چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز رئیس ما ساعت سه رفت و منم دیروز خیلی خیلی کار داشتم. یعنی سه تا کار وحشتناک بود که همون دیروز هر سه انجام شد و من دیگه از شدت خستگی داشتم له میشدم. شکر خدا که همه اش انجام شد و آقای رئیس شانس رو به ما نمایاند و در یک حرکت استثنایی، ساعت سه، اداره را ترک نمود. منم بدو بدو بقیه کارها رو کردم و رفتم یه دسته گل خریدم و با یه کادویی که تهیه کرده بودم، دادم به یکی ازهمکارهام که امروز تولدشه، ولی قراره نیاد.

دیروز خرده کاری زیاد داشتم. بعدش بقیه کارهامو جمع و جور کردم و جسارتا نشد به همه تون سر بزنم که ایشالا امروز از خجالت همه تون در میام مهربونا!!!!!!!!بغل بعدش به مهدی زنگیدم و گفتم من کارم چهار و ربع تموم میشه و تو چهار و نیم بیا دنبالم. بعد که رفتم پایین، دیدم اس داده که: «واسم شیرموز بخر!» منم راهمو کج کردم و رفتم واسش یه لیوان شیرموز خریدم و البته واسه خودم هم یه لیوان آب کرفس خریدم! خب، دختر خوبی هستم و به عهدی که با خودم بستم، پایبندم! ناخنهام یه میلیمتر بلند شده و هر روز هم ـ یادم باشه ـ محلول تقویت ناخن میزنم. مواظب وزنم هم هستم و اضافه نمیخورم. همین سبک خوردن، خیلی بهم اعتمادبه نفس میده. اینکه دلم میخواد بخورم، ولی اراده میکنم و نمیخورم!!!!!!!!!! (آیکون آشتی قوی!!!!!!!)
خلاصه شیر موز رو بهش دادم و آقا میل فرمودند و بعدش دوباره حرف پیش اومد. همین بحث زنانگی که همه دارند و تو نداری!!!!!!!!!! و اینکه دوباره توقعاتش رو گفت که:

آشتی جون! اگه من عصبانی میشم، تو هیچی نگو! اگه از ماشین پیاده شدم، تو بهم زنگ میزدی و میگفتی برگرد! تو عصبانیت منو خاموش کن!!!!!!!!!!

منم گفتم: عزیزم! یه حقیقتی اینجاست که بهتره بدونی! تو وقتی عصبانی میشی، نسبت به موضوعی که پیش اومده، چند برابر بیشتر عصبانی میشی. بعدش یه عکس العملی نشون میدی و یه رفتاری میکنی، که با عرض شرمندگی، وقتی میذاری میری، من راحت ترم! چون ترجیح میدم همچین کسی با همچین اخلاقی اصلا کنارم نباشه. بعدش چه جوری میگی که من بیام طرفت و آرومت کنم؟ وقتی ناراحتی که میگی کسی نیاد طرفم و بذارید تنها باشم؟ قبول کن غیر قابل پیش بینی هستی!

گفت: اتفاقا خیلی هم قابل پیش بینی ام! خواسته های من خیلی هم واضحه!!!!!!!!!! (برای خودش، بله!)

بعد وسط حرفهاش، چند بار گفت: البته تو زن مستقلی هستی! منم گفتم: عاقو! جریان این زن مستقل چیه؟ واقعا از اینکه من میرم سر کار ناراحتی؟ یعنی واقعا اینقدر عذابت میده؟ باور کن یه زن هرگز دوست نداره شش صبح بیدار بشه و بره سر کار و صد نفر رو سرش، رئیسی کنند. بعدش بیاد در عرض سه چهار ساعت، همه کارهای خونه رو ـ که یه زن خونه دار همه روز واسه انجامشون وقت داره ـ رو انجام بده، بعد اینهمه هم غر بشنوه!

گفت: نه، من با کار کردن تو مشکلی ندارم. ولی خب، روحیه ات یه جوریه که انگار به من نیاز نداری! گفتم: ببین مهدی! هر مردی که قبول میکنه که زنش باید بره سر کار، باید اینم بپذیره که کار کردن زن، یه روحیه ای در اون زن به وجود میاره که گریز ناپذیره! مثلا همه منو سر کار، با فامیلیم می شناسند. همه از صبح تا شب دارند منو به فامیلی خودم صدا می زنند. برای همین وقتی تازه با هم ازدواج کرده بودیم، یه بار من رفتم خشکشویی و لباس با اسم خودم دادم به آقاهه! بعد تو رفتی و اسم خودت رو گفتی. اونوقت تو شاکی شدی که چرا من اسم تو رو نگفته ام! این گله نداره. این منش زن کارمنده. من از صبح تا شب دارم فامیلی خودم رو می شنوم! نباید دلخور بشی. اینا سوتفاهمه ولی متاسفانه تو ادای بچه ها رو در میاری! (البته الان دیگه تو محل، خودمو به نام فامیل همسرم معرفی میکنم!)

خلاصه هی ما گفتیم و هی اون گفت. داشتیم میرفتیم خونه مامانم اینا که مانی رو بیاریم. بعدش حرف به زنانگی من کشیده شد که گفت: تو تا سالها، عارت میشد دامن بپوشی! (اینو راست میگه ولی باور کنید الان یه مدته من اکثرا تو خونه دامن کوتاه می پوشم!) درسته تو خیلی به خودت میرسی، ولی کارهات مردونه است!!!!!!!!

هرچی هم میگم کدوم مورد، میگه: مثلا اینکه وقتی من ناراحتم، تو کوتاه نمیای و منو آروم نمیکنی. وقتی من ناراحت میشم، تو منو ول میکنی! گفتم: آخه لعنتی! خودت میگی وقتی ناراحتم، طرفم نیا و بذار تو تنهاییم باشم. از این به بعد میام سراغت ببینم چی میخوای بگی!!!!!!!!!!! بعدش هم، تو هم باید من برات مهم باشم. وقتی ناراحتم، واقعا بیا ازم بپرس که چمه و از چی ناراحتم؟! بذار این جاده یه طرفه نباشه!

خلاصه که نمیدونم این قلقلش اینجوریه، یا اینکه من باید بیشتر روی زنانگی ام کار کنم! البته میدونم اینم خیلی ایرادگیره ها، ولی بچه ها! خدا شاهده که هر وقت هم من خواسته ام ناز کنم، همچین زده تو پرم که زنانگی و مردانگی، با هم از یادم رفته!!!!!!!!

حالا باید قدم به قدم بریم جلو ببینیم چی از توش درمیاد.

خب، طبق قولی که به دوستان عزیز داده بودم، میخوام یه کم از تجربیاتم از دوران عقد براتون بگم. تا جایی که بشه، موارد خودم رو متذکر نمیشم که ذکر مصیبت نشه! فقط سعی میکنم نکات مفید رو بهتون بگم. باشد که به درد یه نفر بخوره!


دوران عقد، یعنی اولین روزها و دقایقی که دو نفر زندگی رو شروع کرده اند. من به اینکه آدم قبلش ده سال دوست باشه کار ندارم! اینکه شما به محرم بودن و نبودن اعتقاد دارید یا نه، کار ندارم. اینو میخوام بگم که وقتی عقد می کنید، قانونا زن و شوهر هسنید و نسبت به هم حق و تکلیف دارید.

دیگه با خانواده ها باید رفت و آمد کنید. شما کم کم یه خانواده دو نفره هستید. اولش همه اش به مهمونی میگذره! ولی باید حد همه چیز رو رعایت کنید. کلید آسودگی خیال در این دوران و اصلا تا آخر عمر، رعایت حدوده! که بهترین راه حله!

اولش که تو خواستگاری، اونا میگن: اینو به غلامی بپذیر و اینا میگن: ایشون کنیز شماست! اینا همه اش تعارفه! شما کافیه به یکی شون بگی بالای چشمت ابروئه، تا همه طایفه اش بریزند و شکم شما رو سفره کنند! پس اصلا این تعارفات رو جدید نگیرید!

حالا که عقد کرده اید، این شما هستید که تعیین می کنید چه رفتاری با شما داشته باشند. اون خانواده هر چی هم باشه و با هر مرام و عقیده ای، و هرچقدر هم بخواد نظرش رو تحمیل کنه، ولی بازم شما درصد زیادی از رفت و آمدها رو می تونید کنترل کنید. هر گلی که باشه، شما به سر خودتون می زنید. از قدیم هم گفته اند که: جنگ اول به از صلح آخر!

اصلا سعی نکنید ادای آدمهای قربانی و فنا شده رو همون اول زندگی دربیارید! نه خودتون رو بدجنس نشون بدید، نه خیلی فنا شده! طبیعی و معمولی باشید. اولا رفت و آمدهاتون رو محدود کنید. تا جایی که میشه، شب اونجا نمونید. از اول جا بندازید که رسم ندارید وقتی که عقد هستید، شب اونجا بمونید. حتی اگه خیلی هم دلتون خواست، بذارید چند ماه از عقدتون بگذره و یه عالمه مقدمه بچیدید و منوط کنید به اجازه والدینتون و حتی اگرم خیلی خودسر هستید، اینو به خانواده همسرتون نشون ندید! بذارید بفهمندکه شما بزرگتر و صاحب دارید! تا جایی که می تونید، بذارید دعوتتون کنند، بعد برید. (اگرم دلتون خواست شب با هم باشید، بذارید شوهرتون بیاد خونه شما!)

من حال شما رو می فهمم! آدم به هر بهانه ای میخواد بره اونجا! ولی نرید! من خودم عاشق این بودم که برم خونه مهدی اینا. واقعا دوستشون داشتم. ولی حد و نگه نداشتم. از خودم بگذرم.......

خلاصه که حد نگه دارید. وقتی میرید، نمیگم مثل مهمون بشینید. ولی کار کردن شما، اصلا نباید بشه وظیفه. اگه بار اول، برید تو آشپزخونه، از این خوشحال نباشید که میگن: چه دختر کاری و مهربونی. چقدر با ما صمیمیه! اینجوری ارزشتون پایین میاد. کم کم کار کنید. چند بار اول، در حد بشقاب برداشتن، اگرم خواستید ظرف بشورید، به خودتون احترام بذارید. حتما بادستکش ظرف بشورید. بعدش به دستتون کرم بزنید. نشون بدید که مراقب پوستتون هستید. به سلامتی تون اهمیت بدید. این شمایید که به اونا نشون میدید که کلفت نیستید. وگرنه اونا چه میدونند شما چی هستید! خودتون رو معرفی کنید بهشون! شما یه دختر عقد کرده هستید که هفته ای فقط دو سه ساعت اونجا میرید. از همه وقتتون هم برای با شوهرتون بودن میخواهید استفاده کنید. خانواده سخت گیری دارید که خیلی تمایل ندارند شما زیاد اونجا باشید.

بذارید مشتاق دیدار شما باشند. تشنه باشند. نه هر وقت که اراده کنند، شما اونجایید. یا از این حرف تننون بلرزه که: همه اش اینجا تلپه!!!!!!!!!!

هرگز تنهایی نرید دکتر! شما شوهر دارید. تا اون نباشه، نرید دکتر! من اینقدر خودم رفتم که وقتی حامله بودم، با وجود اینکه مهدی تو خونه بیکار بود، تا روزی که بزام، خودم رفتم. یه جور لج کرده بودم که خودم برم بزام و بعدش خبر بدم به مهدی که من زاییدم! البته با خودم لج کرده بودم. ولی دیگه روز جمعه درد زایمان بر من فایق آمد و مهدی فهمید من دارم میزام! و با هم رفتیم بیماستان و مانی به دنیا اومد. (البته خانواده اش هم بودند و منو مشایعت کردند!)

اگه خواستید برگردید خونه تون، شوهرتون باید شما رو برسونه. از این سر شهر تا اون سر شهر، راه نیفتید هلک و هلک خودتون بیایید.

بچه ها! من اینجوری مرد شدم! یه دفعه ساعت شش عصر، یه بهانه می اوردم و بلند میشدم با تاکسی و کورس کورس، خودمو میرسوندم خونه مهدی اینا! گاهی از سر کار میرفتم اونجا! و غلط ترین کار بود. خب، خیلی خیلی از این کار ضربه دیدم... بماند!!! (هی میخوام هیچی نگم ها!!!!!!)

خلاصه، هرچی اونجا ناراحتتون کرد، بگید. لااقل به همسرتون بگید. اگه شرایطی ناراحتتون کرد عنوان کنید. غر نزنید. فقط منطقی بگید فلان چیز ناراحتم کرد. ببینید. یه چیزهایی زاییده تفاوت فرهنگیه. دلیل نداره دو خانواده مثل هم باشند. بحث بهتر و بدتر نیست. بحث تفاوت رنگ زرد و بنفشه. هر دو قشنگند ولی دو تا رنگ متفاوتند! از یه طرف هم سعی نکنید هی ازشون ایرادگیری کنید. خودتون رو خیلی خیلی هم متفاوت نشون ندید. خیلی خودتون رو برتر هم نشون ندید. همین باعث جبهه گیری میشه. خیلی معمولی. زندگی تون رو بکنید، ولی خواسته هاتون رو بگید. نذارید رو دلتون بمونه.

یه موضوع خیلی مهم، ندادن اطلاعاته. شما تازه با این خانواده آشنا شده اید. به این ربطی نداره شما چند ساله با فلان خاله تون سر فلان مساله قطع رابطه اید! به خدا اینو جدی میگم. هرچی کمتر از شما و خانواده تون بدونند، بهتره. حتی شوهر عزیزتون. چه لزومی داره همه اسرار فامیلی و خانوادگی تون رو بدونند؟ نه شوهرتون نه خانواده اش. حتی اگه سخت ترین دعواها رو هم با خانواده تون کردید، اصلا به شوهر و خانواده اش بروز ندید. باور کنید در فرصت مناسب، میشه یه چماق گنده و کوبیده میشه تو فرق سرتون. اونوقت گیج میشید و نمی دنید از کجا خورده اید. ولی من بهتون میگم، از خودتون خورده اید!!!!!!

یه سوالی که خیلی وقتها از خودم میپرسیدم که چرا ما زنها ـ به طور عام ـ از اینکه خونه پدرمون بریم، خوشحالیم و بهمون خوش میگذره و از مهمون نوازی خانواده هامون راضی هستیم، ولی از اینکه خانواده همسرمون بهمون بی حرمتی می کنند، ناراحتیم.

خیلی وقته دارم به این موضوع فکر میکنم. چه طوریه که وقتی خواهر شوهریم، از عروس مینالیم و وقتی زن برادریم، از خواهر شوهر! به یه نتایجی دست یافته ام:

البته بگم ها، یکی از خوانندگان آقا، ذهن منو تا یه جاهایی روشن کرد. دیروز هم با مهدی که حرف میزدیم، اونم یه چیزهایی به این نظریه اضافه کرد!!!!!! (واسه پایان نامه ام هم اینجوری تحقیق نکرده بودم!!!!!!!!!!)

خلاصه اینکه، پایه فرهنگ ماها، مرد سالاریه! اگه خانواده ها به دامادهاشون احترام میذارند، به چند دلیله:

1. دخترشون زیر دست داماده است، پس باید یه جورهایی هواشو داشته باشند! پس همیشه سعی می کنند بهترین غذاها رو واسه دامادها درست کنند! ولی عروس ها چون زن هستند، خیلی روشون نمیشه در مورد خواسته های شکمی صحبت کنند. حرف هم بزنند، خیلی محلی از اعراب نداره! مگه اینکه خودشون از اون اینجوری جا انداخته باشند. خود مادرشوهرتون هم که یه زنه، شاید خیلی واسه خواسته هاش ارزش قایل نباشه. اصلا شاید یادش نباشه که آخرین بار کی غذای مورد علاقه اش رو پخته. همه اش داره به میل شوهر و پسرهاش غذا می پزه. پس خیلی به شماهم اهمیت نمیده. مگه اینکه شما یادش بدید!

2. زنها روابط رو بهتر مدیریت می کنند. یه زن وقتی میخواد بره خونه باباش مهمونی، با مامانش هماهنگ میکنه که شوهرم فلان غذا رو دوست داره. یا مثلا اینو نپز که ما دیشب اینو خوردیم و تکراری نشه غذا! ولی یه پسر که میخواد بره خونه باباش، خیلی براش مهم نیست که زنش چی دوست داره. اونجا هم که میره با زن و بچه اش، این چیزها به چشمش نمیاد که حتما کنار زنش بشینه، حتما از زنش بپرسه که سیر شده یا نه، خب، مردها ریزبین نیستند مثل زنها (اوووووووووووف از ریز بینی زنها!!!!!!!!کلافه) برای همین، یه مرد، خونه پدرزنش بیشتر بهش خوش میگذره. اولا به طور غیرمحسوس، خواسته هاش برآورده میشه، دوم اینکه وقتی برمیگردند خونه، زنش دیگه غر نمیزنه که ازم خوب پذیرایی نکردند. البته ممکنه سر چیزهای دیگه بحثون بشه که از این مقال دوره!!!!!!!!!

خلاصه اینجوری که عقد، اول رابطه تونه، هر کاری کنید، واسه خودتون کرده اید. من خیلی خیلی صمیمی شدم و بد جور هم چوبش رو خوردم. همه حرفها چماق شد تو سرم و تا سالها بعد از عروسی، داشتم رابطه رو ترمیم میکردم. و متاسفانه اینقدر تاوان براش پرداختم که سه سال بعد از عروسی، در جمع فامیل مهدی اینا، خواهر بزرگه اش، جلوی همه، به مادرم بی احترامی کرد و اون روز یکی از بدترین دعواهای من و مهدی اتفاق افتاد. و کار خیلی بالا گرفت. منم از خونه گذاشتم رفتم. (البته رفتم مسجد محل و نماز خوندم و برگشتم! نمخواستم برم خونه بابام!) بعدش که برگشتم دیدم مهدی داره با مامانش تلفنی دعوا میکنه. البته که اون شب پدر و مادرم با مهدی حرف زدند و مهدی حتی گریه کرد و به خاطر رفتار خواهرش عذرخواهی کرد و مامانم اینا هم گفتند که اصلا براشون مهم نیست و اهمیتی به خواهرش نمیدن!!!!!!! ولی همون یه تلنگر ـ که چه عرض کنم، لگد بود به جای تلنگر ـ به من بود که بفهمم وقتی در دوران عقد خودمو کوچیک میکنم، تبعاتش فقط یقه خودمو نمیگیره. دیگه حرمت خانواده ام هم زیر سوال میره! و دیگه خونه مامان مهدی نرفتم، تا نه ماه!!!!!!!!!!!!

و اونا در خواب هم نمی دیدند که من همچین حرکتی بکنم. خب، ما هر دو سه هفته یه بار هم با مهدی بحث داشتیم که چرا من نمیرم خونه باباش اینا. ولی من دلیلی می آوردم که اونا از من بدشون میاد! پس بهتره من نرم و باعث دردسرشون نشم! بعد از نه ماه هم، چون خواهر بزرگه اش داشت ازدواج میکرد، واسه مراسم خواستگاری مهدی ازم خواست برم که من قبول نکردم. گفتم تا بهم زنگ نزنند خانواده ات و بابت رفتار زشتشون عذرخواهی نکنند، من نمیرم! خب، دستشون لای پوست گردو بود چون حالا باید جلوی خانواده داماد می گفتند که عروسشون کجاست! منم نرفتم و مهدی رفت و جلسه بعد که بله برون بود، مامانش بهم زنگید و دعوتم کرد و این مادر، دیگه اون مادری نبود که چوب تو آستین من میکرد. حالا دیگه دست زیر گرفته بود! و من درسته که پیروز شده بودم ولی واقعا متاسف بودم واسه آدمهایی که هرگز قدر محبت طرفشون رو نمی دونند و فکر می کنند آدمها از روی ضعف محبت می کنند. در حالی که اینجوری نیست. و مجبور میشن اینقدر از موضعشون بیان پایین!

بعدش هم که رفتم، مثل خانمها رفتم نشستم بالای مجلس، یه دونه نمک دون هم جابجا نکردم. مراسم که تموم شد و نوبت بزن و برقص، پاشدم با مهدی یه دور رقصیدم و بعد ازم خواستند با مسخره بازی برقصم، (کاری که چند سال پیش با مهدی میکردیم!) ولی من گفتم: جاش اینجا نیست! و هرگز دیگه اینقدر باهاشون صمیمی نشدم که بخوام از این کارها بکنم. مگه من دلقک بودم! اونجا بود که فهمیدند این آشتی، دیگه اون آشتی نیست. دیگه وقتی هم که میرفتیم خونه شون، جاسنگین می نشستم. متاسفم از توهینی که به مامانم شد. ولی اگه از اول حرمت نگه داشته بودم، اینجوری نمیشد. تاوان بدی دادم. و برای همین هم میگم شماها که عقدکرده اید، از اول حرمت خانواده تون رو نگه دارید.

اگه سر کار میرید، هرگز از اونجا نرید خونه همسرتون. همیشه از خونه، وقتی که مرتب و سرحال هستید برید! اینا نشان صمیمیت نیست. فقط ارزش خودتون رو میارید پایین! (شرمنده) من حتی گاهی که میرفتم اونجا، اگه لباسهام کثیف بود و نشسته بودند، مثلا شلوار مهدی رو می پوشیدم! ولی دیدم اینا صمیمیت حالیشون نیست. و بد نگاه می کنند!

می دونید، منظورم اینه که زنانگی تون رو از اول نشونشون بدید. بذارید بدونند چه ارزشی دارید. هر لباسی نمی پوشید، هر غذایی نمیخورید، هر جایی نمیرید، برنامه ریزی باید بکنید. و خلاصه اینکه اجازه تون هم دست خانواده تونه.

فکر کنم تا اینجا کافی باشه. حالا موردی یادم اومد دوباره میگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ