چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

این پست بایدها و نبایدهای دوران عقد، ظاهرا خیلی مورد استقبال قرار گرفت! یعنی یه عده که متاهل بودند، دل پری داشتند و مجردها هم ایشالا که بتونند ازش استفاده کنند. راستش من اصلا دوست ندارم بحث زن و مرد اینجا راه بندازم. طرفدار حق هستم. همه اون پست هم، یه کلید داره و اون، «رعایت کردن حدوده»! و اینکه از اول، هر بنایی رو بذاریم، تا آخرش همه چیز بر اون بنا استوار میشه!

یکی از پسرخاله های من، با دختری که خیلی دوست داشت ازدواج کرد. این دو نفر هم کم سن بودند و هم اینکه خیلی خیلی همدیگر رو دوست داشتند. خانواده دختر، مخالف سرسخت بودند. پسرخاله من خیلی خواهان بود. ولی خانواده دختر، اصلا کوتاه نمی اومدند. این وسط، دختر خانم که خیلی کم سن بود، با پسرخاله ام دست به یکی میکرد و برای خانواده اش برنامه می چید! قبول دارم برای رسیدن به عشقش بود، ولی نباید ارزش پدر و مادرش رو پایین می آورد. اونا با هم ازدواج کردند. بعد از ازدواج هم والدین دختر، دیگه از موضع قبلی شون پایین اومدند حالا دیگه پسرخاله ام، دامادشون شده بود و خیلی بهش احترام میذاشتند. ولی پسرخاله من با اونا خیلی بدرفتاری میکرد. و چند بار خانمش پیش پدر و مادر من درد دل کرد که شوهرش خیلی نسبت به پدر و مادرش بی احترامی میکنه. و منم بهش گفتم که نباید اون وقتها، ارزش حرف پدر و مادرت رو پایین می آوردی. البته منظورم سرزنش نبود. حرکت زشت، مال پسرخاله من بود که به خانواده خانمش بی احترامی میکرد. ما با اونم خیلی کلنجار رفتیم! ولی تا همین الان، احترام چندانی برای خانواده خانمش قایل نیست. حتی در دوران خوشی هم بارها پسرخاله ام و خانمش، از جریاناتی که در اون، پسرخاله ام به پدر خانمش بی احترامی کرده بود، با خوشی تعریف میکردند!!!!!!!! البته خانمش نمیدونست چه عواقبی در انتظارشه!!!!

از اینا  گذشته، این دو سه روز گذشته، یه سری جریانات اتفاق افتاد. چهارشنبه شب قرار بود داداشم، مانی رو از شهران بیاره خونه ما و شب هم اونجا باشه. یعنی باور کنید اگه می بینید خانواده من، بیشتر از خانواده مهدی میان خونه مون، به خاطر خود مهدیه! چون مهدی باهاشون خیلی راحته و هیچ تکلفی نداره که حتما خونه از تمییزی برق بزنه یا حتما میوه داشته باشیم و کلا با خانواده من احساس نزدیکی بیشتری میکنه! من و مهدی هم که دیدیم قرار نیست اینهمه راه بریم تا شهران و برگردیم، گاز ماشین رو گرفتیم و رفتیم خونه خودمون که پنج و نیم خونه بودیم! تازه فکر کنید سر راه رفتیم گوشت و مرغ هم خریدیم!!!! باور کنید از خوشحالی در پوست نمی گنجیدیم! تا جایی که مهدی اصلاح کرد و حمام رفت و نشست دل سیر فیلم نگاه کرد. منم پریدم تو آشپزخونه و مرغ سرخ کردم و بعدش دیدم وقت دارم. رفتم یه سر شانزه لیزه (نزدیک خونه مونه) و چند تکه لباس بچه خریدم واسه بچه های دوستام که  این دو هفته قرار بود ببینمشون! بعدش دیدم ساعت ده دقیقه به هشته! اینه که رفتم بازار روز چون میدونستم مهدی عمرا از سر فیلم بلند نمیشه و منم یه سری چیزها نیاز داشتم واسه شام. رفتم خریدم کردم و برگشتم که دیگه مهدی خریدها رو برد تو!

بعد رفتم برنج و سالاد درست کردم و گوشت و مرغ رو بسته کردم. بعدش مانی با داداشم از راه رسیدند و بعدش هم پسرخاله ام. ولی خب، دیگه حسابی خسته شده بودم. بعد از شام میوه و چای بهشون دادم و آشپزخونه رو تمیز کردم و رفتم خوابیدم.

صبح پنجشنبه هم مانی رو به زور بیدار کردم و رفتیم استخر و البته یکساعت بیشتر اونجا نبودیم. زود برگشتیم خونه و حاضر شدیم و من و مانی رفتیم خونه یکی از همکارهای سابقم که دعوتمون کرده بود. چند تا دیگه از دوستام هم بودند. راستش اونجا خیلی بهم خوش گذشت! خیلی احساس ارامش و راحتی میکردم. به طوری که بعد از ناهار، بالش گذاشتم و دراز کشیدم!!!! عصر هم راه افتادیم و برگشتیم خونه.

و البته مهدی، از برادرم خواست که ناهار برگرده پیشش! منم از غذای دیشب براشون ناهار گذاشته بودم کنار. بعدش که رسیدیم خونه، داداشم نذاشت شام درست کنم و گفت من برای شب، فلافل میخرم براتون، تو دیگه شام درست نکن. این شد که خوش به حالم شد و عصر که مانی خوابیده بود، من داشتم برنامه غذایی هفته آینده رو می ریختم و در نظر داشتم یه سری غذاها رو نصفه نیمه درست کنم که وسط هفته، دیگه بابت غذا پختن از کت و کول نیفتم. یادم افتاد چند وقته ماهی نخورده ایم. اینه که فوری پریدم تو اتوبوس و رفتم رفاه جمهوری و دیدم ماهی های تیلاپیا یه جوری اند. یعنی بسته بندی هاش جدید بود و به دلم ننشست! بعدش یه کم ناگت و فیله سوخاری خریدم که یه وعده وسط هفته رو با همونها راه بندازم! بعدش برگشتم خونه.

مهدی دیگه شاکی بود! گفت: اگه وقت کردی، یه کم هم بشین تو خونه! هی میری بیرون! که گفتم: خب، چه کار کنم! میرم واسه خرید و کارهای ضروری!!!!!!!

خلاصه شام هم با ساندویچ سر شد و مهدی یه فیلم گذاشت که چند وقت بود قرار بود با هم ببینیم. به نام نیمه شب در پاریس. که البته آقا مانی نباید می دید این فیلم رو!!!نیشخند بعدش من هی باید اونو پشت به تی وی می نشوندم و میگفت: واسم نقاشی بکش! خب، فیلم هم که زیرنویس داشت و من اصلا نمی فهمیدم چی به چیه! چون همه اش سرم تو دفتر نقاشی مانی بود! بعدش دیدم اینجوری نمیشه فیلم نگاه کرد. بردم مانی رو بخوابونم و برگردم، که دیگه خوابم برد!!!!!!!!!!!!


صبح جمعه ساعت هشت و نیم بیدار شدم. بعد از صبحانه، رفتم تو آشپزخونه و قیمه پلو و کتلت درست کردم. قیمه پلو رو واسه ناهار و کتلت رو واسه شام شنبه. حالا ببینید چی شد!

شاید تا حالا با شخصیت مهدی اشنا شده باشید که یه قوانینی داره که نباید یه ذره اینور و اونور بشه. مادر مهدی قیمه پلو رو با زعفرون درست میکنه! اول زندگی، من یه بار با رب درست کردم و نمیدونید چه قیامتی به پا شد! مهدی میگفت: اینی که تو درست کرده ای، قیمه پلو نیست! چون توش زعفرون نریخته ای! منم گفتم: اصلا این یه غذای دیگه ایه. اسم این، «اوخ چو» هست! (اسمی که از خودم درآوردم!) ولی خب، مهدی با اکراه خورد! دعوامون هم شد!

دیگه از اون به بعد، من حوصله دردسر نداشتم. قیمه پلو رو با زعفرون درست کردم. دیدم من اینهمه بابت این غذا زحمت میکشم، لااقل چیزی باشه که بخوره! خلاصه دیروز داشتم این غذا رو درست میکردم. اولش بین خورش قیمه و قیمه پلو مردد بودم. تو فکر خودم بودم که یه دفعه دیدم، به مواد، رب اضافه کرده ام! دیگه هم نمیشد کاریش کنم! با خودم فکر کردم، حالا شاید بخوره! چند سال گذشته و مهدی تو این چند سال، نسبت به بعضی چیزها حساسیتش رو از دست داده!

خلاصه تند تند کارهامو کردم و مهدی هم دو تا پرده رو واسم درآورد و انداختم تو ماشین و در نظرم بود که همه کارهامو بکنم و از ساعت سه و چهار، کارهای مورد علاقه خودمو بکنم.

سفره رو روی میز انداختم و در کنار غذا، سالاد شیرازی، ماست موسیر چکیده و سالاد زیتون هم آوردم. قبلش به مهدی گفتم که  حواسم نبوده و توش رب ریخته ام. هیچی نگفت. غذا رو که دید، اخماشو کرد تو هم و هیچی نگفت! دو قاشق کشید و خورد و دیگه نخورد! گفتم: یعنی اینقدر بدمزه شده؟ گفت: من دوست ندارم!!!!!!! چه اصراری داری که با رب درست کنی؟ گفتم: اصرار ندارم. قبلا هم بهت گفتم، اشتباهی رب ریختم!

خلاصه دیدم نخورد! منم از صبح تو آشپزخونه سرپا بودم و خسته شده ام. با خودم فکر کردم لااقل کوفت خودم نشه! شب هم که خونه مادرشوهرم اینا هستیم و از شام خبری نیست. (تصمیم داشتم شام نخورم!) پس حسابی غذا خوردم و از همه مخلفات هم خوردم و به مانی هم غذا دادم و جمع کردم.

بعد واسه ناهار شنبه هم واسه مهدی زرشک پلو با مرغ گذاشتم و یه عالمه هم واسه خودم قیمه پلو!!!!!!! بعد رفتم گرفتم خوابیدم و ده دقیقه به چهار بیدار شدم.

اول آب رو جوش آوردم و دمنوش اسطخودوس و پونه دم کردم و بعدش رفتم حموم. صورتمو با ژل مخصوص شستم و اول نخواستم موهامو بشورم. بعد  هوس کردم حسابی موهامو بشورم. نرم کننده زدم و بعدش اومدم بیرون. مهدی هم بیدار شده بود. گفتم بقیه فیلم دیشب رو بذاره. تو این فاصله رفتم یه دونه خیار رنده کردم و در حین فیلم، گذاشتم رو صورتم! (اینو از گیس گلابتون یاد گرفته ام! ) البته گاهی هم پوست طالبی هم میذارم رو صورتم. کنار لبم، یه خط افتاده که دلم نمیخواد پررنگ بشه. حالا فردا باید از مامانم تخم گشنیز هم بگیرم و با عسل و روغن زیتون بزنم به پوستم.

خلاصه بعد از فیلم، دندون هامو نمک مالی کردم! (هفته ای یکی دو بار نمک هم به دندون هام میزنم) بعدش مسواک شدیدی زدم و یه آرایش توپ کردم. مهدی و مانی رفتند حموم و منم حاضر شدم و ساعت شش و ده دقیقه رفتیم خونه پدر مهدی. انجام دادن کارهای شخصی خودم و رسیدگی به خودم، واقعا بهم آرامش میده!

میدونیدکه دیروز بازی استقلال و پرسپولیس بود. مهدی از قبلش گفت بازی رو خونه خودمون ببینیم. ولی بعد شوهر خواهرش زنگید که اگه نیایید، ما هم نمی بینیم بازی رو. دور همی مزه میده. و جالب اینکه همه شون پرسپولیسی اند، به چز پدرشوهرم که اونم، مادرشوهرم نمیذاره ابراز علاقه کنه! (کلا خانواده دموکراتی هستند!) من به مهدی گفتم مشکلی ندارم و بریم و البته نمی دونستم همچین حرکاتی از خودشون درمیارند!

خلاصه سر بازی رسیدیم و عین نود دقیقه، اونا داشتند پرسپولیس رو تشویق میکردند و فحش میدادند به استقلال! منم هیچی نمیگفتم. وسط های بازی، یه دفعه خواهرشوهر بزرگه ام گفت: بچه ها بیایید شعر بخونیم! بعد همه با هم شروع کردند: حمله حمله ای پرسپولیس.... محکم هم دست می زدند و صداشون هم هر لحظه میرفت بالا. مهدی هم که از همه بدتر!

من برام مهم نبود. ولی با خودم فکر میکردم، تا سالها هیچکس تو خونه ما، جلوی مهدی، هرگز حتی ابراز تمایل به استقلال نمیکرد که نکنه ناراحت بشه. البته الان یکی دو ساله که برادرهام دیگه ابراز علاقه می کنند. چون دیدند مهدی کسی نیست که بشه جلوش ملاحظه کرد. و صحنه ای که دیروز خونه پدرشوهرم اتفاق افتاد، هرگز یک هزارمش هم خونه بابای من که همه استقلالی اند، رخ نداده.
تاسف منم از همنیه. وگرنه این چیزها برای فان و سرگرمیه. چه طوریه که یه طرف همه اش ملاحظه باید بکنند؟؟!! یعنی نمیدونید دیروز چه می کردند! هفت هشت تا آدم با تمام قوا، پرسپولیس رو تشویق می کردند. من یکی هم استقلالی، نشسته بودم و بازی رو نگاه میکردم! و این در حالیه که سال اول عروسیمون، من و مهدی رفته بودیم کرمانشاه و یکی از پسرخاله هام خیلی مرض داره. توی جمع، هی خواست صدای مهدی رو دربیاره. منم دیدم مهدی هیچی نمیگه و یه جوابی به پسرخاله ام دادم. بعدا بهش گفتم: مهدی مهمان ما توی این شهره. نباید غریب کشی کنی. من از تو یه توقع دیگه ای دارم! ولی اینم بگم که مهدی همیشه به من گله میکنه که: آشتی! تو خیلی طرف فامیلت رو میگیری!!! منم میذارم تو همین فکر بمونه! من تعادل رو رعایت میکنم.

خلاصه که بعد از چند دقیقه یه دفعه خواهر بزرگه گفت: بچه ها! بیایید استقلال رو هم تشویق کنیم! منم گفتم: لازم نکرده! من خودم بلدم تیمم رو تشویق کنم! شما همون تیم خودتون رو تشویق کنید! یعنی بدم میاد یه نفر یه فتنه رو شروع کنه، بعد برای اینکه خودشو تبرئه کنه، بیاد دلسوزی الکی کنه!

بعدش مهدی خندید و گفت: خوشم میاد زنم یه پا، همه تون رو حریفه و جواب همه رو میده! تو دلم گفتم: نه، پس میشینم تو و خانواده ات، نود دقیقه، مغزم رو آب کنید!!!!!! به نظرم تا اینجاش طبیعی بود. دو گروه (البته نا متوازن) داشتیم فوتبال میدیدیم.

بازی که تموم شد، بحث های همیشگی پیش اومد. بعد مهدی یه حرکت خیلی قشنگ کرد. بعد از بازی، که داشتیم با هم حرف میزدیم، یه دفعه گفت: خلعتبری از اون فرهاد شما که بهتره که یه گل هم نزد! بعد یه دفعه یه شیشکی گنده جلوی خانواده اش کشید!!!!!!! اونا هم زدند زیر خنده!

منم بلند شدم و گفتم: واقعا برات متاسفم که همچین رفتاری رو جلوی خانواده ات، با زنت میکنی! بیشتر از اینم ازت انتظار نمیره! بعدش رفتم وضو گرفتم و نماز خوندم! خیلی از دستش ناراحت شدم! اونا هم فهمیدند من ناراحت شده ام. اصلا هم بحث آبی و قرمز نیست. بازی تموم شد و رفت پی کارش! دیگه این حرکات زشت چیه جلوی خانواده اش!!!!!!!! بعد رفتم نماز بخونم و اونا هم شروع کردند به آمارگیری برای شام. مهدی هم گفت: من و آشتی که میخوریم. نماز اولم که تموم شد، از همونجا گفتم: مهدی! من شام نمیخورم! بعد شروع کردم به نماز بعدی! مهدی اومد بالای سرم که نمازم که تموم بشه، بگه چرا شام نمیخورم! منم نماز رو هی ادامه دادم، هی ادامه دادم که تموم نشه!!!!!! فکر کنم شد ده رکعت!!!!!!!!!!!

بعدش که تموم شد، شروع کردم به ذکر کردن. گفت: چرا شام نمیخوری؟ گفتم: اشتها ندارم! گفت: از من ناراحتی؟ گفتم: نه اتفاقا! واقعا ازت ممنونم که جلوی خانواده ات اینقدر بهم حرمت میذاری! گفت: من مغذرت میخوام! گفتم: برو اونور اصلا حوصله ات رو ندارم! (به قول مریم جون، نیا جلو که بد می بینی!) اینقدر بی تربیت و بی حرمتی که تو روی من شیشکی میکیشی؟ مگه اینجا چاله میدونه؟ اونا هم که هر هر می خندند. به جای اینکه بزنند تو دهنت! با اونا هم همین رفتار رو میکنی؟! برو کنار که اصلا اعصابتو ندارم.

بعدش اونا شام خوردند و بعد از شام هم مهدی فیلم گذاشت و دیشب تموم شد رفت پی کارش.

جالبه که خواهر شوهر بزرگه ام، هرگز نه با کسی جایی میره بدون شوهرش، نه میذاره شوهرش بدون این، جایی بره. همیشه هم چسبیده اند به هم و در حال مالوندن هم هستند! دیروز در جریان بازی فوتبال صد بار هی میگفت: خیلی بده زن و شوهر، دو تا تیم متفاوت رو دوست داشته باشند! هر کس باید تو جمع هوادارای خودش باشه!

دو سه بار خواستم بگم: میخوای همین چند ساعتی هم که من و مهدی پیش هم هستیم، من برم تو جمع خانواده استقلالی خودم؟ آخه نیست که شما هم خیلی ملاحظه طرف مقابلتون رو میکنید؟؟!! هر کاری که دلتون میخواد میکنید. مثلا بابت حضور من دارید می ریزید تو خودتون؟؟!!

شاید هم من بیخودی از اون ناراحت شدم! البته در کل رفتارهاشون گاهی برام غیرقابل تحمل میشه! از بس که یه چیزی میگن آدم رو آتیش می زنند و فتنه رو به پا می کنند، بعد میان دلسوزی می کنند که من از رفتار دومشون بیزارم!

[ شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ