چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

خب، اوضاع همونه که بود. یعنی ما همچنان در جمع هستیم و با هم حرف نمیزنیم.

دیروز در کل اوضاع خوبی نداشتم. فقط تونستم صبح بیام پست بذارم. بعدش دیگه سعی میکردم لابلای کارهام، بچرخم تو نت و به وب دوستان سر بزنم. شکر خدا کسانی که تمرین هفته سوم رو انجام داده بودند، موفق بودند و راضی. منم حالا باید بذارم یه کم از این جریان بگذره. و اصلا شاید لازم باشه یه تجدید نظر اساسی تو همه چی بدم و تغییر کنم.

شاید هم باید یاد بگیرم تو موقع غم و ناراحتی، به خودم حال بدم. شاید نباید تا این حد، حس و حالم به زندگی مشترکمون بستگی داشته باشه. که البته این امر محالیه. و آدم نمی تونه وقتی که متاهله، حالی جدا از زندگی مشترکش داشته باشه! حالا ببینیم چی میشه.

یه قسط بانک مسکن داشتم که دیروز بعد از انجام یه سری کارها، رفتم دادم. البته اون موقع رئیسم خارج از شرکت جلسه بود و من با خیال راحت رفتم. راستش دلم نمیخواست زود برگردم اداره. دلم میخواست هی راه برم و راه برم و راه برم! ولی کار داشتم و باید برمیگشتم شرکت. اینه که بعد از دادن قسط، رفتم داروخونه و یه سرم شستشوی بزرگ خریدم و برگشتم اداره. گفته بودم که سینوزیتم بد عود کرده. راهی هم نداره جز اینکه روزی چند بار آب نمک یا سرم شستشو به دماغم بکشم.

خلاصه برگشتم شرکت. حالا فکر کنید من پنجشنبه ها هم نیستم و کلا کارها می افته واسه شنبه و حجم کار شنبه ها زیاده. درسته که کار زیاد باعث میشه آدم فراغتی واسه غصه خوردن پیدا نکنه. ولی خب، دلم میخواست تنها باشم و فکر کنم.

دیروز از صبح نشد بزنگم خونه مادرشوهرم و حال مانی رو بپرسم! تا عصر که اصلا نوبت شیفتم بود و دیدم امشب که شام پختن ندارم، بهتره بمونم اداره و دهن اینا رو ببندم. یعنی این روغن ریخته رو نذر امامزاده کنم!

آخه اگه یادتون باشه، قرار شد دیروز مهدی، مامانش رو ببره ام. آ.آر.آی و برای همین مامانش گفت یکشنبه هم مانی رو نگه می دارند. خلاصه من که دیدم هستم، به همکارم گفتم اون اگه میخواد زود بره. که اونم حوالی چهار و نیم رفت. رئیسم ظهر هم باید یه جا میرفت جلسه. منم وقت ا.پ.ی.ل.ا.س.ی.و.ن گرفتم و رفتم. لحظه ای که میخواستم برم، دو تا از همکارهام داشتند با آژانس میرفتند جایی که کار اداری انجام بدن. منم باهاشون رفتم و وسط راه پیاده شدم و رفتم واسه اپیل. بعد از ده دقیقه بهم زنگیدند که تو هم باید اینجا باشی و یه برگه رو امضا کنی! که البته من زیر دست اپیل کار بودم. کارم که تموم شد، فوری رفتم اداره مربوطه. و با آژانس همراه اونا برگشتم شرکت!

ساعت چهار و نیم که دیگه همکارم هم رفت، من موندم تو اداره. حوالی ساعت پنج زنگیدم به مانی، دیدم حالش خوبه و داره بازی میکنه و مهدی هم مامانش رو برده بود ام.آر.آی. خلاصه تا ساعت شش و بیست دقیقه اداره بودم و بعدش راه افتادم رفتم خونه مادرشوهرم. دلم میخواست راه برم. دوست نداشتم با آژانس برم. رفتم سیدخندان و زود سوار ماشینهای نوبنیاد شدم. بعد که سوار شدم، دیدم یه بازارچه اونجا راه افتاده! پشیمون شدم. گفتم کاشکی یه سر به بازراچه میزدم، بعد سوار میشدم! ولی خب، دیگه سوار ماشین شده بودم و راننده منتظر یه نفر دیگه بود که راه بیفته. دلم نیومد پیاده بشم!

خلاصه حوالی ساعت هفت رسیدم خونه مادرشوهرم. از شما په پنهون که خیلی خیلی گرسنه بودم. ولی جلوی خودمو گرفتم. آخه می دونید، اینا عادت ندارند عصرونه بخورند. منم بعد از اینهمه سال، هنوز باهاشون رودربایستی دارم! خلاصه هی پاپی مانی شدم که ببرمش پارک که به این بهانه یه چیزی بخورم! خلاصه به زور بردمش. البته بگم وقتی وارد خونه شدم، مهدی و مانی تو اتاق بودند و مهدی داشت با موبایل حرف میزد. بعد که من وارد اتاق شدم که مانی رو بغل کنم، پشتمو کردم به مهدی و اصلا بهش سلام هم نکردم. بعد مانی رو از اتاق آوردم بیرون و هزار تا دوز و کلک به کار بردم که ببرمش پارک.

از خونه که بیرون اومدیم، بردمش سوپر سر خیابون و یه بستنی عروسکی واسه مانی و یه نون همبرگر بسته ای واسه خودم خریدم! و البته نون همبرگر رو خالی خالی خوردم! میخواستم سیر بشم ولی کالری کمی بهم برسه!نیشخند یعنی فکر کنید نون رو بلعیدم ها!شیطان بعد با مانی رفتیم پارک و من اونجا، احساس آرمش کردم. درسته مانی هی میخواست بازی کنه با وسایل پارک و من همه اش دنبالش بود و مواظبش، ولی همین که تنها بودم، خیلی راحت بودم. حوالی ساعت نه که دیگه سگ هم توی پارک پر نمیزد، با التماس مانی رو برگردوندم خونه. راستش هنوز گرسنه بودم. مانی هم که دیگه اینقدر بازی کرده بود که مثل پشه امشی خورده، تلو تلو میخورد. ظهر هم نخوابیده بود آخه! ولی از رو که نمیرفت! بازم که اومدیم خونه، میگفت باهام بازی کنید!!!!!!!!!!!!!

رسیدیم خونه، دیدم استقلال باخته. یه کم به پدرشوهرم دلداری دادم! (اونم استقلالیه!) مهدی جواب منو میداد ولی من محلش نمیذاشتم! بعد مادرشوهرم با زحمت رفت آشپزخونه و واسه برادرشوهرم (و شاید مهدی) برای فرداشون ناهار گذاشت. شاید برای مهدی هم نذاشت. نمیدونم. ولی خب، از من که چیزی نپرسید. بعد خواهرشوهرم غذا داغ کرد و خودشون سرپایی تو آشپزخونه یه چیزی خوردند. خب، کسی از من نپرسید شام میخورم یا نه. منم هیچی نگفتم. فقط یه کم واسه مانی غذا کشیدم و آوردم بهش دادم.

اونم هزار تا برنامه سرمون درآورد. هی گفت: جلوی تلویزیون! روی صندلی! ماست بده! دوغ بده!... خلاصه منم به هر بهانه ای، یه لقمه بهش دادم که بخوره. بعد مهدی رو صدا کردند که بره شام بخوره. اونم رفت شام خورد و از آشپزخونه اومد بیرون!

بعد که دیگه خواهرشوهرم میز رو جمع کرد و ظرفها رو شست، نیم ساعت بعد مادرشوهرم در حالی که دراز کشیده بود روی تختش، به من گفت: تو چیزی نمی خوردی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!خنثی منم گفتم: نه، ممنون نمیخورم! گفت: هیچی؟ گفتم: هیچی! و بحث تموم شد و من با خودم فکر کردم شکم برای من هیچ ارزشی نداره. چه بهتر که شام نخورم و شکمم کوچکتر بشه. ولی همین ها با چه عزت و احترامی به دامادهاشون شام میدن و برای فرداشون هم غذا میذارند که ببرند.

من خودم خیلی وقته از مادرشوهرم ناهار فردای اداره رو نمیگیرم. میگم زحمتش زیاد میشه. شام هم خیلی وقته نمیخورم. حتی دیشب به فکرم رسید که این مدت چون گاهی شام نخورده ام، برای همین ازم نپرسیده اند. بعد یادم افتاد خواهرشوهرهام که تقریبا نود و نه درصد شام نمیخورند، ولی مادرشوهرم همیشه ازشون می پرسه و میگه: حالا شاید امشب شام خوردید!

فکر نکنید اینا رو که میگم، یعنی برام مهمه. نه، دیشب هم گذشته و الان یه روز دیگه ایه. ولی شوهر من چه آدم محترمیه که میره تو آشپزخونه شام میخوره و سیر میشه و دوباره برمیگرده پشت لپ تاپش و زنش براش مهم نیست. و البته کسی که زنش براش مهم باشه، اونجوری وسط اتوبان ولش نمیکنه و بره!!!

به یک موضوع مهم هم باید اشاره کنم. یعنی درسی که دیروز گرفتم. این مدت اخیر، من اگرم نمیخواستم شام بخورم ولی یه جوری یه کمی هم غذا بخورم، معمولا هرچی از غذای مانی می موند، میخوردم! این کار غلطیه. همون کار باعث شده اینا فکر کنند خب من مونده غذای مانی رو میخورم و سیر میشم. مانی بچه منه و برای من مهم نیست. ولی دیگه اگرم از گرسنگی بمیرم، هرگز غذای مانی رو نمیخورم. حتی اگه مانی فقط یه قاشق خورده باشه. دیشب هم با وجود اینکه واقعا گرسنه بودم، روی بشقاب مانی کیسه فریزر کشیدم و گذاشتم تو یخجال که امروز بخوره.


این چند روزه دائم دارم فکر میکنم. چند سال پیش وقتی حرف تغییر میشد، با خودم میگفتم خب، اگه کارم غلطه، زود تغییر میکنم. بعد واقعا سعی ام رو میکردم و تا جایی که میشد عوض میشدم. ولی الان یه اتفاقی افتاده. شاید سنم رفته بالا، نمیدونم!

وقتی تمرین هفته سوم رو دیدم، خیلی خوشحال شدم. دیدم چه کارهای انرژِی بخش و شادی آوریه. اینکه آدم به فکر خودش باشه و کارهایی رو که دوست داره انجام بده.

ولی در عمل اینجوری نشد! یعنی غیر از اینکه من وقتی برای اینکار پیدا نکردم و اون دعوای احمقانه تو اتوبان پیش اومد، من هرچی هم که فکر کردم، دیدم هیچ کاری نیست که منو خوشحال کنه! دیدم کاری نیست که بخوام انجامش بدم. شایدم زندگی منظم دقیق برنامه ریزی شده ام، اینجوری دیگه رقم خورده و من هیچ مفری براش ندارم.

ببینید، یه سری کارهاست که خیلی وقته برای خودم میکنم. مثلا هر چند ماه یکبار، موهامو رنگ میکنم، مواظب موهای پشت لبم هستم و زود به زود اصلاح میکنم، ماهی یکبار اپیل میرم، مواظب لباسهام هستم. با تی شرت زیر مانتو که میرم سر کار، توی خونه نمیام. (تو خونه تاپ میپوشم) حداقل روزی دو بار مسواک میزنم. بعد از کار که میرم خون، حتما حتما دوش میگیرم. موهامو هر دو روز در میون میشوم! امکان نداره صبح ها بدون آرایش از خونه بیام بیرون! و البته چند ساله که منتظرم آرایشگاهی که خیلی قبولش دارم، بهم وقت بده برای آموزش خودآرایی که هنوز نداده!!!!!! ولی در هر حال مواظب همه این موارد هستم.

منتها فکر کردم برای این هفته، باید یه کاری برای خودم بکنم که تا حالا نکرده ام. ولی نتونستم اون کار رو پیدا کنم! نفهمیدم کجا باید به خودم حال بدم که تا حالا نداده ام. مثلا هفته پیش با دوستام رفتم کافی شاپ و چیزی که خواستم رو سفارش دادم و بی خیال قیمتش شدم ( و البته زیاد هم نبود) ولی در کل الان دیگه مشکلم اینه که نکنه دیگه یادم نیست که چی دوست دارم. دیگه چی دلم میخواد. همه اش دنبال وقتی هستم که بتونم کارهامو با عجله کمتر و در مدت زمان بیشتری انجام بدم.

حتی دلم مسافرت هم نمیخواد! و یا حتی خواب بیشتر.

این چند روز که دارم فکر میکنم، اصلا انگار هیچ آرزویی ندارم! شاید یه دلیلی که حالمو بد میکنه همین باشه! یعنی واقعا هیچ کار لذت بخشی نبوده که من بخوام انجام بدم؟

خب، من همیشه جزییات برام مهمه و انجامشون میدم. اینکه مثلا واسه خودم دمنوش یا قهوه ترک درست کنم و تنهایی بخورم! اینکه ناخن خوردن رو ترک کرده ام و هر روز محلول تقویت ناخن بهش بزنم. اینکه رنگ موهامو متفاوت کنم و شرابی اش کنم! (راستی رنگ موهام آلبالویی شده!)

ولی واقعا نمیدونم چه کار دیگه ای می تونستم واسه خودم انجام بدم که نکردم.

البته میدونم یه هفته رو به خودم بدهکارم. یه هفته که کارهایی رو که دوست دارم. ولی اینکه کاری بکنم که تا حالا نکرده باشم، نمیدونم چی. و این بیشتر ناراحتم میکنه که نمیدونم چی خوشحالم میکنه. خب البته یه چیزهایی خوشحالم میکنه که دست من نیست و منشااش من نیستم! فعلا هم نمیخوام بهش فکر کنم.

آها یه چیزی یادم اومد. چند تا فیلم هست که دلم میخواد ببینم. ولی تا حالا نشده. هفته گذشته که ویدئو سی دی توی اتاق رو راه انداختیم، فکر کردم شاید بشه فیلمها رو ببینم. ولی مانی نمیذاره که! شاید اونا باشه که دلم میخواسته انجام بدم. یکی دو تا تئاتر هم هست که دلم میخواد تنهایی برم! (نه، مثل اینکه یه مواردی پیدا شد! ) ولی خب، با وجود مانی که نمیشه این کارها رو کرد و رفت تئاتر دید! نگید به مهدی بگم نگه داره، که بعدش یه کاری میکنه که کلا از ریشه پشیمون بشم! تازه الانم که رابطه داغونه!

[ یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ