چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

یکشنبه حوالی ساعت پنج مهدی بهم زنگید که کی بیام دنبالت؟ منم گفتم کارم حوالی پنج و نیم تموم میشه. اومد دنبالم و بدون حتی سلام، سوار ماشین شدم. اونم سلام نکرد. بعد رفتیم خونه مامانش اینا و من وسایل رو جمع کردم و راه افتادیم طرف خونه خودمون.

واسه شام، کباب حسینی درست کردم. عین همون کباب تابه ای، ولی ازش سیخ چوبی رد کردم که یه جور تنوع باشه. بعد شام خوردیم و مسواک و لالا! دیروز صبح که بیدار شدم، واقعا حس ناهار درست کردن نداشتم. نرم نرم می چرخیدم تو خونه و آخرش هم لوبیا بار گذاشتم و چون مهدی خوراک لوبیا رو خالی دوست داره، توش قارچ و سیب زمینی نریختم. فقط یه کم سیب زمینی نگینی سرخ کردم که با لوبیاهای مانی قاطی کنم و بدم بخوره.

از یه ساعت قبل از ناهار، من و مهدی بحثمون شد و حسابی از خجالت هم دراومدیم! و چیزی نموند که به هم نگیم! منم همه گله هامو از خودش و خانواده اش بهش کردم. اونم خب، دفاع کرد از اونا که خودت ادا داری که شام نخوردی و مامانم بارها سر این شام نخوردن تو، ناراحت شده!!!!!!!!!!!!!

اصلا نمیخوام جزییات بحث رو بگم چون اصلا حرفهای قشنگی رد و بدل نشد. فقط این نکته حائز اهمیته که مهدی برگشت گفت: «این چهار هفته که دعوامون نشده بود، رابطه مون خیلی خوب بود!» و من اون وسط، یه ذره خوشحال شدم که تمرینات و کارهایی که کرده ام، یه ثمر کوچیک داشته و خود مهدی هم متوجه این تغییرات شده. یعنی داشته تو آرامش زندگی میکرده. بعد از بارهایی که روی دوشش بود حرف زد و گفت که خیلی مسوولیت داره و از این حرفها.

بعد من ناهار آوردم و نخورد و همچنان داشت فک میزد. من و مانی سبر و پر ناهار خوردیم و مهدی لب نزد. منم همونجوری گذاشتم و رفتم تو اتاق. هر کاری کردم مانی نخوابید. مهدی بعد از یکی دو ساعت اومد خوابید و منم دیدم مانی نمیخوابه، پاشدم یه قهوه ترک واسه خودم درست کردم و بعدش آرایش و حاضر شدم و رفتم اکباتان مغازه خاله ام. که البته مانی خیلی خیلی خوشحال بود. چون خاله و شوهرخاله ام رو دوست داره!

خلاصه از اکباتان هم هیچی نخریدیم و صد تومن پیاده شدیم!!!!! از این ساپورتهای طرح مکزیکی البته نخی اش رو گرفتم. چون اصلا تحمل ویسکوز و پلاستیکی اش رو ندارم و خفه میشم! یه کادو هم واسه همکارم گرفتم که فردا تولدشه. یه لوسیون بدن که عاشق بوش شدم واسه خودم گرفتم و یه شامپوی کلییر واسه مهدی. تا قبل از دنیا اومدن مانی، من همیشه لوسیون استفاده میکردم. زمان بارداری، مارک موستلا استفاده میکردم که از ترک جلوگیری کنه. ولی بعدش دیگه از بوی هیچ لوسیونی خوشم نیومد و حالم رو به هم میزد. دیروز از مارک کمند خریدم که خیلی بوی خوبی میده. خلاصه برگشتیم خونه و خیر سرمون فکر کردیم خلوته و یه ساعت من داشتم کلاژ ترمز میگرفتم. دیگه فلج شدم!

بعدش رسیدیم خونه و آقا مانی خواب تشریف داشتند. بعد مهدی اومد به استقبالم که مانی رو ازم بگیره که خودم بردمش تو اتاق! خواست وسایل رو بیاره، که خودم رفتم تو ماشین آوردم. خاله ام یه عالمه اسباب بازی به مانی داد!

بعد اینم بگم که خواستم از اکباتان از مغازه پسرخاله ام، ساندویچ واسه شام بگیرم، ولی از عکس العمل مهدی ترسیدم و گفتم الان بساط معجون رو سرم درمیاره و میگه: ساندویچ ها سرد شده و از دهن افتاده و گفتم بذار همون خوراک لوبیا رو میخوریم! خب، چه کار کنم، حوصله غذا پختن نداشتم دیروز!!!نیشخند 

بعد واسه شام خوراک لوبیا رو گرم کردم و آوردم و مهدی گفت: بیا یه قولی به هم بدیم! بیا تمومش کنیم این قهر رو! خوب نیست جلوی مانی دعوا کنیم!

گفتم: نه بابا!!!!!!!!!!!!!!!

گفت: بیا هر دو دیگه تموم کنیم! گفتم: به خودت بگو! بعد دوباره بحث ها پیش اومد و این بار مهدی واقعا میخواست آشتی کنیم. البته من ظهر همه حرفهامو بهش زده بودم. بعد یه سری حرفها پیش اومد که من واقعا نمیدونم چه کار کنم. میرم ادامه مطلب ببینم چی میشه!


راستش میخواستم تو صفحه اصلی از خودمون بنویسم و توی ادامه مطلب، یه سری راه کارها واسه دوران عقد، که به درد یه سری از دوستان بخوره. ولی انگار باید فقط درمورد خودمون بنویسم. حالا ایشالا در اولین فرصت مقتضی، در مورد دوران عقد هم می نویسم!

بعد مهدی گفت: من دو روزه غذا نخورده ام! ولی تو اصلا به من نگفتی چرا غذا نمیخوری؟؟!!

گفتم: تعجب تو اون کار رو وسط اتوبان کردی، محل هم به من نمیذاری. خونه بابات هم محلم نذاشتی و رفتی دو لپی شام خوردی. اونوقت من غصه غذا نخوردنت رو بخورم؟

گفت: خب، این رفتار تو مردونه است!!!! تو باید به من محبت کنی!

گفتم: تو کی میخوای به من محبت کنی؟ تو کی میخوای حال منو بپرسی و بفهمی من چی دوست دارم؟

بعد گفت: این غذات خوشمزه است. ولی دلم ساندویچ میخواست!

گفتم: راستش میخواستم بخرم از پسرخاله ام، ولی از تو ترسیدم. از بس که ادا داری!

گفت: کاشکی میخریدی! (آدم واقعا نمیدونه چه جوری باید اینو پیش بینی کنه!کلافه)

بعد هی میگفت: تو زن مستقلی هستی. منم که نباشم از پس خودت برمیای! منم گفتم: چه ربطی داره؟ من زن تو هستم. توجه و محبت میخوام. استقلال یه چیز دیگه ایه. شما مردها (اقایون محترمی که اینجا رو می خونند به خودشون نگیرند!) دوست دارید ما زنها ذلیل زیر دست شما باشیم. حالا که من دارم پا به پات کار میکنم و باری از روی دوش زندگیت برمیدارم، نباید همچین عکس العملی نشون بدی.

بعد یه حرف خنده دار زد. گفت: من قبول دارم تو اتوبان کار زشتی کردم. ولی تو باید به من می زنگیدی و می گفتی: مهدی برگرد!!!!!!!!!!!!!

یعنی بچه ها اینو که گفت، پقی زدم زیر خنده! گفتم: تو توی اون عصبانیت، در و چنان کوبیدی و رفتی، که من تا ده دقیقه داشتم می لرزیدم! تازه خودت هم زنگ زدی و حسابی دوباره تهدید کردی!

گفت: خب، زنگ زدم ببینم تو میگی برگرد؟! اگه میگفتی، برمیگشتم!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا من برای همین زنگ زدم!!!!!!!!!

گفتم: بعد از هشت سال هنوز نشناختمت! تو مرافعه و دعوا راه میندازی وسط اتوبان، بعد زنگ هم میزنی دوباره تهدید میکنی، اونوقت میگی من منتظر بودم تو بگی برگرد؟؟؟!!!

تازه بچه ها! دیشب چند بار اینو مطرح کرد که: «کارهای تو مردونه است! همه اش میخوای بگی مستقلی! منم میدونم مستقلی، ولی یه کم با من زنانه تر رفتار کن!»

باور کنید من الان دیگه فکر میکنم یه زن اگه یه کیلو سبیل پشت لبش باشه، ولی خودشو به مردش محتاج نشون بده، زن تره تا اینکه از صبح آرایش کنه و لوسیون و عطر و چیشتان بالا کنه، ولی از نظر فکری و مالی، مستقل نباشه! حالا خوبه من همه حقوقم توی خونه خرج میشه و پا به پاش دارم راه میام. اصلا انگار دوست داره من همه اش بهش آویزون باشم. البته بگم ها، مهدی میگه: من همیشه دوست داشته ام که خانمم کارمند باشه و توی اجتماع! ولی خب، یه وقتهایی هم میگه: چی میشد خانمم خونه دار بود و همیشه همه چیز خونه سر جاش بود و واسم چند تا بچه میزایید که از سر و کولم بالا میرفتند!!!

من که میگم بهتون، نوستراداموس هم نمیتونه پیش بینی کنه این چی میخواد!!!!چشمک

 

[ سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ