چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

چهارشنبه، طبق روال هر روز گذشت. ولی قرار بود دو تا از همکاران قدیم که از شرکت رفته بودند، اون روز بیان یه کافی شاپ نزدیک اداره که یکی از دوستام تو اداره رو ببینند. این دوستم بهم گفت: آشتی اگه میتونی تو هم بیا! گفتم: آخه چه جوری؟ مانی رو چه کار کنم؟ گفت: به هر حال قرار ساعت پنج و نیمه. اگه تونستی بیا.

منم هی تو ذهنم بالا و پایین میکردم که چه کار کنم. اول خواستم ماشین همین دوستم رو بگیرم. برم مانی رو بردارم و بیام. ولی با خودم گفتم: خب شب چه طوری برگردیم؟ بعد من چرا نباید از ماشین خودم استفاده کنم؟ ماهی 240 هزار تومن دارم قسطشو میدم!!!

خلاصه با رئیسم صحبت کردم و ساعت تقریبا یکربع به چهار زنگیدم به مهدی که ماشین رو از پارکینگ اداره شون بیاره بیرون که من ماشین رو میخوام. گفت: میخوای بری کجا؟ گفتم: با دوستان قدیمی میخوام برم کافی شاپ! دیگه جوابشو ندادم. مرخصی گرفتم و رفتم در اداره و دیدم بیرون نیاورده. پارکینگشون یه کم اجق وجلقه! یعنی همه ماشین ها قطاری باید پشت سر هم پارک کنند و ماشین مهدی آخری بود! پنج تا ماشین بیرون اومد تا ماشین ما تونست دربیاد!!!!!!! فکر کنید همه اونا هم رئیس هیات مدیره و اعضای هیات مدیره و ... بودند! ولی من اصلا ذره ای احساس ناراحتی نکردم. مشکل خودشون بود!

مهدی خیلی ملایم شده بود. خب البته منم وقتی بعد از چند روز شکمم کار کنه، دنیا خیلی به کامم میشه و خوشحالم. ولی من خیلی معمولی بودم. جلوی همکارهاش هم نمیخواستم تلافی دربیارم. اصولا از این حرکات بچه گانه خوشم نمیاد. فقط خیلی معمولی ماشین رو گرفتم. دیگه وقتی نشستم تو ماشین، اصلا جوابشو ندادم. کنار ماشین وایساد و گفت: مواظب خودت باش! که محل ندادم و گازیدم و رفتم!

خونه مامانم که رسیدم، مانی خواب بود! وسایلش رو جمع کردم و خواستم بغلش کنم که بیدار شد و گریه کرد. واقعا حوصله گریه و زاری این یکی رو نداشتم. تو این فاصله داداشم زنگید که شب کجایی؟ هستی من شب بیام خونه تون؟ اون طرفها یه کاری دارم که شب حوالی هشت و نه میرسم. اگه هستید، بیام. ولی قسمت میدم که اصلا شام درست نکنی. البته خودت که بیرونی! ولی مدیونی اگه به مهدی بزنگی و بگی از بیرون غذا بگیره!

گفتم: نه بابا نمیگم غذا بگیره. دو تکه شنسل تو فریزر هست. تو یخچال سیب زمینی هم هست. سرخ کنید بخورید. یه کم استانبولی هم مونده از دیروز.

کلا داداشم اینجوری راحت تره. خب به ما هم تحمیل نمیشه و ما هم قطعا راحت تریم!

بعد گوشی رو دادم دست مانی و داداشم با مانی صحبت کرد و بهش گفت: مانی پاشو بیا! من امشب خونه تونم! و در یک اقدام معجزه آسا، مانی گریه نکرد و اومد سوار ماشین شد. و اون وقت بود که من بعد از دو روز، احساس آرامش کردم و مانی رو گذاشتم تو صندلی خودش و آهنگهای مورد علاقه مون رو گذاشتم و گوش کردیم! فکر کنید تو اون ترافیک یه بار از عباس آباد اومدم شهران و بعدش برگشتم دوباره عباس آباد. ساعت پنج و نیم هم رسیدیم در کافی شاپ!

جاتون خالی خیلی خوش گذشت. از ما چهار تا، یکی مجرد، دو تا ازدواج کرده و یکی مطلقه بودیم! فقط میدونید دیگه! بدی کافی شاپ ها اینه که سیگار آزاده و نود درصد هم فرت و فرت سیگار می کشند. حتی یه خانم خیلی با کلاسی هم بود که تبلیغ یه سری سیگارهای خارجی رو میکرد!!!

چیزی رو که دوست دارم سفارش دادم. چیزکیک مارس با قهوه ترک! آقا مانی هم آب پرتقال سفارش دادند!!!!!!قهقهه و صد البته که نصف بیشتر چیزکیک منم نوش جان کردند!چشمک

بردن مانی به کافی شاپ، اولش خوب بود و بعد از یک ساعت، دیگه بلند شد به ده بیست سی چهل بازی کردن!!!!!!!!!!!!!تعجب ما هم دیدیم که دیگه جای موندن نیست و گفتیم یه سر بریم بهشت مادران که نزدیک اونجا بود. رسیدیم اونج و گفتند که دیگه تعطیل شده! من هم همیشه پشت ماشین زیرانداز دارم! تازه کتری و قوری صحرایی هم دارم!!!!! همون کنار بهشت مادران، زیرانداز پهن کردیم و نشستیم به حرف زدن تا یکربع به نه! من که اگه شام هم بیرون می موندیم، مشکلی نداشتم. چون خودمو بی صاحب می دیدم!!!!!!!ولی بقیه بچه ها میخواستند برن. برای همین دو دسته شدیم. من یکی از بچه ها رو رسوندم که خونه اش توی پاتریس بود. توی چه ترافیکی هم گیر کردیم! مسلمان نشنود، کافر نبیند!!!!!!!!!!!!

همین دوستم که سوار ماشین من شد، مطلقه است. همه اش صحبت حول و حوش زندگی هامون بود.


این دوستم هم خیلی دختر با عرضه ایه. میگفت که یه دوره شوهرش از کار بیکار میشه و کلا افسردگی میگیره. بعد گفت:

...دیگه نتونستم اون زندگی رو تحمل کنم. مامانم بهم میگه: تو خودتو توی اون زندگی خیلی خسته کردی. برای همین دیگه نتونستی ادامه بدی. و آشتی! یه چیز دیگه! من وقتی با همسرم ازدواج کردم، دلایلم کاملا عقلی بود. زندگی ما اصلا روند عاشقانه نداشت. من واقعا دنبال هیجان بودم. افسردگی و بیکاری همسرم بهم خیلی فشار می آورد، از نظر فکری هم هیچ مفری نداشتم. دیگه بریدم. با وجود اینکه همسرم رو خیلی دوست داشتم، ولی دیگه طاقتش رو نداشتم. و از همه اینا بدتر اینکه، شوهرم کسی نبود که بتونم بهش تکیه کنم. همین دلیل باعث شد تو اون ده سال زندگی مشترک، بچه دار نشیم! چون من همیشه با خودم فکر میکردم اگه بچه دار بشیم، این مرد کسی نیست که بشه بهش تکیه کرد. این اواخر هر اتفاقی که تو زندگی می افتاد، من اول باید اینو آروم میکردم! پس کی میخواد به من دلداری بده؟ کی میخواد اینقدر محکم باشه که من بهش تکیه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!..............

اینا گزیده ه ای از حرفهای دوستم بود! خواستم بدونید که هر کسی با مشکلش چه جوری مقابله میکنه! من بهش گفتم: شاید منم اگه بچه نداشتم جدا میشدم. اونم گفت:شرایط تو بهتره! تو لااقل به خاطر مانی داری تحمل میکنی. ولی من چیزی نداشتم که به خاطرش تحمل کنم!!!!

تقریبا هر کسی دوست داشت جای اون یکی باشه!!!!!!!!!!!!نیشخند و البته من مانی رو روی چشمم میذارم و ناشکری نمیکنم. ولی خب، الان یه کم خسته ام دیگه. تو هفته ای که سرشار از انرژی بودم و هزار و یک نقشه قشنگ واسه خودم کشیده بودم، همه چی زیر و رو شد!

خلاصه من و مانی ساعت نه و نیم رسیدیم خونه. دیدم داداشم سردرد خیلی بدی داره. ما کلا تو درد کشیدن مقاوم هستیم (متاسفانه!!!!!!گریه) وقتی داداشم از درد داد میکشید، من فهمیدم اوضاع خیلی خرابه! مهدی زود لباس پوشید و بردش بیمارستان. ساعت حوالی دوازده شب برگشتند! مانی که خوابش برده بود ولی من نگران بودم. مجبور شدم یکی دو بار هم به مهدی بزنگم و حال داداشم رو بپرسم. شکر خدا بهتر بود. دکتر گفته بود تحریک عصبی شده! خلاصه برگشتند خونه و به داداشم شام دادم. چون مهدی تو همون بیمارستان، واسه خودش ساندویچ خریده و خورده بود! البته وقتی داداشم زیر سرم خوابش برده بود!

بعدش دیگه گرفتیم خوابیدیم و صبح پنجشنبه من و مانی رفتیم استخر و راستش من اول حوصله نداشتم. ولی وقتی رفتم تو آب، دیدم چه کارخوبی کردم که اومده ام. درسته که مانی نمیذاره جم بخورم! ولی همین که توی آب راه میرم و گاهی یه حرکتهایی ـ ولو کوچیک ـ تو آب میکنم، خیلی برام خوبه.

تو استخر که بودم، با خودم فکر کردم که این هفته گذشت و من وقتی رفتم سایت گیس گلابتون و دیدم باید چه کارهای خوبی واسه خودم بکنم تو این هفته، خیلی هیجان زده شدم. چقدر نقشه و برنامه کشیدم. ولی نشد. تازه وسط هفته هم اون اتفاق افتاد و همه چی رو به باد داد!

بعد دیدم من همه اش دارم برنامه میذارم، نقشه میکشم و هفته به هفته که هیچی، روز به روز برنامه می چینم و قدم به قدم جلو میرم. ولی یه باد که میاد، همه چی میریزه به هم. هرچی رشته ام، پنبه میشه! خب، یه سری از دوستان هم توی کامنت ها اشاره کرده اند. که چون من به تنهایی دارم این قایق رو می رونم، وقتی دست میکشم، قایق هم وایمیسه! واقعا چه کار باید بکنم.

خودم هم حس میکنم که یه کم انرژی مو از دست داده ام. البته الان از روزی که اون اتفاق وسط اتوبان افتاده، ما خیلی با هم تنها نبوده ایم. چهارشنبه و پنجشنبه که تقریبا داداش من خونه مون بود، پنجشنبه عصر رفتیم خونه مامانم اینا و شب هم موندیم. (من نمیخواستم ولی موندیم!) مهدی هم ظاهرا دل سیر بازی کرد. البته پنجشنبه شب تولد داداش کوچیکه ام بود و خیلی خیلی خوش گذشت. اینقدر که رقصیدیم و مسخره بازی درآوردیم. جمعه عصر هم از خونه مامانم اینا اومدیم خونه مامان مهدی و البته مامان مهدی اجازه فرمودندکه به جز امروز، فردا هم مانی رو نگه میدارند. و البته امروز عصر مهدی مامانش رو قراره ببره ام آر آی! و گفت که بعد از اونم اشکال نداره. بیایید اینجا. و من گفتم: آخه زحمت میشه! گفت: نه بابا. شنبه ما نمیخوایم غذا بپزیم. از غذاهای جمعه میخوریم! یکشنبه هم یه کشک بادنجونی، چیزی میخوریم! (که البته من که شام نمیخورم، غذای امروز و فردا رو هم تو اداره میخورم!)

منم به مانی گفتم: مانی! مامان بزرگت اجازه دادند که فردا شب هم اینجا بمونی! تشکر کن! و البته خودم که سر این جریانات چند روز اخیر ناراحت بودم، خیلی هم حس و حال نداشتم. دیشب هم خونه مامان مهدی، خواهر بزرگه مهدی یه حرکتی کرد که خیلی جلوی خودمو گرفتم که چیزی بهش نگم و از خودم ناراحتم. واقعا از خدا میخوام که دیگه جلوی این آدم، جلوی خودمو نگیرم و بتونم جوابشو بدم!

فکر کنید از در که رفتیم تو، همیشه سه تا عمه های مانی میان بغلش می کنند و خیلی بهش محبت می کنند. بعد اومدند وسایل نقاشی آوردند. مانی همیشه می شینه جلوی عمه هاش و بهشون میگه مثلا فلان چیز رو واسم بکشید. مثلا ماژیک آبی میده به عمه کوچیکه اش و میگه «کبس دودک آبی بتس » (کفش دوزک آبی بکش!!!!!) اونم میکشه. بعد مانی یه رنگ دیگه میده و بدین ترتیب، همه صفحه، پر میشه از کفشدوزک های رنگارنگ!

دیشب مانی یه ماژیک داد به عمه بزرگه اش و گفت: با این بتش (بکش)

عمه بزرگه اش با یه حالتی گفت: تو تعیین نمیکنی من با چی نقاشی بکشم. با هرچی که خودم دلم بخواد نقاشی میکشم!!!!!!!!

تعجبتعجبتعجب

یه لحظه خواستم بگم این مانیه ها! فقط دو سال و هشت ماهشه! با همکار اداره ات که زیرآبتو میزنه خیلی فرق داره! تا آخر شب هم دو سه تا مدل دیگه اومد که اعصابمو ریخت به هم. از بعدازظهر هم سردرد داشتم و دیگه آخر شب یه کم آب نمک کشیدم به بینی ام که یه کم از التهاب سینوسهام کم بشه!

شاید خود خانواده مهدی هم فهمیدند که حال خوشی ندارم. البته این خواهر شوهرم حالیش نیست و کار خودشو از پیش می بره که به موقع جوابشو میدم. و البته باید همون دیشب میذاشتمش سر جاش! نه به خاطر اینکه به مانی اونجوری گفت و مانی بچه منه! به خاطر اینکه یه نفر نباید فکر کنه همه، اونجوری که اون دلش میخواد باید باهاش رفتار کنند!

البته خودم هم میدونم چمه. یه چهار هفته است دارم تلاش زیاد میکنم واسه بهبود رابطه خودمو مهدی. از همه اش هم راضی ام. به هر حال، احترام گذاشتن کار خوبیه، کنترل نکردن، کار خوبیه و من ضرر نکرده ام. قطعا مهدی هم به طور نامحسوس متوجه  این تغییرات شده. ولی خب، روز سه شنبه اسباب بازی اش رو ازش گرفته بودم و برای همین اینقدر ناراحت بود. یعنی در حقیقت به سازش نرقصیده بودم! قبلا هم گفته بود که وقتی همه مشکلات سرشه، دلش یه چیزی میخواد که واسه چند ساعت به هیچی فکر نکنه. و وقتی با برادر و پسرخاله ام بازی میکنه، از همه چی فارغ میشه مغزش!!!!!!! خب حالا من یه سوال دارم:

اگه یه وقت نشه که تو این فراغت رو داشته باشی، باید اونجوری وسط اتوبان وحشی بشی؟ باید اون رفتار رو با زنت بکنی؟ خب اینکه همون رفتار خواهرش میشه. که اگه کسی یه کلمه بر خلاف میلش بزنه ـ ولو اینکه مانی کوچولو باشه ـ فورا عکس العمل نشون میده! و من دیگه کوتاه نمیام. حالا امروز و فردا که بهمون اجازه داده اند که بمونیم اونجا! منم امروز تا دیروقت می مونم اداره. وقتی شام پختن ندارم، لااقل بمونم دهن رئیسم رو ببندم. به خصوص که چهارشنبه نیم ساعت زودتر رفتم و امروز صبح وقتی به رئیسم زنگ زدم بابت کاری، یه جوری تلافی چهارشنبه رو درآورد. دیگه توی این جبهه توان جنگیدن رو ندارم! بمونم اداره هم اعصابم راحت تره! بذار اونم بره مامانشو ببره ام. آ. آی!

واقعا این تکیه گاه من کجاست که بتونم بهش تکیه کنم و سرمو بذارم روی شونه اش و از ناراحتی هام براش بگم؟ تکیه گاهی که بدونم بعدا بهم طعنه اش رو نمیزنه و واقعا آرومم میکنه. اینایی که توی قصه ها میگن. اینایی که آدم بتونه دل سیر باهاشون درد دل کنه و تو همه اش تو دلت حساب کتاب نکنی که: «الان باهاش درد دل نکنم چون مامانش مریضه، داداش عصبانیه، خونه باباش فروش نرفته، از کار داره بیکار میشه........»

واقعا همچین کسی هست؟ واقعا خیلی دلم میخواد بدونم همه زنها این ملاحظات منو می کنند یا واقعا مردهاشون تکیه گاهشون هستند؟ شاید هم خصلت های شخصی من مانع میشه که طرفم تکیه گاه من بشه. و این، اونه که دایم روی من لمیده!!!!!!!

[ شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ