضولی نیستم. ولی چه مسخره است که یه زن حتی سالی یه بار هم نتونه بگه راستی چه خبر؟؟!!

بعد هم که رسیدیم خونه، روی کاناپه دراز کشید و افتاد روی لپ تاپ. منم رفتم تو اشپزخونه و سیب زمینی رو بار گذاشتم که بپزه. پیازداغ هم درست کردم و تو این فاصله مرغ رو گذاشتم تو مایکروفر که یخش آب بشه. بعد لباسهای خودم و مانی رو جدا کردم و انداختم تو ماشین. آخه لباسهای من و مانی، نیم ساعت بسشه که شسته بشه. ولی مهدی دوست داره لباسهاش یه ساعت شسته بشن. منم عمرا تیشرتی رو که یه روز تنم بوده رو نمیذارم یه ساعت بچرخه و چلونده بشه! رنگ و رخ نمی مونه واسش که. برای همین لباسهای خودم و مانی رو با هم می اندازم!

یه جوری برنامه ریزی کردم که برم دوش بگیرم و وقتی برگشتم، زمان ریختن نرم کننده تو ماشین باشه. از حموم که اومدم، دیدم مانی میخواد یه سی دی بذاره! یعنی فکر کنید مهدی داشت با لپ تاپ کار میکرد (میرفت تو اینترنت) و مانی هم میخواست تو همون لپ تاپ سی دی نگاه کنه. این درحالیه که ما یه تلویزیون و یه ویدیو سی دی تو اتاق خواب داریم. خب، تلویزیون تو هال، خیلی بزرگتره و زدیمش به دیوار! تلویزیون تو اتاق خواب، کوچکتر و قدیمی تره. ولی واسه رفع حاجت خوبه. چند وقته به مهدی میگم ویدئو سی دی رو بیاریم تو هال و به تلویزیون بزرگتر وصل کنیم! ولی آخرین جواب رو روز جمعه بهم داد که من نمیذارم ویدئوسی دی بیاد توی هال!!!!!!

حالا دلیلش چیه؟ ما شب عید که این تلویزیون جدید رو خریدیم، من پیشنهاد دادم که دیگه میز زیر تلویزیون رو نخریم! هم جا میگیره، هم مانی ازش میره بالا. وصلش کنیم به دیوار بهتره. که حتی از این رول های دیواری به رنگ سیاه و نقره ای هم گرفتم و مهدی زدش به دیوار پشت تلویزیون. بعد تی وی رو به دیوار نصب کردیم. بعدش مهدی یه تخته سفارش داد که به فاصله مثلا نیم متر بالاتر از تی وی، به دیوار نصب میشد واسه گذاشتن ماهواره و چیزهایی که نیازه به تلویزیون نصب بشه. که آقا مهدی، بدو بدو ایکس باکس رو روش گذاشت. در نتیجه دیگه واسه ویدئو سی دی جا نداشت.

جمعه من بهش پیشنهاد دادم که ویدئو سی دی رو بیاریم بذاریم جای ایکس باکس. آخه هر روز که از ایکس باکس استفاده نمی کنیم که. ولی نذاشت و گفت من نمیذارم!!! اینه که منم دیگه جر و بحث نکردم. با خودم گفتم: اگه قراره فیلمی که با هم می بینیم روی هارد مهدی باشه، که دیگه با تی وی توی هال می بینیم. اگه قرار باشه خودم به تنهایی فیلم ببینم، خب میرم تو اتاق. درسته کیفیت تی وی توی هال رو نداره. ولی دیگه چاره ای نیست!

دیشب هم که مانی و مهدی سر لپ تاپ بحثشون شد، مانی اومد تو آشپزخونه و دامن منو گرفت که: من میخوام فیلم ببینم، بابا نمیذاره! منم گفتم: اگه بذاری مامان شام درست کنه، بعدش با هم میریم تو اتاق فیلم می بینم!

خلاصه بعد از کارم، رفتم تخت رو مرتب کردم و بالش گذاشتم پشتمون و مانی رو نشوندم، بعدش از مهدی خواستم بیاد و ویدیو سی دی رو راه بندازه. اومد راه انداخت و من و مانی هم نشستیم رو تخت و مانی نگاه میکرد. خودم هم دراز کشیدم به این بهانه. هر بار که رفتم توی هال، دیدم مهدی فرو رفته تو لپ تاپ. احساس کردم الان از اون وقتهاییه که نباید بهش نزدیک بشم و بذارم تو همون غار تنهایی خودش بمونه!

مانی که داشت نگاه میکرد، رفتم تو آشپزخونه و مواد رو با هم مخلوط کردم و گذاشتم سرد بشه که شاید تبدیل بشه به الویه!!! دیگه داشت اذان میداد. لباسها رو از لباسشویی درآوردم و پهن کردم و بعدش رفتم تو اتاق نماز خوندم. بعدش رفتم به موادی که تو فریزر گذاشته بودم سرد بشه، سس زدم و گذاشتم تو یخچال. تو این فاصله هی میرفتم به مانی سر میزدم تو اتاق که کار دست خودش نده. مثلا به برق یا چیز خطرناک دیگه ای دست نزنه!

یه بار این وسط ها، مانی دست زد به ویدئو سی دی و قطعش کرد. بعد اومد گفت: خراب شده! مهدی گفت: خراب نشده! تو خرابش کردی! بعد رو کرد به من و گفت: من داشتم با لپ تاپ واسه بچه فیلم میذاشتم، تو اومدی نقش هیرو (قهرمان) رو بازی کردی و بردیش تو اتاق!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم:تعجبتعجبتعجب چون تو شاکی بودی من مانی رو بردم تو اتاق! که لپ تاپ دیگه در اختیار خودت باشه!!!!!!!

ولی دیگه بحث رو  ادامه ندادم. احساس کردم حوصله نداره و بیخودی میخواد سر و شاخ بگیره.

 


یه وقتهایی آدم اینجوری میشه دیگه. نمیدونم، شاید منم خسته بودم. واقعا باید یه فکری به حال این خستگی هام بکنم. همه انرژِی ام رو میگیره. درسته دیرو زکه رسیدم خونه، رفتم یه پیرهن کوتاه خوشگل سرمه ای رو که چند وقت بود نپوشیده بودم رو درآوردم و زیرش هم یه تاپ سرمه ای پوشیدم. خیلی لباس قشنگیه. موهامم مدل دار بالای سرم جمع کردم. البته گاهی هم بازش میکردم. هرچند مهدی دیروز اصلا رو مود نبود، ولی من واسه خودم این کارها رو میکردم.

بعد از اینکه مانی سی چهل بار فیلم مورد نظر رو دید، از مهدی پرسیدم، گفت من شام نمیخورم. منم دو تا ساندویچ کوچیک درست کردم و با مانی رفتیم تو اتاق که هم بخوریم، هم ببینیم. راستش چند روز پیش از مهدی خواسته بودم فیلم رسوایی رو بخره که ببینیم. البته اگه کارگردانش رو میدونستم کیه، عمرا نمی خریدمش! چون اصلا به فیلمساز قبولش ندارم! ولی دیشب گفتم بشینم ببینم چیه. باور کنید همون ده دقیقه اول پشیمون شدم از اینکه این فیلم رو دارم نگاه میکنم. البته چون الناز شاکردوست هنرپیشه مورد علاقه مهدیه، گفتم اگه میخوای بیا ببین. مهدی واسه خودش یه ساندویچ درست کرد و اومد کنار من و مانی و یه ربع نگاه کرد. تو این یه ربع، من چند تا ایراد به فیلم و سناریوی فیلم گرفتم که مهدی غر زد که چقدر غر میزنی، خب نگاه نکن!!!!!!!! بعد گذاشت رفت تو هال!!!!!!!!!!!!!!

فکر کنم نزدیک پ.ر.ی.و.د ش بود که اینقدر بی اعصاب بود! قهقهه

تمام دیشب داشتم فکر میکردم که دو سه روزه از تمرینات این هفته گذشته ولی من هنوز کار آنچنانی بابتش نکرده ام. البته دایم دارم فکر میکنم ولی هنوز کار درست و حسابی واسه خودم انجام نداده ام. همه اش داره به روزمرگی می گذره. فقط رنگ موهامو عوض کردم. آخر هفته باید سه چهار تا غذا درست کنم و بذارم تو فریزر که وسط هفته، پختن غذا اینقدر وقتم رو نگیره!

یه کار دیگه هم کرده ام. یه کفش بلند البته لژدار توی اداره گذاشته ام که لااقل روزی چند ساعت تو اداره بپوشم که پاهام عادت کنه. دیگه اینقدر که کفشهای طبی پاشنه سه سانتی پوشیده ام، کفش پاشنه بلند پوشیدن، از یادم رفته! حالا فکر کنید پاشنه این کفشم، پاشنه نیست، لژه پس باید پوشیدنش راحت تر باشه! ولی نمیتونم خوب باهاش راه برم. ولی باید تمرین کنم. لژ کمترین فشار رو به کمر میاره. ولی باور کنید آدم وقتی با پاشنه بلند راه میره، اصلا کل سیستم راه رفتنش فرق میکنه! چشمک

حالا ایشالا که امروز وقت بیشتری برای خودمون و همدیگه داشته باشیم!قلبچشمک

[ سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ