چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

خب، الان ساعت 07:15 صبحه. و من ساعت هفت کارت زده و توی اداره هستم! ساعت ده دقیقه به هفت رسیدم ولی رفتم یه نون سنگک گرفتم. چه صفی بود اون وقت صبح!منتظر ولی می ارزید که آدم بخواد نون سنگک بخوره. من و دوستم و بچه های خدمات با هم رسیدیم!!!!!!! نون رو گذاشته ام لای روزنامه (میدونم نباید بذارم، ولی وسیله دیگه ای نبود!) منتظریم چای حاضر بشه. تو این فاصله هم من مینویسم. به قول شهریار قنبری:

می نویسم می نویسم از تو، تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از فاصله ها خواهم گفت، گریه، این گریه، اگر بگذارد..........

دیروز که دوباره مهدی اومد دنبالم، میزون نبود. میدونستم تکلیفم باهاش چیه. صد متر که جلوتر رفتیم، بحث در مورد این بود که شب خونه مامانم اینا باشیم یا نه. خودش روز قبل گفته بود که درسته روزی صد و خرده ای کیلومتر رانندگی میکنم، ولی ترجیح میدم خونه خودمون باشیم شب. البته قبلا هم یه بار گفتیم شاید سه شنبه شب بمونیم خونه مامانم اینا. من بهش گفتم: مهدی! امشب بریم خونه خودمون. هم اینکه دایی بابام اونجاست و هم اینکه مامان عصر میخواد با داداش کوچیکه ام بره بنگاه واسه نوشتن قرارداد. خودش دو سه ساعت وقتش رو میگیره. منم بهش گفته ام که شام نمیاییم که دیگه یه باری از روی دوشش کم بشه. یه دفعه گفت: عه... من به پسرخاله ات گفته ام که شب خونه مامانت ایناییم!.......

یه دفعه اون رویی که نباید رو نشون داد. موبایل رو با عصبانیت برداشت که به پسرخاله ام بگه ما نمیریم. بعد آخه نمیدونید چه طوری عصبانی شد. من همین جوری هاج و واج مونده بودم! فکر کنید تو ترافیک عباس آباد، هوار میکشید!! من هی با صدای عادی ولی محکم بهش میگفتم: صداتو بیار پایین. داد نکش و آروم حرف بزن!!! ولی اون بدتر میکرد! گفت: حالا انگار اونجا چه خبره! انگار جشنهای 2500 ساله رو دارن می گیرند!!! منم خیلی ناراحت شدم. گفتم: جشن نمی گیرند. ولی اینقدر خیالت راحته که بچه ات رو هر روز داری میذاری پیششون. پنج ماهه، یه روزم از چشم خانواده خودت نمی بینی که مانی رو بذاری پیششون. نمی تونند، نگه نمی دارند. ولی خانواده من اگرم نتونند، به هر جون کندنی باشه، نگه میدارند. دیگه حق نداری محبتشون رو بی منت کنی! (تو دلم گفتم: حتما حالت خیلی خرابه که از پسرخاله ام خواسته ای بیاد که تا صبح بشینی پای کامپیوتر بازی کنی!) 

یعنی میدونید، این خیلی اخلاق زشتیه که آدم از چیزی سود ببره و منتفع بشه، هر وقت ناراحته، هر وقت دلش محیط شاد و گرم و بگو و بخند بخواد و هر روز از صبح تا عصر، یه جا رو در نظر داشته باشه که همه این کارها رو بتونه اونجا انجام بده، بعد تو حرف بگه: همچین جای تحفه ای هم نیست! این دیگه خیلی زور داره به آدم. یعنی داره بی منت میکنه. با دست پس میزنه، با پا پیش میکشه!

بهش گفتم: باید یاد بگیری که فرق داره. باید قدرشناسی رو یادبگیری. اونم هوار میکشید و داد میزد. بعد پیچید تو بزرگراه مدرس. خب، دعوا همینطور داشت بالا میگرفت. تا اینکه گفت: پیاده شو!!!!!!!

فکر کنید وسط بزرگراه!!!!!!! گفتم: بزن بغل پیاده شم! یه حرکت آرتیستی کرد و کنار اتوبان نگه داشت. بعد فریاد کشید: اگه جرات داری پیاده شو!!!!!!!!!! گفتم: خودت میگی پیاده شو، حالا میگی پیاده نشو؟؟!! گفت: تو پیاده شو، تا من کتکت بزنم!!!!! گفتم: چه غلطی کردی؟ گه میخوری دستتو رو من بلند کنی مرتیکه روانی! مگه من بی صاحابم که تو همچین غلطی بکنی. دفعه آخرت باشه.

گفت: حالا می بینی! حق نداری دیگه برگردی خونه. حق نداری پاتو تو خونه من بذاری!

گفتم: خونه تو؟

گفت: آره. الانم از ماشین من پیاده شو!

گفتم: ماشین تو؟

(نفهمیدم بالاخره پیاده شم یا پیاده نشم!!!!!!!!!!!!!خنثی)

یه دفعه یه حرکت عصبی کرد و از ماشین پیاده شد و گفت: هر غلطی دلت میخواد بکن! بعد در عقب رو باز کرد و کیفش رو برداشت و رفت اونور خیابون. فکر کنید عین فیلمها، ماشین ها بوق می زدند. چون این اصلا حواسش نبود چه طوری داره عرض اتوبان رو طی میکنه. فکر کنید ساعت پنج عصر، اتوبان مدرس!!!!!!

من همیجوری نشسته بودم و هیچ حرکتی نمیکردم. مغزم که قفل شده بود و هیچ تصمیمی نمی تونستم بگیرم. یعنی حالا باید چه کار میکردم؟ شاید پنج دقیقه گذشت. یه دفعه دیگه یه چیزی روی کاپوت ماشین پرت شد!!!!!!! دیدم سوویچ رو با خودش برده بود، که دوباره عرض اتوبان رو برگشته بود که سوئیچ رو بده که من بتونم با ماشین حرکت کنم!!!!!!! سوویچ رو پرت کرد و افتاد دو سه متر اونورتر ماشین!!!!!! هوار میکشید و نمیدونم چی میگفت. ظاهرا پ.ر.ی.و.د این دفعه خیلی اذیتش کرده بود!

بعد از چند دقیقه به خودم مسلط شدم و اومدم نشستم پشت فرمون. بالاخره باید حرکت میکردم! هنوز راه نیفتاده بودم که زنگ زد:

آشتی! اگه پاتو توی خونه من بذاری، میکشمت! حق نداری بیای. میری خونه بابات!!!!!!! یعنی اگه برگشتی، می کشمت! حواست باشه که بهت چی گفتم!!!!!

منم گفتم: ببین! تو حتما برو پیش روانپزشک! وضعت خیلی خرابه! این رفتارهایی که تو میکنی، انگار خبر مریضی بد یکی از اعضای خانواده مون رو بهت داده اند که تو اینقدر عصبانی و یاغی شده ای...

بعدش قطع کرد و من موندم و ماشین. یه کم به خودم مسلط شدم و راه افتادم...

تو این مدت که مهدی از اینهمه رانندگی خسته میشد، چند بار با خودم گفتم بهش بگم یه قسمت از راه رو من بشینم، ولی بعد دیدم باید این کار رو خودش انجام بده. وظیفه اونه. من خانمم. اون آقا. وقت استیصال (مثل دیروز) من باید برونم. شکر خدا بلدم و میرونم. این رانندگی اینجا به درد خورد! اصلا یه چیزی. این آقا اصلا فکر نکرد شاید من اصلا عینکم همراهم نباشه! چون من بدون عینک نمیتونم رانندگی کنم!!!!

خلاصه راه افتادم و پیچیدم تو همت و البته هرچی گشتم فلشم رو پیدا نکردم. میخواستم بدون مزاحم  ترانه کردی گوش بدم! خب چه کار کنم. وقتی نبود، حالا لااقل باید یه سودی می بردم!!!!!!! یا لااقل یه کم آروم میشدم. فقط آلبوم جدید رضا صادقی رو داشتم. آهنگ 5 و 6 رو خیلی دوست دارم... دیدم آهنگ شماره پنج راست میگه. نباید من پیاده بشم! من باید برم، دنیا اگه با من هماهنگ نبود، باید پیاده بشه!

خلاصه رسیدم خونه مامانم اینا و حالا سناریوی جدید اینجا بود.

مهدی کو؟؟؟؟؟؟

گفتم: حالش بد بود، وسط راه نتونست رانندگی کنه و رفت خونه. من اومدم مانی رو ببرم. مامانم هم که به زمین و زمان مشکوکه گفت: دعواتون شده؟ خندیدم و گفتم: چرا بایددعوا بشه. خودت که دیروز دیدی حالش بد بود. امروز بدتر شده بود، من اومدم مانی رو ببرم. اون دیگه مریض بود گفتم اینهمه راه رو رانندگی نکنه!

حالا فکر کنید دایی بابام هم از شهرستان اومده اونجا. طفلی مریضه و دنبال دوا و درمونه. البته اینی که میگم، از بابای خودم چهار سال کوچیکتره! و خیلی هم با بابام رفیقند و از بچگی هم با هم بزرگ شده اند! خب، اون براش عجیب بود که من بخوام مانی رو ببرم. چون خودش همیشه در خدمت خانواده اشه و پسرش هم همیشه عروسش رو میبره و میاره! هی میگفت: بذار من تا یه جایی باهات بیام که تنها نری!

گفتم: آخه چرا شما زحمت بکشید؟ برگشتتون مشکل میشه! من خودم میرم.

راستش یه حالی بود که دلم میخواست تنها باشم! همین که داشتم ظاهرسازی میکردم و ناراحتی مو تو رفتارم نشون نمیدادم، داشت بهم فشار می آورد. البته بگم ها، همین ظاهرسازی، آرومم میکرد. ولی دیگه دلم میخواست تنها باشم.

خلاصه وسایل رو گذاشتم تو ماشین. ولی مگه مانی دل میکند! تو حیاط داشت با بچه های ساختمون مامان اینا بازی میکرد. یکی از این بچه ها، یه دختر ناز هشت نه ساله است که همه بچه ها نشسته بودند روی دوچرخه اش که درستش کنند! یکی از قطعات فلزی که برای تزئین دوچرخه بود، از جاش دراومده بود، ولی پدال دوچرخه نمیذاشت کامل جدا بشه. و همین قطعه، موقع حرکت گیر میکرد به بدنه دوچرخه و صدا میداد.

از یکی از بچه ها خواستم واسم انبردست بیاره. بعد خودم نشستم لبه باغچه و لبه های این فلز رو یه کم کج کردم که پدال بتونه ازش عبور کنه. در حین کار، با خودم فکر کردم یعنی الان تو زنی یا مردی؟ یعنی به نظرت با این کارت، زنانگی ات، دچار اختلال شد؟؟!! اینکه انبر دستت گرفته ای و داری این کار رو میکنی؟؟!! خودم جواب دادم: تو الان داری کار یه بچه رو راه می اندازی. دیگه مهم نیست زنی یا مردی!

بعد مانی رو به زور سوار ماشین کردم و راه افتادیم. باور کنید تا ده دقیقه یه روند داشت گریه میکرد و میگفت: تو رو خدا منو نبر! منو ببر خونه مامان بزرگ!!!!!!!!

منم گوش نمیکردم. آهنگ گذاشته بودم و سعی میکردم روی رانندگی و اون آهنگها تمرکز کنم. خب چه کار کنم؟! اینم بگم که فلشم خونه مامانم اینا جا مونده بود که با خودم آوردمش.

چه ترافیکی هم بود. فکر کنید ما ساعت هفت و ربع رسیدیم انقلاب! یعنی تقریبا من یه ساعت و چهل و پنج دقیقه رانندگی کردم! (یه ربع تو خونه مامان این معطل شدم!) اینم بگم که یه اتوبان رو اشتباه رفتم و مجبور شدیم از گیشا بریم انقلاب. که البته ده دقیقه پشت طرح موندیم.

مانی دیگه آروم شده بود. ولی ناراحت بود. گفتم: چی میخوری واست بخرم؟ گفت: هیچی. بدبختی هیچ مغازه ای هم اونجا نبود. ولی ما به ناچار ده دقیقه وایسادیم. بعد من یه آهنگ کردی جدید گذاشتم. از اینا که توش تیکه های رپ داره!! بعد واسه مانی اون تیکه های رپ رو با مسخره بازی میخوندم و ادا درمیاوردم! مانی اینجا دیگه خندید و از خنده ریسه رفت. خلاصه این ده دقیقه یکربع اینجوری گذشت و مانی سرحال شد.

 


راستش اصلا دلم نمیخواست زود بریم خونه. میدونستم الان تو خونه نگرانه! برای همین نمیخواستم نگرانیش زود تموم بشه. حتی دلم میخواست شام هم با مانی بیرون بخوریم. ولی حوالی خونه مون، جای خوب سراغ نداشتم که بخوایم با هم پیتزا بخوریم. آخه می دونید، این هفته قرار بود به من خیلی خوش بگذره! ولی خب، اینجوری شد دیگه... حالا هم این میتونست یه فرصت باشه!!!!!!!!!! راستش دو ساعت هم بود که داشتم رانندگی میکردم و دیگه خیلی خسته شده بودم. خلاصه رفتم به طرف خونه. تصمیم گرفتم شام درست نکنم. یا شامی بپزم که خودم دوست دارم!

خلاصه رفتیم داخل و دیدم روی کاناپه دراز کشیده. مانی بهش سلام کرد. من نه! بگم چی؟ بگم سلام عشق من که دو روزه دنیای ما رو کرده ای آخرت یزید؟؟!!

خیلی عادی رفتم لباسهامو درآوردم و تو اتاق واسه مانی سی دی گذاشتم و خودم دراز کشیدم روی تخت. باور کنید تا امروز صبح اصلا به این وقایع فکر نمی کردم. یعنی تا همین الان که دارم اینا رو می نویسم! فکر کردن بهشون، اعصابمو خرد میکنه. الان میخوام بنویسم احساس آرامش میکنم.

یه کم واسه مانی سی دی گذاشتم تا ساعت نزدیک هشت شد. رفتم تو آشپزخونه و سیب زمینی نگینی کردم و تفت دادم. بعد گوجه های لهیده رو ریختم تو غذاساز و پوره کردم. بعد ریختم رو سیب زمینی ها. برنج هم خیس کردم و ریختم روی اینا. دمپختک درست کردم. غذای مورد علاقه ام!!!!!!!!!! که مهدی هم زیاد دوست نداره. که خب، اصلا مهم نیست. واسه خودم داشتم غذا می پختم.

تو همین فاصله مهدی رفت تو اتاق سراغ مانی و با هم بازی کردند. تا زمانی که موقع دمکنی گذاشتن برسه، رفتم یه دوش گرفتم و برگشتم دم کنی گذاشتم. بعد یه کاسه سالاد شیرازی هم درست کردم و یه کم ظرفهای شسته شده رو جابجا کردم. ساعت نه روی میز جلوی نشیمن سفره انداختم.

واسه مهدی هم بشقاب و قاشق گذاشتم که البته اصلا طرفش نیومد. من و مانی با لذت و بازی شام خوردیم. فکر کنید مانی عاشق پیازه!!!!!!!! از پیازهای توی سالاد واسش میذاشتم تو قاشق و به همراه غذا بهش میدادم.

بعد از شام، تو آشپزخونه بودم که مهدی اومد کارت ماشین رو انداخت روی میز و گفت: فردا خودت مانی رو میبری. من دیگه مانی رو نمی برم و بیارم.

جوابشو ندادم. تو ذهنم شروع کردم به برنامه ریزی! پس اگه صبح باید مانی رو ببرم، باید شش صبح بیدار شم. یه ربع حاضر شم، راه بیفتم برم خونه مامانم اینا. اگه گفتند مهدی چرا نیاوردش، میگم حالش خیلی بد بود امروز احتمالا نره سر کار! برای همین مانی رو آوردم اینجا!... بعد برگردم سر کار. باید زود برسم که جای پارک پیدا کنم!

برای همین برنامه، یه کیف کوچولو که شکل باب اسفنجیه، آوردم و وسایل کمتری واسه مانی گذاشتم. واسه خودم هم ناهار ریختم تو ظرف و گذاشتم تو یخچال. کسی که شام نمیخوره و دوست نداره، فردا ناهار هم از اون شام نمیخوره دیگه. پس واسش ناهار نذاشتم! می دیدم میره سر یخچال و نوشابه میخوره با کیک!!!!!!!!!!!!! مهم نیست. عوضش یاد میگیره احترام بذاره و واسه خودش ارزش قایل باشه.

اگه دارم تمریناتی رو برای بهتر شدن زندگیم انجام میدم، خب، حتما تو رفتارم هم تغیراتی داشته ام. پس این تغیرات باید در مهدی هم ایجاد بشه کمی تا قسمتی! مثل معلمی که میره دوره های آموزش ضمن خدمت. اون چیزهایی که یاد میگیره، باید در دانش آموزاش هم یه نمودی داشته باشه. پس مهدی هم باید یه چیزهایی یاد بگیره. حالا درسته خیلی نامحسوس و کمه، ولی دیگه نباید جواب معکوس بده.

با خودم فکر میکردم دیشب که چه جالب که این ا تفاقات در هفته ای افتاد که قرار بود هفته من باشه. این دعوا و بی احترامی... اون برخورد زننده.... ولی خب، زندگی اینجوری نیست که آدم یه تصمیمی بگیره و همه دنیا وایسند که آدم اون تصمیماتش رو عملی کنه. زندگی جریان خودشو داره و روی همون بستر باید برنامه هامونو پیاده کنیم. دیشب دیدم دارم درس پس میدم. با همه این ناملایمتی ها، باید زندگی رو حفظ کنم. البته با ابزار دیگه. الان دیگه از در اغماض و محبت نمیتونم باهاش برخورد کنم. باید یاد بگیره اگه میخواد ازم احترام و محبت ببینه، اونم باید احترام و محبت بذاره.

اونم باید حد خودشو نگه داره. درسته خانمها برای درست کردن رابطه اقدام می کنند ولی این اصلا به اون معنا نیست که مردها هر روز یه تبر دستشون بگیرند و بزنند ریشه همه چی رو داغون کنند، زنها سیمان به دست، هی درست کنند. نه، اینجوری انگار یه جای کار می لنگه. هر دو با هم. حالا گیرم زنها سکان دار باشند. مردها هم باید یه گوشه کار رو بگیرند تا توازن به هم نخوره.

خلاصه شب من و مانی طبق هر شب ساعت حوالی یازده خوابیدم. (البته دیشب زودتر خوابیدم چون قرار بود صبح ساعت 6 بیدار شم!) از ساعت پنج مهدی هی بیدار شد و هی خوابید. منم به روی خودم نمی آوردم. بعد اومد کنار تخت روی تشک مانی خوابید. مانی بالا خوابیده بود. بعد ساعت شش بیدار شدم. آرایش کردم و نماز خوندم. رفتم شیشه شیر مانی رو از تو اتاق بیارم که بشورم و بذارم تو کیفش که مهدی گفت: بچه رو نبر! بذار بخوابه!
جوابشو ندادم. شیشه رو شستم و خواستم وسایل رو بذارم تو ماشین و یه دور دیگه بیام مانی رو که خواب بود ببرم بذارم تو صندلیش. که مهدی گفت: بهت میگم بچه رو نبر! حرفو می فهمی؟ اون روی سگ منو بالا نیار!!!! بهت میگم ساک مانی رو بده!

حالا فکر کنید خونه ما طبقه اول یه آپارتمان جنوبیه. یعنی در واحد ما که باز میشه، روبروی در ورودی ساختمانه. من جلوی در ساختمان بودم و مهدی در واحدمون وایساده بود. گفتم: حرف مرد یکیه! مگه دیروز نگفتی بچه رو ببر؟ الم شنگه دیروز واسه بردن بچه بود. منم دارم بچه رو می برم.

گفت: بهت میگم ساک بچه رو نبر!!!!! گفتم: پس بگو مرد نیستی. بگو که مرد نیستی! (حالا انگار مرد بودن چه اهمیتی می تونست داشته باش! (با عرض پوزش از آقایون محترمی که اینجا رو می خونند!)) کیف مانی رو پرت کردم جلوی پاش! گفت: کارت ماشینم بده! کارت ماشین رو هم از تو کیفم درآوردم و پرت کرم وسط هال! رامو کشیدم و اومدم.

حالا فکر کنید ساعت 6:20 صبح بود! هوا نیمه روشن بود! تا میدون انقلاب با آرامش پیاده رفتم و هت ست گذاشتم در گوشم و آهنگ هایی که دوست داشتم گوش کردم. دیگه با آدم مودی زندگی کردن، این چیزه رو هم داره دیگه.

ده دقیقه به هفت رسیدم در اداره. بی خیال اون ده دقیقه اضافه کاری اول صبح شدم و رفتم نون سنگک داغ گرفتم. ساعت هفت کارت زدم. (من از ساعت شش و نیم تا هفت و نیم هر ساعتی که بیام برام اضافه کاری در نظر میگیرند.) منتظرم چای حاضر بشه تا برم صبحونه بخورم. البته الان دیگه ساعت 8:16 است و چای صد بار تا حالا آماده شده. ولی گفتم این پست رو بذارم بعد برم صبحونه بخورم.

اون دوستمون انگار راست میگفت. وقتی ناراحتم صبح زود پست میذارم!!!!!!!!!!!!چشمک

[ چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ